خاک نعلین تم

داشتم به آمار ورودی‌های کارشناسی سال 1391 دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران نگاه می‌کردم. آمارها با سال 1387 که وارد این دانشکده شدم چندان تفاوتی نکرده بود. کمی تعجب کردم. از سال 1387 تا 1391 جامعه تغییراتی داشته، بحران‌هایی را از سر گذرانده، هزاران حادثه‌ی کوچک و بزرگ زندگی‌ها را دگرگون کرده. ولی آمار ورودی‌های دانشکده فنی تغییر چندانی نداشتند. 

هنوز هم 76 درصد ورودی‌های دانشکده‌ی فنی پسرها هستند. فقط 24درصد دخترها هستند. هنوز هم 86درصد مکانیکی‌ها و 79درصد برقی‌ها پسراند. تناسب جنسیتی‌ وجود ندارد. یک تغییر کوچک داشت. رشته‌ی معدن به یک رشته‌ی کامل پسرانه تبدیل شد. نسبت پسرها به کل در این رشته به 100درصد رسیده. توی مهندسی شیمی که بین رشته‌های دیگر فنی به آبادترین از منظر جنسیتی مشهور است، باز هم اکثریت با پسرهاست. (64درصد). هنوز هم رشته‌های پرطرفدار برق و مکانیک‌اند...

نوشته که فنی در سال گذشته، 956 نفر ورودی داشته. 797 نفرشان از آزمون سراسری و بر اساس رتبه‌ی کنکور وارد شده‌اند. بقیه یا مهمان بوده‌اند یا سهمیه‌ای. (راستش توی این آمار آموزش دانشکده فنی، وقتی سهمیه‌ای‌ها و مهمان‌ها را به کنکوری‌ها اضافه می‌کنم، تعداد ورودی‌ها بالای 1000نفر می‌شوند! نمی‌دانم چه‌قدر آمارشان دقیق است!)

مهمان‌ها را که کنار بگذاریم، سهمیه‌ای‌ها عجیب‌اند. وقتی می‌گویم سهمیه، خیلی‌ها یاد شهدا و جانبازان و ایثارگران می‌افتند. دیده‌ام آدم‌هایی را که تا اسم سهمیه را می‌شنوند شروع می‌کنند فحش دادن به هر چه شهید و جانباز و حزب‌اللهی که روی کره‌ی زمین است. یا شروع می‌کنند به گفتن این که آره بسیجی‌ها سهمیه دارند. راستش... نه آقا. این طوری‌ها هم نیست. در بین این 1000نفر ورودی سال 1391، فقط 7نفر با سهمیه‌ی شاهد و ایثارگر آمده‌اند. (اگر آمار را همان 956نفر بگیریم، می‌کند به عبارتی فقط هفت دهم درصد، یعنی کمتر از 1درصد). گونه‌ی دیگری از سهمیه وجود دارد که به نظر من دردناک است: سهمیه‌ی فرزندان اعضای هیئت علمی و کارکنان دانشگاه. آمارها می‌گویند که 92نفر با سهمیه‌ی هیئت علمی وارد دانشکده‌ی فنی شده‌اند، یعنی 9درصد ورودی‌ها سهمیه‌های هیئت علمی بوده‌اند. 

رتبه‌های کنکور بچه‌های سهمیه‌ی هیئت علمی با رتبه‌های کنکور بچه‌های معمولی قابل مقایسه نیست. اگر آخرین رتبه‌ی به عنوان مثال رشته‌ی مکانیک 520 بوده باشد، تو می‌توانی یک سهمیه‌ای با رتبه‌ی 4000 پیدا کنی که به خاطر پدرش یا مادرش آمده نشسته کنار رتبه‌ی زیر 500. سهمیه‌ است دیگر. انتظارت چی است؟ 

من سهمیه‌ای‌ها را دیده‌ام. همه جوره دارند. یک عده‌ای‌شان هستند که واقعا یارای هم‌پایی با رتبه‌های زیر 1000 را ندارند. لنگ می‌زنند. فقط لنگ می‌زنند و به سختی بالا می‌آیند. یک عده‌ای‌شان هستند که درست است که کنکور خوب نداده‌اند، ولی از پدر و مادرشان خیلی چیزها به ارث برده‌اند. بلدند چه جوری پیشرفت کنند. بلدند چه‌طور توی دانشگاه درس بخوانند. از خیلی‌ها بهتر بلدند چطور از فرصت‌ها استفاده کنند. بیشتر سهمیه‌های هیئت علمی جو دانشگاه را بهتر می‌شناسند. این هست... نمی‌توانم بگویم همه‌شان لنگ می‌زنند. یا همه‌شان این طورند و آن طورند. ولی یک چیزی هست که می‌‌سوزم.

مهندسی مکانیک 85 تا ورودی از کنکور گرفته و 24تا از سهمیه‌ی هیئت علمی. یعنی 24درصد ورودی‌های سال 1391 مکانیک سهمیه‌ی هیئت علمی بوده‌اند. 

مهندسی عمران 82نفر ورودی از کنکور گرفته و 18نفر سهمیه‌ی هیئت علمی. یعنی 18درصد ورودی‌های سال 1391، سهمیه‌ی هیئت علمی. 

مهندسی برق 131 نفر از کنکور گرفته و 17 نفر از سهمیه‌ی هیئت علمی و الخ... 

بیشتر سهمیه‌های هیئت علمی می‌روند سراغ رشته‌های تاپ و پرطرفدار.

چیزی که من ازش می‌سوزم این است که این بچه‌های هیئت علمی، هیچ چیزشان از بچه‌های معمولی کنکور که زیر 500نشده‌اند برتر نیست. هیچ چیزشان. قسم می‌خورم که خیلی از بچه‌های با رتبه‌های 2000، 3000 و بالاتر را که پدر و مادرشان استاد دانشگاه نیستند وارد دانشگاه کنی، نتیجه‌ی کار به مراتب بهتر از ورود این سهمیه‌های هیئت علمی است... 



برچسب‌ها: دانشگا
+ نوشته شده در  دهم آبان 1392ساعت 22:46  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

وغ وغ ساهاب+صادق هدایت
هر بار که کتاب را دستم می‌گیرم شروع می‌کنم به بو کردن. یعنی اول بو می‌کنم و بعد شروع می‌کنم به خواندن. بوی کتاب می‌دهد. خیلی بوی کتاب می‌دهد. صفحه‌های 35ساله‌ی کتاب زرد رنگ‌اند. کاغذشان ضخیم است و یک جور عجیبی بوی کتاب می‌دهند. احسان می‌گوید کتاب‌ها که می‌مانند این بو را می‌گیرند. نمی‌دانم. یعنی آن صفحاتی که سال‌ها به هم می‌چسبند و هر از گاهی شاید ورقی و هوایی بخورند در درون خودشان چه کار می‌کنند که این بوی عجیب را می‌سازند؟ بوی جنگل‌هاست؟ بوی رویاهایی است که کلمه‌ها می‌سازند؟ بوی ماندگی است؟ نه. فقط ماندگی نیست. من قبول ندارم. کاغذهای این کتاب یک جور دیگری است. نوشته‌های روی این کاغذها هم جور دیگری شده‌اند. بوی سالیان کودکی است؟ من این بو را اولین بار که یک کتاب داستان چندین ده‌صفحه‌ای خواندم شنیده بودم. کتاب برای پسردایی‌ام بود. روزهای تابستان بود. بی‌کار بودم. کتاب قصه‌های سندباد بحری بود. جذاب بود. خواندنی بود. من را به دنیای سندباد می‌برد. و کاغذهای آن کتاب هم همین بو را می‌داد...
بدن هر آدمی یک بویی دارد. یک وقت‌هایی بوی تن بعضی آدم‌ها می‌رود توی مخ آدم. خیلی کم پیش می‌آید که بوی آدم‌ها را به خاطر بسپری. ولی همان چند نفری که بوی‌شان جزئی از حافظه می‌شود، فقط همان چند نفر را می‌شود آدم‌های زندگی‌ات بدانی. پاری وقت‌ها کتاب‌ها مثل تن آدم‌ها بوی‌ناک می‌شوند. و این کتاب لعنتی را هر بار که دستم می‌گیرم باید بو کنم. 
اصلا رفته بودم تسویه حساب کنم و بگویم خداحافظ کتابخانه‌ی مرکزی دانشگا تهران. کتابخانه‌های دیگر را خیلی راحت رفته بودم و گفته بودم که می‌خواهم شرم را کم کنم، پولی اگر بدهکارم بگویید بسلفم. الحمدالله همه جا(از فنی بگیر تا ادبیات) بدهکار بودم. مرکزی هم بدهکار بودم. بعد از چند سال یک خانم جوان متصدی بازگشت کتاب شده بود. چشم‌هاش آبی بود و موهاش طلایی و صداش خیلی آرام و زیر بود. مجبور شد همه‌ی جملاتش را دو بار برایم تکرار کند تا بشنوم. ولی ازم پولی نگرفت. گفت جریمه‌ی تابستون بود. برات صفر کردم. نمی‌خواد بدی. فقط ازین به بعد کتاب‌ها رو به موقع برگردون. 
بهش لبخند زدم و تشکر کردم و پیش خودم گفتم ازین به بعد... هه.
نشد. می‌خاستم پله‌ها را پایین بروم بروم پی کار خودم. نشد. گفتم یک بار دیگر برو بچرخ. رفتم توی سالن ابوریحان. کتاب‌های توی قفسه‌ها دور تا دور آن دریای ساکت (کف‌پوش‌های سالن به رنگ سبز و آبی دریاست) نگاهم می‌کردند. آن آقای هنرهای زیبا هنوز هم پشت اولین میز قسمت مردانه نشسته بود. همان که گیس‌های بلند دارد و هر بار که رفته‌ام چند تا کتاب دورش بوده و مشغول خواندن. هزار برابر من کتاب خوانده و هزار برابر من توی این دریای ساکت شنا کرده. خوش‌به‌حالش. سال اولی که آمدم دانشگا این جوری مردانه زنانه نبود این‌جا. پر از میزهای جدا جدا بود. یک میز و یک صندلی. هر کسی می‌توانست برای خودش یک میز کامل داشته باشد. یک جزیره‌ی بزرگ. می‌توانستی کتاب‌هایت را دور خودت بچینی و در جزیره‌ی خودت بی هیچ اشتراکی با بغل‌دستی آواز بخوانی و برقصی. بعدها بود که زنانه مردانه کردند... 
بوی این کتاب بود که نگذاشت من دست‌خالی از کتابخانه بروم بیرون. بازش که کردم بویش زد زیر دماغم و نتوانستم مقاومت کنم. رفتم امانت گرفتمش. سلسله مراتب فارغ‌التحصیلی‌ام یک کم عقب می‌افتاد. ولی بوی کتاب نگذاشت که به این فکر کنم... دری‌وری‌های صادق هدایت خواندنی‌ست!


برچسب‌ها: بوک فتیش, صادق هدایت, وغ وغ ساهاب
+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1392ساعت 18:37  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

من بلد نیستم فحش بدهم. 

در تمام آن 15 دقیقه‌ای که داشتم با آن پسره‌ی کله‌شق  جر و بحث می‌کردم حتا یک فحش هم ندادم. حسن بعدش بهم گفت تو خیلی خوب خودت را نگه می‌داری. من نتوانستم حرف بزنم. من فقط داشتم تو دلم بهش فحش می‌دادم. تو هیچی بهش نگفتی. آن‌جایی که بهت گفت من کارگر کارگاهم و می‌دانم اله و بله، دلم می‌خاست بهش بگم تو تخ... منم نیستی، کارگر کارگاه که سهله. توی هیچی بهش نگفتی.

راستش بعدش حسرت خوردم که چرا لیچار به حد کافی بارش نکردم. آره... در حد خودم بی‌احترامی بهش کردم. جمله‌های اولم را با فعل‌های جمع و ضمیرهای جمع شروع کردم و آخر سر همه‌ی فعل‌هام دوم شخص مفرد شده بود و بهش می‌گفتم تو... تو... تو... ولی شر و وری که او داشت می‌گفت و طرز برخوردش چیز دیگری را می‌طلبید. 

من بیشتر از این که دلم بخاهد از اعضا و جوارحم برای مخاطب قرار دادنش استفاده کنم، دلم می‌خاست با مشت بزنم توی آن کله‌ی فندقی‌اش که قدر ارزن مغز تویش نبود.

بعضی آدم‌ها هستند که دوست دارند تنها نقشی که بازی می‌کنند سنگ جلوی راه آدم باشد. خوشش‌شان می‌آید که جلوی آدم باشند. خوشش‌شان می‌آید که نگذارند تو رد بشوی. تو به چیزی که می‌خاهی برسی. هیچ نفعی هم نمی‌برند. برای‌شان هیچ توفیری نمی‌کند. فقط لذت می‌برند که تو به چیزی که می‌خاهی نرسی. 

توصیفش را شنیده بودم. شنیده بودم که پارسال نمره‌‌ی حاج مهدی سی اف دی را از قصد از 12 به 10 تغییر داده بود که نگذارد او معدلش جزء 10درصد اول شود و استریت شود به ارشد. شنیده بودم که افتخار کرده بود که من نگذاشتم که مهدی سی اف دی استریت شود. هر چند مهدی با همان نمره‌ی 10 هم استریت شد و هم رتبه 12کنکور شد. ولی باورم نمی‌آمد آقای تی ای درس تهویه‌ی مطبوع واقعن ازین جور آدم‌ها باشد.

ولی محمود زارع از آن آدم‌های ناتو بود.

از 6نمره‌ی پروژه به ما 1 داده بود. حیا نکرده بود. به گروهی که تویش هم حسن  و هم تاپ‌مارک کلاس بودند 1داده بود. برایم سنگین بود. بعد از 9ترم یک درسی را درست و درمان خانده بودم و نمره‌ی کامل گرفته بودم، بعد آقای محمود زارع با لج‌بازی احمقانه‌اش داشت من را نابود می‌کرد. جر و بحث‌مان شد. من گفتم چرا نمره نداده‌ای و او اصلن گزارش را نخانده بود و فقط خیال کرده بود که ما کپ زده‌ایم. هر چه قدر بهش می‌گفتم که چی را کپ بزنیم؟ طراحی سیستم تهویه‌ی یک ساختمان 5طبقه بدون لوله‌کشی‌اش کاری ندارد که. حرف تو کله‌اش فرو نمی‌رفت. یکی او. یکی من. کار را به جایی رساند که گفت: ببین، من حتا اگر حرفم غلط هم باشد از حرفم کوتاه نمی‌آیم. حرفم را تغییر نمی‌دهم. 

حسن گفت من دلم می‌خاست همان‌جا فحش را بکشم به هیکلش. من فقط گفتم: عجب. برای مثل تو ضرب‌المثل زیاده. خودت می‌دونی دیگه.

چیزهای دیگری هم گفته بود. این که من همه‌کاره‌ام و تو هیچ کاری نمی‌توانی بکنی و استاد هیچ‌کاره‌است و تو دروغ می‌گویی.

از یک جایی به بعد دیگر ادامه ندادم. همان موقع که گفت حرفم غلط هم باشد کوتاه نمی‌آیم، بهش گفتم: من هم سعی نمی‌کنم تو رو قانع کنم...

بعد هم رفتم نشستم کنار و با خودم کنجله رفتم که این مرتیکه‌ی دزد 4نمره‌ی من را خورده و من حتا یک کلمه فحش هم بارش نکرده‌ام. تف به این زبان که 4تا فحش محض خالی کردن حرص رویش نمی‌چرخد...

اما بعدش راستش خوشحال شدم که فحشش ندادم. خوشحال شدم که خودم را نگه داشتم. خوشحال شدم که فقط حرفم را زدم و هیچ لیچاری بارش نکردم و مودب بودم. یعنی... نمی‌دانم. کار خود استاد بود. دکتر اخوان. 

توی این 9ترمی که توی دانشکده‌ی مکانیک دانشگاه تهران گذراندم، اساتید معدودی بودند که بتوانم بگویم من از این استاد واقعن درس گرفتم. چیزی یادم داد که هیچ وقت از یاد نمی‌برم... معدود بودند. یکی‌اش مهندس حنانه بود. با این که بین دیگر اساتید کم‌ترین مدرک دانشگاهی را داشت و همه دکترا داشتند و او مهندس خالی بود، ولی یادگرفتنی‌ترین مرد دانشکده بود. بعدی‌اش هم برایم دکتر اخوان بود. اساتید دیگر این دانشکده ازین حال و حوصله‌ها نداشتند. وقتی نمره‌ی پروژه را واگذار می‌کردند به تی ام گرامی، همه چیز را به او واگذار می‌کردند. دیگر برای‌شان اعتراض داشتن و نداشتن دانشجو اهمیتی نداشت و ندارد. ولی امروز دکتر اخوان این طوری با ما تا نکرد.

صدایم کرد. توی دفترش فایل اکسلی که آن همه برایش زحمت کشیده بودیم جلویش باز بود. تی ای گرامی را هم آورده بود. تی ای می‌گفت این‌ها کاری نکرده‌اند. دکتر اخوان هم به صفحات پیچیده‌ی اکسلی که نوشته بودیم نگاه می‌کرد و می‌گفت شما که معلوم نیست چه کار کرده‌اید. بعد برایش توضیح دادم. گفتم که اکسل دینامیک نوشته‌ایم. بار سرمایی گرمایی هر اتاق را جدا حساب کرده‌ایم. از این جا به آن جا لینک داده‌ایم و... تی ای گرامی دست بردار نبود. هنوز اصرار داشت که از ما کپ بگیرد و بگوید کار خودشان نیست... ولی دیگر ضایع شده بود. به طرز فجیعی هم ضایع شده بود. 

آدمی که برایش تغییر دادن حرفش حتا اگر غلط هم باشد ننگ بود، جلوی دکتر اخوان تسلیم شد. دکتر نمره‌ی 20 از 100 ما را کرد 80 از 100. خندیدم. خوشحال شدم. به خاطر نمره نبود. بعد از 9ترم نمره برای منی که هیچ وقت مثل بچه‌ی آدم درسم را نخاندم پشیزی ارزش نداشت. فقط کنار زدن آن سنگ، آن احمق کله‌شقی که حاضر نبود یک قدم از حرف‌هایش عقب برود برایم لذت‌بخش بود... آخرسر از تی ای محترم عذرخاهی کردم که صدایم را بالا بردم. دکتر اخوان به شوخی گفت: تو چطور ناهار نخورده صدایت بالا رفت؟! خندیدم.

آدم‌هایی هستند که از سنگ جلوی راه بودن لذت می‌برند، ولی همیشه هم به لذت‌شان نمی‌رسند...


برچسب‌ها: محمود زارع, فحش کشی
+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1392ساعت 0:21  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

25خرداد 1392- دانشکده ی مکانیک دانشکده فنی تهران
از صبح که رفتم دانشکده، تلویزیونِ توی لابی روشن بود. فقط هم کانال 6. بچه‌ها یک پای‌شان توی سایت و کتاب‌خانه و انجام دادن پروژه‌های آخر ترم بود و یک پای‌شان توی لابی جلوی تلویزیون. انگار کن یک مسابقه‌ی فوتبال باشد که ساعت‌ها دارد به طول می‌انجامد و بچه‌ها از دنبال کردنش سیر نمی‌شود. کنترل تلویزیون دست حراست دانشکده بود. یک وقت‌هایی شوخی‌اش می‌گرفت کانال را عوض می‌کرد. یکهو کل دانشکده شروع می‌کردند به هو کشیدن. ساعت 2 که شد، وقت اخبار کانال 1 بود. 1ساعت و نیم بود که نتیجه‌ی جدیدی اعلام نشده بود. همه تشنه بودند. وزیر کشور شروع کرد به حرف زدن. اولش کلی مقدمه چید در مورد حماسه‌ی مردم در انتخابات و فلان و بیسار که همه شروع کردند به هو کشیدن که چرت نگو، نتایج را بگو. و بعد وقتی تعداد آرای نفر اول را گفت همه بالا و پایین پریدند و دست زدند و سوت کشیدند...
@@@
برای درس نقشه‌کشی صنعتی استادی داشتیم که از آن استادهای پرشور و حال سیاسی بود. از آن‌ها که بعد از انتخابات 88 خیلی جوش و خروش داشت و برای حمله به کوی دانشگاه و دانشگاه تهران خیلی حرص زد. یک بار پای حرف‌هاش نشسته بودیم. در مورد فضای بعد از 2خرداد 1376 می‌گفت. با افسوس حرف می‌زد. می‌گفت بعد از 2خرداد همه خوشحال بودیم. همه الکی خوشحال بودیم. هی بالا و پایین می‌پریدیم که ما پیروز شدیم. که اوه چه دست‌آورد مهمی داشته‌ایم. که روزگار سیاه تمام شد و امیدوار بودیم. ولی زیادی خوشحال بودیم. الکی خوشحال بودیم. آن قدر الکی خوشحال بودیم که چند سال گذشت و ما به جز خوشحالی کار خاصی نکردیم...
امیدوارم حالا این حکایت این روزها نشود. 


برچسب‌ها: انتخابات 1392, خوشحالی
+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 17:16  توسط پیمان موضوع اجتماع 


1-تپه‌های عباس‌آباد. بالابلندی‌هایی در میانه‌ی شهر تهران. قبل از انقلاب تز داده بودند که این تپه‌های بادخیز را بدهند به سفارت‌خانه‌های کشورهای مختلف تا تکه‌های خاک کشورشان را در میان این تپه‌ها علم کنند. زد و انقلاب شد و این طرحِ[ابلهانه] هم هوتوتو شد. سال‌ها بعد نشستند دو دو تا چهارتا کردند که بیاییم این تپه‌ها را بکنیم مرکز فرهنگی تهران. طرح تفضیلی‌اش آماده شد و این روزها تقریبن دارد از آب و گل درمی‌آید. این روزها از بزرگراه مدرس که رد شوی یک پل تازه‌تاسیس را بالای سرت می‌بینی. این پل ورودی فرهنگ‌کده‌ی تهران است. این جوری‌هاست  که نقشه کشیده‌اند که یک خانواده در یک روز تصمیم می‌گیرد فرهنگ‌دانش را غنی کند. از این پل بالا می‌آید. به بوستان آب و آتش می‌رسد. اعضای خانواده کمی آب‌بازی می‌کنند. بعد راه می‌افتند به سمت باغ‌موزه‌ی دفاع مقدس، یاد امام و شهدا را پاس می‌دارند. بعد از یک دریاچه‌ی مصنوعی رد می‌شوند و می‌رسند به باغ کتاب تهران. کلی کتاب می‌خرند(چه خانواده‌ی پول‌دار و خوشبختی) و کتاب‌خانه‌ی ملی ایران و فرهنگستان‌های علوم و زبان و ادب فارسی و غیره را هم مشاهده می‌کنند و بعد شب می‌شود و آن‌ها می‌روند خانه‌شان. 

2-پروژه‌ی درس تهویه‌ی مطبوع‌مان بود. بازدید از باغ کتاب تهران داخل پرانتز شرکت کیسون.باغ کتاب طرحی است برای یک نمایشگاه دائمی کتاب در تهران. یک فضای وسیع نمایشگاهی که مثل نمایشگاه بین‌المللی کلیه‌ی ناشران درش شرکت داشته باشند، و در تمام طول سال. شرکت کیسون پیمان‌کار پروژه‌ی باغ کتاب تهران است. یک شرکت بین‌المللی که برخلاف نام خارجکی‌اش یک شرکت خصوصیِ کاملن ایرانی است. شرکتی که این سال‌ها پروژه‌های مهندسی‌اش از هندوستان و قزاقستان و عراق و الجزایر و گینه‌ی بیسائو تا ونزوئلا را آباد کرده و البته فرودگاه بین‌المللی امام خمینی هم کار همین کیسونی‌هاست. 

سوار اتوبوس 302 شدیم و رفتیم به طرف بزرگراه حقانی و باغ کتاب تهران. 

شرکت کیسون یک شرکت خصوصی بین‌المللی است. این از همان اول کار حقنه‌مان شد. 

وارد محوطه که شدیم نفری یک کلاه ایمنی سبز دادند دست‌مان. انتظار داشتیم که وارد یک سالن شویم و مثلن برای‌مان یک کلیپ از پروژه پخش کنند و بعد توی آن گرمای سر ظهر نفری یک لیوان آب هم تعارف‌مان کنند. ولی کور خانده بودیم. شرکت خصوصی و ازین ولخرجی‌ها؟! مهندس طراح تاسیسات پروژه راهنمای‌مان بود. ما را توی همان فضای خاک و خل اطراف پروژه ایستاند و کمی در مورد تاسیسات تهویه‌ی مطبوع و گرمایش و سرمایش صحبت کرد. بعد 2نفر از واحد اچ اس ای(واحد ایمنی) پروژه آمدند. مهندس ایمنی از طنز بهره‌ی خوبی داشت. گفت از افعال معکوس استفاده می‌کنم تا بهتر بفهمید: پراکنده حرکت کنید و عکس یادگاری بیندازید. به جای زیر پای تان به آسمان بالای سرتان نگاه کنید تا در من‌هال‌های 20-30متری سقوط آزاد کنید. کلاه ایمنی سرتان نگذارید تا با مخ بروید توی لوله‌ها. و... این که برای یک بازدید یک ساعته آن هم از یک پروژه‌ی تمام‌شده این قدر واحد اچ اس ای فعال بود کاردرست بودن کیسون را حقنه‌مان کرد.

باغ کتاب تهران

3-پروژه‌ی باغ کتاب تهران یک نمونه از کار طراحی و ساخت هم‌زمان است. ایده‌ی کار یک طرح مدولار است. یعنی تفکر حاکم بر طراحی ساختمان و تاسیسات مکانیکی و برقی‌اش این است که کلیه‌ی عناصری که ساختمان را می‌سازد شبیه به هم و تکراری باشد. در واقع با ساخت یکی از مدول‌ها قسمت‌های بعدی هم مشابه می‌شوند و به راحتی و با سرعت بیشتری می‌توان طرح را اجرا کرد. به خاطر هم‌زمان بودن طراحی و ساخت باید به طور هم‌زمان تجهیزاتی مثل آسانسورها، پله‌های برقی، مصالحی که دیوارها را با آن اجرا می‌کردند و نحوه‌ی اجرای تاسیسات مکانیکی تصمیم‌گیری و لحاظ می‌شد. 

در ساختمان باغ کتاب تهران تمام زوایا قائمه و کلیه‌ی اندازه‌ها ضریبی از 60 هستند. (به خاطر مدولار بودن طرح)به طور مثال در این پروژه هیچ‌گاه خبری از پارتیشن‌های یک متری یا 97 سانتی متری یا 115سانتی‌متری نخاهد بود. پارتیشن‌ها تنها مضاربی از 60هستند. یا 60سانتی‌متری یا 120سانتی‌متری یا... یا در کف‌سازی تمام سنگ‌های کف، 60در60 سفارش داده شده‌اند و چون همه‌ی اندازه‌ها ضریبی از 60 هستند هیچ قطعه‌ای از وسط بریده نمی‌شود و پرتی سنگ وجود ندارد. سقف‌های کاذب هم همگی ضریبی از 60هستند. تمام دریچه‌ها  و محل نصب چراغ‌ها هم همین‌طور...

باغ کتاب تهران یک ساختمان چند طبقه‌ی نمایشگاهی است که در زمینی به مساحت 11هکتار اجرا شده. از این میزان حدود 2هکتار را بام مجموعه شکل داده. کل محدوده‌ی بام ساختمان به صورت یک بام سبز خیلی بزرگ است و مردم می‌توانند روی بام بروند و از فضای سبز پشت‌بام استفاده کنند. برای ایجاد بام سبز اول پیشنهاد شده بود که حدود 60سانتی‌متر خاک‌ریزی انجام شود.  بعد در حین ساخت متوجه شدند که تکنولوژی جدیدی به وجود آمده که 60سانتی‌متر خاک را تبدیل به 15تا 20 سانتی‌متر خاک می‌کند و باز هم امکان رویش چمن و گل را فراهم می‌کند. این از فواید طراحی و ساخت هم‌زمان است که می‌توان طرح اولیه را بلافاصله ویرایش کرد. 

بام سبز باغ کتاب تهران الان آماده است.

باغ کتاب تهران

4-تاسیسات تهویه‌ی مطبوع ساختمان باغ کتاب 3000متر مربع وسعت دارد. سیستم سرمایشی‌اش چیلرهای جذبی گازسوز هستند. چیلرهای EBARA که از بهترین چیلرهای جذبی وارداتی هستند. برج خنک‌‌کن‌ها هم EBARA هستند. بویلرهای سیستم گرمایشی اما تولید داخل هستند. هواسازهای داخل سالن هم همگی ساخت شرکت ایرانی ساران هستند. یک عالمه پمپ آب هم برای پمپ آب به برج‌های خنک‌کن، برای پمپ آب به تاسیسات گرمایشی و سرمایشی، برای پمپ آب گرم به سرویس‌های بهداشتی و ... توی موتورخانه ردیف شده بودند. اجرای تاسیسات مکانیکی پروژه‌ی باغ کتاب تهران در کمال دقت و تمیزی است. 

البته آقای مهندس طراح از این که در ایران برای ساختمان‌ها به جای چیلرهای تراکمی از چیلرهای جذبی استفاده می‌کنند به شدت ناراضی بود. از اجبارهای طراحی در مهندسی ایران ناراضی بود. چیلرهای تراکمی برق مصرف می‌کنند و چیلرهای جذبی گازسوزند. در ایران اعتقاد عمومی بر این است که گاز از برق ارزان‌تر است. پس استفاده از چیلرهای جذبی بهتر است. در حالی که هر چه قدر جلوتر می‌رویم سوخت‌های فسیلی ارزش بیشتری پیدا می‌کنند و دیوانگی محض است که برای تهویه‌ی مطبوع گاز خدادادی را بسوزانیم. مثال هم می‌آورد از آمریکا که 90درصد سیستم‌های تهویه‌شان تراکمی است. از برق استفاده می‌کنند. مثل ما دیوانه نیستند که نفت و گاز بسوزانند. در مورد ژاپن گفت که درست است که آن‌ها از چیلر جذبی استفاده می‌کنند. اما حرارت لازم برای چیلر را از خورشید تامین می‌کنند و چیلرجذبی‌های‌شان خورشیدی است. آن وقت ما...

5-بازدیدمان تمام شد. از تشنگی له له می‌زدیم. ما را راهنمایی کردند به سمت سرویس‌های بهداشتی کارکنان که یک آب‌سردکن هم آن‌جا بود. یک شیر آب داشت و 24نفر آدم تشنه! دیگر خود کیسونی‌ها خجالت کشیدند. رفتند و از توی کانکس‌هاشان آب معدنی آوردند. پذیرایی با نفری یک بطری آب معدنی صورت گرفت. تمام.


برچسب‌ها: باغ کتاب تهران, بازدید علمی, شرکت کیسون, تپه های عباس آباد, چیلر
+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1392ساعت 11:2  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه 

ارتباط صنعت و دانشگا

چند هفته‌ای بیلبوردش را گوشه‌ی میدانک دانشکده فنی می‌دیدم. اشکال ویرایشی داشت و من می‌خاندم: "مرکزِ رشدِ حلقه‌ی اتصال صنعت و دانشگاه". به بچه‌ها هم نشانش می‌دادم و با همدیگر می‌خندیدیم. آخر این دانشکده به این عظیمت برای خودش دفتر و دستکی دارد به اسم "دفتر ارتباط با صنعت". اسمش روی خودش است. قرار است واسطی باشد برای صنعت و دانشگا. توی این 4سال فهمیدیم که آن دفترِ چند اتاقه‌ی طبقه‌ی سوم دانشکده‌ی معدن فقط کارش این است که نزدیک تابستان به هر دانشکده چند کارخانه و اداره معرفی کند تا دانشجویان گرامی یک یا دو واحد کارآموزی‌شان را در آن‌جاها سپری کنند...
ما به این بیلبورد نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم که آن دفتر فکسنی ارتباط با صنعت هنوز هست. حالا یک نهاد دیگر ساخته‌اند برای تقویت آن دفتر. به احتمال، چند ماه دیگر هم یک نهاد دیگر می‌سازند برای تقویت همینی که ساخته‌اند. و خلاصه اشتغال‌زایی خوبی ایجاد می‌کنند.
بعد فهمیدم که بین مرکز رشد و حلقه‌ی اتصال صنعت و دانشگاه یک ویرگول نامرئی هم قرار دارد. سوال این بود که وقتی دفتر ارتباط با صنعت هست مرکز رشد دیگر در مورد صنعت و دانشگا چه می گوید. گفتند که "مرکز رشد" با "دفتر ارتباط" با صنعت توفیر می‌کند!
"دفتر ارتباط با صنعت" کارآموزی دانشجوها را راست و ریس می‌کند. این "مرکز رشد" به طرح‌ها و ایده‌های خوب و به‌دردبخوری که صنعت ایران حاضر نمی‌شود برای‌شان به اندازه‌ی یک اپسیلون خرج کند بها می‌دهد و کمکی پول خرج می‌کند تا آن طرح‌ها اجرایی شوند! یعنی زور می‌زند که صنعتی‌شان کند!
آیا اینی که گفتم دو تا نهاد اجرایی در درون دانشگا نیاز دارد؟!
ارتباط صنعت و دانشگا ضرورتی است که آدم‌های زیادی در موردش قلم‌فرسایی کرده‌اند و نظرها گفته شده است که دانشجویی که فقط مشتق و انتگرال بلد باشد به درد صنعت نمی‌خورد و از آن طرف هم کارگری که فقط بلد باشد آچار را محکم و درست در دست بگیرد به درد پیشرفت صنعت نمی‌خورد و... حس می‌کنم اشتغال‌زایی برای 7-8 نفر بیشتر در درون دانشگا خیلی مساله‌ی مهم‌تری است!
شاید قصه‌ی اتوبوس هیبریدی دکتر اصفهانیان همه‌ی آن چه را که باید بنالم روایت کند.
ضرورت ماشین‌های هیبریدی به خصوص برای هوای همیشه آلوده‌ی تهران امری واضح و مبرهن است.
دکتر وحید اصفهانیان استاد کاشانی دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران است که طرح‌های زیادی را با کمک دانشجویان اجرایی کرده است. یکی از طرح‌های او که از چند سال پیش رویش کار کرده، اتوبوس هیبریدی است. یک طرح مشترک بین دانشگاه تهران و دانشگاه صنعتی اصفهان و ایران‌خودرو دیزل. ایران خودرو دیزل یکی از اتوبوس‌های شرکت واحد را به رایگان در اختیار دانشگا قرار داده و دکتر اصفهانیان هم با صرف 200میلیون تومان هزینه و آزمایش‌ها و کارهای مهندسی فراوان به کمک دانشجویان آن را هیبریدی کرده. نمونه اتوبوس هیبریدی دکتر اصفهانیان 30درصد کاهش مصرف سوخت و 70درصد کاهش آلاینده‌های هوا را داشته. شرح جزئیات بیشتر را این‌جا می‌توانید بخانید.
در نمایشگاه علم و فناوری اسفند ماه سال 1389 اتوبوس هیبریدیِ طراحی شده رونمایی شد. اتوبوسی که در بازدید رهبر مورد توجه قرار گرفت و دستور اکد برای تجاری‌سازی هر چه زودترش داده شد. دکتر اصفهانیان همان موقع مصاحبه کرده بود و گفته بود که روند تجاری‌سازی این اتوبوس حداقل 3سال طول می‌کشد که با توجه به دستور رهبر به طور حتم این مدت کوتاه‌تر خاهد شد...   16فروردین 1391 یک مصاحبه‌ی دیگر از دکتر اصفهانیان منتشر شد که مدل نیمه‌صنعتی اتوبوس هیبریدی تا یک سال آینده ساخته خاهد شد... و...
اما در اسفند ماه 1391یک مصاحبه‌ی جالب از مدیرعامل شرکت اتوبوس‌رانی شهر تهران در خروجی خبرگذاری‌ها قرار گرفت:
"اتوبوس‌هاي هيبريدي و دوکابينه در يک قدمي تهران/راه‌اندازي BRT بزرگراه امام علي(ع)

پيمان سنندجي در گفت‌وگو با خبرنگار مديريت شهري شهر با اشاره به اقدامات سامانه‌ی اتوبوسراني در ايام پاياني سال و ايام نوروز گفت: مهمترين اقدام تقويت ناوگان خواهد بود که در اين مورد 300 دستگاه اتوبوس دوکابين وارد خطوط اتوبوس‌راني خواهد شد.
مديرعامل شرکت واحد اتوبوسراني تهران و حومه افزود: بيشتر اين اتوبوس‌ها در خط 8 BRT ، مسير اتوبوس‌هاي تندرو در بزرگراه امام علي (ع) و خطوط جنوبي شهر استفاده خواهد شد...
وي اظهارداشت: اين 300 دستگاه اتوبوس اکنون در گمرک است و اميدواريم بتوانيم اين تعداد ناوگان را به موقع ترخيص کرده و تا آخر اسفند وارد خطوط کنيم.
سنندجي تصريح کرد: اتوبوس‌هاي هيبريدي نيز اکنون در حال ترخيص است و به زودي وارد ناوگان مي‌شود. تعداد 10 دستگاه پيش‌بيني شده که اکنون 5 مورد آن به گمرک رسيده است..."

آیا قصه‌ی اتوبوس هیبریدی دکتر اصفهانیان به شرح بیشتری نیاز دارد؟!

فقط یک نکته‌ی تکمیلی باید گفت. قیمت اتوبوس هیبریدی معمولن 2برابر قیمت اتوبوس معمولی است. بنا به گفته‌ی سالنامه‌ی روزنامه‌ی همشهری در سال 1391(شنبه-26 اسفند1391) قیمت هر کدام از اتوبوس‌های دو کابین یک میلیارد تومان است. یعنی قیمت هر کدام از آن اتوبوس‌های هیبریدی وارداتی 2میلیارد تومان است...
تو خود بخان حدیث ارتباط صنعت و دانشگا را...


برچسب‌ها: دانشگا, ارتباط صنعت و دانشگاه, اتوبوس هیبریدی
+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 21:10  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه 

خودم هم نفهمیدم چطور دانشگا قبول شدم. آن پیش دانشگاهیِ «دولتیِ» میدانِ امامت (مدرسه‌ی شهید رجایی) با آن مدیرِ به شدت دموکراتش (آقای مدنی) که هر کسی را با هر معدل و وضعیتی در مدرسه‌اش ثبت نام می‌کرد هنوز برایم خاطره‌ی خوبی است. معلم‌های آنجا پولکی نبوند. مایه می‌گذاشتند و کمترین وظیفه‌ام فکر کنم در قبالشان‌‌ همان قبولی در دانشگا بود. همه‌شان غیرانتفاعی هم درس می‌دادند. آنجا هم درس می‌دادند. چند سال زمان لازم بود تا بفهمم شریف‌ترین آدم‌های زندگی‌ام را‌‌ همان روز‌ها دیدم. باری... قصه‌اش جداست.

وارد دانشگا که شدم فهمیدم عین خودم زیاد نیستند! چیزی که روزهای اول کمی آزارم می‌داد اکیپ‌ها بودند. اکیپ‌های بچه‌های هم دبیرستانی. اکیپ بچه‌های علوی. اکیپ بچه‌های سلام. اکیپ بچه‌های مفید و... اکیپ بچه‌های علامه حلی با اکیپ بچه‌های فرزانگان جفت و جور بودند. قبل از دانشگا دختر و پسر با هم مراودات گرمشان را تشکیل داده بودند و آن وقت ما... زمان که گذشت اکیپ‌ها تغییر شکل دادند. بچه‌های هم عقیده دسته دسته شده بودند. اکیپ پسرهایی که با دختر‌ها همه جا می‌رفتند. اکیپ بچه‌های بسیجی. اکیپ بچه‌های خابگاه. اکیپ بچه‌های فلان. اکیپ بچه‌های به‌مان. یادم هست حامد آن روز‌ها خیلی جوش و جلا می‌زد که همه‌ی بچه‌ها با هم باشند. حداقل یک بار همه با هم برویم کوه. ولی...
چند ماه پیش "علی عبدالحی" توی کتابخانه‌ی دانشجویی یک شماره از نشریه‌ی "صلا" (گاهنامه‌ی کتابخانه دانشجویی دانشکده فنی) را به موضوع «برچسب‌ها و اکیپ‌ها» اختصاص داده بود. بند اول سرمقاله این طور شروع می‌شد:
 «تصویر امروز جای جای دانشگاه آن چنان است که گویی مجمع الجزایری دورافتاده از جماعت‌ها در بحری عمیق غرقه گشتند. متاسفانه، برخورداری از نوعی همبستگی اجتماعی تحت عنوان دانشگاهی و دانشجو امری صرفاً خیالی و نه واقعی به نظر می‌رسد.»
موضوع جالبی بود و چند تا از نوشته‌های این نشریه خوب بودند. خود علی عبدالحی توی یکی از مقالات به پدیده‌ی مدارس غیرانتفاعی و تاثیرشان روی دانشگا پرداخته بود. مقاله‌ی کوتاهی بود و فقط در حد طرح یک موضوع. به نظرم موضوع جالبی بود. مقاله را اینجا کپی پیست می‌کنم:

مرسدس کروک برای تو، مدرک چروک هم برای تو۱نگاهی گذرا به پدیده‌ی مدارس غیرانتفاعی

"مدارس غیرانتفاعی چه تاثیراتی می‌توانند بر مساله‌های دانشجویان امروز که‌‌ همان دانش آموزان دیروزند و همچنین بر فضای دانشگاه داشته باشند؟ چگونه می‌توان از بررسی مدارس غیرانتفاعی پلی زد به نقد فضای امروزه‌ی دانشگاه؟ مگر می‌شود نگاهی یکسان به این همه مدارس غیرانتفاعی متعدد و متنوع که تفاوت‌های زیادی با هم دارند داشت؟ این برخی سوالاتی است که ممکن است در وهله‌ی اول برای مخاطب پیش بیاید. در ادامه‌ی این نوشتار نگارنده در صدد است که به این دست سوالات پاسخ دهد.
نگاهی به تاریخچه‌ی تشکیل این مدارس خالی از فایده نیست. این مدارس را باید مولود دهه‌ی دوم انقلاب اسلامی دانست، دهه‌ای که معروف به سازندگی و توسعه است. قانون مدارس غیرانتقاعی در سال‌های پایانی دهه‌ی شصت به تصویب مجلس شورای اسلامی می‌رسد.۲ در این قانون اشاره شده است که مدارس غیرانتفاعی باید ازمحل مشارکت‌های مردمی و کمک‌های موسسات خیریه اداره شوند و درآمدهای این مدارس منحصر به تامین هزینه‌های جاری و توسعه‌ی مدارس شود. البته با نگاهی نه چندان دقیق به اسم مدارس غیرانتفاعی هم می‌توان متوجه شد از ابتدا قرار نبوده است نفع و سودی در کار باشد.
مدارس غیرانتفاعی با وجود تمام تفاوت‌هایی که با یکدیگر دارند دارای دو شباهت مهم هستند. اول اینکه تمامی این مدارس برخلاف اسم خود کاملا به صورت انتفاعی اداره می‌شوند و اساس فعالیت‌‌هایشان بر سود و هزینه است. مدارس غیرانتفاعی امروزه تبدیل به بنگاهی اقتصادی شده‌اند که از مشتریان خود (دانش آموزان) پول‌های گزاف می‌گیرندو ثبت نام به عمل می‌آورند، سپس برای دانش آموزان برنامه ریزی می‌کنند و به آنان آموزش داده می‌شود تا برای مدرسه در عرصه‌های مختلف افتخارآفرینی کنند! و در آخر نیز، افتخارآفرینان این مدارس به تابلو‌ها و بیلبوردهای تبلیغاتی بدل می‌شوند و دانش آموزان جدید را جذب می‌کنند. دوباره اینان تبدیل به پیام بازرگانی می‌شوند و این دور تجارتی ادامه دارد...
شباهت دوم عوض شدن برخی روابط در این نوع مدارس به دلیل وارد شدن عنصری به نام پول است.۳ دانش آموزی که شهریه‌ی چند میلیون تومانی می‌دهد توقعش از کادر مدرسه و معلمین عوض می‌شود، انتظار ندارد معلم او را به خاطر اشتباهی که کرده مورد عتاب قرار دهد و چون شهریه داده، نگاهش به کادر مدرسه مانند کارگزار است.
با نیم نگاهی به دانشگاه‌های بر‌تر کشور مشاهده می‌شود که بافت اصلی آن‌ها را دانشجویانی تشکیل می‌دهند که روزی دانش آموز مدارس غیرانتفاعی بوده‌اند. مدارسی که هر کس توانایی مالی ورود به آن‌ها را ندارد. در نتیجه دیگر نباید انتظار داشت در فضای عمومی دانشگاه نماینده‌هایی از طبقات مختلف جامعه دیده شوند. امروزه رقابتی نابرابر شکل گرفته است، کسانی می‌توانند به راحتی وارد دانشگاه شوند که از تمکن مالی برخوردار باشند. در صورتی که زمانی دانشگاه "راه دیگر"ی بود تا افرادی که در خانواده‌های متمکن متولد نشده‌اند نیز بتوانند از طریق آن پله‌های ترقی را طی کنند و به جایگاه اجتماعی مناسبی برسند. ولی وضعیت حاضر چگونه است؟ مگر می‌شود بی‌پول وارد این عرصه‌ی رقابت شد؟ و آیا دیگر دانشگاه بالذات منزلت بخش است؟ به نظر می‌رسد امروزه آن راه دیگر به روی طبقات پایین مسدود شده است.
همواره سوالی نوستالژیک وجود داشته است که موضوع انشا‌های دوران دانش آموزی همه‌ی ما بوده است: علم بهتر است یا ثروت؟ ولی اکنون تقابل نهفته در این پرسش بیشتر شبیه یک شوخی است. دانش آموز پنجم دبستانی را در نظر بگیرید که سالی شش میلیون تومان شهریه می‌دهد. حال موضوع انشایی که قرار است بنویسد این است: علم بهتر است یا ثروت؟
مطلب دیگری که تا حدودی معلول مدارس غیرانتفاعی است شکل گرفتن اکیپ‌های بسته‌ای در داشنگاه است که نمی‌توانند و نمی‌خواهند با هم گفت‌و‌گو کنند و تعامل داشته باشند. اکیپ‌ها باید حول مشترکاتی که به مرور بر اساس تعامل پیدا می‌شوند، شکل بگیرند. اما امروزه اکیپ‌هایی در دانشگاه وجود دارند که به صرف تعلق به فلان مدرسه و به‌مان موسسه‌ی آموزشی تشکیل شده‌اند.
فی نفسه وجود چنین اکیپ‌هایی بد نیست. ولی وقتی باید احساس نگرانی کرد که این گروه‌ها نیازی به تعامل با دیگران نمی‌بینند و دانشگاه به جزایر دورافتاده از هم تبدیل می‌شود. فاجعه آنجا رخ می‌دهد که گروه‌هایی در دانشگاه وجود دارند که چون در مدرسه‌ای خاص تحصیل کردند بر دیگران احساس برتری می‌کنند و خود را از دیگران متمایز می‌بینند و مدعی پرستیژ تو خالی می‌شوند.
متاسفانه مشاهده می‌شود که دانش آموزان غیرانتفاعی شاکله‌ی اصلی دانشگاه‌های بر‌تر کشور را تشکیل می‌دهند و هر سال بر تعداد آنان در دانشگاه افزوده می‌شود. همین مساله نشان می‌دهد که برای نقد مناسب و همه جانبه‌ی دانشگاه و دانشجویان مجبور به بررسی نقادانه مدارس غیرانتفاعی هستیم. مدارس غیرانتفاعی با تمام تفاوت‌ها دارای اشتراکاتی هستند که سبب می‌شود در برخی جنبه‌ها نگاهی کلی و یکسان به آن‌ها کاملا به جای و در خور تامل و بررسی باشد."

۱: تیتر با الهام از تیتر مجله‌ی چلچراغ شماره‌ی ۴۴۸
۲: قانون فوق مشتمل بر ۲۱ماده و ۱۵تبصره در تاریخ ۵خرداد ۱۳۶۷ به تصویب مجلس شورای اسلامی رسید.
۳: این مساله عمومیت دارد ولی کلیت ندارد.

(نشریه صلا/ سال سوم-شماره اول- مهرماه ۱۳۹۱-ص۶)


برچسب‌ها: دانشگا, مدرسه ی غیرانتفاعی, مرسدس کروک و مدرک چروک
+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند 1391ساعت 2:59  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه 

چیزی که هر چه قدر جلو‌تر می‌روی بیشتر با آن مواجه می‌شوی، قدرت مطلقه‌ی استاد است. همه چیز دست استاد است. کسی نمی‌تواند از او بازخواست کند که چرا این قدر سخت گرفته. چرا به فلانی این نمره را داده و به بهمانی یک نمره‌ی یگر. هیچ کسی نمی‌تواند به او بگوید که چرا فقط به معدل‌های بالای ۱۷ اعتنا می‌کند. چرا این جوری درس می‌دهد. کسی نمی‌تواند به رویش بیاورد که چیزهایی که داری می‌گویی به درد عمه ت می‌خورد. واحدی ست که باید پاس شود. استاد کار سختی ندارد. او فقط می‌آید سر کلاس‌ها، از روی اسلاید‌هایش چیزکی می‌گوید. یک تی‌ای (تدریس یار، تیچر اسیستنس و...) برای خودش تعیین می‌کند. یک امتحان می‌گیرد. یک تی‌ای دیگر برگه‌های امتحانی را تصحیح می‌کند. استاد به چند نفر که به دفترش آمد و رفت دارند نمره‌های خوب می‌دهد. چند نفر را هم می‌اندازد و ترمش تمام می‌شود.
هر چه قدر مقام علمی استادی بالا‌تر می‌رود قر و قمیش‌هایش برای پذیرفتن و تحویل گرفتن دانشجو‌ها بیشتر می‌شود. وقتی مقامت بالا‌تر رفت (از مربی به استادیاری و از استادیاری به دانشیاری و از دانشیاری به استاد تمامی) می‌توانی معیارهای راحت طلبانه تری برای پذیرفتن دانشجویان وضع کنی. این اصلی کلی نیست. به خصوص برای اساتید پا به سن گذاشته که حس می‌کنم میزان درکشان از موجود بدبختی به اسم دانشجو بیشتر است. ولی تجربه‌های ۴سال تحصیل در مهد مهندسی ایران برایم این اصل را بیان کردنی کرده.
اساتید خروجی نظام آموزشی و دانشجویان ورودی آن هستند. خروجی و ورودی‌های یک چرخه‌ی جالب. درس می‌خانی، معدل بالا کسب می‌کنی، سوگلی استادی که مثل تو بوده می‌شوی، بعد بیشتر درس می‌خانی، تو هم استاد می‌شوی و... خب افراد حاضر در این چرخه (استاد فردا و دانشجوی دیروز) به اطمینان اشتراکاتی دارند...
یکی از مهم‌ترین این اشتراکات محافظه کاری است. محافظه کاری ویژگی بزرگی است که باعث می‌شود این چرخه بی‌هیچ نقصی هی بچرخد و بچرخد. دانشجوی امروز (استاد فردا) می‌داند که این اسلایدهایی که استاد انرژی خورشیدی در حال ارائه دادنشان است برای سال ۱۹۸۸ هستند و الان سال ۲۰۱۳ است و این توضیحاتی که در کتاب مرجع و در این اسلاید‌ها هستند فقط مشتی کلمه‌ی انگلیسی‌اند و هیچ دردی را دوا نیستند. می‌داند پروژه‌ای که استاد تعریف کرده چیزی فرا‌تر از کار یک شرکت مهندسی است. می‌داند که خود استاد حس علمی چندانی نسبت به چیزی گفته ندارد. اما چیزی نمی‌گوید. چیزی نمی‌تواند بگوید. اگر بگوید خودش را در محضر استاد خراب کرده. نمره‌ی خوب این درس فدای جسارتش می‌شود. اعتبار و احترامش نزد استاد (که ضامن نمره‌های خوبش است) فدای جسارت احمقانه‌اش (!) می‌شود. ‌‌نهایت کاری که می‌کند سمبلیزاسیون (سمبل کردن) پروژه و سکوت در کلاس و گوش فرا دادن به فرمایش‌های استاد است... و تازه این حق جسارت فقط برای «استاد فردا» تعریف می‌شود و او از این حق خودش استفاده نمی‌کند. وگرنه «استاد تمام امروز» که برای دانشجوی معدل ۱۴و ۱۵ خودش حتا حق جسارت هم قائل نیست...
اما قدرت مطلقه‌ی استاد فقط شامل حال دانشجو می‌شود!
دست بالا دست زیاد است. خود استاد تحت قدرت‌های مطلقه‌ی بالاتری است. مقامات بالا‌تر دانشگا، حراست دانشگا، وزارت علوم و بالا‌تر از وزارت علوم. استاد در مقابل دست‌های بالا‌تر از خودش بید لرزانی است که فقط سکوت اختیار می‌کند. محافظه کاری صفت مشترک دانشجوی دیروز و استاد فردا است. دانشجوی دیروز می‌بیند که در داخل دانشگاه نبود امکانات بسیار است. می‌بیند که دانشجویان زیردستش مشکلات فراوانی دارند. خودش هم به احتمال زیاد از سوی قدرت‌های بالادستش دچار مشکلات زیادی است. ولی او هم سکوت می‌کند.
البته واضح و مبرهن است که اعتراض کردن و سعی برای رسیدن به خاسته‌های خود همیشه هزینه دارد. هزینه‌هایی که‌گاه هنگفت هستند. اگر یک نفر و یا چند نفر اعتراض کنند هم رسیدن به نتیجه حتمی نیست. حتا ممکن است میزان هزینه‌ها برای آن نفر یا آن چند نفر به قدری باشد که از زندگی معمولی محروم شوند. انتظار قهرمان بازی از چند نفر داشتن احمقانه ست. چاره‌ی درد برای این جور مواقع تشکیل نهادهای صنفی است. ولی اساتید دانشگاهی به قدری محافظه کارند که حتا یک نهاد صنفی برای خودشان هم ندارند...
توی خاطرات نسل‌های قدیمی دانشکده‌ی فنی، خاطرات خانم افسانه صدر نکته‌ی جالبی برایم داشت. در توصیف سال‌های دهه‌ی ۴۰ دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران ایشان به یک رقابت جالب بین انجمن اسلامی دانشکده و حزب توده‌ای‌های دانشکده برای به دست آوردن مشاغل خدماتی دانشگاه مثل اتاق کپی و راهنمای کتابخانه شدن اشاره می‌کرد. اینکه بچه‌ها سعی می‌کردند این جور مشاغل را در اختیار خودشان داشته باشند تا از این طریق بتوانند برای حزب و گروهی که عضوش بودند سمپات جذب کنند.
به این نکته از مناظر گوناگون می‌شود نگاه کرد.
مشاغلی چون اتاق کپی و پرینت و راهنمای کتابخانه و مسئولیت سایت و کامپیوتر‌ها، مشاغلی خدماتی هستند که در ارتباط مستقیم با دانشجویان قرار دارند. روزگاری خود دانشجویان بودند که این خدمات را ارائه می‌دادند. اما امروزه روز در دانشگا آدم‌هایی هستند که دانشجو نیستند و شغلشان این است. یعنی بخشی از حقوقی که می‌گیرند از جیب دانشگا و دولت است. این مشاغل زیر سیطره‌ی دانشگا‌اند نه دانشجو... یک کلام یعنی نفتی شدن دانشگا! البته موضوع حرفم این نیست و این حاشیه است.
جنبه‌ی دیگر، حضور نهادهای صنفی و گروه‌های گوناگون در دانشگا و فرصتشان برای اعلام حضور است.
چیزی که در دانشگای امروز وجود ندارد. هیچ نهادی وجود ندارد. هیچ گروهی وجود ندارد که در آن دانشجویان و حتا اساتید بتوانند در آنجا جمع شوند و وقتی حقی پایمال می‌شود، به صورتی قانونی اعتراض کنند. هیچ نهادی وجود ندارد که بر روابط بین استاد و دانشجو نظارت داشته باشد و وقتی استادِ توانایی بالاجبار بازنشست می‌شود از این ظلم جلوگیری کند.
چرا. انجمن اسلامی وجود دارد. بسیج وجود دارد. انجمن‌های علمی دانشکده‌های مختلف وجود دارند.
انجمن‌های علمی یک راست زیر نظر خود دانشگا‌اند و جیره خار لولهنگ نفت و حداکثر بخاری که می‌تواند ازشان بلند شود تشکیل ۴تا کلاس نرم افزار است و یک بازدید علمی.
انجمن و بسیج هم گرچه حضوری بس طولانی دارند. ولی حضورشان فقط پرهیبی از نام و نشان است. انگار که جسمی وجود داشته و بعد آن جسم نابود شده و سایه‌اش به طرز خنده داری نابود نشده و باقی مانده. حضور انجمن اسلامی و بسیج دانشجویان (که اگر به آن جسم قبلی نگاه کنیم جفتشان یکی هستند و نام بردنشان در مقابل هم احمقانه است) فقط یک پرهیب است.
البته از همین انجمن و بسیج و نبود هیچ نهادی برای رسیدن به خاسته‌ها و اعتراض کردن و پیشرفت کردن به رکن چهارم می‌رسیم: حراست دانشگا. دستگاه عریض و طویلی که بالا‌تر از رابطه‌ی دانشجو و استاد و دانشگا قرار می‌گیرد و کاری به تعریف دانشگا و وظایف هر کدام از حلقه‌های درون آن و بدبختی‌های قدرت‌های مطلقه‌ی درونی آن ندارد. کارش چیز دیگری است... دستگاه عریض و طویلی در کنار نرده‌های دانشگاه تهران که گرچه دم و دستگاهش در درون نرده‌ها به چند نگهبان و می‌رغضب جلوی در‌ها خلاصه می‌شود، اما کافی است به کوچه‌های اطراف این نرده‌ها سر بزنی تا بفهمی چرا انجمن اسلامی و بسیج نهادهایی عقیم‌اند و هیچ کاری نمی‌توانند از پیش ببرند...
البته احمقانه است اگر بگویم تشکیل نشدن نهاد‌ها و صنف‌ها در قشر دانشجو و استاد یکسره به خاطر امنیتی بودن هر حرکت اجتماعی و تحت تاثیر سیطره‌ی حراست دانشگا است... نه... خیلی چیزهای دیگر هم هستند. آن سیکل دانشجوی دیروز و استاد فردا و محافظه کاری ذاتی‌اش کم چیزی نیست. خیلی چیزهای دیگر هم هستند که واقعن من از آن‌ها سر در نمی‌آورم و سرم به دوار می‌افتد از ندانستنشان...
دیروز که دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ بود ما درسی داشتیم به اسم طراحی به کمک کامپیو‌تر. اسم ۳۵نفر در لیست حضور و غیاب استاد قرار دارد و او هر جلسه حضور و غیاب می‌کند. دیروز که دوشنبه بود فقط ۱۰ نقر سر کلاس آمده بودیم. از‌‌ همان کلاس‌های تق و لق آخر اسفند ماه... ولی آخر ۲۱ اسفند ماه کجایش آخر اسفند است؟ آن هم نه روز چهارشنبه و مثلن آخر هفته، روز دوشنبه‌ی وسط هفته. کلاس به حد نصابش نرسیده بود و استاد هم نتوانسته بود درسی ارائه کند. یک تفافق عجیب بین اکثریت کلاس وجود داشت که کلاس نباید تشکیل شود... بی‌انگیزگی اسمش را می‌شود گذاشت؟ نمی‌دانم... خیلی چیز‌ها هستند...


برچسب‌ها: دانشجوی دیروز و استاد فردا, دیکتاتورها, محافظه کاری, دانشگا
+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1391ساعت 19:42  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

از آن روز‌ها بود که دانشگا داشت تمام حجم بودنش را سرم هوار می‌کرد.
هوا ابری بود. خاکستری بود. از سربالایی که بالا می‌رفتم برج میلاد آن سوی دانشکده‌ی پزشکی در هاله‌ای از ابر و دود ناپیدا بود. هیچ کسی نبود. کارتم گم شده بود و نمی‌توانستم بروم حداقل خودم را با کتاب‌های کتابخانه مرکزی سرگرم کنم. حسن نبود. توی مسجد داشتند روضه می‌خاندند و نمی‌شد رفت دراز کشید چرت زد. رفتم فنی. همه سال اولی و سال دومی بودند و برایم غریبه. حمید نبود. خاستم بروم کتابخانه. در را باز کردم. دیدم شلوغ است و گرم است و پر سروصدا. برگشتم. از فنی زدم بیرون. رفتم سمت دانشکده‌ی ادبیات. ۳طبقه پله را بالا رفتم. وارد سالن مطالعه شدم. هیچ کسی نبود. رفتم نشستم به خاندن همشهری داستان. حوصله‌ام سر رفت. سکوت و خلوتی سالن مطالعه‌ی ادبیات و فلسفه آزاردهنده شد. باید کسی می‌بود که باهاش حرف می‌زدم. حجم تمام ساختمان‌های پیر و کهن دانشگاه تهران داشت روی شانه‌هایم، روی گلویم، تلنبار می‌شد.
دانشگا... دانشگا...
تصاویر انبوه و درهم شدند.
توی کتابخانه‌ی متالورژی محمد را دیدم. همین چند روز پیش. زدیم از کتابخانه بیرون و حال و احوال. گفتم دلم می‌خاد یه چیزی باشه که به خاطرش با تمام وجود کار کنم. شبانه روزم رو به خاطرش در تکاپو باشم و دغدغه م باشه. گفت: عجب. آخرین بار کی این جوری بودی؟ گفتم: سر کنکور کار‌شناسی. گفت: اونم اگه می‌دونستی همچین چیزی و همچین جایی در انتظارته زور چندانی نمی‌زدی.
توی لابی نشسته بودیم. حرف از نوجوانی و مذهب و لامذهبی و درگیری مدام و خودآزاری دوران نوجوانی بود. بعد رسیدیم به دانشگا:
-دانشگا آدمو عوض می‌کنه.
-دانشگا آدمو به فنا می‌ده.
دنبال استاد راهنما برای پایان نامه‌ی کار‌شناسی بودم. رضا رفته بود پیش دکتر کیوان صادقی. دکتر صادقی بهش گفته بود من فقط دانشجویانی رو قبول می‌کنم که معدل شون بالای ۱۷باشه. رضا معدلش بالای ۱۷نبود. معدل میانگین دانشکده‌ی مکانیک ۱۵ است... معدل میانگین کل دانشکده‌ی فنی چهارده و نیم. بعد... استاد قحط آمده بود برای یک پایان نامه‌ی زپرتی. وقتی شنیدم که حضرتش معدل پایین ۱۷ را در خور جواب سلام دادن نمی‌دانند رفتم پیش دکتر شکوه‌مند. پروژه‌های سخت می‌داد ولی عوضش به معدل آدم گیر نمی‌داد و وقتی بهش سلام می‌دادی به نمره‌ی معدلت برای جواب دادن نگاه نمی‌کرد و خیلی گرم جواب سلامت را می‌داد. دل پری داشت. شروع کرد به شکایت که توی این دانشگا معلوم نیست چه کار می‌کنند. این دانشگا دولتی است. از پول مردم تامین می‌شود. این مردم در خوراک شام و ناهارشان درمانده‌اند. از پول مالیات همین مردم است که دارد این دانشگا اداره می‌شود. ما باید کار کنیم. این پایان نامه‌ها چیه آخه؟ مشتی شعر نو می‌گن درباره‌ی فلان فناوری که توی کاناداست. به چه درد ما می‌خوره؟ باید یه کار کنیم که این مردم هم بتونن ازش استفاده کنن و...
پروژه‌ی پیشنهادی‌اش به من چه بود؟ کولینگ تاور هیبریدی. بعد از ۲۰دقیقه هم صحبتی به عنوان کسی که ۴سال دروس پایه‌ی مکانیک و چند درس اختیاری در مورد انواع نیروگاه‌های حرارتی و خورشیدی و توربین گاز و... را خانده نفهمیدم کولینگ تاور هیبریدی یعنی چه!
محمد هر از چندگاهی به سپهرداد سر می‌زند. کامنت ثابتش هم این است: اپلای کن رفیق، اپلای کن...
دانشگا. استاد. دانشجو. حراست دانشگا.
به مسیری که از فنی به ادبیات طی کرده بودم فکر کردم. به دسته‌های ۲-۳نفره دانشجویان. به مجمع الجزایر کوچکی که جدا جدا در دانشگا برای خودشان در حال غلتیدن و بعد غرق شدن بودند. آدم‌هایی که تنها در حال رفتن و آمدن بودند. دانشجوهایی که توی خودشان بودند. دوربین‌های امنیتی نقاط مختلف دانشگا چه تصاویری را ثبت می‌کردند؟ آدم‌هایی که فقط می‌رفتند و می‌آمدند. این دوربین‌ها بعد از سال ۱۳۸۸نصب شدند. برای حفظ امنیتِ... امنیتِ... امنیتِ کجا؟ از جلوی کتابخانه‌ی مرکزی رد شدم. حمید یکی از مستندهای قبل از انقلاب را دیده بود. توی یکی از سکانس‌ها جلوی همین کتابخانه مرکزی را نشان می‌داد. جایی که بچه‌های حزب توده جمع شده بودند. عکس‌های رهبران و قهرمان‌های حزبشان را از دیوارهای کتابخانه مرکزی آویزان کرده بودند و همگی با هم سرود می‌خاندند... سرود می‌خاندند؟ سرود می‌خاندند. دختر و پسر با هم. دانشگا در اختیار دانشجویان بود! یک بار دیگر تصویر چهارراه بین مسجد و دانشکده ادبیات و علوم و کتابخانه‌ی مرکزی را به یاد آوردم. آخرین بار که همه‌ی دانشجویان اینجا به صورت یک جمع و نه به صورت مجمع الجزایز در حال غرق شدن حاضر بودند کی بود؟ آخرین بار ۱۳آبان ۱۳۸۸بود. همه دست به دست هم داده بودند و حلقه شده بودند و چند نفر وسط بودند و فریاد می‌زدند: یا حسین و پسران و دخترانی که حلقه زده بودن جواب می‌دادند... این دانشجوهایی که ۸۸را ندیده‌اند با منی که ۸۸ را دیده‌ام و امثال من فرق می‌کنند. نمی‌کنند؟ ما یک نسل دیگر بودیم. این‌هایی که بعد از ۸۸آمدند یک نسل دیگر بودند... نسل‌ها؟
دانشگا کجاست؟ تکه‌ای از یک شهر که نرده کشی شده است و آدم‌ها را به شرط داشتن کارت دانشجویی به آن راه می‌دهند؟
سرم به دوار افتاده بود و افکارم در هم و برهم بودند...


برچسب‌ها: دانشگا
+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1391ساعت 13:19  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

رژه ی زنان در ذهن مرده ی یک مرد

هوا زمهریر بود. هوای عصر اسفندی که صبحش باران باریده بود زمهریر بود. آسمان ابری بود. حیاط دانشکده‌ی هنرهای زیبا یک جوری بود. شفاف بود. دختر‌ها و پسر‌ها خوشگل بودند. رفتم بوفه‌ی هنر‌ها و خودم را مهمان کردم. یک بطر آب انگور تاک بهنوش. آمدم بیرون. توی هوای آزاد. تکیه دادم به نرده و رو به حیاط ایستادم. با دو انگشتم گلوی بطری را گرفتم و بالا بردم و آب انگور را قلپ قلپ فرو دادم توی حلقم. آب انگور قلپ قلپ از گلویم فرو رفت و میلی متر به میلی متر که جلو می‌رفت درونم را گرم می‌کرد. تمام سینه‌ام گرم شد. بعد دلم گرم شد. بعد دست‌هایم. باز هم نوشیدم و گرم‌تر شدم. این آب انگور تاک بهنوش خود شراب است... صبح باران باریده بود. صبح که باران می‌بارید من حالم خوب بود. محکم سلام می‌گفتم. حمید می‌گفت: چه خبر پیمان؟ می‌گفتم: بارون می‌یاد. می‌گفتم: باران می‌بارد. می‌گفتم: خدا در باران هست. می‌گفتم: امروز خدا هست. ساجد می‌گفت: خوبی؟ می‌گفتم: امروز در تهران باران می‌بارد. و این شهر طاقت باران ندارد. تف به ترافیک و جوی‌های آب گرفته‌اش...
با شهاب و ساجد و امیرحسین رفتم بوفه‌ی فنی. باران می‌بارید. خودم را رویشان چتر کردم. یک چای مهمانشان شدم. آمدیم بیرون. زیر باران ایستادیم به چای خوردن. قطره‌های باران ریز ریز توی لیوان‌های چای داغ می‌باریدند. می‌خندیدیم. ساجد و امیرحسین می‌رقصیدند.
بعد از باران هوا زمهریر شد. هوا شفاف شد. آفتاب نبود. ابر‌ها بودند. حیاط هنرهای زیبا یک جوری بود. خود هنری‌ها یک جوری بودند. گستاخانه نگاه‌شان کردم. پسر و دختر تماشایی بودند. پسرهای عینک گردالی. دخترهای ۷۲رنگ. صورت‌های سفید و سرخ. ریش‌های پرمحصول. چند وقتی بود که رفت و آمدم فقط محدود شده بود به دانشکده فنی امیرآباد. تنها بودم. تنها بودم؟ احساس تنهایی نمی‌کردم. تنها ایستاده بودم و با دو انگشتم گلوی بطری را می‌گرفتم و قلپ قلپ پایین می‌دادم و گرم می‌شدم. یاد آرش افتادم. ۸ سالم بود. او ۲۰سالش بود آن موقع‌ها. با هم می‌رفتیم جلوی بقالی. نوشابه مهمانم می‌کرد. ۲تا پارسی کولا. من بطری را ۲ دستی بالا می‌بردم و ۲تا قلپ که می‌خوردم اشک توی چشم هام حلقه می‌زد. او فقط با ۲ انگشت گلوی بطری را می‌گرفت و می‌برد بالا و همین طور قلپ قلپ بی‌نفس زدن می‌خورد و وقتی بطری را پایین می‌آورد نصف بطری خالی می‌شد. من هاج و واج نگاهش می‌کردم. حالا من هم می‌توانستم با ۲ انگشت گلوی بطری را بگیرم. آن هم تاک بهنوش که تا فیهاخالدونم را گرم می‌کرد... تنها نبودم. یاد‌ها بودند. صبح بارانی بود. دختر‌ها و پسرهای هنری بودند. نگاه گستاخ و خیره‌ی من بود. غریبی هم بود...
@@@
 «رژه‌ی زنان در ذهن مرده‌ی یک مرد»
پوسترش را چند روز پیش جلوی بوفه‌ی فنی دیده بودم. از آن عنوان‌ها بود که بدجوری قلقلکم می‌داد. به خودم گفتم باید ببینمش. به محمد که گفتم پایه بود. به حمید هم گفتم. او هم پایه بود. قرار گذاشتیم که عصر دوشنبه ببینیمش. ۲تا اجرا داشت. یکی ساعت ۵ و یکی ساعت ۶:۳۰. دانشکده‌ی هنرهای زیبا. سالن استاد سمندریان. نه کارگردانش را می‌شناختم و نه نویسنده‌اش را. فقط می‌دانستم که کار دانشجویی است و اسمش بدجوری قلقلک داده بود.
به ساختمان هنرهای زیبا که رسیدم فهمیدم جشنواره است. جشنواره‌ی دانشجویی تئا‌تر تجربه. فقط این تئا‌تر نیست. چند تا تئا‌تر هستند. هر کدام در یک روز و در ساعات مختلف و در سالن‌های مختلف. اصلن خبر نداشتم. به پوستر‌ها نگاه کردم. ویژگیشان این بود که همه‌ی نمایشنامه‌ها کار خودشان بود و ترجمه و ازین قر و قمیش‌ها نبود و اسم جشنواره هم که تجربه بود و بوی خوبی می‌داد. بلیط خریدیم. حمید پیچاند. جلسه داشت‌‌ همان ساعت. من و محمد رفتیم. نفری ۳هزار تومان. چند تا از اساتید تئا‌تر هم بودند.
 «رژه‌ی زنان در ذهن مرده‌ی یک مرد» آنی نبود که در ذهنم ساخته بودم. قصه‌ی روزنامه نگاری بود که در مورد حقوق زنان مقاله می‌نوشت. کارش طوری بود که خانه می‌ماند و می‌نوشت. در اپیزود اول زنی چادری وارد خانه می‌شد. زنی که به بهانه‌ی نظافت خانه آمده بود. مرد بعد از چند دقیقه او را به جا آورد. آن زن چادری که حالا نظافتچی منازل بود عشق دوران کودکی او بود.‌‌ همان دختری که در همسایگیشان زندگی می‌کرد. زن به محض شناختن مرد فرار می‌کند. او حال ۸ تا بچه دارد و برای سیر کردن شکمشان باید نظافتچی باشد... بعد سروکله‌ی مادر مرد پیدا می‌شود. مادری که در به در به دنبال زن دادن او است.
در اپیزود دوم مرد زن دار می‌شود. زن چادری اپیزود اول حالا تبدیل شده به یک زن سنتی که بلد است بپزد و بدوزد و بسابد. یک زن سنتی که هیچ کاری به غیر از این‌ها بلد نیست و حرفی هم اگر می‌زند حرف خودش نیست و دیکته شده‌ی حرف‌های مادر پسر را به خورد او می‌دهد. بی‌سواد است. شنیده است که مرد توی روزنامه حقوق زن‌ها را می‌گیرد و می‌گوید مگر تو مرد نیستی که مال زن‌ها را می‌گیری؟ مرد زورش به او می‌رسد و سرش فریاد می‌زند و از زندگی با او که بیشتر از هم نشینی با او به فکر لک شدن سفره‌ی جهیزیه‌ی خودش است شاکی می‌شود...
در اپیزود سوم مرد باز هم مرد زن دار می‌شود. این بار زن چادری اپیزود اول تبدیل می‌شود به یک زن مکش مرگ مای متجدد که چکمه پوشیده و زورش زیاد است و قبل از مرد شوهرهای زیادی داشته و مرد کلفت او است. توی آشپزخانه برایش پیاز رنده می‌کند و آشپزی می‌کند و او هر جا دلش می‌خاهد می‌رود و از مرد انتظار دارد که بیش از پیش نوکر او باشد و قربانش برود و در این امر سیری ناپذیر است... مرد مفلوک است. پیش بند آشپزی به تن دارد و هر چه می‌کند نمی‌تواند رضایت او را جلب کند... زن از او ناراضی است و سرش داد فریاد می‌زند و بعد هم می‌رود...
در اپیزود آخر هم نریشن صدای مرد بود که در کما رفته بود و در حال مرگ بود و می‌گفت که اگر زنده بمانم باز هم در مورد زنان و حقوقشان و داستان‌‌هایشان خاهم نوشت...
چیزی که در نمایش خیلی بارز بود طنز بود. طنزهای روابط زن و مرد که به وفور به چشم می‌خورد و گه‌گاه می‌چسبید و گه‌گاه به لودگی می‌زد و بدجور روی لبه‌ی تیغ حرکت می‌کرد! در اپیزود اول مجموعه‌ای از عناصر مدرن و قدیمی در کنار هم بودند. مثلن مرد روزنامه نگار با لپ تاپ می‌نوشت. ولی وقتی مادرش صحبت از همسایه‌ها می‌کرد از میرزا ملک فرما و اسم‌های قاجاری استفاده می‌کرد. اسم خود مرد هم ابونصر بود. یک جور بار نمادین داشت. ولی هر چه نمایش جلو‌تر می‌رفت این تناقض و تضاد کمتر می‌شد. شاید هم من عادت کردم... «رژه‌ی زنان در ذهن مرده‌ی یک مرد» برای من نامه‌ای از روزهای آینده بود. اینکه در آینده چه نوع تئاترهایی ساخته خاهند شد. دغدغه‌ها چیست و از چه دایره‌ی واژگانی استفاده خاهد شد...
ضرر نکردم.

+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1391ساعت 0:15  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

اینجا توی دانشگاه‌های ایران اساتید زیادی هستند که به نظرم باید هر روز باید یک همچین نامه‌هایی از طرف شاگردانشان دریافت کنند: 

 «جهل مرکبت نسبت به آنچه که ادعای تدریسش را داری تو را شایسته‌ی مجازات مرگ کرده. شک دارم اطلاع داشته باشی که قدیس کاسین ایمولایی را شاگردانش آن قدر با قلم‌های فلزی زدند تا مرد. مرگش، شهادت شرافتمندانه‌اش، الگویی شد برای دیگر معلمان. به درگاهش دعا کن‌ ای ابله فریب خورده،‌ای "کی تنیس بازی می‌کنه؟"،‌ای گلف بازِ می‌خواره‌ی عالِم نما. مگر یکی از مقربین شفاعتت را بکند. با اینکه نفس‌های آخر را می‌کشی، کسی تو را شهید نخواهد دانست. چرا که هیچ هدف مقدسی را پیش نمی‌بری. لقب الاغ، که حقیقتا شایسته‌اش هستی تا ابد بر تو خواهد ماند...»

اتحادیه‌ی ابلهان/ جان کندی تول/ پیمان خاکسار/ ص ۱۶۶

+ نوشته شده در  سوم بهمن 1391ساعت 20:51  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

دانشگا تاریکه. دانشگا تعطیله. هنوز ساعت ۶نشده. من تازه دارم می‌رم دانشگا. از نرده‌ها که نگاه می‌کنم دانشگا خلوته. یه جوری خلوته که به خودم می‌گم الان این حراستیه ازم می‌پرسه می‌خای بری کجا؟ من چی جواب می‌دم؟ می‌خام برم فنی. کار دارم. نرسیده به در کارت آبی مو در می‌یارم. من از کی این جور شرطی شدم؟ قبل اینکه اصلن حراستیه بگه کارت، خودم کارتمو می‌گیرم بالا که بیا ایناهاش. اون سال اول این جوری نبودم. بهم برمی خورد بهم می‌گفتن کارت. فک می‌کردم فک می‌کنن من قیافه م به دانشجو نمی‌خوره. فک می‌کردن بهم می‌گن تو بچه‌ی این دانشگا نیستی. فک می‌کردم فقط گیر الکیه. الان دیگه هر وقت می‌یام دانشگا کارتمو دستم می‌گیرم. اصلن قیافه هاشونم نگا نمی‌کنم. سال اول مودب بودم سلام هم می‌کردم به شون. سلام نمی‌کنم. هوا سرده. کلامو تا روی ابروهام پایین می‌کشم. پره‌های کنار گوش رو می‌کشم پایین تا گوشامم گرم شن. با این کاپشن اوری قدیمی و این کلا پره داری که دورتادور کله مو پوشونده شبیه مومو شده م. مومو. شبیه نقاشی‌های کتاب میشل انده شدم. دیروز یه بار دیگه این کتابو دستم گرفتم. ورقش زدم. دوباره دلم خاست بخونمش. چه قدر کتاب خوبیه. همون چاپ قدیم ترجمه‌ی محمد زرین بال که با فونت قهوه‌ای چاپ شده. چاپ۱۳۶۳. من شبیه همون نقاشی مومو شده م. اما مومو کجا؟ من لعنتی کجا؟ چرا بعضی دخترا با لباس زمستونی این قدر خاستنی می‌شن. زل می‌زنم به اون دختره که موهاشو از زیر کلاهش داده بیرون و شال گردنو روی دهنش پیچیده و دستاش تو جیب شه و از صورتش فقط چشم و ابرو و مو‌ها و پیشونیش معلومه. پسر چه قدر چشماش خوشگله. موهاش هم همین طور. رد می‌شه. خب رد می‌شه. چی کارش کنم؟ مهمه؟ دانشگا خیسه. آسفالتش خیسه. چراغای زردش روشنن. از خیابونا دانشگا که رد می‌شم یه حس یه جوری‌ای بهم دست می‌ده. حس طرح جلد کتاب سلوک محمود دولت آبادی و اون توصیف هوای گرفته و مه الود یه شهر اروپایی تو چند صفحه‌ی اولش. پسر چه کتاب مزخرفی بود. ولی اون حال گیری اون کتاب و توصیفاش تو طرح جلدش قشنگ و کامل بود. هوا چه قد سرده. من چه قدر عصبانی‌ام. سرفه می‌کنم. عین یه سیگاری تیر سرفه می‌کنم. از وقتی فهمیدم سیگاری به اسم ۶۸هم وجود داره خودمو سیگاری حساب می‌کنم. توی لابی هم شلوغ نیست. یه ۲تا دختر ۲پسر اون گوشه ان. یه پسره داره از عابربانک توی لابی پول بر می‌داره. یه موکت دراز قهوه‌ای هم پهن کردن که کفشای خیس و گلی رو بمالی بهش دیگه سنگ و کف سالن به گه نکشی. می‌تونی خیال کنی برات فرش قرمز هم پهن کردن. یه فرش قرمز که ورودتو به دانشکده خیر مقدم بگن. کی به کیه. رنگش قهوه ایه. درستش هم همینه. یه آدم علاف وقتی می‌رسی وسط لابی و از پله‌ها می‌ره بالا چی کار می‌کنه. وای می‌سه بوردا رو می‌خونه دیگه. بورد انجمنو نگا می‌کنه. بورد بسیجو نگا می‌کنه. بورد کتابخونه دانشجویی رو نگا می‌کنه. بورد گروه کوهنوردی رو نگا می‌کنه. می‌دونی؟ فقط نگا می‌کنه دیگه. همه چی تکراری و بی‌رنگه. آهان همین. دانشگا رنگش یه جوریه. می‌دونی رنگ چی؟ این جوراب زنونه‌ها هستن. جوراب نازکا که چند تا رنگ دارن. سیاهن، رنگ پا و یه رنگی هم دارن طوسی. طوسی‌ها وقتی پوشیده می‌شن یه رنگ مزخرفی دارن. فقط پیرزنای واریسی اون رنگ رو می‌پوشن. می‌دونی کدوما رو می‌گم که؟ یه رنگ بی‌روح. توصیف بهتری به ذهنم نمی‌رسه. ولی در و دیوار دانشگا انگار اون رنگیه. می‌دونی زمخت نیست. فقط تعطیله. همچین چیزی. شاشم می‌گیره. می‌رم دسشویی سمت راست سالن چمران. این آبخوریه می‌بینیش؟ همین که کنار در دستشوییه. این اولش ازین شیر برنجی‌ها نداشت. ازین شیر دگمه‌ای‌ها داشت. بعد اصلن اصلن اولش این آبسردکن نبود. یه دونه دیگه بود که گذاشته بودن رو یه چهارپایه. هم قدت بود. مث این نبود که برای آب خوردن مجبور باشی خم شی. آره. مغز من خرابه. مغز من پر از این جزئیات مزخرف و به درد نخوره. مثلن من کلی زور زدم تا این شماره‌های مایلرا رو یاد بگیرم. ۱۹۲۱ و ۱۹۲۶و ۲۶۲۸ و این مزخرفات. هر وقت یکی شونو می‌بینم بقیه شونم می‌گم. به چه درد می‌خوره؟ مشتی مزخرف. تاریخ تطور آب سردکن کنار دستشویی. من همین مزخرفاتو فقط یاد می‌گیرم. آرمان پارمانم کجا بود. چیزای گنده؟ چی می‌گی؟ خاطرات عاشقانه؟ جمعش کن بابا. من حوصله ندارم کسی رو دوست داشته باشم. دیگه حال ندارم رویا هم ببافم. این قدر تو واقعیت گه می‌خوره به همه چیز که رویا‌پردازی احمقانه س. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم اون رنگ طوسی جورابیِ در و دیوار رنگ خودم هم هست. دستشویی خیلی سرده. لامصب آدم لرزش می‌گیره تو اون دستشویی و شاشش کور می‌شه. می‌تونم دور سالن چمران یه چرخ بزنم. حوصله شو ندارم. می‌رم تو لابی. به لابی کریدور هم می‌گن. وای می‌سم کنار اون ۲تا. انجمن ریده به هیکل بسیج. رو بوردش یه پوس‌تر بود در مورد برنامه‌ی بسیج با حضور یه تحلیلگر آمریکایی. بعد انجمنی‌ها نشسته بودن درآورده بودن این بابایی که بسیجی‌ها کلی پز داده ن که آمریکاییه و ما تو برنامه مون آوردیمش مدافع حمایت از حقوق همجنس بازهاست. بعد تو بوق و کرنا کرده بودن که بسیجی‌ها رو نگا کنین. رفته همجنس باز آوردن تو برنامه شون. دعواشون شده. این ۲تا یکی شون بسیجی یکی شون انجمنی. دارن حرف می‌زنن. منم کنارشون وای می‌سم. بسیجیه گله می‌کنه که نباید این جوری آبروی ما رو ببرید. من نگا می‌کنم به این ۲تا. دارن درباره‌ی این جور چیزا صحبت می‌کنن. اون ور‌تر ۳تا دختره و ۲تا پسره نشسته ن دارن یه چیزی رو برای هم تعریف می‌کنن و هی می‌خندن. هی می‌خندن. سر در نمی‌یارم چی دارن تعریف می‌کنن. ولی ۲تا جمله پسره می‌گه بعد از کمر تا می‌شه و ادامه شو دخترا می‌گن و اونا زا خنده تا می‌شن و همین جوری. هیچ حسی ندارم. همون حس جوراب طوسی. اون ورترم ۲تا پسره خسته و غمگین دست شونو جک کردن زیر سرشونو و بی‌حال دارن یه چیزایی برای هم پچ پچ می‌کنن. منم از این ۲تا که حالا بحث شون کشیده به آرا و اندیشه‌های جواد طباطبایی فاصله می‌گیرم. نمی‌دونم کجا برم. به اتاقک نگهبانی نگاه می‌کنم که یه کارت دانشجویی رو چسبونده به شیشه ش. کارت دانشجویی یه دختره ست که المثنا هم هست. چه شاهکاریه دختره. کارت المثناش رو هم گم کرده. بنازم هوش و حواسشو. رو بوردهای دیگه هم خبری نیست. هیچ کدوم ازون آدمایی که اونجا هستن آدمایی نیستن که منو از حس جوراب نازک طوسی دربیارن. بیرون سرده. به هیچ وجه آدم میلش نمی‌کشه که بزنه بیرون. کلام هنوز سرمه. من یه مومو‌ی بی حوصله ام که توی لابی هی می‌چرخه و نمی‌دونه باید چی کار کنه...


برچسب‌ها: دانشگا, مومو, سیگار 68
+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1391ساعت 21:27  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

همیشه‌ی خدا می‌رغضب‌هایی جلوی درهای گوناگون دانشگاه تهران ایستاده‌اند که تا تکه استخان آبی یا سبز (کارت دانشجویی دانشگاه تهران) را جلویشان پرت نکنی راهت نمی‌دهند. آن روز تعدادشان زیاد‌تر هم شده بود. حراست دانشگاه تهران همه‌ی نیرو‌هایش را فرستاده بود جلوی درهای گوناگون دانشگاه که کارت‌های تک تک دانشجو‌ها را وارسی کنند. نمی‌گذاشتند هیچ کسی به دانشگاه بیاید. هیچ عذر و بهانه‌ای که کارتم فراموشم شده، کارتم گم شده و این‌ها پذیرفته نبود. اما...

از خیابان قدس و خیابان طالقانی که به دانشگاه نزدیک می‌شدی می‌دیدی خیابان پر است از اتوبوس‌های ۰۳۰۲. ترافیک اتوبوس‌های درب و داغان و قدیمی ۳۰۲بود. اتوبوس‌های از رده خارجی که فقط در سپاه و وزارت دفاع و نهادهای نظامی به عنوان سرویس استفاده می‌شوند. اتوبوس‌ها پر از آدم بودند. مرد‌ها و جوان‌هایی که آهسته آهسته از اتوبوس‌ها پیاده می‌شدند، از خیابان قدس می‌رفتند بالا، می‌رسیدند به در دندانپزشکی دانشگاه تهران. آنجا ۲-۳مرد هیکل دار بی‌سیم به دست منتظرشان بودند و هدایتشان می‌کردند به داخل دانشگاه. در دندانپزشکی تنها در دانشگاه تهران است که گیت ندارد و بیشتر اوقات هم بسته است. ولی آن روز باز بود. مردهای بی‌سیم به دست پسرهای ریشو و مرد‌ها را از پشت دانشکده‌ی علوم و جلوی دانشکده آمار می‌بردند طرف در قدس. مرد‌ها و پسر‌ها به هر چیزی می‌خوردند به غیر از دانشجو. حتا یک کیف یا کتاب و دفتر هم همراه‌شان نبود. با شلوارهای پارچه‌ای و پیراهن و گرمکن. خودشان به صف می‌شدند. آماده‌ی رژه می‌شدند. چند مرد هیکل دار بی‌سیم به دست دیگر مرتب و منظمشان می‌کردند. چند نفر از توی یک جعبه بینشان پرچم ایران و کاغذهای شعار پخش می‌کردند. وقتی تعدادشان زیاد می‌شد و مثلن یک دسته‌ی ۲۰۰نفره را تشکیل می‌دادند هدایت می‌شدند به سمت مرکز دانشگاه. به سمت مسجد دانشگاه یا کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه. مقصد و آوردگاه‌شان دانشکده‌ی فنی بود...
@@@
۱۶ آذر... انگار این روزی است که هر حکومتی باید زخم خودش را بزند و جور و ظلم خودش را در تاریخ ثبت نام کند. دیشب که اخبارهای تلویزیون را نگاه می‌کردم همه‌ی گزارش‌ها پیرامون ۱۶ آذر ۱۳۳۲ می‌چرخید. ۱۶ آذرهای بعد را ولی نمی‌گفتند. سرم امروز شلوغ است. دوست داشتم روایتم از ۱۶آذری را که من دیدم بنویسم. ولی وقت نمی‌کنم.‌‌ همان روز‌ها یکی از بچه‌های بسیج دانشکده فنی روایتی از دیده‌هایش را توی وبلاگش نوشته بود. (وبلاگ جسد زنده که حالا مرحوم شده!)
بعد از ۳سال که می‌خانمش هنوز تکان می‌خورم و یادها در ذهنم نقش می بندند. کسی که خودش در جبهه‌ی موافقان بوده این‌ها را نوشته... فکر می‌کنم فاجعه و ظلم و جور را بیشتر می‌شود حس کرد این طوری:
@@@

خبرگزاری دروغ‌پراکن فارس، که تعداد ما دانشجویان را هفت هزار نفر تخمین زده است (جهان‌نیوز منصفانه این عدد را چهارهزارنفر برآوردکرده)، درگزارشی به شرح ماوقع امروز پرداخته است. البته بماند که چقدر از حقایق را نگفته و چقدر را گفته است. من از حدود ساعت ۱۴: ۵۰ دقیقه‌اش را می‌خواهم خودم روایت کنم (یا صاحب الزمان! ارشدونا الی الطریق الرشد …) که فارس نوشته است:
حدود ۲۰ دقیقه شعارهای دو طرف علیه یکدیگر جریان داشت تا اینکه دانشجویان ولایی که این بار تعدادشان به حدود ۱۰ هزار نفر می‌رسید مجددا به سمت حامیان موسوی که تعدادشان حدود هزار نفر بود حرکت کرده و در مدت زمانی کمتر از یک دقیقه با فریادهای الله اکبر توانستند بار دیگر این مکان را از آن خود کنند. اما حامیان موسوی که تعدادی از آن‌ها در درون دانشکده حضور داشتند پس از حضور دانشجویان ولایی در مقابل دانشکده شیشه‌های این دانشکده را شکستند تا خرده‌شیشه‌ها بر روی سر دانشجویان حاضر در این محل بریزد که همین امر موجب شد ۵ نفر از دانشجویان حاضر در محل به طور سطحی مجروح شوند.
اما من اینگونه روایت می‌کنم:
عضله پای چپم گرفته بود. لنگان می‌آمدم سمت فنی، به همراه محمد ثقفی، میثم میرزایی‌فرد، سیدعلی حسینی، محمدحسین صدوقی و …. سر چهارراه فنی که رسیدیم یکی از لمپن‌های بسیجی‌نما (به این واژه بیشتر خواهم پرداخت) به سمت سردر می‌دوید و فریاد می‌زد: «گرفتند! فنی رو گرفتند!» به شوخی به محمد گفتم: «انگار قدس را گرفته‌اند!» رسیدیم فنی. به میثم گفتم از چمن برویم. جماعتی حدودا هزارنفره از سبز‌ها تجمع کرده بود. تمامی پله‌ها، داخل دانشکده و طبقه دوم در دستشان بود. عده قلیلی (حدود سیصد نفر) که به تدریج به عده‌شان اضافه می‌شد، از لمپن‌های بسیجی‌نما به جماعت فشار می‌آوردند تا راه باز کنند به داخل فنی. میثم امر کرد رفتیم بین دو گروه و پیوستیم به علی خواجه و محمد نصیری و باقی دوستان بسیج دانشجویی. یک نفر قوی‌هیکل چشمانش سرخ شده بود، گریه می‌کرد و نعره می‌کشید، هفت نفری آوردندش عقب. «چه شده برادر؟» بوسیدمش. «عکس آقا رو پاره کردند.» بصیرت! بغض را باید خورد اخوی! مرد باش! دو تا زدم توی صورتش که اشکش بند بیاید. پیوستیم به بچه‌ها. دست‌ها را حلقه زدیم و پشت کردیم به خط اول سبز‌ها. آن‌ها به ما می‌گفتند این‌ها را کنترل کنید و ما در جواب می‌گفتیم آن‌ها را کنترل کنید. خلاصه مهد کودکی شده بود. یک عده از این طرف فحش می‌دادند به بسیج و بسیجی، عده‌ای از آن طرف جری می‌شدند و حمله می‌کردند که لت و پار کنند، بچه‌های بسیج دانشجویی هر دو طرف را آرام می‌کردند، کلوخ و سکه و سنگ بر سرشان می‌بارید و زیر فشار دو جمعیت حلقه‌شان را سفت چسبیده‌بودند، چون نوزاد شیرخواره پر قنداقش‌ را.
یکی از درون دانشکده با چوب زد به شیشه. بچه‌ها ایستاده بودند این سمت در شیشه‌ای. شیشه خرد شد رویشان. یکی دیگر رفته بود و روی شیشه‌ی در بعدی با ماژیک شعار می‌نوشت: مرگ بر منافق. از پشت با لگد شیشه‌ را می‌شکاندند، دختر و پسر. فحش رکیک می‌دادند. سکه پرت می‌کردند می‌خورد توی شیشه، که مثلا بشکند بیافتد روی سر ما. سکه پرت می‌کردند به سمت بچه‌ها، سنگ، کلوخ … بعد از آن ته جمعیتشان دو تا گل رز پرتاب می‌کردند – خیلی ارام – که روی سر خودشان فرود می‌آمد و با موبایل‌هایشان از‌‌ همان دو تا رز از هزار زاویه فیلم می‌گرفتند! به این می‌گویند عدالت رسانه‌ای. نمونه‌اش همین بی‌بی‌سی حرام‌زاده را ببینید چه گزارش تصویری‌ای تهیه کرده است! (در یکی از عکس‌ها سید علی عزیز با بلوز سفید و دهانی باز در حال جداکردن یأجوج و مأجوج است!)
به فرد شاخصی که در جمع لمپن‌های حزب‌الهی‌نما بود گفتم اخوی! کجا می‌خوای بری؟ «من باید نیروهام رو ببرم تو فنی!» چرا؟ «من باید نیروهام رو ببرم فنی!» چرا؟ «آقا ب.! از من سؤال نپرس!» در همین اثنا، نمی‌دانم چه‌ شد که شعار‌ها تند شد، شعار‌ها خیلی تند شد، به آقا شروع کردند فحش دادن. فحشهای رکیک می‌دادند و سنگ پرتاب می‌کردند. دست می‌زدند و هر از گاهی دختری از آن میان جیغ می‌کشید، بی‌دلیل. بسیجی‌نما‌ها داغ شدند، «حیدر حیدر» گفتن‌هایشان شروع شد. ناگهان صدای جیغ آمد. پشت به پله‌ها بودم، دستم لای دست علی خواجه و حسین صدوقی. برگشتم سمت راست، پشتم، یکی اشک‌آور زد … یا حسین … حمله کردند، دستم داشت می‌شکست. دیگر نمی‌توانستم طاقت بیاوریم. حسین را ول کردم و با دست راستم فشار می‌دادم که زاویه آرنج دست چپم را باز کنم. دستم گیر کرده بود در چنگ مردانه علی خواجه و ول کن ماجرا نبود. با هر نعره و یاحسینی بود نیرو گرفتیم و کمی عقبشان راندیم، اما در یورش دوم دستمان باز شد … جماعت ریخت داخل فنی …
دستم به هر کسی که می‌رسید می‌گرفتمش. نزن برادر! «ولم کن عوضی!» منو نگاه کن! من عوضی‌ام؟ «نذار دست رو تو بلند کنم!» می‌گم نزن! اینجا من دستور می‌دم! «خفه شو!» دستش را گذاشت روی گلویم. فشار داد، نمی‌توانستم نفس بکشم. دستم را بردم سمت گلویش. نشد … والله نشد … نتوانستم … زدم روی شانه‌اش. آفرین! بسیجی رو بزن! آفرین!

دویدم توی فنی. صدای شیشه آمد. سبز‌ها دویدند داخل کتابخانه، عده‌ای هم سمت راهروی جنوبی. لمپن‌های بسیجی‌نما دویدند طبقه دوم کسی را که لگد زده و شیشه ریخته روی سر ملت پیدا کنند. اشک آور دوباره و سه باره. یکی داد زد: آتیش روشن کنید خفه شدیم. یکی فیلمبرداری را گرفته بود و می‌زد. دختری – چادری ولی سبز – آمده بود به دفاع از فیلمبردار (بیچاره نمی‌دانست فیلمبردار حراست است!)، لمپن بسیجی‌نما لگدی انداخت سمت دختر. سرم داغ شد، پا‌هایم سفت شد، سید علی نعره زد و با مشت آمد توی صورت مردک. نفهمیدم چه شد، مشت بود که به صورتش می‌زدم … فیلمبردار بیچاره را کشاندیم سمت باجه بانکی و به یکی از بچه‌ها سپردم «هیچ کاری نداری! همین جا وای می‌ستی این کتک نخوره! افتاد؟» چشم را که شنیدم دویدم سمت راهرو شمالی. پسرک لگد می‌زد و در‌ها را باز می‌کرد، کشیدمش کنار: نزن! «به آقا توهین کردن». هلش دادم در چارچوب در یکی از کلاس‌ها: آقا فرمودند صبر! بصیرت! نمی‌فهمی؟ «چشم! غلط کردم» ر‌هایش کردم و رفتم سمت دو سه تا دختر سبزی که قصد خروج داشتند. از در فاصله بگیرید! دارند سنگ می‌زنند رفقاتون! با علامت دادن خارج شدند و باز سیل سنگ‌ها ادامه پیدا کرد. پسرک داشت در باقی کلاس‌ها را با لگد باز می‌کرد. اینجا دستشویی خانم‌هاست آی کیو!
مثل آخر همه فیلمهای لعنتی، انتظامات عزیز، حراست فداکار، و مسئولان محترم دانشکده فنی آمدند و بسیج دانشجویی را که تمامی سعی‌اش را کرده بود از حریم دانشگاه و دانشجو و بسیج و بسیجی و ارزش‌ها حمایت کند، جلوی ظلم را بگیرد، جلوی توهین را با منطق بگیرد، لمپنهای سبز را آرام کند، با لمپنهای بسیجی نما برخورد کند، از دانشکده بیرون کردند و ژست گرفتند که:
ما غائله را ختم کردیم!
گور پدرتان!
@@@

تکه‌ی آخر را خالی می‌بندد. راه دادن و سازماندهی کردن و دانشجونما کردن آن زامبی‌ها کار و نقشه‌ی چه کسی بوده پس؟ نیرو کم داشتند که نیرو آوردند و... گور پدرشان...


برچسب‌ها: 16 آذر 1388
+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1391ساعت 9:38  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

"مردی به جرم m۱ و زنی به جرم m۲ در طرفین سکویی به جرم m۰ ایستاده‌اند. در ابتدا سکو ساکن و s=0 است. مرد و زن به طرف یکدیگر راه می‌افتند. جابه جایی s سکو را به صورت تابعی از جابه جایی x۱ مرد، برای لحظه‌ای که مرد و زن به یکدیگر می‌رسند به دست آورید. از اصطکاک چشم پوشی کنید."

دینامیک بوسیده شدن یک زن

دینامیک/ نوشته‌ی عباس رهی/ انتشارات گاج/ ص107


برچسب‌ها: دینامیک بوسیده شدن یک زن
+ نوشته شده در  هفتم آبان 1391ساعت 20:42  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

دانشگاه تهران

 «آن وقت‌ها صرفه جویی عادت نبود. جزئی از زندگی ما بود. چون بدون آن دیگر از بیستم ماه به بعد آه در بساط نمی‌ماند. ما نمی‌توانستیم مثل "ف" به قول خودش اول برج کاپیتالیست باشیم. وسط برج سوسیالیست و آخر برج کمونیست. قرض هم به مزاجمان سازگار نبود. چون امکان پس دادنش نبود. حسن ماهی ۱۱۰تومان داشت و من ماهی ۱۰۰تومان. ۵۰تومانش برای کرایه اطاق می‌رفت. می‌ماند ۱۶۰تومان. جمع المال هم بودیم و باید با همین پول تمام ماه را سر می‌کردیم.

صبحانه نان و پنیر بود بدون چای. ناهار را در باشگاه دانشجویان می‌خوردیم، یک راگو یا ژیگو یا چیز دیگری از این قبیل، با یک نان بربری، تمام به ۱۲-۱۳ریال و این غذای اصلی بود. بعد از ناهار یکی دو ساعتی به گپ زدن و صحبت‌های سیاسی و اجتماعی یا شنیدن سخنرانی‌های چند نفری می‌گذشت، بعد از ظهر تا نزدیک‌های غروب توی اطاق کتاب و بیشتر رمان می‌خاندیم و معمولن وقتی توی اطاق بودیم یکی یک پتو دورمان می‌گرفتیم تا از سرما نلرزیم.

حسن یک بخاری کالری فیکس از اصفهان آورده بود که شیشه نداشت، سراسر زمستان به همدیگر نق زدیم تا دیگری آن را ببرد و شیشه بیندازد و آخر هیچ کدام نرفتیم و سرما را نوش جان می‌کردیم. این هم مثل غذا پختنمان بود. وقتی از اصفهان راه افتادیم، مامان مقداری نخود و لوبیا و چیزهای توی چمدان من گذاشت و طرز پختن آبگوشت را به من گفت و کوشیدم که به خاطر بسپارم. یک شب آبگوشت پختم تا ساعت ۱۰ توی آشپزخانه بودم. آخرش حوصله‌ام سر رفت. برداشتم آوردم توی اطاق. هیچ چیزی را نتوانستیم بخوریم. نپخته بود و گرسنه خابیدیم. کماجدان را تا دو سه روز با آب سرد و خاکس‌تر می‌شستم و همچنان چرب بود و نمی‌فهمیدم که چرا و متعجب بودم که پس توی خانه چه می‌کنند؟

خلاصه، باقی نخود لوبیا‌ها با مقداری قند و چای و کماجدان ماند تا وقتی که مامان به تهران آمد و آن‌ها را با خود به اصفهان برگرداند. این تنها غذایی بود که پختیم و دیگر توبه کردیم. شب‌ها از خیابان اسلامبول که برمی گشتیم، مشکل شام به میان می‌آمد. هر شب من و حسن به هم اصرار می‌کردیم که امشب شام را تو معین کن و هر دو می‌دانستیم که شام چه خاهد بود. به میوه فروش نزدیک خانه که می‌رسیدیم، هنوز هیچ کدام چیزی نگفته بودیم و همچنان به همدیگر تعارف می‌کردیم و بی‌اختیار به طرف هندوانه‌ها می‌رفتیم، ۱ هندوانه با ۲-۳تا نان لواش و یک سیر پنیر. این شام هر شب بود. فقط فصل هندوانه گذشت، ناچار برنامه عوض شد به نان و پنیر و حلوا ارده. و در زمستان آن قدر حلوا ارده خوردیم که من اسهال گرفتم و مریض شدم. ۱۲ اسفند به طرف اصفهان حرکت کردم و حسن تا نزدیک عید ماند. در اصفهان پس از ۱۰-۱۲روز خوب شدم.
در آن روزگار بی‌پولی چیزی نبود که آزارمان بدهد. البته بهتر است بگویم کم پولی نه بی‌پولی. زندگی کمتر جدی و بیشتر بازی شیرینی بود که هر روز از صبح تا دیروقت شب ادامه داشت. صبح که بیدار می‌شدیم خاه ناخاه مدتی کشتی می‌گرفتیم. کف اطاق گچی و فرش آن زیلویی بود که حسن آورده بود. وقتی خاک اطاق را فرا می‌گرفت و دیگر چشم چشم را نمی‌دید به ناچار کشتی تمام می‌شد...

پس از کشتی نوبت مستراح رفتن بود. یک مستراح بود و ۱۲نفر که همه تقریبن یک وقت بیدار می‌شدند و همزمان باید به دنبال کارشان از خانه بیرون می‌رفتند. پیداست که از دکان نانوایی شلوغ‌تر می‌شد. اطاق ما به حیاط پنجره‌ای داشت. ما نگاه می‌کردیم و تا یکی درمی آمد از پنجره به حیاط شیرجه می‌رفتیم و مستراح تسخیر می‌کردیم. اشکال فقط بین خودمان ۲نفر بود که اکثرن مدتی دم پنجره همدیگر را هل می‌دادیم. چند روزی همین بساط بود و بعد‌ها ساکنان خانه دم مستراح نوبت می‌رفتند و می‌ایستادند ولی به هر حال تا آخر ما سر پل خوبی برای حمله داشتیم.

پس از آن، مشکل صبحانه پیش می‌آمد. چون معلوم نبود چه کسی باید برود نان و پنیر بخرد. هر روز به همدیگر التماس می‌کردیم و بعد سر نوبت گفت‌و‌گویمان می‌شد تا دیگری را بفرستیم. اما اکثرن من مجبور می‌شدم بروم. چون حسن می‌توانست بی‌صبحانه سر کند و من نمی‌توانستم. کمتر روزی این کار‌ها زود‌تر از ساعت ۱۰ تمام می‌شد و در نتیجه هرگز ما نتوانستیم ساعت‌های اول و دوم درس در دانشکده باشیم. تازه وقتی می‌رسیدیم، ترجیح می‌دادیم توی کریدور بچسبیم به شوفاژ و بحث کنیم و در گفت‌و‌گوی دیگران بدویم. فقط در سر کلاس حقوق مدنی و یکی دو درس دیگر حاضر می‌شدیم، آن هم به این مناسبت که یا استادانش در میان درس به سیاست می‌پرداختند و پا را از خط بیرون می‌گذاشتند یا خوش سخن بودند و خلاصه درسشان به نحوی جالب بود.

بعد از ناهار در باشگاه دانشجویان، دست کم یک ساعتی دیگر به گفت‌و‌گو وجنجال‌های سیاسی می‌گذشت. آنجا مرکزی بود که دانشجویان دانشکده‌های مختلف دور هم جمع می‌شدند. همدیگر را به عضویت در حزب توده تبلیغ می‌کردند، طرح مبارزه با روسای دانشگاه را می‌ریختند و زمینه‌ی اعتصاب‌ها را فراهم می‌کردند. به همین سبب یک سال بیشتر باز نبود. سال بعد تبدیل به باشگاه دانشگاه و مخصوص پاره‌ای تشریفات، سخنرانی‌های رسمی، عروسی‌های دانشگاهیان و غیره شد و تا امروز همین است که هست. بزرگان قوم پشت دستشان را داغ کردند که دیگر لانه‌ی زنبور درست نکنند.»

به روایت شاهرخ مسکوب/ از کتاب «حدیث نفس» نوشته‌ی حسن کامشاد/ نشر نی/ صفحه‌ی ۷۲تا ۷۴

 

پس نوشت: زیاد رونویسی می‌کنم این روز‌ها. می‌دانم که خوب نیست....


برچسب‌ها: لایف استایل, دانشگاه تهران, حسن کامشاد, حدیث نفس, باشگاه دانشجویان
+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1391ساعت 23:37  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

آن روز غروب خوشی زیر دلم زده بود. با اینکه دیر کرده بود ناراحت نشده بودم. شاداب و پرانرژی رفتم جلوی ۵۰تومنی روی سکوی پایین سردر دانشگاه تهران مثل‌ای کیو سان گرفتم نشستم. ۴-۵نفر دیگر کنار نرده‌ها نشسته بودند و منتظر بودند. مهم نبود. آنجایی که نشسته بودم بهتر بود. بالابلندی نشسته بودم.‌‌ همان جا ایده‌ای به سرم زد:

یک روزی یک فیلم بسازم. می‌توانم داستانش را هم بنویسم ولی فیلم نمود بیشتری دارد. قهرمان قصه خاب باشد. یکهو از خاب بیدار شود. بدود برود سوار دوچرخه‌اش بشود. پدال بزند. وجه دراماتیکش همین است. هی پدال بزند و با سرعت براند و باد سرش را نوازش بدهد. از روی جوی‌ها با دوچرخه بپرد. چراغ قرمز‌ها را با بی‌خیالی و فرض و چابکی رد کند. پدال بزند و پدال بزند. بعد برسد جلوی سردر دانشگاه تهران. نیمه شب باشد. برود جلوی عطف یکی از آن کتاب‌های پرنده. دقیقن لای درز کتاب. از آن عطف کتاب که می‌شود توی دانشگاه و محل نماز جمعه را دید. برود آنجا، پشت به خیابان بایستد و شلوارش را بکشد پایین و بعد شروع کند به ادرار کردن. (اینکه ادرار کردنش را کامل نشان بدهم یا فقط صدای پاشش و خیس شدن دیواره‌ی بتونی را نشان بدهم هر جفتش می‌تواند راضی کننده باشد). بعد کارش تمام شود. شلوارش را بکشد بالا. سریع سوار دوچرخه‌اش شود و با‌‌ همان سرعتی که آمده برگردد...

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1391ساعت 21:5  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

دفتر انجمن اسلامی دانشکده مکانیک دانشگاه تهران

آخرین لحظه‌های روز است. هوای دم غروب آبی و خاکستری شده است. حیاط و خیابان‌های دانشگاه ساکت و خلوت و مرده‌اند. جمع شده‌ایم توی دفتر انجمن اسلامی دانشکده.
حسین لپ تاپش را گذاشته روی می‌ز. می‌پرسد ربنا بگذارم؟ هنوز زود است. هنوز مانده تا به اذان. گرسنگی فشار آورده است. سیاوش هم بود. وقتی او بود یک بحث جدی در مورد اپلای کردن بعد از خاندن فوق لیسانس در گرفت. اینکه با معدل لیسانسِ افتضاح، کسی توانسته اپلای درست و درمان داشته باشد؟ و... بعدش شروع می‌کنیم به شر و ور بافتن. محمدرضا در مورد ایرانی الاصل بودن آندره آغاصی تنیس باز، صحبت می‌کند. پدرش یک بار رفته بوده مشهد یا قم، دقیق معلوم نیست، یک زن صیغه کرده بود که حاصل آن تولد آندره بوده. بعد آندره قوز بالاقوز شده بوده. برای اینکه آبروریزی نشود فرستاده استش به اروپا و او آنجا قهرمان تنیس می‌شود و این جوری هاست که آندره ایرانی الاصل است. عمویش هم‌‌ همان آغاصی خاننده قبل انقلاب است. آن آغاصی شاعر و گریه کن هم رابطه‌ی خونی عجیبی با آندره آغاصی تنیسور دارد و... زمان می‌گذرد.
صادق سالاری خرما‌ها و زولبیا بامیه‌ها را توی زیردستی‌های یک بار مصرف می‌چیند. نان بربری هم خریده است. عصر با فرحناک رفتند چند کیلو آش رشته هم خریدند. نان را هم او خریده است. می‌دوم طرف کیفم. سریع دوربین عکاسی را درمی آورم. حواسش نیست. مشغول است. در‌‌ همان حین ازش عکس می‌گیرم. لبخند می‌زند.

افطاری- دانشکده مکانیک

با فرحناک می‌رویم میز نشریات و روزنامه‌ها را می‌آوریم وسط راهرو. حسین اسپیکر را در می‌آورد و وصلش می‌کند به لپتاپش. صدای شجریان توی دفتر انجمن می‌پیچد. لیوان‌های یک بار مصرف سر میز چیده می‌شوند. زیردستی‌های نان و پنیر و خرما و زولبیابامیه هم. ۲نفر می‌روند از آبدارخانه‌ی دانشکده سماور برقی را می‌آورند. آبش جوش است.
اذان نزدیک است.
علی را می‌بینم. حالش را می‌پرسم. می‌پرسم کی داری می‌روی؟ می‌گوید: هفته‌ی دوم شهریور کلاس‌هایم شروع می‌شود.
-داری می‌ری کانادا؟
-هنوز بلیط نگرفتم...
-من ندیدمت که. داری می‌ری. ولی خوب ندیدمت هنوز که. بیا یه بار بریم با هم کوه حداقل.
-وقت نمی‌کنم. سرم شلوغه. هنوز بلیط هم نگرفتم... خیلی کارا مونده...
چیزی نمی‌گویم دیگر. او هم چیزی نمی‌گوید.

سر و کله‌ی بچه‌ها از گوشه و کنار دانشکده پیدا می‌شود. کیانوش با شجریان همخانی می‌کند. صدایش نکره است. گند می‌زند به شجریان. صادق می‌گوید: «حسین، بهت گفتم شجریان بذار ربنا بخونه.» همه می‌خندند که شجریان دارد می‌خاند، اگر این کیانوش بگذارد... انجمن اسلامی پول ندارد. افطاری هر روز را یکی از بچه‌ها حساب می‌کند. امروز محمدرضا حساب کرده.
دور میز شلوغ می‌شود. همه جا نمی‌شویم حتا دور می‌ز. اذان را می‌زنند. پیش به سوی افطار... لیوان‌های چای به سرعت از سر میز ناپدید می‌شوند. خرما‌ها و پنیر و زولبیا بامیه‌ها و کاسه‌های آش هم... و...


برچسب‌ها: دانشکده مکانیک, افطاری
+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1391ساعت 15:39  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

ماشین حسابت را قرض داده باشی به یک ابله. بعد تا روز امتحان بهش دست نزده باشی.
امتحانت از آن‌هایی باشد که تا دلت بخاهد فرمول‌های دراز ۲خطی دارند که وسطشان پر است از کسینوس و سینوس و تانژانت و آرک تانژانت و در طول جلسه ماشین حساب از دستت جدا نشده باشد.
 بعد آن وقت تازه بعد از سه روز بفهمی که این ماشین حساب سینوس و کسینوس و تانژانت‌ها را بر حسب درجه برایت حساب نمی‌کند. همه‌ی جواب‌هایش بر حسب گرادیان است.
می‌فهمی یعنی چه؟ یعنی تمام جواب‌های آن امتحانی که فقط ۷صفحه جواب‌هایش شده بودند به فنای عظما رفته. یعنی توی آن امتحان، تانژانت پی چهارم یک نشده هیچ وقت... یعنی سینوس پی چهارمی که صد و پنجاه و شش صدم درآورده‌ای زر مفت است. یعنی همه‌ی جواب‌هایت پریده. آن ابله درجه‌ها را گرادیان کرده و ماشین حساب را تحویلت داده و....
می‌سوزم. می‌سوزم.

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1391ساعت 18:29  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

دانشکده مکانیک دانشگاه تهران

بر وزن و آهنگ سرود ملی قدیم ایران که یک زمانی هر روز صبح آخر برنامه‌ی «مردم ایران سلام» پخش می‌شد:

ای مکانیک خفن
آسه فالت (آسفالت) کردی دهن
هستی در فنی مکان
واسه دافای جوان

تی‌ای،‌ ای هستیِ من
ای کمک درسی من
هستی در فنی طلا
واسه دافای بلا

بشنو سوز سخنم
که پاچه خار تو منم
به منم نمره بده
می‌دونم پسرم پسرم پسرم

بشنو سوز سخنم
که پاچه خار تو منم
به منم نمره بده
می‌دونم پسرم پسرم پسرم

همه سیگاری به دهان
به تفاوت هر مارک و نشان

همه سیگاری به دهان
به تفاوت هر مارک و نشان

همه شاد و خوش و نغمه زنان
به سلامت ایران ویران
به سلامت ایران ویران
به سلامت ایران ویرااااان...

+ نوشته شده در  هجدهم خرداد 1391ساعت 8:43  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

اولین دیدارم با استاد راهنمایم روز پرخاطره‌ای بود. یکی از ماجرا‌هایم این بود که استادم گفت: «آقای فاضلی در دانشگاه‌های غرب استاد و دانشجو رابطه‌ی برابری دارند و بین آن‌ها سلسله مراتب اجتماعی استاد و دانشجو وجود ندارد. من و شما پروژه‌ای را با هم پیش می‌بریم. من هم از شما می‌آموزم. بنابراین اولن مرا به اسم کوچکم یعنی ریچارد صدا کن و من هم تو را نعمت صدا می‌زنم. ثانین...»
گفتم: «آقای دکتر تمام حرف‌های شما را قبول دارم جز صدا کردن شما با اسم کوچکتان. خودم استاد دانشگاه بوده‌ام و می‌دانم اگر دانشجویانم در کلاس مرا نعمت صدا می‌کردند برایم توهین بزرگی بود...»
گفت: «نه جانم. اینجا اسم کوچک افراد توهین آمیز نیست؛ و رسم دانشگاه همین است. شما هم وقتی در رم هستید باید مطابق رسوم رمی‌ها زندگی کنید.»...
بعد‌ها وقتی دیدم حتا خبرنگار بی‌بی سی در مصاحبه‌ی تلویزیونی با تونی بلر نخست وزیر را «تونی» خطاب می‌کند دریافتم اسم کوچک در این فرهنگ دیگر کوچک نیست. تاکید غربی‌ها بر اسم کوچک دارای منطق فرهنگی ویژه‌ای است. اسم کوچک معرف فردیت ماست و اسم خانوادگی تعلق ما به خانواده و اجتماع را می‌رساند. در جامعه‌ی فردی شده که فردگرایی به اوج خود رسیده است، افراد دوست دارند با آنچه معرف فردیتشان است شناخته شوند نه با آنچه اجداد و سنت‌ها و اجتماعشان را معرفی می‌کند. علاوه بر این در یک جامعه‌ی دموکرات که فرآیند دموکراسی به لایه‌های اجتماعی نفوذ کرده است، به تدریج کنیه‌ها و افاب که جهت تعیین مرزهای اجتماعی و تعلقات گروهی و طبقاتی وضع شده‌اند اهمیت خود را از دست می‌دهند. از این رو در غرب امروز القاب دکتر و مهندس و فامیلی‌ها و کنیه‌ها به کلی رنگ باخته‌اند و بسیار مضحک است که افراد را با القاب صدا کنیم. عکس این ماجرا نیز درست است. یعنی هر چه جامعه سنتی‌تر و غیردموکراتیک‌تر است، تمایل به القاب و کنیه‌ها بیشتر است. در دوره‌ی قاجار تمام صاحب منصبان القاب دوله و سلطنه و غیره داشتند...

مردم نگاری سفر/ نعمت الله فاضلی/ نشر آراسته/ صفحه ۴۰۷و۴۰۸


برچسب‌ها: فردیت, مرا به اسم کوچکم صدا بزن, مردم نگاری
+ نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:27  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

هر دانشکده‌ای برای خودش یک دفتر انجمن اسلامی و یک شورای مرکزی انجمن اسلامی دارد. دانشکده‌ی معدن، متالورژی، مکانیک و برق و شیمی و عمران و... اعضای شورای مرکزی انجمن اسلامی هر دانشکده با رای مستقیم بچه‌های‌‌ همان دانشکده انتخاب می‌شوند. کاندید‌ها باید قبلش مورد تایید انجمن اسلامی دانشکده‌ی فنی که در مرتبه‌ای بالا‌تر از انجمن‌های هر دانشکده قرار دارند رسیده باشند. ۲هفته پیش بود که عباس اسم کاندیدهای انتخابات دانشکده‌ی معدن و صنایع و نقشه برداری را آورد توی جلسه‌ی انجمن فنی. گفت که به خیلی‌ها گفتم که بیایید کاندید شوید. اما فقط ۷نفر آمدند. تک تک اسمشان را خاند. معرفیشان کرد. سابقه‌شان را گفت. بچه‌های انجمن فنی هم بنا را بر این گذاشته بودند که کسی را رد صلاحیت نکنند. پس هر ۷نفری که کاندید شده بودند تایید شدند و قرار شد انتخابات به مسئولیت من در روزی که می‌توانم برگزار شود.
قرار شد که روز یکشنبه که امروز باشد انتخابات را برگزار کنم. صبحش عباس اسمس زد که امروز برگزار می‌کنی دیگه؟ و من هم جواب دادم که اکی. ساعت نه و نیم صبح بود که قرار گذاشتیم که برویم توی انجمن اسلامی دانشکده‌ی معدن تا مقدمات را فراهم کنیم. تعرفه‌های برگ رای را نداشتم. اسمس زدم به خانم میم که برایم تعرفه بفرستید. لطف کردند و تعرفه‌های ۷نفره با سربرگ معدن، صنایع و نقشه برداری (سه رشته‌ای که در یک ساختمان و یک دانشکده جمع‌اند) برایم ایمیل کردند. عباس هنوز صندوق رای را درست نکرده بود. او مشغول درست کردن صندوق بود و من هم می‌خاستم اینترنت گیر بیاورم که فایل‌های برگ رای را بگیرم و پرینت بگیرم. ازش پرسیدم که وایرلس داری؟ گفت اینجا نمی‌گیره. برو جلوی قرائتخونه. پرسیدم که پسورد می‌خاد؟ گفت: آره.
غر زدم که این چه کاریه؟ برای چی برای اینترنت وایرلس دانشکده پسورد می‌ذارن؟ اه.
یکی از دخترهای معدن پسوردش را گفت. از آن دختر‌ها بود که شل و ول حرف می‌زنند. این یکی سریع هم صحبت می‌کرد. نفهمیدم چه گفت. ازش خاستم که تکرار کند. باز هم نفهمیدم. با کمال شرمساری ازش خاستم که برایم پسورد را روی یک تکه کاغذ بنویسد. چیزی نگفت و حتا نخندید. خیلی مطیعانه این کار را برایم کرد... خلاصه تا ساعت ده و نیم مشغول پرینت گرفتن تعرفه‌ها و اسامی کاندید‌ها و اطلاعیه‌های برگزاری انتخابات انجمن اسلامی بودیم. چند دقیقه مهر زدن برگه‌ها و جدا کردنشان از هم طول کشید. کارهای کوچکی بودند. ولی همیشه کارهای کوچک وقت زیادی از آدم می‌گیرند. عباس کلاس هم داشت و کمی هم اعصابش خرد شده بود که چرا این جور کارهای کوچک این همه وقت می‌گیرند؟!
توی سایت معدن که برای پرینت گرفتن رفته بودیم اطلاعیه‌ای دیدم که نوشته بود کسانی که می‌خاهند دانلود طولانی مدت داشته باشند از کامپیوترهای ردیف اول سایت استفاده کنند. برایم جالب بود. مسئول سایت دانشکده‌ی معدن برای دانلود بچه‌ها احترام قائل شده بود. توی دانشکده‌ی مکانیک اطلاعیه‌ای با این مضمون ولی به شکل تهدید نوشته شده که برای موارد شخصی دانلود نکنید و در صورت مشاهده اکانت شما قطع خاهد شد و.... یک دانشگاه و این همه تفاوت در خدمات یک سایت و اتاق کامپیو‌تر معمولی... مهرداد گفت که رکورددار دانلود در معدن یکی از بچه هاست که در طول ۳سال ۲۳ ترابایت دانلود کرده. گفت که این بشر فقط برای دانلود می‌آمده دانشگاه و اصلن درس هم نخاند و با مدرک فوق دیپلم از دانشگاه اخراج شد!
محلی که از همه بیشتر در رفت و آمد بچه‌های معدن و صنایع و نقشه برداری باشد روبه روی بوفه بود. میزی هم آنجا بود. صندوق را گذاشتیم و جا گیر شدم. من و عباس از هم پرسیدیم آخر این چه انتخاباتی است؟! ۷نفر کاندید شده بودند و ۷نفر هم باید انتخاب می‌شدند. عباس گفت: خودت هم می‌دونی که این ۷نفر هم به زور آمده‌اند کاندید شده‌اند. راست می‌گفت. کلی با این و آن حرف زده بود تا توانسته بود ۷نفر را راضی کند که شما بیایید و شورای مرکزی شوید و فعالیت کنید. فعالیت‌های انجمن اسلامی دانشکده‌ها بیش از آنکه سیاسی باشد فرهنگی است. برگزاری جشن‌های سالیانه و عیدانه، برگزاری کلاس‌های آموزشی، برگزاری حلقه‌های مطالعه‌ی کتاب، چاپ نشریه‌های درون دانشکده‌ای و ازین حرف‌ها. ولی واقعن برای همین کار‌ها هم کسی نمی‌آمد وارد انجمن اسلامی بشود. چرا؟!
راستش جواب چرای این سوال خیلی مفصل است. قبل از اینکه نام انجمن اسلامی و سایه‌ی سیاست باشد، دلیلش رخوت و بی‌میلی همه‌ی دانشجو‌ها به هر گونه فعالیت اجتماعی است. شاید یکی از ثمرات ناچیز سال ۸۸ و سرکوب‌های گسترده‌ی حکومت در دانشگاه رخوتی بود که برای هر گونه فعالیت اجتماعی (حتا از نوع خیرخاهانه) برقرار شد... درازرودگی نکنم. در ادامه بیشتر می‌گویم. می‌خاهم وقایع یک روز انتخاباتی را شرح بدهم...
پشت صندوق نشستم و‌‌ همان اول کار ۲-۳نفر از بچه‌های معدن و صنایع آمدند. شماره دانشجوییشان را نوشتم و آن‌ها هم رایشان را دادند. در جریان بودند که چرا فقط ۷نفر کاندیدند و چرا فقط ۷نفر می‌روند و غری نزدند. بعد از آن‌ها ۲تا پسر آمدند. یکیشان رای داد. از آن یکی پرسیدم رای می‌دی؟ شماره دانشجوییتو بگو.
برای خودم دفتر دستک هم راه انداخته بودم و برگ رای‌ها را زیر میز جاسازی کرده بودم و تا کسی شماره دانشجویی نمی‌گفت بهش برگ رای نمی‌دادم!
شک داشت. گفت: رای بدم؟!
گفتم: رشته ت مگه معدن نیست؟!
گفت: چرا... ولی... رای بدم؟! همه شونو نمی‌شناسم.
گفتم: اونی که می‌‌شناسی بهش رای بده.
دو به شک بود. تردید داشت. برگه رای را هم در آوردم و گذاشتم جلوش که این قدر ناز نکند. برگ رای را دستش گرفت و بعد یکهو انگار که به چیز نجسی دست زده باشد گذاشتش روی میز و گفت: نه. من رای نمی‌دم. من رای نمی‌دم.
و رفت! حالتش برایم جالب بود. انگار با خودش تصمیم قاطع گرفته بود که توی عمرش دیگر هیچ وقت رای ندهد و در هیچ رای گیری‌ای شرکت نکند!
مدتی گذشت. کسی نمی‌آمد رای بدهد. همه رد می‌شدند. همه به بالای سرم که اطلاعیه‌ی برگزاری انتخابات انجمن اسلامی دانشکده‌شان بود نگاه می‌کردند و رد می‌شدند می‌رفتند. بعضی‌ها تلاش هم می‌کردند که یک وقت نگاه‌شان با نگاه من تلاقی پیدا نکند که مجبور شوند بیایند رای بدهند. برایم عجیب بود. از خودم می‌پرسیدم چرا این‌ها همه رد می‌شوند؟ شاید تقصیر قیافه‌ی من است! شاید به خاطر این مو‌هایم است که زیادی بلند شده‌اند و فر خورده‌اند و چرب شده‌اند و زشت... شاید.... از همه جالب‌تر پسری بود که پشت ستونی قایم شده بود و یک چشمی داشت از پشت ستون اطلاعیه‌ی بالای سرم را می‌خاند. یک جوری پشت ستون خودش را پنهان کرده بود که انگار نمی‌خاهد من ببینمش و بفهمم که او هم هست. دیدم خیلی بی‌کارم. کتابی درآوردم و مشغول خاندنش شدم. توی کتاب فرو رفتم و دیگر به اینکه همه از کنار میز رد می‌شوند فکر نکردم. بعد از یک ساعت ۳-۴نفر دیگر که آن‌ها هم از ماجرای انتخابات انجمن اسلامی دانشکده‌شان خبر داشتند آمدند و رای دادند. آقایی داشت می‌رفت که اطلاعیه را دید. ترمز گرفت و آمد سر میز. ازم پرسید که چه خبره؟ برایش توضیح دادم. بعد خاستم شماره دانشجوییش را بنویسم که پرسید: چند نفر باید برن تو؟ گفتم: ۷نفر. بعد پرسید: کاندیدا چند نفرن؟ گفتم: ۷نفر.
عصبانی شد. خودکار را پرت کرد روی میز و گفت: مسخره کردید؟ فکر کردم رای من تاثیر می‌ذاره.
و رفت. حتا صبر نکرد که برایش توضیح بدهم که کسی کاندید نشده است و تقصیر ما نیست و این ۷نفر ۵نفرشان اصلی می‌شوند و ۲نفرشان علی البدل و این حرف‌ها. راست هم می‌گفت. انتخاباتی نبود در اصل.... بعد از او در جواب سوال‌های مشابه حتمن می‌گفتم که ۵نفر اصلی و ۲نفر علی البدل...
در این حیص و بیص که کسی نمی‌آمد حواسم هم به رفت و آمدهای توی راهرو جمع بود. دیالوگ‌های گذری را می‌شنیدم و هر از گاهی برای کسانی که رد می‌شدند قصه هم می‌بافتم. ۳تا دختر داشتند رد می‌شدند. دیالوگشان را شنیدم:
-دیروز از ساعت هفت تا هشت داشتم آرایش می‌کردم.
-کجا؟
-همین دانشگاه. دیر شده بود دیگه.
بقیه‌ی حرف‌هایشان را نشنیدم.
چند دقیقه بعد ۳-۴پسر روی پله‌های روبه رو نشستند و شروع به حرف زدن کردند. بعد از چند لحظه دختری از بالای پله‌ها به سمتشان آمد. هر کدامشان شروع کرد به تکه انداختن که: عجب پهلوونی. مثل کردا می مونه. با آسانسور می‌یومدی پایین و.... دختر به‌شان خندید و رد شد ازشان.
عباس هم سروکله‌اش پیدا شد. رفت از بوفه ساندویچ خرید و دو نفری نشستیم پشت میز و ناهارمان را خوریدم. غر زدم که مشارکت سیاسی بچه هاتون خیلی پایینه.... مشارکت سیاسی اجتماعی نداریم اصلن! عباس گفت: سال دیگه دوباره انتخابات ریاست جمهوری که می‌شه دوباره انجمن خاهان زیاد پیدا می‌کنه، صبر کن ببین.
گفتم: من که چشمم آب نمی‌خوره...
چند نفر دیگر هم که توجیه (!!) بودند آمدند و رای دادند. یکیشان البته تیکه انداخت که از روی لیست کاندید‌ها به تعدا بچه‌ها کپی می‌گرفتید می‌نداختید تو صندوق راحت‌تر بودید. کاری نمی‌توانستم بکنم. مسئولیتش را انداخته بودند گردن من و باید تا آخرش می‌ایستادم!
بعد از عباس سعید آمد و کنارم نشست. برایش نالیدم که فعالیت غیر درسی چه برسه به سیاسی اجتماعی کردن توی این دانشکده مثل همزمان فشردن گاز و ترمز میمونه. تو می‌خای یه کاری کنی، وارد یه تشکل می‌شی، ولی این قدر برات محدودیت می‌ذارن و این قدر تهدیدت می‌کنن که هیچ کاری نمی‌تونی بکنی...

گفت: آره... دیگه هیش کی براش مهم نیست. دنبال دخترن و پارتی و سیگار و چیزکلک بازی و نمره و...

گفتم: حالا همه این جوری نیستن. ولی اینی که می گی یه بدی دیگه ای هم داره. مثلن می ری تو مترو کتاب درمی یاری شروع می کنی به خوندن. بعد دور و بری هات عین بز نگات می کنن. هیش کی نمی کنه محض رضای خدا یه ورق روزنامه بخونه. تو شروع می کنی به خوندن. می دونی بدیش چیه؟ بعد جو می گیردت. فکر می کنی تو چی هستی و کی هستی که داری کتاب می خونی و بقیه هیچی نمی خونن. مغرور می شی. دیدت از بالا می شه... فکر می کنی بقیه کودن اند که کتاب نمی خونن... این جوری بدتر می شه... این نومیدانه تر می شه...
بعد از او فرشاد آمد. تازگی‌ها نشسته بود جنگ و صلح را خانده بود. خوشحال شدم. بی‌خیال انتخابات نشستیم به حرف زدن در مورد تالستوی و اینکه چه قدر این مرد توی جلد سوم جنگ و صلح مزخرف می‌گوید. ولی او هم مثل من از ناتاشا خوشش آمده بود. بعد از رستف نالید. گفت چه قدر این موجود احمق بود. اون تیکه هاش که رستف از عشقش به تزار حرف می‌زد و برای تزار می‌مرد و جان بر کفِ او بود حالم به هم خورده بود‌ها. اعصابم خرد شده بود. آخه اون مرتیکه‌ی احمق تزار چی داشت مگه؟ گوسفند بود. این تالستویه هم وسطاش اومده بود از تزار تعریف کرده بود. همه می‌دونن تزار احمق بوده که با ناپلئون جنگیده. این ولی چی می‌گه....
یادم رفت که بهش بگویم امثال رستف و عشق‌های آن جوری به شاه و پادشاه تو هر دوره‌ای وجود داره. به زمونه‌ی ما هم نگاه کن. همین دور و بر ما... یادم رفت این را بگویم. صحبت این را پیش کشید که می‌خاهد آبلوموف را بخاند. گفتم من از خاندن این کتاب می‌ترسم راستش. خودم به حد کافی گشاد هستم. حالا همچین کتابی هم بخانم دیگر واویلا می‌شوم. خندید و گفت: حیف که دیگه باید برای کنکور آماده شم و دیگه نمی‌رسم که رمان بخونم... این لعنتی کنکور ارشد...
بعد از اینکه چند نفر دیگر هم با تشویق چند تا از بچه‌ها آمدند دوباره راهرو خلوت شد. یک دفعه دیدم یکی از کاندید‌ها که خانمی است که سلام عیلک داریم با هم آمده نشسته پشت میز دفتر مشقش را هم باز کرده شروع کرده به نوشتن. بهش می‌گویم: خانم. حضور شما سر میز انتخابات تخلفه‌ها. محلم نمی‌دهد. سروکله‌ی کسی هم پیدا نیست که حضورش به اسم تبلیغ باشد. از آن طرف انتخابات حساسی هم نیست که مته به خشخاش بگذارم. اما دارد قانون شکنی می‌کند و این حالت را دوست ندارم. درست است که این قانون شکنی‌اش الان هیچ ضرری ندارد و انتخابات به آن معنا نیست که بخاهم محکم باشم، اما احترام به قانون چه می‌شود پس؟! با خودم کلنجار می‌روم که محکمتر چیزی بگویم یا نه. از همین جاها ست که شروع می شود خب...  که محمد می‌آید. خوش و بش می‌کنیم و می‌ایستم و حرف می‌زنیم. در و بی‌در حرف می‌زنیم.
از اینکه کسی نیامده کاندید بشود و کسی هم نمی‌آید توی انتخابات شرکت کند حرف می‌زنم. ازین که وقتم را دارم تلف می کنم و ناراحتم... می‌گوید: می‌ترسن. همه می‌ترسن. بعد می‌گوید مثلن همین فاطمه. یه بار رفته بودن در خونه‌ی فقرا غذا و مایحتاج و این حرف‌ها بدن و کار خیر کنن. بعد پلیس به شون گیر داده که کجا می‌رید و از طرف کی هستید؟ این‌ها هم گفتن که از طرف انجمن اسلامی و پلیس هم استعلام گرفته از مرکز و بعد دستگیرشون کرده. سر همین فاطمه که اصلن دور و بر انجمن نمی‌یاد. همه می‌ترسن.
چیزی نمی‌گویم. فقط می‌گویم: که ترس آدم را فلج می‌کند. بد هم فلج می‌کند...
محمد از بوفه نوشیدنی‌ای می‌گیرد و خسته نباشید می‌گوید و می‌رود.
تا ساعت سه و نیم- سه و چهل و پنج دقیقه می‌مانم. چند نفر دیگر هم در لحظات آخر می‌آیند و رای می‌دهند. بیشتر تریپ رفاقتی می‌آیند. انگار که خودکاندید‌ها به دوست‌هایشان اسمس داده‌اند که بیایید رای بدهید دیگر و این‌ها هم آمده‌اند. خلاصه، صندوق و دفتر و دستک را جمع می‌کنم. اسامی کاندید‌ها را که روی میز چسبانده‌ام می‌کنم. می‌روم توی دفتر انجمن اسلامی معدن و صنایع. یکی از بچه‌های سال بالایی معدن هم که در دوره‌های قبل انجمن بوده می‌آید و با کمک او رای‌ها را می‌شماریم.
اسامی کاندید‌ها را روی بورد می‌نویسم. او اسم‌های روی هر برگه را می‌خاند و من هم مثل انتخابات فدراسیون‌های ورزشی ایران جلوی هر اسم یک مربع می‌سازم و این جوری نفرات اول تا هفتم را مشخص می‌کنیم. دو نفر علی البدل مشخص می‌شوند. می‌نشینم صورت جلسه می‌نویسم و گزارش که چند نفر شرکت کردند و کی بیشتر رای آورد و رای‌ها به ترتیب این جوری‌ها بوده. وقتی تمام شد از پسری که برای شمردن آراء کمکم کرده بود می‌خاهم که به عنوان شاهد امضا کند. امضا می‌کند. اما اسمش را نمی‌نویسد. می‌گویم: چرا اسم تو نمی‌نویسی؟
می‌گوید: نمی‌خام. این گزارشه شاید به دست مسئولای دانشگاه برسه. دوست ندارم اسمم جایی بره...!!!
ترس... ترس... ترس... فقط ترس؟! چرا ترس؟ مگر جشن برگزار کردن ترس دارد؟ مگر کتاب خاندن ترس دارد؟ مگر حلقه ی بحث و گفت و گو راه انداختن ترس دارد؟! انتخابات تمام شد و نتایجش هم مشخص شد. اما سوالی که برایم ایجاد شده بود جواب مشخص و واضحی پیدا نکرده بود... چرا دیگر بچه‌های هیچ گونه رغبتی برای فعالیت کردن آن هم از نوع اجتماعی محض و نه حتا سیاسی ندارند؟ چرا این قدر بی‌رغبت بودند که کاندید‌ها این قدر کم بود؟ چرا این قدر رخوت؟ چرا توی انتخاباتی که هیچ چیزش از بالا و فرمایشی نبود و هیچ منفعتی برای هیچ شخصی و گروهی نداشت باز هم کسی شرکت نمی‌کرد؟! به کاندیدها نگاه کردم. هیچ کدام شان آدم ایدئولوِژیکی هم نبودند اصلن... ولی...


برچسب‌ها: انچمن اسلامی, انتخابات, مردم نگاری, رخوت
+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:15  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

مسابقات سولار دی کتلون-آمریکا

۱-جنگ آینده جنگ انرژی خاهد بود. اگر بشر روزگاری به خاطر رنگ پوست، به خاطر چند وجب خاک، به خاطر خونی که در رگ جاری بود، به خاطر آرمان‌ها و عقاید می‌جنگید، حالا دیگر به خاطر روشن نگه داشتن چراغ خانه‌ای در یک آبادی دورافتاده خاهد جنگید. حالا دیگر به خاطر روشن نگه داشتن شعله‌های آتش و تولید برق خاهد جنگید. و بیهوده نیست اگر بگوییم چند سالی هست که این جنگ شروع شده. فقط هنوز به مرحله‌ی ریختن خون نرسیده... جنگ انرژی از آن روزی شروع شد که راهبردهای انرژی کشور‌ها یکی از اساسی‌ترین سیاست‌های کشور‌ها شد. همان روزی که آلمان تصمیم گرفت تا نیروگاه‌های هسته‌ای خودش را یکی یکی از مدار خارج کند و وقت و هزینه‌اش را برای ساختن نیروگاه‌های فسیلی و گاز و نفت و زغال سوز صرف نکند، از‌‌ همان روز جنگ انرژی شروع شد. حالا دیگر نفت زود‌تر از آنچه که بشر فکرش را می‌کرد در حال تمام شدن است. فقط بوی زهم چاه‌های خالی نفت را هنوز همه به مشام نچشیده‌اند و عده‌ای هم البت در این گوشه‌ی دنیا هستند که دلشان خوش است که کسی نفتشان را نمی‌خرد و یحتمل در روزگار بی‌نفتی آن‌ها نفت خاهند داشت و برگ برنده. اما... حکمن «سازمان انرژی آمریکا» همه‌ی این بازی‌ها را خانده که از ۱۰سال پیش شروع کرده به برگزاری مسابقه‌های سولار دیکتلون... و حکمن به زودی روزگاری دیگری می‌آید که نفت دیگر نفت نیست. ماده‌ی سیاهی خاهد بود که روزگاری به درد می‌خورد...!
۲-در این وطنی که من درش ایلان و ویلانم هر چند وقت به چند وقت بین دانشگاه‌هایش مسابقه‌هایی برگزار می‌شود. مثلن مسابقه‌ی پل ماکارونی. یا مسابقه‌ی دومینو. یا در خفن‌ترین حالت مسابقه‌ی طراحی روبات و طراحی خودروی هیبریدی و برقی. برگزارکننده‌هایش هم خود دانشگاه‌ها. یحتمل برای اینکه شور و نشاط علمی به وجود بیاورند و یا اسم دانشگاه‌شان را پرچم کنند و ازین حرف‌ها. بودجه‌های ناچیزی در اختیار ۳-۴نفر از خرخان‌های دانشکده قرار می‌گیرد و آن‌ها هم طرحی را کپی پیست می‌کنند و ماشینکی می‌سازند که روز مسابقه انواع و اقسام مشکلات فنی برایش پیش می‌آید و آخرش هم ازشان تقدیر می‌شود. ایران خودرو و سایپا هم می‌گویند آورین آورین. ولی ما پراید و پژو برایمان کافی است و نوآوری و خلاقیت رو شخم چپمان جا دارد و خودروی هیبریدی و این خزعبلات را می‌خاهیم چه کار و الخ.
۳-خانه‌ی خورشیدی چیست؟ خانه‌ای است که همه‌ی نیازهای انرژی‌اش از خورشید تامین می‌شود و کوچک‌ترین وابستگی به برق تولیدی نیروگاه‌ها نداشته باشد. خانه‌ای که همه‌ی نیازهای انسان به یک خانه‌ی مجهز را خودش تامین می‌کند. برایت برق تولید می‌کند. گرمایش و سرمایش خانه، آب گرم، گرمایی که برای پختن غذا نیاز است، برقی که برای کارکردن ماشین لباسشویی نیاز داری، همه و همه را از خورشیدی که بر زمین می‌تابد به دست می‌آورد...

خانه ی خورشیدی

۴-سازمان انرژی آمریکا از سال ۲۰۰۲ شروع کرد به برگزاری یک مسابقه بین دانشگاه‌های آمریکا برای طراحی خانه‌ی خورشیدی. مسابقه‌ی سولار دیکتلون. بروی دنبالش اهدافش از برگزاری این مسابقه را این جوری‌ها لیست کرده که: هدف ما از مسابقه‌های سولار دیکتلون این هاست:
-آموزش دانشجویان و عموم مردم درباره‌ی فرصت‌های صرفه جویی در انرژی و استفاده از انرژی‌های پاک
-نمایش کاربرد سیستم‌های انرژی‌های تجدیدپذیر در زندگی روزمره
-آماده کردن دانشجویان برای ورود به عرصه‌ی انرژی‌های پاک
اما به یقین‌‌ همان حکمنی که در بند اول گفتم جز ضمایر پنهان سازمان انرژی آمریکا هست... تا به حال ۵دوره مسابقه‌ی سولار دی کلتون در آمریکا برگزار شده. سال‌های ۲۰۰۲ و ۲۰۰۵ و ۲۰۰۷ و ۲۰۰۹ و ۲۰۱۱. ۹۲تیم از دانشگاه‌های مختلف در این مسابقه‌ها شرکت کرده‌اند و جالبش این است که این ۹۲تا فقط دانشگاه‌های آمریکایی نبوده‌اند و آلمانی‌ها و اسپانیایی‌ها و چینی‌ها هم بله...

۵-دیکتلون را که بزنی توی دیکشنری بهت جواب پس می‌دهد که یعنی مواد ده گانه‌ی مسابقات دو و می‌دانی. مسابقه‌ی طراحی خانه‌ی خورشیدی را چه به موارد ده گانه‌ی مسابقه‌ی دو و می‌دانی؟!
سولار دیکتلون حالا دیگر هر ۲سال یک بار برگزار می‌شود. تیم‌های دانشگاه‌های مختلف دو سال زحمت می‌کشند و بعد از ۲سال طراحی خانه‌شان را می‌آورند در یک محوطه‌ی نمایشگاهی مانند و یک هفته تا ۱۰روز در آن خانه زندگی می‌کنند. ۱۵-۱۶تا خانه‌ی مختلف در یک محوطه. و این نمایشگاه و این ۱۰روز، روزهای مسابقه هستند. روزهای دیکتلون. توی سولار دیکتلون هم موارد ده گانه داریم و هر ماده هم اتفاقن ۱۰۰ امتیاز دارد. یعنی در مجموع ۱۰۰۰ امتیاز و تیمی که در روزهای نمایشگاه بیشترین امتیاز را کسب کند قهرمان خاهد شد. و هر کدام از این موارد ده گانه انصافن یک مهندسی‌اند به تنهایی. از یک خانه چه انتظارهایی می‌رود؟ خانه‌ی خورشیدی باید از نظر خانه بودن بهترین باشد و از نظر انرژی هم خودکفا. موارد ده گانه‌ی سولار دیکتلون:
۱-۵-ساختار و معماری: از نظر معیارهای معماری و مواد به کاربرده شده، طراحی کلی و حسی که خانه در حین ورود به آدم می‌دهد، روشنایی خانه و مستندسازی در تهیه‌ی نقشه‌ها و مراحل تکمیل طرح‌های خانه و فیلم‌ها و عکس‌ها.
۲-۵-قابلیت عرضه در بازار: اینکه این خانه‌ای که بروبچ دانشجو طراحی کرده‌اند و ساخته‌اند آیا می‌تواند وارد بازار آزاد آمریکا شود و ساخته شود و مشتری پیدا کند یا نه.
۳-۵-مهندسی: طراحی‌های مهندسی خانه (از سیستم‌های گرمایشی و سرمایشی خانه بگیر تا سیستم‌های ذخیره‌ی انرژی) باید قابلیت و کارآیی داشته باشند. بازده داشته باشند. قابل اطمینان باشند. خلاقانه و نوآورانه باشند. علاوه بر این‌ها مستندسازی و تهیه‌ی نقشه‌ها و عکس و فیلم از مراحل پیشرفت پروژه و طرح‌های مهندسی خانه امتیاز دارد.
۴-۵-تبلیغات: شاید در نگاه اول خنده دار باشد. اما سولار دیکتلون‌ها برایشان مهم است. این خانه‌ای که بروبچ طراحی کرده‌اند باید حتمن حتمن یک سایت توی اینترنت داشته باشد. یک وبلاگ داشته باشد. کلی عکس و فیلم توی سایت از خانه باشد و حسابی تبلیغاتش شده باشد. می‌نشینند به سایت خانه‌ی خورشیدی نگاه می‌کنند و به سایت نمره می‌دهند.
۵-۵-هزینه‌ی ساخت: خانه نباید خیلی گران دربیاید. این سقفی است که دیکتلونی‌ها در نظر گرفته‌اند. اگر تیمی بتواند خانه‌ای طراحی کند که ۲۵۰۰۰۰دلار یا کمتر هزینه‌اش بشود شاهکار کرده و امتیاز کامل می‌گیرد. اما اگر خانه‌اش از ۶۰۰۰۰۰دلار گران‌تر شود امتیاز منفی دارد...
۶-۵-محیط راحت و آرام: دما و رطوبت خانه همواره باید مقدار ثابتی باشد. تغییرات دما بین ۲۲تا ۲۴درجه و میزان رطوبت کمتر از ۶۰درصد. شاید برای ما جوک باشد این چیز‌ها. ولی همین دما و رطوبت با اختلاف‌های دهم درجه‌ای امتیاز‌ها را تقسیم می‌کند بین تیم‌ها...
۷-۵-آب گرم: تامین آب گرم مورد نیاز برای مصارف داخل خانه، از حمام و دستشویی بگیر تا ماشین ظرفشویی.
۸-۵-تجهیزات و وسایل خانه: استفاده از مبلمان و یخچال و تخت و کتابخانه و ماشین لباسشویی در بهترین شکل در فضای خانه
۹-۵-سرگرمی‌های خانه: تلویزیون، تلفن، کامپیو‌تر. خانه‌ی خورشیدی باید امکان خوردن وعده‌های غذایی با دوستان و فامیل را فراهم کند. باید بتوانی در این خانه کیک بپزی و با لذت آشپزی کنی...
۱۰-۵-بالانس انرژی: اینکه این خانه باید در مجموع بتواند مقدار انرژی لازم برای مصارف گوناگون را از طریق خورشید تامین کند و کم نیاورد و هر چه قدر هم اضافه آورد امتیاز مثبت دارد...
۶- «مرگ بر آمریکای جهانخار». «مرگ بر آمریکای جهانخار». این آمریکایی‌های فلان فلان شده از سال ۲۰۱۳ تصمیم گرفته‌اند که سولار دیکتلون را جهانی‌تر برگزار کنند. یعنی در سال ۲۰۱۳یک سولار دیکتلون در آمریکا برگزار می‌شود، یکی در اروپا و یکی در آسیا. واقعن آمریکایی‌ها می‌خاهند که جهان به سمت انرژی‌های پاک برود؟! عجیبٌ غریبٌ. «مرگ بر آمریکا»!
ایران این وسط چه کاره است؟ هیچی. سران وزارت علوم از ایران اسم دانشگاه شهید عباسپور را فرستاده‌اند به چین۲۰۱۳. حالا چرا و چگونه‌اش معلوم نیست. اینکه شریف و تهران و امیرکبیر این وسط هیچ کاره‌اند به ما چه. فقط این وسط پروژه‌ی درس انرژی خورشیدی پیمان و جمعی از دوستانش طراحی خانه‌ی خورشیدی تعیین شده و کم از یک ماه وقت دارند که خاکی بر سرشان بریزند و به همین خاطر پیمان افتاده است به خاندن طراحی‌های دانشجوهای خوشبخت آمریکایی و اروپایی و راهنما‌ها ونقشه‌های کاریشان و این وسط خیلی چیز‌ها می‌بیند و می‌خاند و خیلی چیز‌ها یاد می‌گیرد و سر خیلی چیز‌ها با حسرت نگاه می‌کند و.... مجال اگر بود می‌گوید...


برچسب‌ها: خانه ی خورشیدی, مسابقات سولار دیکتلون, انرژی های پاک, جنگ انرژی, پروژه
+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:6  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

- ممد، کمد داری؟ 

- آره. 

- می تونم کتابمو بذارم تو کمد تو؟ 

- کمد دارم ولی کلیدش زندان اوینه. بهم پس ندادن...


برچسب‌ها: دانشکده مکانیک
+ نوشته شده در  نهم اسفند 1390ساعت 19:4  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

می‌نشینم روی صندلی. کتابم را درمی آورم. توی صندلی فرو می‌روم و لم می‌دهم. صادق می‌پرسد ناهار چی بود؟ می‌گویم: کتلت و ماکارونی. احتمالن تا الان کتلتش تموم شده... صادق به محمدرضا می‌گوید: چی کار کنیم؟ محمدرضا ازم می‌پرسد: هستی؟ می‌گویم: آره. کیفش را می‌گذارد روی میز و با صادق می‌روند. به این فکر می‌کنم که این شیرازی‌ها چرا این قدر دوست داشتنی‌اند؟! در را هم می‌بندند. هیاهوی سر ظهر لابی دانشکده خفه می‌شود. کسی توی دفتر انجمن نیست. توی صندلی بیشتر لم می‌دهم و کتاب را جلوی چشم هام می‌گیرم. زانو‌هایم درد می‌کنند. یک صندلی دیگر می‌آورم. جفت پاهام را روی صندلی می‌گذارم و به حالت درازکش مشغول خاندن می‌شوم. می‌دانستم که صبح، «چرخدنده‌ها» توی مترو تمام می‌شود. و چه قدر هم چرت و مزخرف تمام شد. یعنی فقط ۱۰صفحه‌ی اولش ارزش خاندن داشت. کلن این کتاب‌های نشر چشمه مزخرف‌اند. به لعنت خدا نمی‌ارزند. مثلن به چاپ دوم رسیده بود خیر سرش. حالا «فلینی از نگاه فلینی» توی دست‌هایم است. ورق می‌زنم. سوال و جواب‌های چرت و پرت زیاد است. یک جا در مورد مذهبی بودن از فلینی سوال می‌پرسد خبرنگاره. فلینی هم شروع می‌کند به گفتن که آره.. سر اولین فیلمم روز اول کارگردانیم رفتم کلیسا تا دعا بخانم... کمتر می‌خانم. بیشتر می‌روم توی هپروت. یاد فیلم آمارکورد می‌افتم که هفته‌ی پیش دیدم. بعد به بیرون در فکر می‌کنم. مهدی و موسا توی سایت مشغول به هم چسباندن تکه‌های فیلمی هستند که برای پروژه‌ی روش تولید گیر آورده‌اند. گفتم پروژه همین طرز ساختن کپسول را برداریم برود پی کارش. حوصله‌ی سایت نداشتم. گرم بود. شلوغ بود. حوصله‌ی چرت و پرت گفتن هم نداشتم. توی لابی... خبری نبود. کسی نبود که بخاهم باهاش حرف بزنم. کسی هم چیزی برای گفتن به من ندارد قاعدتن. آخ... آمارکورد... ممد در را باز می‌کند. وضو گرفته است که نماز بخاند. کمی جابه جا می‌شوم. می‌گوید راحت باش. دوباره لم می‌دهم. می‌گوید: چی می‌خونی؟ جلد کتاب درب و داغان است. اسم کتاب را بهش می‌گویم. می‌گوید: جاده را حتمن باید ببینی. می‌گویم: برام بیار دیگه. می‌گوید: بابا من که فیلم ندارم. سی دی شو از یه بنده خدایی گرفتم دیدم پس دادم. می‌گویم: مردک این چه عادتیه؟ می‌گوید: چی کار کنم؟ هارد کامپیترم فقط ۸۰گیگه. می‌خای فیلم هم توش ذخیره کنم؟!!! بعد می‌گوید: یعنی جاده رو ببینی سرتو به در و دیوار می‌کوبی‌ها. برایش یک بار گفته‌ام که می‌خاهم هر فیلمی که توی اسمش کلمه‌ی جاده است ببینم. هر کتابی که توی اسمش کلمه‌ی جاده است بخانم و همین طور هر شعری... می‌خاهم هر نگاه جدیدی به جاده را یاد بگیرم و از کف ندهم... می‌گویم: همین آمارکورد هم با روحم بازی کرد... این مرد خداوندگار طنزه اصلن. بعد خنده‌ام می‌گیرد. تعریف می‌کنم: آقا تو این آمارکورد یه سکانس داره که بچه‌های مدرسه می‌رن پیش کشیش به اعتراف کردن. بعد یکی شون ماجرای جق گروهی رو تعریف می‌کنه. ممد می‌زند زیر خنده. می‌گویم: وایستا حالا. اینا ۴نفری می‌رن تو یه ماشین و شروع می‌کنن اسم دخترا و زنا رو آوردن و توصیف کردن و با خودشون ور رفتن. بعد دوربین می‌یاد بیرون ماشین. اینا که از بالا پایین دخترا تعریف می‌کنن دو تا چراغ‌های ماشینه پرنور و پرنور‌تر می‌شه. بعد کم کم چراغای ماشینه شروع می‌کنه به روشن و خاموش شدن. روشن و خاموش شدن. بعد هم کم کم خاموش می‌شه... ممد وسط دفتر انجمن از خنده روده بر می‌شود... می‌روم توی لابی. بعد می‌روم سر‌‌ همان کلاسی که صبح کنترل داشتم. حائری خاب آور است. با اینکه دیشب ۸ساعت تمام خابیدم باز هم سر کلاسش خابم گرفته بود. وسط‌های کلاس آن دختر علوم مهندسیه که همیشه‌ی خدا، انگار که آمده است عروسی یا شاید شب زفافش است و هفت قلم آرایش می‌کند، هم آمد و صاف نشست پشتم. بوی ادکلن یا عطرش نفرت انگیز بود. حالم را به هم زد. ۴۰دقیقه‌ی تمام با یک حالت انزجار زور بوی ادکلنش توی دماغم بود و زور می‌زدم جزوه بنویسم و به حائری گوش کنم. دلم می‌خاست برگردم بگویم: پتیاره مجبوری شیشه ادکلنو خالی کنی رو هیکل قناصت؟ می‌نشینم ته کلاس. بعد از نیم ساعت خابم می‌گیرد. می‌خابم. چشم هام را می‌بندم و‌‌ همان طور دست به سینه می‌خابم. حامدی تق تق می‌زند به تخته. از خاب بیدار می‌شوم. نخاب آقا... بیدار می‌شوم و لبخند می‌زنم... کلاس تمام می‌شود. می‌آیم توی لابی. کسی نیست. موسا را می‌بینم. موسای کانون پرورش فکری را. کنکور داده است. می‌پرسم چطور بود؟ می‌گوید راضی نیستم. می‌گوید این ۳-۴تا رفیق شریفیم که ترکوندن. اگه همه اون جوری داده باشن که بدبخت می‌شم. می‌گوید: حتا اگه شبانه‌ی شریف هم شده می‌رم.‌ام بی‌ای فقط شریفش به درد می‌خوره. می‌گویم اگه خدای ناکرده قبول نشدی شریف... می‌گوید: هدف من‌ام بی‌ای شریفه. زمان مهم نیست... وقتی هدف تو انتخاب کنی دیگه زمان موضوعیت نداره... اگه امسال نشد یه بار دیگه برای شریف می‌خونم.. می‌گویم آ‌ها. می‌گوید تو چکاره‌ای؟ تصمیمت چیه؟ کنکور مکانیک؟ سربازی و کار؟ کنکور رشته‌ی دیگه؟ می‌گویم: هیچ. نمی‌دونم. هیچی نمی‌دونم. می‌گوید: حیفی تو پیمان. تصمیم بگیر. زود تصمیم بگیر. این جوری حیف می‌شی... اگه خودت تصمیم نگیری جریان تو رو می‌بره. آره. همین جوری جریانه تو رو دوباره وارد دانشگاه می‌کنه و کسی هم که واردش می‌شه فارغ التحصیل ازش بیرون می‌اد... اما این جریانه بهت کار یاد نمی‌ده‌ها... بعدن فردا نمی‌تونی سینه تو سپر کنی بگی من... بعدن هی پشت یه نفر دیگه قایم می‌شی‌ها... می‌گویم: آره... می‌دونم... ولی... می‌رود. خداحافظی می‌کنیم. می‌نشینم کنار آزموده. می‌گویم عید چه کاره‌ای؟ می‌گوید: قزوین دیگه. می‌گویم: آخرش قسمت نشد ما یه بار از رحیم آباد بیایم قزوین. البته من با پراید مشکلی ندارم. پرایده هر چیش بشه دلم نمی‌سوزه. می‌گوید: پراید نمی‌تونه. دوستام با پژو رفتن وسط راه تو گل و سربالایی گیر کردن با نیسان ماشینو بکسل کردن بیرون آوردن. بعد می‌گوید: بیا جلوم وایستا. بیا جلوم وایستا. استاده منو نبینه. جلویش می‌ایستم و با دستش من را هدایت می‌کند و من هم مثل یک گل آفتابگردان می‌چرخم. استاده از پله‌ها می‌رود بالا. می‌گوید: نمی‌خام الان برم سر کلاسش. منو ببینه گیر می‌ده... ۳تا دختر غریبه و خوش قد و قامت و آلاگارسون از در وارد می‌شوند. نگهبان جلوی در نگاه‌شان می‌کند. بعد کم کم همه‌ی بچه‌ها برمی گردند نگاه می‌کنند. عرفان می‌گوید: مکانیکی نیستن. دختر‌ها وارد لابی می‌شوند. یحتمل از این ورودی جدیدی‌ها هستند که همه‌ی دانشکده‌ها سر می‌زنند. اما با آن سر و وضع بدجایی آمده‌اند. تا وسط لابی می‌آیند و یکهو انگار سنگینی ۳۰-۴۰جفت چشم را روی خودشان حس می‌کنند. امیر زیرچشمی نگاه می‌کند. من کشته مرده‌ی این زیرچشمی هیزی کردن‌هایش هستم... دختر‌ها بیرون می‌روند... یکهو همایون داد می‌زند: رفتن. و با ۷-۸تا از بچه‌های ۶ می‌دوند سمت در و از پشت شیشه‌های در، رفتنششان را نگاه می‌کنند... از خنده می‌ترکم. مهدی هم وحشی بازی را که نگاه می‌کند دلش را می‌گیرد و می‌خندد و از وسط تا می‌شود... آزموده می‌گوید: دوستدخترای سناوندی بودن. بعد گیر می‌دهد به من که بدبخت یه دوسدخترم نداری بیاری مکانیک ملت بخندن و وحشی بازی دربیارن. می‌گویم: برو بابا. می‌روم دفتر انجمن کتاب «کنترل مدرن» دورف را برمی دارم و می‌گذارم توی کیفم. تو این را می‌خانی؟ می‌خانم بابا. می‌خانم. پنجره‌ی انجمن باز است. خوب است. هوا عوض می‌شود. اما یحتمل باز این علی سیگار کشیده. چرت دارم می‌گویم. او که سیگارش را می‌رود بیرون می‌کشد. یک دور به کتاب‌های توی کتابخانه نگاه می‌کنم. مهدی می‌گوید باز این کوثری نبود ما باهاش پروژه بگیریم‌ها. می‌گویم برادرزاده ش اینجاست. اینا‌ها. تی‌ای نیروگاه حرارتی ما هم بود. می‌خای بهش بگم برات آمار بگیره؟ می‌گوید: نمی‌خاد. می‌زنیم از دانشکده بیرون. سر ۴راه امیراباد نیم ساعت معطل می‌شویم تا چراغ عابر پیاده سبز شود. به پلیس سر ۴راه که شماره پلاک یک ماشین عبوری را هی با لب‌هایش تکرار می‌کرد تا حفظ شود و برایش جریمه بنویسد خندیدیم. حافظه اش در حد ماهی قرمز بود. به لکسوس شاسی بلندی که موقع پیچیدن انگار یکهو ۱۸۰درجه چرخید و فرماندهی خیره کننده‌اش فحش خار و مادر را کشیدیم. از ۴راه رد شدیم... خسته نبودم.


برچسب‌ها: دانشکده مکانیک, فدریکو فلینی, از خوشی ها و حسرت ها
+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1390ساعت 21:36  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

یک روز پاییزی، فنی

 


برچسب‌ها: دانشکده فنی, باران, پاییز چه زیباست
+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1390ساعت 10:17  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

یک روز پاییزی، دانشکده ی فنی

 


برچسب‌ها: دانشکده فنی, آسفالت خیس, باران, پاییز چه زیباست
+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1390ساعت 10:15  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

یک روز پاییزی، دانشکده ی فنی

 


برچسب‌ها: دانشکده فنی, برف, پاییز چه زیباست
+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1390ساعت 10:14  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

دانشکده فنی- ساختمان دانشکده ی برق و آن سوتر مکانیک در پناه برج میلاد!

 


برچسب‌ها: دانشکده فنی, تهران
+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1390ساعت 10:12  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

خب... تمام شد... این فصل هم تمام شد... خوب یا بد... تجربه‌ای بود برای خودش. کم کمش شناختن چند تا آدم و شناخته شدن برای چند تا آدم دیگر... شناختن آدم‌ها و انگیزه‌ها و منش‌‌هایشان... شاید باید باز هم ادامه می‌دادم... نمی‌دانم... شاید هم بس است... باد‌ها خبر از تغییر فصل می‌دهند, نه محمد؟!
+ نوشته شده در  پنجم دی 1390ساعت 17:59  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه 


همه‌ی طواف‌هایی که نیت ۷بار چرخیدن به دور محیط دانشگا را کرده‌ای و نیمه تمام مانده‌اند...


+ نوشته شده در  بیست و نهم آذر 1390ساعت 23:48  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

مراسم امروز بزرگداشت روز دانشجو از طرف انجمن اسلامی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران چیزی فرا‌تر از تصور من بود. در این برهوت و خفقان شنیدن این حرف‌ها و تحلیل‌هایی که در مراسم امروز ارائه شد خیلی حرف‌ها با خودش داشت... خیلی نشانه ها و خیلی پیام ها برای خیلی آدم ها... عجالتن روایت‌ها و گزارش‌های امروز:

گزارش ایسنا از مراسم فریادگر بیداد در دانشگاه تهران

حمیدرضا جلایی پور در دانشگاه تهران

علی مطهری در جلسه ی پرسش و پاسخ انجمن اسلامی دانشگاه تهران

سخنرانی علی مطهری در جمع حامیان فتنه (حتا در اسم سخنران ها هم این سایت دروغ گویی کرده چه برسد به گفتن حقایق...)

مسئول سیاسی بسیج دانشگاه تهران: مطهری با حضور در جمع پیاده نظام فتنه از دایره نظام خارج شد!!!

بیانیه ی انجمن اسلامی دانشگاه تهران به مناسبت روز دانشجو

پس نوشت: حس خوبی دارم!



برچسب‌ها: روز دانشجو, انجمن اسلامی دانشگاه تهران, علی مطهری, جمیدرضا جلایی پور
+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1390ساعت 20:38  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

می‌گفت یکی از شاگردهای خیلی خوبش ایرانی بوده و دانشگا تهران درس می‌خانده. از‌‌‌ همان موقع توی فکرش بوده که یک بار بیاید ایران و دانشکده فنی را ببیند...

با کتاب ترمودینامیکش خیلی حال کرده بودم. به بهترین شیوه و با بهترین نظم و ترتیب مطالب ترمودینامیکی را نوشته بود. سگش می‌ارزید به کتاب‌های ترمودینامیک ون وایلن و شاپیرو و ون نس. با آنکه وضع زبانم افتضاح است ولی کتابش را می‌توانستم به زبان اصلی بخانم. بس که ساده و واضح و روشن نوشته بود. همیشه پیش خودم فکر می‌کردم این دقیقن‌‌‌ همان چیزی است که از یک متن علمی انتظار می‌رود. روشن، واضح و آسان فهم. پیش خودم می‌گفتم کسی که این کتاب را نوشته نوشتن بلد بوده. چیزی از ادبیات سرش می‌شده... نقل قول تحسین‌هایی که اساتید مختلف مکانیک از کتابش کرده بودند و جایزه‌هایی که برده بود هیچ کدام بیراه نبودند.

ساعت ۲بود که رفتیم توی امفی تئا‌تر دانشکده. آمفی تئا‌تر گوش تا گوش پر شده بود. همه منتظر پروفسور چنگل بودند.

با ۱۰دقیقه تاخیر برنامه شروع شد. دکتر اشجعی روی سن رفت و یک معرفی از دکتر چنگل ارائه داد. به زبان انگلیسی البته. بعدش هم خود استاد اعظم آمد روی سن و شروع به حرف زدن کرد. چیز زیادی نمی‌فهمیدم. فقط انگلیسی را با لهجه‌ی ترکی حرف می‌زد و این برایم جالب و عجیب بود. نویسنده‌ی یکی از بهترین کتاب‌های ترمودینامیک دنیا به زبان انگلیسی و استاد دانشگاه نوادا و این لهجه‌ی ترکی... یونورسیتی را می‌گفت یونیورسوتی... (اهل ترکیه است خب...) بعد هم لکچرش را شروع کرد. بازده انرژی به عنوان یکی از منابع انرژی. موضوعش ساده بود. اسلایدهایی که از لپ تاپش برایمان نشان می‌داد خلاصه و همراه با مثال‌ها نمودارهای انرژی امریکا و کلی آمار و ارقام بودند.
یک جایی اول لکچرش باحال بود. وقتی دید غریب به اتفاقمان مثل بوق نگاهش می‌کنیم پرسید انگلیسیم خوبه؟ اگر راضی نیستید به ترکی براتون توضیح بدم!
خلاصه یک ساعتی حرف زد. وسطش بعضی‌ها سیخکی به حرف‌هایش گوش می‌دادند بعضی‌ها هم بی‌خیال تقلا برای فهمیدن کلمه‌های انگلیسی شده بودند و چرت می‌زدند. لکچرش اما ساده و قابل فهم بود. در مورد لزوم صرفه جویی در مصرف انرژی و راه حل‌ها و انرژی‌های پاک و... کلی هم از ایران و ترکیه و کارهایی که باید بکنند حرف می‌زد.
بعد از پایان حرف‌هایش نوبت فوران احساسات بچه‌ها بود. فرت و فرت عکس گرفتن. کتاب ترمودینامیک آوردن و امضا گرفتن. چند تا از بچه‌ها هم رفته بودند تو کار زدن مخش برای دادن ریکام و اپلای... چیزی که جالب بود لبخند ملیحی بود که همیشه روی لب‌های دکتر سنجل نشسته بود. وقتی کسی با او حرف می‌زد او تمام دقتش را روی حرف‌های او متمرکز می‌کرد. بعد وقت جواب دادن با تمام وجود سعی می‌کرد همه چیز را توضیح بدهد. اصلن جوگیر نبود که دوروبری‌ها دارند او را با انگشت به هم نشان می‌دهند و ازش عکس می‌گیرند. هیچ. ملول و بی‌حوصله هم نمی‌شد. لبخند ملیحش فوق العاده بود...

ساعت ۴بود که پس از چند ساعت حضور در دانشکده‌ی مکانیک سوار پرادوی یکی از بچه‌های دکترا شد و رفت. با یادگاری دیوان نفیس حافظی که دانشکده بهش داده بود و‌‌‌ همان لبخند ملیح پرحوصله‌اش...


برچسب‌ها: ترمودینامیک, یونس سنجل, دانشکده مکانیک
+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1390ساعت 22:18  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

نیروگاه شهیدرجایی قزوین-4واحد 250مگاواتی+استک های خروج دود
زیاد راضی نبودم. نیروگاهی که از چهار واحدش دو واحدش در اوورهال باشند و برای تعمیرات اساسی و دوره‌ای از مدار خارج شده باشند برای دانشجوی ندید بدید بهشت است. بهشتی که فقط بارو‌هایش را نشانمان دادند. نفهمیدم چرا. و البته که کاچی به از هیچی. همین بارو‌ها هم برایمان دیدن و یاد گرفتن داشت.
کله‌ی سحر از خانه زدم بیرون و آمدم جلوی دانشکده فنی و ساعت یک ربع به هفت بود که همراه دکتر اشجعی و باقی بروبچه‌ها سوار اتوبوس بنز تی بی‌تی قدیمیِ قهوه‌ای رنگ شدیم و راه افتادیم به سمت نیروگاه شهید رجایی قزوین. سال‌ها بود که در مسیر رفتن به سوی لاهیجان نیروگاه را کنار اتوبان می‌دیدم. آن زمان‌ها که بچه بودم و کنجکاو با برج‌های بزرگ نیروگاه خیال بازی‌ها می‌کردم. از هزار نفر می‌پرسیدم که توی آن‌ها چی هست؟ چه جوری است؟ چرا این ساختمان‌های کنار اتوبان این شکلی‌اند؟ چرا این قدر دود می‌دهند بیرون؟ آن دودکشه چرا بعضی وقت‌ها دود سفید می‌دهد بیرون و بعضی وقت‌ها دود بیرون نمی‌دهد و هزار تا سوال بی‌جواب توی مغزم بود.
برج های خنک کن
تا که رسیدیم به نیروگاه و موبایل‌ها و دوربین‌ها و همه چیز را گذاشتیم توی اتوبوس و دست خالی رفتیم توی نیروگاه. اول رفتیم قسمت آموزش نیروگاه. مهندس سعید وحید، با لهجه‌ی قزوینی‌اش شروع کرد به توضیح دادن در مورد طرز کار قسمت‌های مختلف نیروگاه.
نیروگاه شهید رجایی دو بخش دارد: نیروگاه بخار و سیکل ترکیبی. نیروگاه بخار چهار واحد ۲۵۰مگاواتی دارد که از سال ۱۳۶۰ شروع به ساخت کردند و سال ۱۳۷۱ به بهره برداری رسید.
نیروگاه سیکل ترکیبی هم هم ۶واحد گازی دارد هر کدام با تولید ۱۲۳مگاوات و ۳ واحد بخار با ظرفیت تولیدی ۱۰۰مگاوات. و از سال ۱۳۷۳ تا ۱۳۸۰ ساختش طول کشید.
مجموعن نیروگاه شهید رجایی ۲۰۴۰ مگاوات برق تولید می‌کند که حدود ۸درصد برق مورد نیاز کشور است.
مصرف سوخت نیروگاه وحشتناک بود. سوخت اصلی نیروگاه (مثل خیلی نیروگاه‌های دیگر ایران و برخلاف ۹۰درصد نیروگاه‌های جهان) گاز طبیعی بود و سوخت دوم مازوت. و مازوت هم نوعی نفت سنگین که با لوله کشی نمی‌توانند آن را به نیروگاه برسانند و یک ریل راه آهن بین پالایشگاه و نیروگاه وجود دارد که دائمن در حال اوردن سوخت مازوت به نیروگاه است. مصرف سوخت وحشتناک بود... مصرف گاز خانگی برای هر خانه در ماه چیزی حدود ۲۰۰متر مکعب است. در حالی که نیروگاه بخار شهید رجایی برای یک ساعت کار کردن حدود ۶۰هزار مترمکعب گاز طبیعی می‌سوزاند. برای مازوت هم مصرف برای هر ساعت ۶۰تن بود. یعنی در هر دقیقه‌ای که ما آنجا بودیم ۱۰۰۰کیلوگرم مازوت داشت می‌سوخت....
داخل برج خنک کن!
بعد پا شدیم رفتیم سراغ برج‌های خیال انگیز خنک کن. برج‌های ۱۵۰متری که ارتفاع و عظمتشان از توی اتوبان آن قدر به چشم نمی‌آمد. و توی برج‌ها... خالی بودند. هیچ چیز خاصی تویشان نبود. دورتا دور ۱۴۴تا رادیاتور بود که آب داخلشان جریان داشت و خنک می‌شد. چه جوری خنک می‌شد؟ با اثر دودکشی. این برج‌ها ارتفاع داشتند. پایینشان به خاطر رادیاتور‌ها و اب داخل رادیاتور‌ها گرم‌تر بود و هر چه قدر ارتفاع زیاد‌تر می‌شد هوای بالا‌تر فشار کمتری پیدا می‌کرد و به خاطر همین اختلاف فشار بین پایین برج و بالای برج هوا به سمت بالا کشیده می‌شد و این طوری هوای گرم در اطراف رادیاتور‌ها باقی نمی‌ماند و... توی برج خنک کن هوا سرد بود... ویرمان گرفته بود پله‌هایی را که تا بالای برج می‌رفتند بگیریم و بالا برویم. خیلی زیاد بودند... بی‌خیال شدیم و همراه مهندس وحید و دکتر اشجعی راه افتادیم سمت توربین‌های نیروگاه و بویلر‌ها. سر راه‌مان ترانس‌های خروجی ژنراتورهای هر کدام از واحد‌ها را هم دید زدیم. ترانس‌ها برق ۲۰کیلووات تولیدی را می‌گرفتند و تبدیلش می‌کردند به برق ۴۰۰کیلوولت. و وزن هر کدام از ترانس‌ها ۲۶۰تن... عظمتی بودند.
توربین‌های غول پیکر فشارقوی و توربین‌های فشارضعیف. اتاق فرمان واحد نیروگاه. هزارتا دگمه و مانیتور که دما‌ها و فشار‌ها و مسیرهای آب در بویلر و لوله‌های نیروگاه را نشان می‌داد. سیگنال‌هایی که در هر ثانیه اطلاعات را از جاهای مختف، از لوله‌های مختلف از شیرهای مختلف به اتاق فرمان می‌فرستادند. تابلویی که ظرفیت تولیدی نیروگاه در هر ثانیه را نشان می‌داد. و در لحظاتی که در اتاق کنترل و فرمان بودیم روی اعداد۲۳۹تا ۲۴۰مگاوات نوسان داشت. مهندسِ مسئول اتاق فرمان که در مورد بخش‌های کنترلی و نحوه‌ی کنترل بخش‌های مختلف و به خصوص بویلر توضیح می‌داد و هز اچند وقتی یک سوال علمی هم می‌پرسید و ما بلد نبودیم و بلد نبودن و ندانستن را مثل چماق توی سرمان می‌کوبید و...
گذر از کنار مشعل‌های بویلر. بویلر: یک جهنم به تمام معنا که با شمعل‌های بی‌شمارش آب را به بخاری با دمای ۵۴۰درجه‌ی سانتی گراد تبدیل می‌کرد و می‌فرستادشان به سمت توربین‌ها و... نگذاشتند وارد واحدهای اوورهال شده بشویم تا قطعات بازشده‌ی توربین‌ها و حتا بویلر را از نزدیک نگاه کنیم. راهیمان کردند سمت غذاخوری تا ناهارمان را بخوریم و برگردیم سمت تهران.
@@@
می‌گویند تا سال ۲۰۱۲ میزان تولید نفت و گاز با میزان تقاضای آن برابر می‌شود. بعداز آن تقاضا و مصرف گاز بیشتر و بیشتر می‌شود و تولید نفت و گاز کم و کمتر. می‌گویند تا ۲۵ الا ۳۰ سال آینده به جز خاورمیانه نفت و گاز سایر نقاط دنیا تمام می‌شود. و این یعنی بحران انرژی. یعنی اینکه کشور‌ها برای تولید برق هر کدام باید شیوه‌ی خاصی را در پیش بگیرند.
جهان فردا جهانی است که انرژی در آن حرف اول را می‌زند.
هر کدام از کشور‌ها نشسته‌اند برای خودشان استراتژی انرژی طرح ریزی کرده‌اند. ژاپن پیش از سونامی و فاجعه‌های نیروگاه‌های اتمی‌اش تمام هم و غم خود را گذاشته بود بر روی انرژی اتمی. اما بعد از آن فجایع، استراتژی‌اش را تغییر داده. نفت و گاز ندارد. و حالا تمام هم و غمش را گذاشته سر انرژی‌های پاک. خیلی کشورهای دیگر هم همین طور هستند. آلمانی‌ها به مانند فرانسوی‌ها روی انرژی اتمی سرمایه گذاری نکردند. چرا؟ به دلیل مشکلات جبران ناپذیر زیست محیطی انرژی اتمی.
سیاست‌های انرژی ما برای آینده چیست؟ انرژی اتمی؟ انرژی اتمی بیش از اینکه مساله‌ی انرژی باشد، برای ما یک مساله‌ی احمقانه‌ی ایدئولوژیک است. آن قدر ایدئولوژیک که هیچ شخص حقیقی و حقوقی نمی‌تواند ضرر و زیان آن را گوشزد کند... اما در حال حاضر بیشتر نیروگاه‌های ایرانی با سوخت‌های فسیلی کار می‌کنند. نسبت به انرژی اتمی خطراتش کمتر است. اما در جهانی که نفت و گاز ارزشی ده‌ها برابری پیدا خاهد کرد آیا ادامه‌ی این شیوه عاقلانه است؟ واقعن معلوم نیست که چه می‌خاهند بکنند... واقعن معلوم نیست!


مرتبط: نیروگا های حرارتی - نیروگاه های سیکل ترکیبی
پس نوشت: عکس‌ها از محمدرضا تبریزیان‌پور


برچسب‌ها: دکتر اشجعی, دانشکده مکانیک, اردوی علمی
+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1390ساعت 22:45  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

از این روزهای دانشگاه- مهرماه1390-کتابخانه ی دانشکده متالورژی

محمدجعفر کارآموزی‌اش را ماشین سازی اراک گذرانده. صادق شرکت سازه. و من هم پالایشگاه نفت تهران. توی سلف نشسته‌ایم و داریم ماکارونی می‌لمبانیم و حرف می‌زنیم. هر سه تایمان کارآموزی‌ها را جاهای درست و درمانی رفته‌ایم. بحث رتبه‌های دیروز آزمون آزمایشی پارسه برای کنکور ارشد هم می‌آید وسط. بچه‌ها ترکانده‌اند. یکی ۲ شده. یکی ۵شده. یکی ۸ شده. یکی ۱۳شده. به وضعیت نسل خودمان می‌خندیم. دبیرستان که بودیم گاج و قلم چی کچلمان می‌کردند و حالا هم پارسه و مدرسان شریف و راهیان اندیشه و الخ. حالا که رسیده‌ایم به سن و سال ارشد دوباره همه‌ی ملت می‌خاهند کنکور بدهند و دوباره باید مثل اسب رقابت احمقانه کنیم.

محمدجعفر می‌گوید: مسخره کرده‌اند دیگر. امسال مکانیک دانشگاه تهران توی دوره‌ی لیسانس ۶۴نفر گرفته و توی دوره‌ی ارشد ۱۴۰نفر.
صادق می‌خندد می‌گوید:‌ای بابا، پس ارزش لیسانس از فوق لیسانس بیشتره که!
می‌خندیم. محمدجعفر یک چیزی می‌گوید که جالب است. من هم توی کارآموزی دیده بودم همچه چیزی را. اینکه توی شرکت تعداد مهندس‌ها و آدم‌هایی که با لیسانس دانشگاه آزاد‌‌ همان حقوقی را می‌گرفتند و‌‌ همان کاری را می‌کردند که مهندس‌های تهران و شریف خانده. هیچ توفیری بینشان نبود. تعدادشان هم زیاد بود. اصلن درسی که می‌خانیم هیچ کاربردی ندارد. پس فردا می‌رویم توی یک شرکت و یک آموزش یکی دوماهه می‌بینیم و بعد هم می‌رویم حقوق بگیر مفت خور می‌شویم. چون که سیستم همین است. چون که قرار نیست کار خاصی بکنیم. کسی از ما نمی‌خاهد کار خاصی بکنیم. فقط توی دانشگا به‌مان فشار می‌آورند. وگرنه آن روحیه‌ی سستی و بیکارگی و مفت خوری بر تک تک اجزای صنعت و اداره جات این مملکت حاکم است. و فقط تو هرز می‌روی. چون که کاری برای انجام دادن وجود ندارد. مهارت خاصی نمی‌خاهد. صادق می‌گوید: اگر می‌خاهی هرز نروی فقط باید ازین مملکت فرار کنی. موندن تو اینجا یعنی له شدن توی چرخدنده‌های سستی و کاهلی و هرزگی و هدر رفتن.
نمی‌توانیم انکار کنیم. هر سه تایمان دیده‌ایم همچه چیزی را. مدیر بخش یوتیلیتی پالایشگاه مردی بود که به قول خودش توی شرق وحشی درس خانده بود. جزء اولین دانشجوهای دانشگا آزاد نمی‌دانم کدام دوقوزآبادی بود. می‌گفت می‌رفتیم دانشگا کلاس درس هنوز برایمان نساخته بودند و حالا مدیر بخش یوتیلیتی شده بود. مهارت خاصی هم نمی‌خاست....
می‌نشینم جمله‌های مصطفا ملکیان توی کتاب «مشتاقی و مهجوری» را بلغور می‌کنم که حتا فردی‌ترین امور ما هم تحت تاثیر حکومت و نظام سیاسی قرار می‌گیرد و همه‌ی این سستی و هرز رفتن و بیکارگی به خاطر سیستم دولت و حکومت است. بعد هم نتیجه می‌گیرم که تنها راه این است که تا می‌توانی از دولت و حکومت فاصله بگیری و به کارهایی بپردازی که کمترین ربطی به دولت و حکومت داشته باشد.... یک کار خصوصی.
ولی خصوصی‌ترین نوع کار‌ها هم وابسته می‌شود به دولت و حکومت جمهوری اسلامی و این برایمان خنده دار و گریه دار (توامان) است! به این نتیجه می‌رسیم که باید برویم سوپرمارکتی، کافی نتی بزنیم. یا که راننده‌ی تاکسی شویم. و صادق هم آیه‌ی یاس می‌خاند که: اگر می‌خاهی از دولت و حکومت فاصله بگیری باید بذاری بری.
و ما دو تا هم حمله می‌کنیم بهش که: از دولت فاصله می‌گیریم از این خاک فاصله نمی‌گیریم که.
دیر شده است. دلم می‌خاهد یک جمله‌ی دیگر بگویم و بروم. می‌گویم: آقا یکی از تعریف‌های آدم نخبه اینه که بتونه علیه وضع موجود بایسته. بتونه علی رغم همه‌ی دردسر‌ها حرف خودش رو بزنه و حرف خودش رو به کرسی بنشونه. ما همه آدم‌های باهوشی هستیم. از هرز رفتن و تلف شدن می‌ترسیم. اما اون تعریف نخبه رو هم باید در نظر بگیریم....
بحث کوتاه و خوبی بود. صادق و محمدجعفر می‌روند کلاس و من هم روانه‌ی میدان انقلاب می‌شوم تا حرف‌های صدتا یک... استاد در مورد آرمان‌ها و خاستگاه‌های انقلاب اسلامی را بشنوم و چرت بزنم.

پس نوشت: گوگل احمق می‌خاهد گودر را بترکاند. اگر این کار را بکند فکر کنم برای نوشتن روزانه‌ها دوباره به اینجا پناه بیاورم!


برچسب‌ها: گعده, کارآموزی, جمهوری اسلامی
+ نوشته شده در  سی ام مهر 1390ساعت 18:39  توسط پیمان موضوع روزگار معمولی  | 

احساس میمون بودن کردم.

قضیه این بود که قلم چی یک تعداد از رتبه‌های بالای آزمون‌هایش را آورده بود دانشکده‌ی فنی را ببینند.‌‌ همان رتبه بالا‌هایش که یحتمل توی کنکور امسال هم خیلی شاخ می‌شوند و یکیشان رتبه یک می‌شود یکیشان دو یکیشان سه و دو رقمی و خیلی بد بشوند، سه رقمی و این‌ها. آورده بود دانشکده فنی را ببینند. بفهمند کجاست و چه دانشجوهایی دارد و جوش چه طوری هاست و چه می‌دانم چه آزمایشگاه‌هایی دارد و الخ.
آخر یکی نیست به این بابا بگوید «مگه دانشگاه باغ وحشه؟! برمی داری بچه‌ها رو قبل کنکور، تو این روزای سخت شون می‌اری مثلن فنی رو ببینن روحیه شون وا شه؟ الان این دختر دبیرستانی‌ها هم اومدن منو نگاه کردن شاد شدن مثلن؟»
جلوی دانشکده مکانیک ایستاده بودیم که چهارتا دختر نوجوان با مانتو دبیرستان‌هایشان سراغ آزمایشگاه رباتیک را از ما گرفتند. نفری یک پاکت پفک نمکی هم دستشان بود. فکر کنم از دیدن مکانیک و نرکده پشیمان شده بودند... نرکده خیلی وحشیه. مثل سالن گربه سانان می‌ماند توی باغ وحش ارم. نرکده حکم سالن گربه سانان را داشته برایشان. فکر کنم دانشکده برق هم مکان موجودات آبی و مار و ماهی و این‌ها بوده. معدن هم با دخترهای خوبش حتمن قسمت پرندگان و طاووس و این‌ها بوده...‌‌ همان طور که پرسیده بودند آزمایشگاه رباتیک کجاست و ملوسانه ما را نگاه می‌کردند پفک هم می‌خوردند. گفتیم الان است که به‌مان بگویند: پسرا اگه ازین درخت‌ها بالا برید به تون پفک می‌دیم...!!!
خلاصه ما داریم توی باغ وحش درس می‌خانیم دیگر. ملت محض تفریح می‌آیند ما را نگاه می‌کنند شاد می‌شوند می‌روند...


برچسب‌ها: دانشکده مکانیک
+ نوشته شده در  چهاردهم خرداد 1390ساعت 15:24  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

دانشگاه تهران+ دانشکده ی معدن

جلسه‌ی دفاع که تمام شد همه‌مان پشت در اتاق جمع شدیم تا استاد داور سوال هاش را از پوریا بپرسد و بعد بفهمیم که چند می‌شود. ۲۰ دقیقه نشستیم توی اتاق و او هم پروژه‌اش را برای ما و استاد راهنماش و استادِ داور توضیح داد. من وسطش خابیدم فکر کنم. نمی‌فهمیدم کلن ریزه کاری‌ها را. الان حتا شک دارم استادِ داور هم چیزی فهمیده باشد. خلاصه تا ما رانی و شیرینی‌های پوریا را بخوریم آمد از اتاق بیرون و ما یک کف مرتب براش زدیم.

۲۰ شده بود.
این هم از پایان نامه‌ی دوره‌ی کار‌شناسی. عکس یادگاری انداختیم. بعد گفتیم چه کار کنیم حالا؟ حضرت آقا پایان نامه‌ی سه واحدیش را ۲۰ گرفته بود، اولین هشتادوشیش‌ای بود که پایان نامه ارائه می‌داد... آره؟ بریم بندازیمش توی حوض... یعنی دو تا گزینه پیش رویش گذاشتیم: یا باید همین جا برقصی یا اینکه بندازیمت توی حوض. رقصیدن بلد نبود. یعنی خجالت کشید. بهانه‌ی دختر‌ها را آورد. حالا بیست و پنج تا پسر بودیم و دو تا دختر‌ها! ه‌مان. بلد نبود برقصد. در معیت ما از طبقه‌ی سوم آمد طبقه‌ی اول. کاملن تسلیم و خوشحال. موبایل و کیف پولش را به یکی از بچه‌ها داد و بچه‌ها چهار دست و پایش را گرفتند و بلندش کردند و هوراکشان بردندش طرف حوض وسط بلوار دانشکده.
اُه. شت.
حوض وسط بلوار خالی از آب بود.
چه کار کنیم؟!
حوض جلوی دانشکده‌ی معدن!
خیلی دور بود. چهار دست و پایش را‌‌ رها کردیم گفتیم تا آنجا خودت بیا. نزدیک حوض می‌ندازیمت توی حوض.
همین کار را هم کردیم. چهار دست و پایش را گرفتیم تالاپ پرتش کردیم توی حوض جلوی دانشکده معدن. خیس و تلیس آب شد. تا افتاد و خیس شد شروع کرد به آب پاشیدن روی ما. او که خیس شده. ترسی نداشت. ما را هم می‌خاست خیس کند. همه پا به فرار. هر کی آنجا بود روده بُر شد از خنده و خوشی.
بعد از دانشکده معدن یک صدای فریاد آمد. از طبقه‌ی بالاش بود. یکی داد می‌زد: مرتیکه بیا بیرون از حوض. خجالت نمی‌کشی؟ بچه‌ای؟ با تو نیستم مگه من؟ بیا بیرون... پوریا هم قاطی کرد گفت چته بابا؟ خب می‌ایم بیرون دیگه. و اومد بیرون.
داشتیم می‌رفتیم طرف دانشکده مکانیک که یک دفعه یکی از حراستی‌ها دوید به‌مان رسید گفت: آقایی که افتاد توی حوض بیاد حراست.
عوضی‌ها. چشم دیدن خوشی ما را ندارند. پوریا راه افتاد طرف حراست. ما هم همگی پشت سرش لشکر کشی کردیم طرف حراست. بعد یک حراستیه آمد بیرون دعوا مرافعه که کارتتو بده. شما بچه‌اید. خجالت نمی‌کشید؟ عین بچه دبستانی‌ها میمونید.
دیدیم دارد داد و فریاد می‌کند و صدایش را برای ما بلند کرده، ما هم شروع کردیم داد و فریاد. تو چی کاره هسنی اصلن؟ کی گفته پوریا بیاد؟ مگه کار غیر قانونی کردیم؟ رییست کیه؟ کی به تو گفته با ما این جوری حرف بزنی؟
خلاصه این جوری‌ها بود که همه‌مان با هم رفتیم پیش خان‌پور. گنده‌ی این حراستی‌ها و داد وفریاد کردیم و بحث کردیم که کار بدی نکردیم ما که. اصلن شما چرا گیر می‌دید به ما؟ شما خیلی زورتون زیاده برید جلوی مکانیک سیگاری‌ها رو جمع کنید... یارو هم دید ما ده دوازده نفر دیوانه‌ی مکانیکی ریختیم سرش کوتاه آمد گفت: آخه کارتون بدآموزی داره. اینجا ساختمون مرکزیه. استادای خارج از دانشکده میان آبرومون می‌ره...
و...
هیچی. هیچ کاریمان نکردند! و صحیح و سالم آمدیم بیرون.
خوش گذشت کلن...

۲خرداد۱۳۹۰


برچسب‌ها: دانشکده مکانیک
+ نوشته شده در  هشتم خرداد 1390ساعت 20:16  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

از در شانزده آذر که وارد دانشگاه تهران شوی دست راستت دانشکده‌ی حقوق است و دست چپت دانشکده‌ی فنی. در اصلیِ دانشکده‌ی فنی جلو‌تر است. باید راست شکمت را بگیری بیایی تا برسی به چهارراه و چهارراه را بالا بروی و به ساختمان پیر دانشکده‌ی فنی برسی. اما قبل از اینکه بالا بروی… گوشه‌ی چهارراه… آن گوشه‌ی دانشکده‌ی فنی، پشت شاخ و برگ درخت ها…یک تندیس می‌بینی. یک تندیس سنگی. تندیس شصتمین سال تاسیس انجمن اسلامی دانشگاه تهران. کنارش آرم انجمن اسلامی دانشگاه تهران را می‌بینی و پایین ترش عکس مردهایی که روی تندیس حک شده‌اند: آیت الله طالقانی، مهندس مهدی بازرگان، علی شریعتی، شهید مطهری، مصطفا چمران و… عکس دو نفر دیگر هم هست. این روز‌ها که می‌روی جلوی تندیس می‌ایستی می‌بینی که کسی آمده و روی عکس آن دو نفر رنگ زده است. رنگ سفید. رنگ سفید پلاستیکی که به درو دیوار خانه‌ها می‌زنند. چهره‌ی آن دو نفر زیر قشر کلفتی از رنگ سفید پنهان شده است. از بچه فنی‌ها که بپرسی این دو نفر کی بوده‌اند می‌شنوی: میرحسین موسوی و سید محمد خاتمی...
خیلی پیش خودم کلنجار رفتم تا معنایی برای این کار پیدا کنم. که چی شود؟ این نشانه‌ی چیست؟ اینجا وسط دانشگاه تهران آن آدمی که آمده این کار را کرده خودش را…بچگانه؟! ابلهانه؟!...
رفت و رفت تا اولین روزِ این هفته: دفتر بسیج دانشکده‌ی مکانیک دانشگاه تهران. شرحش را می‌توانید اینجا بخانید: @@@
قرار به‌های لایت کردن باشد روی دو جایش تاکید می‌کنم: «این‌کار اینقدر بچه‌گانه بود که از نوشتن مطلب در موردش عذاب وجدان دارم.» و آیات قرآنی که در انتهای مطلب آورده شده و...
اگر پیش خودتان این طور احساس کرده‌اید که می‌خاهم بگویم: چیزی که عوض داره گله نداره، واقعن اشتباه احساس کرده اید! نه، اصلن. اصلن. فقط می‌خاهم بگویم: این، هر دو (قشر کلفتِ رنگِ پلاستیکی روی تصویر میرحسین و خاتمی و تخم مرغ رنگی‌های روی دیوار دفتر بسیج) دو روی یک سکه‌اند. یک سکه‌ی کجِ آهنیِ بی‌ارزش که چند مدتی ست عجیب ارزشمند شده است. فقط هم توی این ملک و دیار ارزشمند شده است. باید نگران روزی بود که این سکه‌ی کج ارزشمند‌تر و ارزشمند‌تر شود...


برچسب‌ها: انجمن اسلامی دانشگاه تهران
+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1390ساعت 19:51  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

مهندس حنانه استاد دینامیک ماشین ماست. حقیقتی که وجود دارد این است که با اینکه مدرک دکترا ندارد ولی از صد تا دکترای مکانیک باسواد‌تر و استاد‌تر است. از خیلی اساتید اسم و رسم دار قشنگ‌تر و عمیق‌تر درس می‌دهد... امروز سر کلاس وقتی فصل جدیدی از دینامیک ماشین را می‌خاست شروع کند برایمان حکایتی تعریف کرد. گفت: بچه که بودم، چهارپنج سالگی هام، توی باغ خانه‌مان بازی می‌کردم. باغ خانه‌مان بزرگ و درندشت بود. پر از دارو درخت. من برای خودم یک قالیچه داشتم. با خودم این طرف و آن طرف می‌بردم و رویش می‌نشستم. توی باغ خانه‌ی ما یک حوض بود. یک روز قالیچه‌ی من آهسته افتاد توی حوض. اول یک گوشه‌اش خیس شد. من‌‌ همان جوری هاج و واج نگاه کردم. یک سر قالیچه توی دستم بود و سر دیگرش داشت خیس می‌شد و در آب فرو می‌رفت.
من نگاهش کردم. اگر‌‌ همان لحظه یک زور کوچولو می‌زدم می‌توانستم قالیچه را بیرون بیاورم.
اما هیچ تلاشی نکردم و ایستادم و قالیچه لحظه به لحظه خیس و خیس‌تر شد و در آب حوض فرو رفت. آن وقت هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم قالیچه را از حوض بکشم بیرون. خیس و سنگین شده بود.
می‌گفت: حالا حکایت شماست. درس‌‌هایتان قالیچه‌ی روزهای کودکی من است. اگر تا الان نخانده‌اید درس‌ها را یعنی اینکه قالیچه افتاده توی حوض. حالا فقط یک گوشه‌اش خیس شده. اگر زور بزنید می‌توانید نجاتش دهید. اما اگر بایستید و نگاه کنید خیس و سنگین می‌شود...


برچسب‌ها: دانشکده مکانیک, مهندس حنانه
+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1389ساعت 21:46  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

لباس کار نیاورده بودم. خریده بودم. یادم رفه بود بیاورم. استاده گفته بود حتمن بیاورید. توی کارگاه لباس کار بود. هم سورمه‌ای هم سفید. ولی خیلی کثیف بودند. منفی بی‌انضباطی‌ام را استاده توی دفترش ثبت کرد و من هم یکی از آن لباس کرکثیف‌ها راپوشیدم که جوشکاری لباسم را نسوزاند. همه لباس کار پوشیده بودند. بعضی‌ها لباس کار سفید مثل روپوش دکتر‌ها و پرستار‌ها. بعضی‌ها مثل من سورمه‌ای. دو تا دختری هم که هم کلاسمان شده بودند مانتو کهنه‌‌هایشان را پوشیده بودند. حلقه زده بودیم دور استاد و او داشت در مورد الکترود‌ها و فاصله‌ی ۳میلی متری الکترود تا قطعه توضیح می‌داد.... یکی از پسر‌ها نیامده بود... وسط حرف‌های استاد لباس کارپوشیده آمد و به حلقه پیوست... بهش نگاه کردم. بعد دقت که کردم یهو پوکیدم از خنده. پسری که کنارم ایستاده بود عاقل اندرسفیه نگاهم کرد. بعد دوباره که به پسره نگاه کردم او هم خندید. هی زور می‌زدیم خنده‌‌هایمان را بخوریم. هی درودیوار را نگاه می‌کردیم زور می‌زدیم خنده‌مان را بخوریم. آخر پسره به جای لباس کار مانتوی دخترانه‌ی سیاه پوشیده بود. از آن‌ها که جیب گنده دارند و کمرشان باریک است و دامنشان یک کم پف کرده است. زیاد تابلو نبود. ولی داشتیم می‌ترکیدیدم از خنده‌ها!


برچسب‌ها: دانشکده مکانیک
+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1389ساعت 21:44  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

ساعت چهار که در دانشکده زدم بیرون تگرگ می‌بارید. نه با شدت. چند دانه‌ای یخ افتاد و بعد شد نم نم باران. و لبخندی که به اختیار من نبود نشستنش روی لب هام. توی قفسه‌ی کتاب‌های انجمن یک کتاب اضافه شده بود. یکی آن کتاب را برده بود و حالا برگردانده بود. کتاب «جهانی بودن (گفت‌و‌گوهای رامین جهانبگلو با اندیشمندان جهان امروز)». از بس به ردیف کتاب‌ها نگاه کرده‌ام، حفظ شده‌ام بود و نبودشان را. برداشتمش تا سر کلاس «فرآیند جوش» بخانم. کتاب قدیمی است و به روز نیست. ولی کاچی به از هیچی بود. برای خودم آرام آرام رفتم به سمت ساختمان پشتی. نشستم ته کلاس. محمد هم آمد کنارم نشست. کتاب را گذاشتیم وسط و دو نفری دو تا از گفت‌و‌گو‌ها را تا آخر کلاس و وقتِ "خسته نباشید" خاندیم. گفت‌و‌گوهای جهانبگلو با چامسکی و ریچارد رورتی را. محمد اول به کتاب توی دستم نگاه کرد. بعد گفت: بده من ببرمش. گفتم: سر کلاس بخونیم. آن دو نفر را انتخاب کرد و شروع کردیم به خاندن. کتاب را گذاشتیم وسط. صفحه به صفحه می‌خاندیم. گاهی محمد دو صفحه را زود‌تر تمام می‌کرد. آن وقت سرش را می‌برد بالا و به استاد نگاه می‌کرد و مساله‌ای که مشغول حل کردنش بود. گاهی هم من زود‌تر تمام می‌کردم و زل می‌زدم به استاد. گاهی هم سر جمله‌هایی با هم پچ پچ می‌کردیم...
من چامسکی را با دقت خاندم. اما رورتی حوصله‌ام را سر برد. محمد دوستش داشت. صفحه‌های آخر مصاحبه با رورتی را اما بادقت خاندم. رورتی آدم بدبینی بود. به آینده بدبین بود. به زمان حال و سیاست بدبین بود.
جهانبگلو ازش پرسیده بود: به نظر می‌رسد شما نسبت به آینده‌ی بشر خیلی بدبین هستید؟
ریچارد رورتی جواب داده بود: بسیار خوب، البته من فکر نمی‌کنم که احتمالن همه‌ی ما در یک فاجعه‌ی هسته‌ای خاهیم مرد، اما از سوی دیگر می‌اندیشم که یک حکومت جهانی تقریبن تنها امیدی است که نوع بشر پیش رو دارد.
آهان... کلن همه‌ی این‌ها را گفتم برای اینکه آن تیکه‌ی آخر مصاحبه را رونویسی کنم:
 «- جهانبگلو: من فکر می‌کنم که جهان روبه جهانی شدن ما از نظر اقتصادی و سیاسی زیر کنترل غرب است و این فرآیند جهانی شدن به نوعی سوق دادن جهان به سوی یک یکسان سازی از نوع مک دونالد و مایکروسافت و کوکاکولا و بسیاری نشانه‌های دیگر غربی است.
- رورتی: من فکر می‌کنم که کاملن حق با شماست. اما به نظر من همسانی فرهنگی بهایی است که ما باید به ازای اینکه خود را در یک فاجعه‌ی هسته‌ای نابود کنیم بپردازیم. شرم آور است، اما من واقعن نمی‌دانم که چه باید کرد. تا صدسال دیگر احتمال دارد ما همه به جای کوکاکولا چای بنوشیم. چون چین قدرت اقتصادی مسلط در جهان آن موقع است. در آن حالت، فرهنگ آمریکایی نیز از میان خاهد رفت. البته این مساله برای من اهمیت ندارد. به نظر من صلح اهمت بیشتری دارد تا اینکه بدانیم کدام فرهنگ مسلط است.
- جهانبگلو: در این صورت، در این جهان دیوانه‌ی ما چه چیز به شما آرامش و دلگرمی می‌دهد؟ سیاست و یا چیزی دیگر؟
- رورتی: در جهان سیاست چیزی برای آرامش و سعادت وجود ندارد. اگر آرامش خیال می‌خاهید به نظر من باید گوشه‌ای پیدا کنید و فقط با کتاب‌های محبوب و دلخاه خود سرگرم باشید.
...
- جهانبگلو: برای آینده چه برنامه‌ای دارید؟
- رورتی: در نظر دارم کتاب دیگری بنویسم. موضوعش دباره‌ی تفاوت میان فلسفه تحلیلی و غیرتحلیلی است. علاوه بر آن تصمیم به مسافرت دارم و می‌خاهم بسیاری از کشور‌ها را ببینم.» (ص ۲۰۴ و ۲۰۵)
هیچی دیگر. همین. ازین تیکه خوشم آمد...


برچسب‌ها: دانشکده مکانیک, رامین جهانبگلو
+ نوشته شده در  نهم اسفند 1389ساعت 20:17  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

پیش نوشت: حمید مهندسی عمران دانشگاه علم و صنعت می‌خاند. برایم تعریف می‌کرد که درس نقشه برداریشان این ترم تفکیک جنسیتی شده. تعریف می‌کرد که ورودی ما ۱۰ تا دختر داشته که ۷تایشان نقشه برداری را پاس کرده‌اند. آن وقت برای آن سه دختر یک کلاس جداگانه تشکیل داده‌اند و برای ما ۱۳-۱۴تا پسر یک کلاس دیگر. تعریف می‌کرد که آن کلاس نقشه برداریِ پسرانه با کلاسِ بتن همزمان شده و او مجبور است جفتشان را بردارد و نمی‌تواند. تعریف می‌کرد که کلی دادوبیداد کرده که آخر این چه وضعش است... رفته آموزش دانشکده‌شان و جاروجنجال راه انداخته. ولی تا دیروز هیچ کاری نکرده بودند برایشان...
@@@
می‌نشینم توی دفتر انجمن اسلامی. از آب سردکن انجمن (که آبگرمکن هم دارد) برای خودم آب جوش می‌ریزم و روزی چهار پنج تا چای کیسه‌ای می‌خورم. تاثیری در از بین بردن احساس خستگی‌ام ندارد، ولی کاچی به از هیچی است. نگاه می‌کنم به کامپیوترمان که روشن نمی‌شود. نگاه می‌کنم به ردیف کتاب‌های توی قفسه‌ها که نصف کتاب‌هایش به یغما برده شده‌اند. بعد نگاه می‌کنم به سبحان و صادق که پروژه‌های طراحی اجزا و انتقال حرارت و این‌ها را تند تند می‌نویسند. از قفسه‌ی پشت میز زونکن‌ها را برمی دارم و برای خودم ورق می‌زنم. این زونکن‌های توی دفتر انجمن اسلامی دانشکده مکانیک تاریخ‌اند. یک سری اسناد تاریخی بی‌واسطه و عریان. برای خودم می‌خانمشان و پرتاب می‌شوم به گذشته‌ها. به آدم‌هایی که ده سال پیش، پانزده سال پیش عضو انجمن اسلامی بوده‌اند فکر می‌کنم. بیانیه‌ها را می‌خانم. تکه‌های بریده شده‌ی روزنامه‌ها را نگاه می‌کنم. گزارش اردو‌ها و جلسه‌ها... اوووه. بیانیه‌های شانزده سال پیش انجمن را می‌خانم. بیانیه‌ی طویلشان در اعتراض به دانشجوی پولی در شانزده سال پیش. اُه. زمان هاشمی رفسنجانی. زمان اکبرشاه کبیر! بعد نگاه می‌کنم به واکنش‌های الان در مورد مصوبه‌های مجلس و دولت... لعنتی‌ها... گزارش اردوهای انجمن اسلامی را می‌خانم. اُه. چه قدر اردو می‌رفته‌اند این‌ها. به الان فکر می‌کنم که اجازه‌ی هیچ اردویی نمی‌دهند و... شعار پای بیانیه‌های انجمن در آن زمان‌ها را می‌خانم: دست خدا بر سر ماست/ خامنه‌ای رهبر ماست...!!!
توی همین زونکن گردی‌ها با یک ماجرای جالب روبه رو شدم که می‌خاهم اینجا افشا (!) کنم... فقط چیزی که وجود داشت استادی بود که شخصیتِ اولِ این ماجرا بود. سرچ گوگل به من گفت که استادِ شخصیتِ اولِ این ماجرا الان توی دانشگاه تبریز است. یکی از استادان دانشکده‌ی مکانیک دانشگاه تبریز است. راستش نمی‌خواستم آبرویش را ببرم. روی همین حساب است که هر جا از این استاد دانشگاه تبریز نام برده شده، اسم او را مخفف نوشته‌ام... تمام اسناد این ماجرا که الان می‌خواهم نعل به نعل نقل کنم در دفتر انجمن اسلامی دانشکده‌ی مکانیک موجود است...
@@@
ماجرا برمی گردد به سال ۱۳۷۳. ترم پاییزه‌ی ۱۳۷۳. آن زمان‌ها هنوز مهندسی مکانیک تبدیل به یک دانشکده‌ی مستقل نشده بود. هنوز گروه مهندسی مکانیک بود. نه دانشکده‌ی مهندسی مکانیک. قضیه برای من در بهمن ۱۳۸۹ از نامه‌ی دست نویسی شروع شد که دانشجو‌ها نوشته بودند:

بسم الله الرحمن الرحیم

ریاست محترم گروه مهندسی مکانیک دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران
جناب آقای دکتر سید احمد نوربخش
نظر به عدم توانایی آقای دکتر الف در تدریس انتقال حرارت ۱ و برخوردهای نامناسب ایشان در مقام پاسخگویی به سوالات دانشجویان، ما دانشجویان درس مذکور حضور در کلاس ایشان را بی‌ثمر دانسته و از حاضر شدن در کلاس ایشان امتناع می‌ورزیم. مستدعی است ترتیبی واقع فرمایید تا مدرس دیگری تدریس درس مذکور را به عهده بگیرد.

والسلام

۱۲/۹/۱۳۷۳


پای نامه هم امضای ۴۷ نفر بود با اسم و اسم فامیلی.
بعد زونکن مربوطه را ورق زدم رسیدم به یک نامه‌ی تایپ شده:

جناب آقای دکتر حسین شکوه‌مند
مدیر محترم گروه مهندسی مکانیک
سلام علیکم
به قرار اطلاع و پیرو مذاکرات اخیر جناب آقای دکتر الف استاد محترم آن گروه، در شرایط کنونی نمی‌توانند به تدریس خود ادامه دهند، خواهشمند است با توجه به مقطع کنونی (مراحل پایانی ترم) در اسرع وقت نسبت به جایگزینی و جبران عقب افتادگی دانشجویان اقدام لازم مبذول فرمایید. در همین رابطه معاونت آموزشی دانشکده نیز هماهنگی لازم را معمول خواهند داشت.

مجتبا شریعتی نیاسر

رییس دانشکده فنی


به اینجای ماجرا که رسیدم برایم موضع گیری رییس دانشکده‌ی فنی که به حرف دانشجو‌ها گوش داده بود خیلی جالب آمد. البته اتحاد دانشجو‌ها در نرفتن به سر کلاس خودش تاریخی بود. بعد در ادامه به یک گزارش دست نویس برخوردم:

 «سخنان دکتر شکوه‌مند:
» دکتر شریعتی هفته‌ی گذشته فرمودند که آقای دکتر شکوه‌مند شما ریاست موقتی گروه را قبول کنید تا بعدن تصمیم بگیریم. البته دکتر جهانگیری هم جزء پیشنهاددهنده‌ها بودند که ایشان به دلیل صلابت علمی و سنی، همیشه از تجربیاتشان در گروه استفاده شده است. و من هنوز نامه را دریافت نکرده‌ام. سپس گزارشی از روال کار مبنی بر تغطیلی کلاس‌های دکتر الف و مسائل گذشته گفته شد و نامه‌ی دکتر شریعتی به ایشان ارائه شد.
دکتر شکوه‌مند فرمودند: به هیچ عنوان راضی نخواهم شد که کوچک‌ترین لطمه‌ای به درس شما بخورد. حتا اگر خودم بیایم و تا نصفه شب برای شما تمرین حل کنم. بنابراین از این بابت اطمینان خاطر داشته باشید و ما با اساتید گروه این مشکل را حل خواهیم کرد. ولی خیلی سریع جواب نخواهد داد و این بستگی به همکاری‌های دکتر الف دارد... به آقای دکتر گفته شد شما سعی کنید با ایشان (دکتر الف) تماس بگیرید و بگویید فردا ایشان نیایند چون ممکن است حرمت‌ها شکسته شود. «

اما نامه‌ی بعدی که در زونکن بایگانی شده بود عجیب بود.
نامه‌ای که بالایش نوشته بودند: محرمانه- مستقیم.
نامه‌ی تایپ شده‌ی بعدی به این قرار بود:

» جناب آقای دکتر محمدرضا عارف
ریاست محترم دانشگاه تهران
سلام علیکم
به منظور بررسی وقایع اخیر گروه مهندسی مکانیک این دانشکده، و بر اساس نظر حضرت عالی، جلسه‌ای با حضور آقایان دکتر عبادی (معاون آموزشی دانشگاه)، دکتر توحیدی (نماینده‌ی دانشکده فنی در هیات ممیزه دانشگاه)، دکتر شکوه‌مند (مدیر گروه مکانیک)، دکتر ابتکار (استاد گروه مکانیک)، دکتر طالقانی (معاون دانشجویی دانشگاه)، دکتر موسوی مشهدی (مدیر کل امور پژوهشی دانشگاه)، دکتر پنجه شاهی (معاون پژوهشی دانشکده فنی)، دکتر اخلاقی (معاون آموزشی دانشکده فنی) از ساعت ۵ الا ۷: ۳۰ بعدازظهر روز یکشنبه ۹/۱۱/۷۳ در دانشکده فنی تشکیل و تصمیمات زیر اتخاذ گردید:
۱-این عمل دانشجویان به شدت تقبیح شود.
۲-از آقای دکتر الف توسط گروه و دانشکده دلجویی به عمل آید.
۳-برای آقای دکتر الف چه در گروه مکانیک و چه در سایر گروه‌ها نظیر متالورژی در دروسی که دانشجویان اظهار تمایل نموده‌اند با نظر مدیران محترم گروه‌های ذیربط درس گذاشته شود و فعالیت‌های پژوهشی و راهنمایی پایان نامه را نیز ادامه دهند.
مراتب جهت استحضار و اقدام مقتضی ایفاد می‌گردد.

مجتبا شریعتی نیاسر
رییس دانشکده فنی


پشت این برگه‌ی تایپ شده یک برگه‌ی دست نویس کپی شده هم به این قرار بود:
 «جلسه‌ی شورای استخدامی گروه مهندسی مکانیک در تاریخ ۹/۱۱/۷۳ تشکیل شد و در مورد وضعیت فعلی گروه مکانیک و حفظ انسجام گروه و به طور اخص مساله‌ی دکتر الف بحث و بررسی گردید و اعضای شورای گروه اظهار نظر نمودند که:
در حال حاضر شورای استخدامی گروه مهندسی مکانیک حضور نامبرده و ادامه‌ی فعالیت‌های علمی و آموزشی ایشان در گروه را صلاح نمی‌داند.»
پای این نوشته هم امضای ده نفر بود...
@@@
برای من به شخصه ماجرای جالبی بود. اینکه دانشجو‌ها توانستند حرفشان را به کرسی بنشانند خودش خیلی حرف است...


برچسب‌ها: انجمن اسلامی دانشگاه تهران, ویکی لیکس
+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1389ساعت 21:19  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

همه چیز از آن جا شروع شد که می خواستیم شب یلدا برگزار کنیم. اما می دانستیم که اذیت مان می کنند و این کار را بکنید و این کار را نکنید راه می اندازند. محرم هم که هست... بچه های دوره ی پیش هم که پارسال خواسته بودند شب شعر راه بیندازند شروع محرم بود و مجوز گرفته بودند ولی برنامه شان با بعضی تهدیدها از جانب رادیکال مذهبی های دانشگا(!) کنسل شده بود.
گفتیم ما کارمان را می کنیم.
بعد دیدیم می شود از نقطه ضعف نقطه قوت ساخت. گفتیم شب یلدای عاشورایی راه می اندازیم. ایده ی اصلی مان هم پرده خوانی عاشورا بود. مرشد میرزاعلی توی موزه ی هنرهای معاصر آن روزها پرده خوانی عاشورا داشت. گفتیم اگر بیاوریمش توی دانشکده خیلی خوب می شود. محمد و سبحان رفتند تا باهاش صحبت کنند. تمام بدبختی این بود که زمانی که ما می خواستیمش او ایران نبود. می خواست برود آلمان. روی همین حساب شب یلدا بی هیچ برنامه ای سپری شد. بعد فهمیدیم پرده خوانی واقعن از آن هنرهای در حال انقراض است. طوری که توی کل ایران فقط چهار پنج نفر این کار را می کنند... پیش خودمان گفتیم حیف است همچین ایده ای را عملی نکنیم... چه کنیم چه نکنیم... آخرش جور شد با مرشد احدی که سه شنبه هفتم دی ماه بیاید دانشکده فنی، توی آمفی تئاتر دانشکده ی معدن ساعت 5 تا 6:30 برای مان بخواند پرده ی عاشورایی اش را...
راستش خیلی از حرف هایی را که می خواهم در مورد مراسم پرده خوانی عاشورایی مان بزنم می توانید توی مقاله ی "سمبل ادبیات شفاهی رو به فراموشی" بخوانید...
توی هیروویریِ جور کردن مرشد و این که چه جوری تبلیغات کنیم که بچه ها حتمن بیایند و بلیط بخرند که ما این وسط ضرر نکنیم(مرشد عاشق چشم و ابروی ما نیست که! پول می گیرد خب برای پرده خوانی اش!) بودیم که یوسف طرحی در انداخت. از یک گروه از دوستانش توی دانشگاه شهید بهشتی گفت که برداشته اند یک کار خلاقانه کرده اند. برداشته اند این کتاب آخری سید مهدی شجاعی را که در مورد زندگی حضرت ابالفضل است به یک جور نمایش گونه تبدیل کرده اند و اگر ازشان خواهش بکنیم می آیند برای ما هم اجرا می کنند. به خصوص که خود یوسف هم برای کارهای ضبط استدیو و این هایش کمک شان کرده بوده...ازش پرسیدیم کار جذابی هست؟ تضمین کرد که کار جذابی است. یک جور اُپرا مانند. خلاصه گفتیم ما که داریم با پرده خوانی عاشورای مان اظهار وجود می کنیم با این اُپرای "سقای آب و ادب" دیگر تا تهش برویم... اول بحث کردیم که دو تا برنامه ی مان را توی یک روز(سه ساعت) برگزار کنیم. بعد گفتیم ملت خسته می شوند. دو روزش کردیم...
اپرای سقای آب و ادب: دوشنبه ششم دی ماه ساعت 5تا 6:30
پرده خوانی عاشورای مرشد احدی: سه شنبه هفتم دی ماه ساعت5 تا 6:30

خلاصه این که این چند روز باقی مانده تا برنامه ها نگرانی مان استقبال بچه ها است... تهیه ی بلیط هم آسان ترین کار ممکن است. فقط باید بروید دفتر یکی از انجمن های اسلامی دانشکده ها. یا فنی یا حقوق یا پزشکی یا ادبیات یا دانشکده های توی امیرآباد... راستش اگر کسی می تواند بیاید و یا جور کند که کسانی بیایند خیلی ممنونش می شویم...



برچسب‌ها: انجمن اسلامی دانشگاه تهران
+ نوشته شده در  سوم دی 1389ساعت 9:44  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

آن اول ها نمی دانستم. می رفتم اول کارگر ماشین سوار می شدم برای این که بروم بالا. کرایه سیصد تومان بود. خیلی هم شاکی بودم که چه وضعش است آخر؟ یعنی چی که نصف کلاس های ما (عمومی ها و دروس علوم پایه) توی میدان انقلاب است و نصف درس ها توی امیرآباد؟ بعدها فهمیدم که سرویس هم هست. یعنی سعی کرده اند عذاب ما را نصف کنند. سرویس ها اتوبوس های شرکتی واحدی بودند که برای دانشگا کار می کردند. جلوی در قدس سوار می کردند و تا امیرآباد و جلوی در دانشکده ی فنی هم می رفتند. از سواری های انقلاب امیرآباد هم سریع تر می رفتند. آخر می انداختند توی بزرگراه چمران و از آن جا می رفتند به امیرآباد. سواری ها و اتوبوس های پولی توی ترافیک خیابان کارگر گیر می کردند. اما سرویس های دانشگا نه. هر کدام از راننده ها هم برای خودشان فیلمی بودند. حالا حوصله ندارم قصه های شان را بگویم، اما واقعن فیلم بودند. تا این که چند ماه پیش روی شیشه ی پشت راننده اعلامیه زدند که سرویس های دانشگا از پول بچه های خوابگاه تامین می شود بچه های تهرانی نباید سوار شوند. چرند محض بود. نصف بچه هایی که سوار سرویس ها می شدند تهرانی هایی بودند که بین انقلاب و امیرآباد آلاخون والاخون بودند. کسی محل نداد. به موقع و مجانی رسیدن به کلاس ها مهم تر بود. تا این که چند هفته ی پیش جلوی ایستگاه دو تا از حراستی های کت و کلفت را گذاشتند کنار اتوبوس ها تا هر کس کارت خوابگاه ندارد سوار نشود. جلوی دانشکده ی فنی امیرآباد هم یک صندلی گذشتند و یکی از حراستی های یاردانقلی را گذاشتند که آقا بچه تهرانی ها سوار نشوند... به همین راحتی. حالا چند هفته ای است که سواری های انقلاب امیرآباد و بالعکس مشتری های شان زیادتر شده. و نیز اتوبوس های انقلاب شهرک والفجر که توی همان انقلاب شیشه های شان از زور جمعیت داخل شان سیاه می شود و دل راننده غنج می رود برای صدوبیست و پنج تومان هایی که قرار است بسلفد... حالا دیگر ده دقیقه پانزده دقیقه ی اول کلاس ها را دیر رسیدن دارد عادی می شود... آن روزهای اول بچه ها با مسئول خط بحث می کردند و او هم می گفت من کاره ای نیستم. به من دستور داده اند و فلان و بیسار...

خب. این خیلی ساده اش است. از اول سال بلاهایی که سر ما آرده اند کم نبوده. مثلن همین تصویب ورود دانشجوهای پولی به دانشگاه های دولتی مادر. مثلن همان انحلال خلق الساعه ی دانشگاه ایران و اضاف کردن هردمبیل دانشجوهای آن جا به دانشجوهای دانشگاه تهران...و...
 حالا نگاه می کنم به این جا. خبر خود فارس نیوز است: "در جريان دومين تظاهرات گسترده دانشجويان انگليسي در اعتراض به افزايش شهريه دانشگاه‌ها، پليس انگليس 15 دانشجو را دستگير كرد. پليس انگليس اعلام كرد كه بيش از 3 هزار دانشجو با تظاهرات در شهر "برايتون " به سوي پليس تخم‌مرغ و وسايل آتش‌زا پرتاب كردند."
نگاه می کنم به این جا. عجیب است: "دهها هزار نفر از دانش آموزان و دانشجویان ایتالیایی با تظاهرات در شهر های بزرگ این کشور افزایش بودجه نهادهای آموزشی را خواستار شدند."
بعد می روم این جا را نگاه می کنم.
به این فکر می کنم که چیزهایی که این ها به آن اعتراض می کنند چه قدر شبیه خواسته های ماست. به این جا نگاه می کنم. اوه. این ها هم روز دانشجو داشته اند. وااای. روز دانشجو برداشته اند خواسته های شان را فریاد زده اند. واقعن عجیب است. بعد به این فکر می کنم که مسئولین مسجد دانشگاه تهران به همراه حجت الاسلام والمسلمین پناهیان روز عرفه بعد از مراسم شان برای سه هفته ی بعد اعلام می کنند که روز 16آذر مراسم آغاز ماه محرم با حضور حجت الاسلام والمسلمین پناهیان و مداحان اهل بیت در مسجد دانشگاه تهران برگزار می شود. به سربازان جان بر کف ولایت فکر می کنم که روز دانشجو به بهانه ی پناهیان می آیند و منتظر می شوند تا ما دست از پا خطا کنیم، منتظر می شوند تا صدای مان از حلق مان بیاید بیرون که این حق من است، که شما دارید حق من را می خورید...آن ها منتظرند...
+ نوشته شده در  چهارم آذر 1389ساعت 20:42  توسط پیمان موضوع اجتماع  | 

پوریا کتاب لغت جی آر ای و آیلتس از دستش جدا نمی شود. محمد لباس کار کارگاه می خرد. پویان تو کار فارکس است. محمد فلسفه می خواند. مسعود فرانسه می خواند. جعفر انتقال حرارت می خواند. صادق و محمد رفته اند همایش کوروش کبیر. دوست ندارم. همایشی پر از احمق های وطن پرست. حالم از آدم هایی که به تاریخ ایران افتخار می کنند به هم می خورد. کوروش هم دیکتاتور بوده. شب شده. کلاس مان تمام می شود. باران می بارد. از ساختمان پشتی دانشکده می زنم بیرون. قطره های باران پیرهن و شیشه های عینکم را خیس می کنند. می روم توی دانشکده. کسی نیست. دلم می خواهد عاشق شوم. اگر عاشق شوم خودم را فراموش می کنم. همه اش می گویم تو، تو، تو. حالم از خودم به هم می خورد. اگر عاشق شوم از شر خودم خلاص می شوم. چرا هیچ کس پیدا نمی شود من عاشقش بشوم؟ توی لابی چرخ می زنم و می آیم بیرون. باران می بارد. آسمان تاریکِ تاریک شده. جلوی دانشکده، توی محوطه ی سنگ فرش، پسر و دختری زیر باران روبه روی هم ایستاده اند. دختر چادری است. قدش کوتاه تر از پسر است. پسر لبخند می زند. دختر هم توی چشم هایش نگاه می کند و لبخند می زند. باید همدیگر را ببوسند. صدای ریزش قطره های باران. چرا نمی بوسند همدیگر را این ها؟ به من نگاه می کنند یک لحظه. سریع رد می شوم. باران می بارد. بروم خانه؟ طاقتش را ندارم بروم. می روم کتابخانه ی متال. توی کیفم کلی خواندنی و نوشتنی دارم. کتاب ترمودینامیک سنجل را درمی آورم. ترمودینامیک خیلی زندگی است. با خودم می گویم: این هایی که ترمودینامیک نمی خوانند از زندگی یک چیزهایی را نمی فهمند. باید بنشینم مثال ها و مساله هایش را حل کنم. حال ندارم. می نشینم متنش را می خوانم. من سلطان هدر دادن وقتم. می نشینم با لذت، متن ساده ی درس را می خوانم. طرز کار موتورهای دیزل و بنزینی. می نشینم برای خودم معادل سازی می کنم. سنجل از راندمان می گوید. من به مفهوم راندمان توی زندگی ام فکر می کنم. می رسم به آن جایی که از راندمان موتورهای بنزینی می گوید:

"بهبود راندمان موتورهای بنزینی با به کار بردن نسبت های تراکم بیشتر(تا حدود 12) صورت می گیرد. در این حال برای رفع مشکل خوداشتعالی، از ترکیبات بنزینی که در برابر ضربه زدن به موتور مقاوم اند استفاده می کنند. از دهه ی 1920 به بنزین ها تترااتیل سرب اضافه شد که نرخ اکتان را زیاد می کرد و باعث افزایش مقاومت در برابر ضربه می شد. اما این ماده در طول فرآیند احتراق، موادی به شدت سمی تولید می کرد. برای همین از دهه ی 1970 دولت آمریکا استفاده از بنزین سرب دار را ممنوع کرد. اغلب اتومبیل هایی که از این تاریخ به بعد در آمریکا ساخته شدند برای بنزین بدون سرب بودند. و نسبت های تراکم کاهش داده شده بودند و راندمان گرمایی شان بسیار پایین آمد. اما بعدها به خاطر پیشرفت در شاخه هایی دیگر(کاهش وزن اتومبیل، طراحی آیرودینامیکی و...) مصرف سوخت اقتصادی تر شد.
این مثالی است که نشان می دهد چگونه در یک تصمیم مهندسی چندین آلترناتیو باید در نظر گرفته شوند..." بعد می روم توی عالم هپروت. صدای باران از پنجره های باز توی کتابخانه می پیچد. به آلترناتیوهای زندگی خودم فکر می کنم. به این که همه چیز متناقض است. هم باید راندمانم بالا باشد هم نباید دچار خوداشتعالی شوم هم نباید به کسی و چیزی ضربه بزنم و تلق تولوق کنم. هم این را می خواهم. هم آن را می خواهم. برای خواستن این یکی باید بی خیال آن یکی شوم و برای خواستن آن یکی باید بی خیال این یکی شوم. بعد به این فکر می کنم که به خاطر همین تناقض های مزخرف است که هیچ چیز زندگی ام سر جایش نیست. بعد به این فکر می کنم که من هیچ وقت مهندس نمی شوم. مهندس اگر می شدم این جوری توی زندگی خودم وسط این همه آلترناتیو(!!) دست و پا نمی زدم. بعد سرم درد می گیرد. از خودم کفری می شوم که حتا یک مساله ی ترمودینامیک هم حل نکرده ام. از خودم بدم می آید که چه قدر آدم کوچکی ام من. می زنم از کتابخانه بیرون. می آیم جلوی متال می ایستم. باران می بارد. اخم هایم توی هم است. نگاه می کنم به چراغ جلوی ساختمان روبه رویی که در نور زردش قطره های ریز باران مثل یک تعداد بی نهایت عدد111111111111پشت سر هم دارند می آیند پایین. نمی دانم چرا یاد عموی کورت ونه گات می افتم. همان که کورت تعریف می کرد که با او می رفته گردش. همان عموی کورت که همیشه از این که مردم قدر چیزهایی را که دارند نمی دانند شاکی بود. عموی کورت همیشه به منظره ی قشنگ روبه رویش نگاه می کرد و به کورت می گفت: "هی پسر این قشنگه. اگه این قشنگ نیست پس تو زندگی چی قشنگه؟!"
خودم عموی خودم می شوم. به بارانی که جلوی چشم هایم ریز ریز می بارد نگاه می کنم. با خودم می گویم: "آره.. این قشنگه. اگه این قشنگ نیست، پس چی قشنگه؟..."
اخم هایم از هم باز می شوند.
باران می بارد...


برچسب‌ها: باران
+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1389ساعت 16:32  توسط پیمان موضوع روزگار معمولی  | 

**حدس می زدم تشکیل نمی شود. به خاطر همین آتشی نیامده بودم و خیلی راحت و باطمانینه وارد دانشگا شده بودم و خرامان خرامان از پله های فنی رفته بودم بالا تا برسم به در آزمایشگاه فیزیک 2 و ببینم که نوشته است: گروه بندی روز 10مهر خواهد بود. بعد از خودم پرسیدم: حالا چه کار کنم؟ بروم امیرآباد یا همین جا بمانم؟ مشغول سوال کردن از خودم بودم که جوان رشیدی از من پرسید: آقا کلاس "تاریخ اسلام" کجاست؟ کلی تو دلم خندیدم که هشتادونهی است! گفتم: کلاس عمومی ها طبقه سوم تشکیل نمی شن، همون طبقه ی اول یکی از کلاسای پشت تالار چمران باید باشه. بعد رفتم توی کریدور فنی روی یکی از صندلی ها نشستم و تصمیم گرفتم هشتادونهی ها را بنگرم! تابلو بودند. با کمال اعتمادبه نفس به آن هایی که از در فنی می آمدند تو نگاه می کردم و خیلی راحت می فهمیدم که طرف سال بالایی است یا هشتادونهی. از گیج و گول بودن شان. از استرس شان برای دیر رسیدن. از نگاه های سرگردان شان برای یافتن یک آشنا. توی همین حال و حول ها بودم که دو نفر آمدند سمتم. یکی شان که از من نره خرتر بود و هیکلش میزون ازم پرسید: کلاس تاریخ اسلام کجا تشکیل می شه؟ با بی خیالی گفتم: نمی دونم. رفیقش گفت: بیا بریم پیداش می کنیم. اما او موبایلش را درآورد و شماره ای را گرفت و گفت: سلام، خانم کریمی. ببخشید کلاس تاریخ اسلام کجا برگزار می شه؟ (این "ببخشیدش" فوق العاده بود. از من که سوال کرده بود اصلن از این خبرها نبود توی لحنش!) بعد هم سریع تشکر کرد و خداحافظی. آمدند بروند که یکدفعه دوباره برگشت و از من پرسید: آقا کلاس هشت کجاست؟!
خواستم بگویم: الاغ، اینم ازش می پرسیدی دیگه.
بهش آدرس کلاس هشت را دادم و بعد با خودم حساب کتاب کردم که مثلن این هشتادونهی ها چند روز است که با هم اند؟!
**شاید مرض از من است. شاید تقصیر من است که این قدر خجالتی ام و درون گرا که وقتی در حال انجام دادن کاری هستم دوست ندارم کسی سر از کارم دربیاورد. مخصوصن وقتی دارم چیزی را می نویسم. سر همین چیزهاست که اگر توی اتوبوس و تاکسی و مترو چیزی به ذهنم برسد دفترچه ی نارنجی ام را درنمی یاورم تا بنویسمش. سعی می کنم به حافظه ام بسپارمش تا بعدن در یک موقعیت خلوت بنویسمش. دیگر اگر خیلی ضروری بود شروع می کنم تند تند با انگلیسی خرچنگ قورباغه فینگلیش نوشتن...نه. اصلن هم تقصیر من نیست. تقصیر دیگران است که فضولی می کنند. اصلن تقصیر سایت دانشکده ی مکانیک است که یک جوری است که نمی شود حریم خصوصی داشت با آن. چهار ردیف کامپیوتر دارد همه هم رو به یک سمت. جوری که مثلن اگر تو ردیف سوم بنشینی می توانی کامپیوتر جلویی ات در ردیف دم را هم دید بزنی و ببینی که طرف دارد عکس پورن تماشا می کند. به تو ربطی ندارد اما می بینی دیگر. اما...نه...تقصیر آدم ها هم هست. طرف وقتی می خواهد برود کامپیوتر آخری یک ردیف بنشیند  همه ی کامپیوترهای سر راهش را دید می زند و بعد می رود... اه. چرت و پرت دارم می گویم.
نشسته بودم توی سایت و مقاله ای را که در نقد صحبت های یک آدم مشهور(!)  نوشته بودم ویرایش می کردم و این حرف ها. یکدفعه ای دوروبرم شلوغ شد و دو سه نفر آمدند حالم را پرسیدند و نگاه کردند به صفحه ی کامپیوتر که داری چی می نویسی. صفحه ورد را بستم و گفتم هیچی. رفتند. دوباره باز کردم و مشغول شده بودم که یکی از این بچه خرخوان ها آمد. سلام کردم. و سلام کرد و پرسید: داری گزارش آزمایشگاه می نویسی؟! کلی توی دلم خندیدم. این بچه خرخوان ها وقتی می بینند داری با ورد کار می کنی فکر می کنند یا گزارش آزمایش داری می نویسی یا پروژه. گفتم: نه بابا. دارم چیزشر می نویسم... بعد دیدم اصلن حواسم جمع نیست بی خیالش شدم!
**این دخترها خرند. چون که هیچ وقت کچل نمی کنند. فکر می کنند همیشه باید خوشگل باشند.هیچ وقت نمی فهمند بی ریخت بودن، هیچ چیز نبودن، مهم نبودن چه شکلی است. هیچ وقت آن آزادی هیچی نبودن را درک نمی کنند... دیروز جلوی ادبیات یک دختری را دیدم که کچل کرده بود. یعنی موهایش داشتند سبز می شدند. سرطانی هم نبود. ابروهای پرپشت کمانی داشت، دلبر. کچل کرده بود. پنهان هم نکرده بود کچلی اش را. فوق العاده بود. خواستم بروم بهش بگویم: تو فوق العاده ای. خیلی حال کرده ام با این کارت. (احتمالن از بچه های هنرهای زیبا بود دیگر...) بعد به خودم گفتم: پسره ی بی شعور شهوت ران کی ال. و بی خیالش شدم و راه خودم را گرفتم رفتم.
**این دکتر نیکخواه که چهره ی ماندگار مکانیک هم هست دیوانه می کند آدم را. یک درس فیل افکن به نام "ارتعاشات مکانیکی" باهاش برداشته ام و همان جلسه ی اول دیوانه کرد من را. بس که بدخط است. بس که وقتی مثال حل می کند نمی توانم مثال هایش را بنویسم. اصلن وقتی دارد درس می دهد می رود توی یک عالم دیگر. با چنان علاقه ای بیان می کند مطالب را آدم کف می کند. بعد هیچ هم مکث نمی کند. وقتی دارد درس می گوید اصلن فکر نمی کند، انگار از یک جایی بهش الهام می شود که این را بگو این را بگو آن را بگو.... و چه قدر هم با سرعت می گوید. اصلن هم به این فکر نمی کند که یک خنگولی چون من هم قرار است شاگردی اش را بکند. کلاسش ساعت یازده است. ساعت یازده می آید جلوی کلاس سیگارش را درمی آورد تند تند پک می زند و ساعت یازده و پنج دقیقه شروع می کند به شیوه ی سیال ذهن الهام گونه اش درس دادن... انگار آن سیگاره بهش نفس می دهد. خدا آخر عاقبت من را به خیر کند!
**یه سنگ صبورم  نداریم براش ناله کنیم که چه قدر این سر  کلاس "تاریخ اسلام" نشستن زور دارد، آی زور دارد...ای کاش با هشتادونهی ها بودم حداقل. همه مان سال بالایی هستیم ولی...

برچسب‌ها: ترم صفری, دکتر نیکخاه, دفترچه یادداشت
+ نوشته شده در  ششم مهر 1389ساعت 8:5  توسط پیمان موضوع روزگار معمولی  | 

نمی دانم این نوشته را چه کسی نوشته. خیلی قدیمی است. برای زمان هایی است که پفک نمکی پنجاه تومان بود. اما هر کسی که نوشته معرفی نامه ی بسیار جالب و فانی است از دانشگا. هر سال توی جشن شکوفه های ورودی های جدید این نوشته توی یکی از بروشورها و مجله هایی که به خیک ترم صفری ها می بندند تکرار می شود... نمی دانم امسال هم دوباره چاپ کرده اند یا نه... دو سال پیش که ترم صفری بودم تو نشریه ی "سلام" بچه های انجمن فنی چاپ شده بود... حالا که دیگر بیشتر ساعات حضور در دانشگایم را در امیرآباد باید بگذرانم برایم خیلی خاطره ست...!!!
(چند روز پیش که دانشگا بودم دیدم جلوی فنی دوباره دارند خط کشی و نقاشی می کنند و روی آسفالت جلوی محوطه این علامت های "سیگار ممنوع" را بزرگ تر و بزرگ تر دوباره می کشند، طوری که فکر کنم از گوگل ارث هم حالا می شود این دایره های "سیگار ممنوع"! را دید. بالای در فنی هم بنر زده بودند که سال تحصیلی و ورود به دانشگاه را به دانشجویان ورودی جدید و خانواده های محترم شان تبریک و تهنیت عرض می کنیم. من و مهدی فقط چند دقیقه داشتیم به آن "خانواده های محترم" می خندیدیم. بچه ی هفت ساله هم که می خواهد برود مدرسه بهش یاد می دهند که باید بدون بابا مامان بنشینی سر کلاس، آن وقت این جا جوان هژده ساله باید دست بابا مامانش را بگیرد بیاید جشن شکوفه های دانشگا...طرف می آید دانشگا که از یوق ننه بابا آزاد شود آن وقت این جا...گور پدر کنکور که...)
%%%
پلان اول:
می رسی در دانشگا. انگار این بزرگ ترین پنجاه تومنی دنیاست. و احتمالن می شه باهاش بزرگ ترین پفک نمکی دنیا رو هم خرید. سه کوچه بالاتر: دانشکده فنی/سال سفت شدن ملات: 1313 واااای....دو تا سیزده گنده بین یه عالمه چرخ دنده و گونیا....مطمئنی جای خوبی رو برای اومدن انتخاب کردی؟!
چند وقت دیگه معلوم می شه
پلان دوم(سفر به اعماق فنی)
سکانس اول: کتابخونه(باغ وحش)
یکی بود یکی نبود/ یه کتابخونه ای بود/ با درای قهوه ای/ دسته های آهنی/ بوق بوقی پشت سرش/ آقایی در بغلش/ پله ای اون طرفش/ می رسی به باغ وحش...
که پره از جیغ بنفش/ عربده هاش بی غل و غش/ تیغه ای در وسطش/ خانوما این طرفش/ آقایون اون طرفش
یه خانوم شق و رق تو مسند ریاستش/ با صدای خش خشی/ چهره ی مشوشی/ گیر می ده می گه پاشین/ اگه سرپیچی کنین/ مرزای تیغه رو از هم بپاشین... پاشیدیم، پاشوندن مون بیرون!
سکانس دوم: تالار رجب بیگی(خوابگاه پرستاره)
می رسیم تالار رجب/ پر است از شور و عجب/ صندلیای پت و پهن/ مبلای راحت و نرم/ به خیال کشک و ماست/ زود اومدید سر کلاس/ فکر کردین درسا به راه ست...
نه بابا... استاده هنوز تو راه ست!
یه نگاهی به این ور و اون ور می کنی/ بالا رو ببین/ پایینو ببین/ یه دفه یه جای خالی می بینی/ ذوق می کنی/ هول می کنی/ کیف تو پرت می کنی/ جای خالی رو مال خود می کنی/ victory!!!!
خب آخه به چه قیمتی؟/ چش بقیه رو کور می کنی/ استاد از راه می رسه/ دم و دستگاها رو روشن می کنه/ کتابا و جزوه هاشو روی میز پخش می کنه/ شروع به تدریس می کنه/ نیم ساعت اوله/ ای بابا/ این متد آموزشی که خیلی مبهمه/ قسمت پرسش و پاسخ کچله/ کچلیش مستمره/ خوندن این همه چیز انگاری کار خودمه!
نیم ساعت دومی/ این وری تو خواب ناز/ اون وری فکر فرار/ تو که موندی این وسط/ پری از تحت فشار/ قول دادی که بچه ی خوبی باشی/ درس بخونی/ so that / عزمو جزم می کنی/ خواب رو پیش می کنی/ نیم ساعت آخرش/ سرتو گذاشتی رو بالش/ روی یک کوه بلند/ میون آسمونا/ توی یک قصر طلا/ تو شدی یه پادشا/ آروم آروم، یواش یواش یه پری میاد به سمت تو/ مهندس... پاشو...پاشو...
سکانس سوم: بوفه(حموم چهار فصل)
صدا می یاد از معده/ انگاری وقت بلعه/ غذای بین وعده/ استراتژی بعده
شکم رو استادش کن/ بوفه رو بگرد پیداش کن
چیپس و سوسیس تخم مرغ/ سفارشو گرفت برد/ نیم ساعت که نشستی/ از بوی غذاها مستی/ غذا می یاد دو دستی/ تو یه دونه پیش دستی
تموم که شد ماست و چیپس/ می خوای آدامس اولیپس/ این جا اولیپس نداره/ شدیم بدبخت بیچاره/ ببینیم کجا چی داره
آدامس می خوای/ حقوق رو
صدا می خوای رو بوق رو
فوتبال می خوای/ هنر رو
تو ده می ری/ با خر رو
ناگت می خوای/ پزشکی/ لواشک زرشکی
وقتی غذا نداری/ اصلن تو غم نداری/ مخصوص علومو داری
کات!...بچه ها دوربینا رو جمع کنین...برمی گردیم فنی...صحنه ی بعد دم سایت علوم پایه!
سکانس چهارم: سایت( علافان آن ورش پیدا یا به تعبیری دیگر علاف دونی شیشه ای)
سایت یعنی سرعت بی انتها/ از زمین و از زمان گردی رها
Meebo ات برده است تا اوج فضا/ از تو بر download ات گردد فزا
چاره ای باید زبهر time اندوزی جوان/ getbot ای بگشا مگو این راز را با دیگران
گت باتا، جانا، دلا، ای همدم دانلود ما/ ای به قربانت همه فایل های رنگارنگ ما
ما برستیم از غم بیکارگی/ چون که با لطف تو داریم فیلم های آبکی
سیصد و شصت جملگی تریاک و بنگ/ می کند هر دم تو را مست و ملنگ
ساخته ای pageی برای خود عزیز/ accept را منتظر در پشت میز
شش ساعت نت گردی ات دیگر بس است/ این چنین بوهای خوش از مطبخ است؟!
جمع کردی باروبندیل خویش/ می شوی راهی تو اندر کام خویش
به خاطر ته کسشیدن قافله ی قوافی موزون و وزین ما و قریب الوقوع بودن چاپ نشریه و اعتقاد راسخ به این کلام گوهربار که: چون قافیه تنگ آید/شاعر به جفنگ آید، رخصت می طلبیم واپسین chapter این مقال که در باب اکل و شرب می باشد به نثر متکلف و شیوای پارسی مرقوم نماییم.
سکانس پنجم: (اندر باب سفره خانه که فرنگیان سلفش نامند.)
لوایح و لوامعی در باب life charging وارد می آوریم باشد که عبرت جدید الورودان گرم و سرد نچشیده و لاتجربه ی این روزگار قرار گیرد. مشکل هولناکی که ذوالکارتین مغناطیسی به کرات با آن مواجه اند، مخیله ی آن هاست که گاه و بیگاه و گه گاه یاری نکرده و سبب زاری و حسرت اندر سبعه پسین می گردد و خساراتی عجب ناک به معده و بعضن کوک های جیب شلوار شما وارد می آورد. حال که به روش خود از شارژ هفتگان آینده اطمینان حاصل نمودید، بین ساعت 11 تا 13:30 هر روز به سایه ی درختانی که نهرها از زیرشان روان است رفته از نعمات بی شمار الهی لذت مکفی و کافی و کمی و کیفی ببرید...

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1389ساعت 20:35  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

"دین بدون علم کور است و علم بدون دین لنگ است."  (آلبرت انیشتین)

 "دستگاه حاکمه با اين جنايت ، ‏خود را رسوا و مفتضح‏ساخت و ماهيت چنگيزى خود را به خوبى نشان ‏داد دستگاه جبار با دست‏زدن به اين فاجعه شکست و نابودى خود را حتمى ساخت. ما پيروزشديم ما از خدا مى‏خواستيم که اين دستگاه ماهيت ‏خود را بروز دهد و خود را رسوا کند ... "

(امام خمینی/2فروردین 1342/مدرسه ی فیضیه ی قم)

"اما آیا حرمت‌شکنی و توهین به مبانی این نظام، تاسف و پیگیری ندارد؟ آیا حریم ولایت فقیه کم‌تر از کوی دانشگاه است؟ آیا حریم امام، آن انسان کم‌نظیر، کم‌تر از جسارت به یک دانشجو است؟ آیا چند روز امنیت کشور را دچار اخلال کردن و به هر مؤمن و متدین حمله کردن و آتش زدن فاجعه نیست؟ آیا زیر سئوال بردن جمهوری اسلامی، این یادگار ده‌ها هزار شهید و شعار علیه آن دادن فاجعه نیست؟

جناب آقای خاتمی، چند شب پیش وقتی گفته شد عده‌ای با شعار علیه رهبر معظم انقلاب به سمت مجموعهٔ شهید مطهری در حرکت‌اند، بچه‌های کوچک ما در چشم ما نگریستند، انگار از ما سؤال می‌کردند غیرت شما کجا رفته است؟"

(نامه ی جمعی از فرماندهان سپاه پس از حوادث 18تیر1378)

٪٪٪

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را که بگیری توی دستت توی همان مقدمه،صفحه ی دوم به عنوان "طلیعه ی نهضت" برمی خوری. که اشاره دارد به وقایع خرداد ماه 1342 که آن را نقطه ی آغاز شکوفایی قیام انقلاب اسلامی می داند. قاطبه ی تاریخ نویسان 15 خرداد را سرآغاز این انقلاب می دانند. و البته خیلی از آن ها این قیام را به حادثه ی دیگری در همان سال ارجاع می دهند: حمله به مدرسه ی فیضیه ی قم در دوم فروردین 1342. قانون اساسی جمهوری اسلامی هم همچون این مورخان از فیضیه ی قم در طلیعه ی نهضت نام می برد: "رژیم استبداد که سرکوبی نهضت اسلامی را با حمله ی دژخیمانه به فیضیه و دانشگاه و همه ی کانون های پرخروش انقلاب آغاز نموده بود..." پس می توان گفت حمله به مدرسه ی فیضیه ی قم جرقه ی آتشی بود که به انقلاب بهمن 1357 انجامید...

اما عنوان این نوشته چه ربطی به فیضیه ی قم و دوم فروردین 1342 دارد؟ 18تیر کجا و دوم فروردین 1342 کجا؟ کوی دانشگاه تهران کجا و مدرسه ی فیضیه ی قم کجا؟ راستش به نظر من این دو تاریخ این دو مکان آن چنان هم از هم دور نیستند. یک جورهایی اصلن دو روی یک سکه اند. هر دو از یک قماش اند. و حتا می خواهم نتیجه بگیرم که این دو را می توان یک بازی "تکرار تاریخ" هم دانست....

لباس شخصی ها

 چیزی که در واقعه یا حادثه یا صانحه یا بهتر است بگوییم فاجعه ی 18تیر 1378 در کوی دانشگای تهران بیش از هر چیز به گوش خورد افرادی بودند موسوم به لباس شخصی ها. این لباس شخصی ها بودند که در آن شب کذایی حمله کردند به داخل کوی دانشگا، حمله کردند به خوابگاه های دانشجویی و زدند و خراب کردند و شکستند و خون ریختند و ترساندند و دستگیر کردند و دستگیر کردند و بردند و بردند. موج های حمله شام دهشتنکاک بود. ابتدا دانشجویان معترضی را که در خیابان امیرآباد بودند به داخل راندند، اما نتوانستند ساکت شان کنند. ساعت 9شب دکتر کوهی را به داخل کوی فرستادند و به او سه دقیقه فرصت دادند که با دانشجویان معترض صحبت کند و آن ها را متقاعد به ختم اعتراض خود کند و بعد از سه دقیقه حمله کردند به داخل کوی و کردند آن چه کردند...

اما در دوم فروردین 1342 هم می توان رد لباس شخصی ها را دید. روز دوم نوروز 1342 مصادف بود با 25 شوال 1383 ه ق و شهادت امام جعفر صادق(ع). به همین مناسبت مراسم سوگواری با حضور هزاران نفر در سراسر کشور برگزار شد. از سوی دیگر سران رژیم پهلوی برای جلوگیری از شورش مردمی علیه رژیم جمع بسیاری از نیروهای گارد جاویدان را با لباس های مبدل به قم فرستاد تا در لباس دهقانان بر عزاداران هجوم برند. کامیون های سربازان مسلحدر میدان آستانه مقابل مدرسه ی فیضیه متوقف شده و ماموران امنیتی محل را در محاصره ی خویش گرفتند. عصر آن روز مجلس سوگواری اما صادق برگزار شد و هزاران نفر از اقشار مختلف مردم همراه طلاب و مراجع به سوگ نشستند. هنگامی که یکی از فضلای حوزه ی علمیه ی قم مشغول بیان مبارزات اما صادق با حاکم جور اموی و عباسی و ربط دادن این موضوع به محمدرضا شاه و روزگار معاصر بود ناگاه صدای صلواتی بلند شد. و صلوات پشت صلوات و واعظ دیگر نتوانست ادامه بدهد. در همین حال یکی از لباس شخصی ها میکروفون را به دست گرفت و لباس شخصی ها به رهبری او شعار جاوید شاه سر دادند. این افراد به طلاب جوان حمله کردند. نیروهای شهربانی هم وارد معرکه شدند و شروع به شلیک کردند. ماموران به طبقه ی دوم رفته بودند و طلاب جوان را از طبقه ی دوم به پایین پرت می کردند و لباس ها و کتاب های شان را آتش می زدند و...

حمله برای چه؟

اما خمینی در اعتراض به انقلاب سفید و تصویب لوایح شش گانه نوروز 1342 را عزا اعلام کرده بود. اعتراضات پی در پی امام خمینی به لوایح شش گانه از ماه ها پیش شروع شده بود. زیرا این لوایح را حمله به اسلام می دانست. مثلن در 16 مهرماه 1341روزنامه های کیهان و اطلاعات خبر زدند که :

"طبق لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی که در هیات دولت به تصویب رسید و امروزمنتشر شد، به زنان حق رای داده شده است". در این تصویب نامه قید اسلام از شرایط انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان برداشته شده و در مراسم سوگند به امانت و صداقت به جای قران، کتاب آسمانی آورده شده است."

اما خمینی همان شب در واکنش به این خبر در حضور آیت الله گلپایگانی و شریعتمداری و آیت الله زاده حائری گفت: "دولت تصویب نامه ی خلاف شرع صادر می کند، به زن ها حق رای می دهد، نوامیس مسلمین در شرف هتک است ، می خواهند دختران نجیب ۱۸ ساله را به نظام اجباری ببرند، دختر و پسر در آغوش هم کشتی می گیرند، دختران عفیف مردم در مدارس زیر دست مردها درس می خوانند، مردم از گرسنگی تلف می شوند و آن ها برای استقبال از اربابان خود سیصد هزار تومان گل از هلند می آورند، قران اسلام در خطراست، اسراییل نمی خواهد دراین مملکت قران باشد، خطرامروز براسلام کمتر از خطر بنی امیه نیست، اهل منبر را تهدید می کنند، اسراییل زراعت و تجارت ما را قبضه کرده است، دولت روز ننگین ۱۷ دی را جشن می گیرد ، به فرقه ضاله همراهی می کند، مطبوعات به روحانیون اهانت می کنند..."

اوج اعتراضات او همراه کردن بسیاری از علما و مراجع در تحریم نوروز 1342 بود و تجمع بزرگ عزادری اما صادق در دوم فروردین 1342 که می رفت به یک اعتراض بزرگ تبدیل شود به یک واقعه یا حادثه یا فاجعه تبدیل شد.

اما 18تیر 1378 اعتراضاع به چیزهایی دیگر بود که عمده ترینش اعتراض به بسته شدن روزنامه ی سلام بود. این روزنامه در 15تیر 1378 به جرم چاپ نامه ی محرمانه ی سعیدامامی به قربانعلی دری نجف آبادی وزیر اطلاعات برای محدودکردن مطبوعات توقیف و توسط دادگاه ویژه ی روحانیت به مدت 5سال توقیف شد. در 18 تیر هم دانشجویان کوی دانشگای تهران در اعتراض به تعطیلی این روزنامه بود که جمع شدند و با حمله ی...

 {به موضوعات مورد اعتراض توجه می کنید که؟ می توان سیر رشد فکری را در چهل سال اخیر به سادگی در این دو واقعه دید. زنان و دختران و آزادی های آنان تا آزادی مطبوعات و آزادی بیان و...}

واکنش ها و نتایج

همان طور که گفتم یکی از بزرگ ترین نتایج حمله به مدرسه ی فیضیه ی قم قیام 15خرداد و متعاقب آن در سال های بعد وقوع انقلاب بهمن 1357 بود. سید علی خامنه ای در مصاحبه ای طلایی با روزنامه ی جمهوری اسلامی در 12 خرداد 1362 در مورد مدرسه ی فیضیه جملات جالبی می گوید:

"... در واقعه ی مدرسه فیضیه شاید تعداد شهدای ما از دو سه نفر بیشتر نبود. یک نفر که بانام و نشان معرفی شد شهید رودباری بود و دو نفر دیگر و هم چنین تعدادی طلبه کتک خوردند. این حادثه را شخص امام با پیگیری تبلیغاتی و سازماندهی بسیار ظریفی یعنی گسیل داشتن طلاب و فضلای حوزه در محرم همان سال به سراسر کشور و دستور به همه ی گویندگان مذهبی که از روز نهم محرم ماجراهای دوم فروردین را در سینه زنی ها و نوحه ها مطرح نمایند، توانست به آنجا برساند که قیام عظیمی چون ۱۵ خرداد را پیامد داشته باشد..."

امام خمینی در همان روز دوم فروردین 1342 در باب حمله به مدرسه ی فیضیه گفت: " دستگاه حاکمه با اين جنايت ، ‏خود را رسوا و مفتضح‏ساخت و ماهيت چنگيزى خود را به خوبى نشان ‏داد دستگاه جبار با دست‏زدن به اين فاجعه شکست و نابودى خود را حتمى ساخت. ما پيروزشديم ما از خدا مى‏خواستيم که اين دستگاه ماهيت ‏خود را بروز دهد و خود را رسوا کند ... " او به بهترین شکل از این حمله استفاده کرد.  از این تاریخ و با شروع محرم خمینی، سید علی خامنه ای را به بیرجند، محمد جواد باهنر را به همدان، ربانی املشی را به کاشان و محمود دعایی را به کرمان فرستاد و رهنمودی به آنها و دیگر وعاظ و مبلغین برای سخنرانی هایشان در دهه ی نخست ماه محرم داد که روی سه نکته پافشاری کنند: نخست اسلام در خطر است، دوم خطربر اسلام کمتر از خطر بنی امیه نیست و سوم خطر اسراییل و عمال آنان. هم چنین از روز هفتم محرم ماجرای بزرگ شده فیضیه را در لابلای ذکر مصیبت بگویند و از امام حسین واز واقعه فیضیه یاد نمایند...

در باب عکس العمل رژیم پهلوی تنها نکته ای که جالب توجه بود این بود که این رژیِم هرگز در صدد آن برنیامد که این واقعه را انکار کند و بگوید که کار نیروهای ما نبوده. در عوض جمهوری اسلامی تا می توانست چهره ی مظلومانه به خود گرفت برای این که بگوید این کار حکومت نبوده و کار نیروهای خودسر بوده و ما هیچ دخالتی نداشته ایم و مسئولیتش به عهده ی ما نیست و... سید علی خامنه ای سه روز پس از 18تیر طی یک سخنرانی عمومی گفت که این رویداد قلبش را جریحه دار کرده است. و اگر عکس او را پاره کرده یا آتش زدند نیروهای حزب اللهی باید صبر کنند و توان خود را در برابر دشمن اصلی به کار گیرند....

صبح روز 19تیر تجمعی به دعوت انجمن اسلامی دانشگای تهران و علوم پزشکی تهران و با حضور هزاران نفر از مردم و دانشجویان در مقابل سردر دانشگای تهران برگزار شد.

 در این روز مصطفا معین در اعتراض به حمله به کوی خود را ناتوان از دفاع از دانشجویان دانسته و استعفا می دهد، گرچه اسعفایش از سوی محمد خاتمی پذیرفته نشد. همچنین وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی بیانینه ای در باب محکومیت این فاجعه صادر کرد. هیات رئیسه ی دانشگا تهرات نیز ادامه ی فعالیت خودش را منوط کرد به اعاده ی حیثیت از دانشجویان آسیب دیده و آزادی دانشجویان دستگیر شده و برکناری فرمانده ی نیروی انتظامی و....

برخوردها

از آن جا که رژِم پهلوی ماهیتی ریاکار(حداقل در این یک مورد) نداشت و هرگز عمل خود را محکوم نکرد و آن را به گردن دیگران و نیروهای خودسر نینداخت پس با سران و عمال حمله به مدرسه ی فیضیه ی قم هم هیچ برخوردی صورت نگرفت. تنها پس از پیروزی انقلاب بود که حسن پاکروان رییس وقت ساواک به دلیل نقش موثرش در حمله به مدرسه ی فیضیه و دیگر جنایت هایش در تاریخ بیست و دوم فروردین 1358 تیرباران شد...

اما جمهوری اسلامی برای عمال فاجعه ی 18تیر دادگاه برگزار کرد. 2سال پس از فاجعه، در این دادگاه همه ی نیروهای پلیس و شبه نظامیان وابسته تبرئه شدند و فقط یک سرباز به نام اروجعلی ببرزاده به خاطر دزدین یک دستگاه ریش تراش محکوم شد...

دو بال برای پریدن یک ملت

مدرسه ی فیضیه ی قم یکی از قدیمی ترین مدارس حوزه ی علمیه است. یک جورهایی اصلن نماد حوزه ی علمیه هم می شود فرضش کرد. کوی دانشگای تهران هم بزرگ ترین مجموعه ی خوابگاه دانشجویی در خاورمیانه است. کوی دانشگای تهران از سال 1324در اختیار دانشگاتهران قرار گرفته و هزاران هزار دانشجو در آن سال های دانشجویی شان را سپری کرده اند...

می شود این طور نگاه کرد که مدرسه ی فیضیه نماد دین در ایران است. نماد آموزش دین. نمادی که در دوم فروردین 1342 مورد حمله قرار گرفت. آن روزها دین مورد تجاوز بود. اگر این طور نگاه کنیم کوی دانشگای تهران را هم می توان نماد علم در ایران دانست. نماد آموزش عالی و علم. نمادی که در 18تیر 1378 و بعدها دوباره در 24 و 25خرداد 1388 مورد تجاوز و حمله قرار گرفت. هر چه قدر که رژیم پهلوی در حمله به دین کوشید نظام جمهوری اسلامی هم... یکی نویسنده ی آمریکایی جمله ی جالبی درباره ی حکومت ها دارد. او می گوید که :"همه ی حکومت ها فاسدند." وقتی به این دو واقعه نگاه می کنم بیشتر و بیشتر به این جمله اش ایمان می آورم.

اما آیا بازی "تکرار تاریخ" به وقوع می پیوندد؟ آیا 18تیر جرقه ی جنبش دیگر در آینده ای شاید دور شاید نزدیک نخواهد بود؟ مدرسه ی فیضیه که بود. کوی دانشگای تهران هم شاید....

 

پس نوشت: در این نوشته از 25خرداد 1388 صحبت چندانی نشد. در باب 25خرداد فقط می توانم آن را وقاحت بی حدواندازه ی جمهوری اسلامی بنامم و بس!

مرتبط: ۱۸تیر۱۳۷۸ به روایت ویکی پدیا

         تابستان خشم(روایت محمد قائد از ۱۸تیر۱۳۷۸)

         ۲۵خرداد ۱۳۸۸به روایت ویکی پدیا

        انقلاب سفید

        قیام ۱۵خرداد۱۳۴۲


برچسب‌ها: 18تیر 1378, 25خرداد 1388, جمهوری اسلامی
+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1389ساعت 21:25  توسط پیمان موضوع اجتماع  | 

1-جان کلام چت آن شبم با حامد این بود: روابط انسانی به طرز دهشتناکی پیچیده و دیوانه کننده اند!

2-"ناتالیا گینزبورگ" نویسنده ی ایتالیایی کتابی دارد به نام "فضیلت های ناچیز". کتاب، رمان یا مجموعه  داستان نیست. یک مجموعه مقاله ی ادبی هم… نه مقاله هم نمی توان گفت. یک مجوعه نوشته های تقریبن کوتاه از دریافت های گینزبورگ از زندگی است و به شدت تاثیرگذار و تکان دهنده. برای من بهترین نوشته ی کوتاه این کتاب "روابط انسانی" بود. گینزبورگ نوشته اش را با این جملات شروع کرده بود: "در مرکز زندگی ما مسئله ی روابط انسانی ما قرار دارد. به محض این که از آن آگاه می شویم یعنی به محض این که به عنوان مساله ای روشن و نه همچون دردی مبهم بر ما حضور می یابد، شروع به جست و جوی اثراتش و بازسازی تاریخ بلند تمامی زندگانی مان می کنیم."

و بعد شروع می کند با لحنی عجیب و پر حسرت و پراندوه از کودکی و نوجوانی و جوانی می رسد به میان سالی و پدرمادر شدن و تصورات آدمی در عمرش از رابطه با دیگران. خواندن این نوشته حس عجیبی به آدم می دهد. یک جور مرور زندگانی در بیست و خرده ای صفحه… چند روز پیش که بار دیگر به سراغ این نوشته ی گینزبورگ رفتم دیدم جهانی که گینزبورگ از آن صحبت می کند جهانی نیست که من در آن زندگی می کنم و نفس می کشم. جهان او جهان روابط پایدار بود. روابط مستحکم و بادوام. روابطی که در آن آدم ها برای با هم بودن ساعت ها و کیلومترها پیاده روی می کردند و حرف می زدند…جهانی که در آن اگرچه روابط به آسانی شکل نمی گیرند اما گسستن شان هم راحت و بی رنج و درد نیست. چون که روابط در ذهن و روان عمق پیدا کرده اند…

3-آدم ها تشنه ی ارتباط برقرار کردن اند. برای فرار از تنهایی است یا غریزه شان یا هرچیز دیگری، من نمی دانم. "چارلز دیکنز" می گوید:" آدمیزادگان چنان آفریده شده اندکه هر یک بر آن دیگری معمایی شگرف است." در این باره خیلی چیزها می توان گفت. اما نکته ای که وجود دارد این است که این روزها در جهان سیال و مدرنی که می بینیم آدم ها خیلی راحت تر و خیلی خیلی زیادتر با هم ارتباط برقرار می کنند. اقتضای زمانه است یا اینترنت یا جهانی که دارد رو به آنتروپی بیشتر حرکت می کند یا… باز هم من نمی دانم. چیزی که می دانم این است که عمق روابط سیال در جهانی که می بینم و استحکام این رابطه ها و در یک کلام کیفیت شان اصلن مانند آن روابطی نیستند که ناتالیا گینزبورگ توی کتابش توصیف شان می کند… جهان امروز جهان رابطه های سطحی است. با هر کسی که می توانی رفیق شو. اما آن قدر رفیق نشو که قیدوبندی بیاید وسط کار و پابند بشوی. جهان امروز جهان رابطه های تازه است. جهان درهای همیشه باز. "ایتالو کالوینو" نویسنده ی ایتالیایی رمانی دارد به نام "شهرهای نامرئی". یکی از این شهرها لئونیا است که ساکنان آن به داشتن چیزهای جدید و متنوع و لذت بردن از آن ها عشق می ورزند. آن ها هر روز لباس های کاملن جدیدی می پوشند، از جدیدترین مدل یخچال قوطی های کنسرو تازه ای درمی آورند و به آخرین پرگویی های رادیوی آخرین مدل شان گوش می کنند. این یک روی قضیه است. روی دیگر این است که هر روز صبح پسمانده های لئونیای دیروز منتظر کامیون زباله هستند. ماموران زباله مثل فرشته ها مورد استقبال قرار می گیرند و ماموریت آن ها در هاله ای از سکوت محترمانه قرار می گیرد… یک جورهایی آدم های امروزی مثل ساکنان لئونیا شده اند و میل به برقراری رابطه های تازه مثل میل به داشتن چیزهای جدید و متنوع. "وقتی همه چیز دورریختنی باشد دیگر هیچ کس نمی خواهد زحمت فکر کردن به آن ها را بر خود هموار سازد"…

مثال دم دست روابط سیال مدرن می تواند همین دخترها و پسرهایی باشند که نهایت رابطه برقرار کردن شان برسد به یک کافه نشینی و مثال های با طول و تفصیلش را خودتان بهتر از من می دانید و می توانید تعریف کنید. اما یک مثال خاص هم من بزنم…

4- چند وقت پیش که رفته بودم به دانشکده ی علوم اجتماعی چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که اکثریت جمعیت دانشجوها دخترها بودند. اما پدیده ای که اسمش "کی الیسم" شده پدیده ای ست مختص دانشکده هایی که جمعیت دانشجوهای پسر به مراتب بیشتر از دختران است. پس در اساس پدیده ای به اسم کی الیسم مختص دانشکده های فنی است که نسبت پسر به دختر خیلی بیشتر است و دختران در اقلیت اند... و مسلم است که کی الیسم مثلن در دانشکده های هنر موضوعیتی ندارد. چه در آن جا جنسیت موضوعیت خیلی کمتری دارد (و محکومم نکنید به پایین بودن سطح نگاهم که جنسیت خودش عامل مهمی در روابط انسانی است. چه نوع قدیمی و چه نوع سیال و مدرنش! و اصلن مگر دانشجوهای هنر را به عنوان دانشجوهای تراز می توان در نظر گرفت؟!!!)

و کی ال ها را در هر دانشکده ای می توان دید. پسرانی امروزی که در ظاهر متمدن تر اند و مدرن ترند و داخل آدمیزادتر. پسرانی خوش مشرب، خوش اخلاق و در ظاهر حافظ حقوق دختران! خیلی ساده است. پسری که شایسته ی عنوان کی ال از جانب هم جنسانش شده به سادگی قابل تشخیص است. او اوقات بیکاریش را با حرف زدن با دخترها پر می کند. بوفه که می خواهد برود ترجیح می دهد با دخترها برود. تکلیف که می خواهد کپ بزند ترجیح می دهد از دخترهای درس خوان بهره مند شود. در دقایق قبل از شروع کلاس ترجیح می دهد به کل کل کردن با دختران بپردازد. و... و کی ال پسری است که با همه ی دختران رابطه ی خوب و دوستانه ای دارد. نوعی از رابطه که به راحتی می تواند آن را روابط کاری توصیف کند... اما او تیزتر از این حرف هاست. با همه ی دختران روابط حسنه دارد. اما پاگیر هیچ کدام شان نیست. اردو مختلط باشد بهتر است. اما اگر هم نبود اشکالی ندارد. خوب می داند که کی باید بکشد کنار. احساساتش را تقسیم می کند بین همه ی دخترها....می شود گفت کی ال ها سلاطین "روابط جیب بالا" هستند...نوعی رابطه که روان شناسی به نام "کاترین جاروی" درباره اش می گوید: "وجه تسمیه ی آن این است که این رابطه را به گونه ای در جیب خود می گذارید که می توانید هر وقت به آن احتیاج داشتید آن را بیرون آورید." رابطه های جیب بالا کوتاه اند و شیرین. به اندازه ی یک فرصت ده دقیقه ای بین پایان یک کلاس و شروع کلاس بعدی. شیرینی آن شاید به علت کوتاهی اش است. شاید هم دقیقن مبتنی بر این آگاهی دلگرم کننده است که لازم نیست از مسیر خود خارج بشوی. کار به عشق و علاقه و این حرف ها نمی کشد. یک دوستی ساده است. برای لذت بردن از آن لازم نیست هیچ کاری انجام بدهی. فقط باید به دخترها توجه کنی و برای باز کردن سر صحبت با آن ها جمله ای در چنته داشته باشی: مدل جدید موی سر، یا رنگ مقنعه ی جدید یا عطر جدید یا نمره ی بالای یک درس یا ...

"کی ال" یک کلمه ی مخفف است. می توانست معادل باشد. همان طور که چاپلوس و پاچه خوار معادل کلمه ی "خا... مال" اند. "کی ال" هم صورت مودب شده و قابل گفتن کلمه ی"ک... لیس" است. احتمالن کسی که اولین بار این واژه را برای توصیف چنین رابطه هایی در محیط دانشگا اختراع کرد بغض و غرضی داشته. شاید هم دشمنی ای نبوده و مثل همه ی پسرها کمی تا قسمتی بددهن بوده. شاید خودش هم از کی ال بودن بدش نمی آمده. اما نشده که کی ال بشود و همچین نامی را اختراع کرده که فردایش همچون منی بیاید مخففش را (کی ال یا کاف لام فرقی نمی کند!) توضیح بدهد و...

کی الیسم را نمی توان محکوم کرد. جبر روزگار است. در جهان رابطه های گسترده ولی سطحی، کی ال ها روزبه روز بیشتر می شوند و فاصله های ده دقیقه ای بین کلاس ها سرشارتر از خنده های دسته جمعی دخترپسری...

کی الیسم را نگفتم برای این که به یک گزاره ی اخلاقی خوب یا بد برسم و بعد اظهار تاسف کنم از رابطه های این جهان سیال... نه...فقط خواستم یک نام پیدا کنم به عنوان سمبل رابطه های جوانان امروز و آینده سازان فردا و این حرف ها. کی الیسم چیزی است که شاید مصداقش خاص باشد و فقط در یک سری دانشکده ها باشد. اما قابل تعمیم است. می توان از جزءِ کی الیسم به کلِ روابط انسانی امروزی رسید...و فقط می خواستم برای روابط امروزی یک نام خاص پیدا کنم!

5- راستی در این میانه تکلیف عشق چه می شود؟

آیا رابطه ی عاشقانه معنایی خواهد داشت؟

اصلن آیا به عشق(رابطه ای عمیق تر و سرشار از احساس تر و...) نیازی خواهد بود؟

رالف امرسون شاعر آمریکایی می گفت: "وقتی روی یخ نازک اسکیت بازی می کنید رستگاری شما در سرعت است." وقتی کیفیت (عشق) نباشد ما در کمیت(کی الیسم) دنبال رستگاری خواهیم گشت. شاید این گونه باشد. نه؟!

پس نوشت: کی الیسم در مراحل پیشرفته!: فساد

+ نوشته شده در  چهارم خرداد 1389ساعت 0:24  توسط پیمان موضوع اجتماع  | 

1) سال 1348، شركت واحد اتوبوسرانى تهران اعلام كرد بهاى بليت اتوبوس از دو به پنج ريال افزايش خواهد يافت. بسيارى از مردم تهيدست تهران اعتراض كردند. تب اين اعتراض دانشگاه تهران و، بيش از همه، دانشكده ی فنى را فرا گرفت و به تخريب و سوزاندن چندين اتوبوس انجاميد. پيشنهاد افزايش بليت پس گرفته شد.(از خاطرات مهندس محسن نجات حسینی)

2) سه راه تهرانپارس محل توقف مینی بوس های خط تهران بومهن رودهن است. حوالی سال های 79-1378 کرایه ی مینی بوس ها ده تومان زیاد شد. دانشجویان دانشگاه آزاد رودهن در اعتراض به این اقدام یک روز به دانشگاه نرفتند و همگی چهارزانو نشستند کنار پیاده رو و یک صف بسیار طولانی را به وجود آوردند. این اقدام اعتراضی شان باعث ترافیک شدیدی در آن روز شد. اما قیمت مینی بوس ها سرجای خودش برگشت.

3) این روزها همه چیز دارد گران تر و گران تر می شود. از کرایه ی صدتومانی اتوبوس ها که بیست وپنج درصد افزایش یافته تا قیمت شیر یارانه ای که از 250تومان شده 350 تومان و...

4) اولین فیلمی که "دیوید لینچ" کارگردان شهیر آمریکایی ساخت اسمش بود: "کله پاک کن". بعد از نمایش فیلم شایعه ای عجیب در مورد تاثیر دیوانه کننده­ی آن شکل گرفت: گفته می شد که صدای وزوزی در فرکانس فوق العاده پایین به حاشیه ی صوتی فیلم افزوده شده است تا بر ذهن و ناخودآگاه تماشاگر تاثیر بگذارد. این صدا اگرچه محسوس نبود اما احساسی بد در تماشاگر برمی انگیخت و گاه باعث تهوع هم می شد.

می خواهم بگویم حال و احوال این روزهای دانشگا و دانشجو یک جورهایی شبیه آن فیلم لینچ شده است. تماشگر فیلم را بگیرید مسئولان حکومتی و کسانی که ید قدرت در دست آن هاست. شخصیت های فیلم و آن هایی که دارند حرف می زنند بچه های بسیج و طرفدار حکومت اند که یکه تازی می کنند و تماشاگر فیلم گفته های­شان را دنبال می کند و خشنود می شود از شنیدن قصه ای باب میلش. اما عده ی انبوهی در این فیلم هستند که حرف نمی زنند. نمی توانند حرف بزنند یا جرئتش را ندارند یا... آن ها فقط یک صدای وزوزاند. صدای وزوزی که به ناچار افزوده شده. تماشاچی از این صدا بیزار است. تا حد امکان سعی کرده نگذارد حرف بزنند و صدای شان را تا حد امکان پایین آورده. تا حدی که دیگر محسوس نیست. ولی این صدا هنوز هست. مثل یک وزوز هست.

این صدا این روزها به چیزی اعتراض نمی کند. ولی هست. و شاید تاثیر ویران کننده ای بر تماشاچی فیلم بگذارد... البته فقط شاید!

+ نوشته شده در  دوم خرداد 1389ساعت 0:19  توسط پیمان موضوع اجتماع  | 

دینامیک-دکتر تابنده- پاییز 1388

درویش پیر استاد ما بود. استاد دینامیک ما. مثل یک درخت کهنسال بود و عمرش به بلندای عمر دانشگاه تهران. و  سالیان درازی از این عمر را استاد بود.

نحیف بود. با موهایی سراسر سپید. و صدایی ضعیف و گوش هایی سنگین. سمعک هم به گوش می زد. ولی درد پیری با این چیزها دواپذیر نیست. و ما معلوم نبود چندهزارمین شاگردان اوییم. حکم نوه های او را داشتیم. هر پنجاه نفر مان. و او استاد ما بود، پدر ما بود، پدربزرگ ما هم بود.

همه مان پسر بودیم. و دل مان می خواست این را همه ی آنانی که دخترها را حلوا حلوا می کنند بدانند. بدانند که کلاس دینامیک دکتر نصرالله تابنده بدون حضور حتا حتا یک دختر برگزار می شود و کلاس انقلاب اسلامی در فلان دانشگاه بهمان تپه که با حضور 60دختر و 5پسر برگزار می شود کلاس نیست بلکه... اما برای دکتر این اصلن مهم نبود. حتا اگر همه ی کلاس دختر بودند هم او درسش را می داد. بی هیچ کم و کاستی. این را مطمئنم...

روزهای اول صدای نحیف  استاد را فقط دو ردیف اول کلاس می شنیدند و بعدها یاد گرفتیم که باید برای نشستن سر کلاس او به سکوت مطلق ایمان راسخ داشت. هنوز پس از سالیان دراز بر اصول و ریزه کاری های دینامیک مسلط بود. مساله های سرعت نسبی اش را طوری قدم به قدم و راحت حل می کرد که تو فکر می کردی واقعن هم به همین راحتی است. اما وقتی خودت پای کار می نشستی "حمار فی الطین" می شدی. البته درد پیری هم بود. اشتباه های محاسباتی فراوان و گوش های سنگین. طوری که بعضی وقت ها بچه ها بعد از سه بار تکرار کردن سوال شان بی خیال سوال شان می شدند...

هر بار از چند تا کتاب مرجعی(مریام،بیرجانسون،شیمز،هیبلر،کتاب خودش،کتاب دکتر نیکخواه و...) که مثال حل می کرد فقط دو تا کتاب را می آورد سر کلاس. می گفت نمی توانم بیشتر از دو تا کتاب با خودم بیاورم. می گفت بیشتر از دو تا کتاب سنگین می شود، وزن شان زیاد می شود و من نمی توانم بیاورم!

و سر وقت آمدن برایش خیلی مهم بود. جوری که وقتی یک بار ساعت یازده و پنج دقیقه آمد سر کلاس و ساعت را نگاه کرد به طرز عجیبی تعجب کرد که چه طور پنج دقیقه تاخیر داشته!

البته فقط درس نبود. جلسه ی بعد از عاشورا نیم ساعتی را پرداخت به خواندن شعری از فرخ غفاری در مورد امام حسین و کربلا. فکر می کردیم پنج دقیقه بیشتر نمی خواهد برای مان شعر بخواند. اما نیم ساعت یک بند شعر عاشورا خواند برای مان با همه ی احساسش.

آخرین جلسه باهاش عکس یادگاری انداختیم. خیلی تاکید می کرد که حتمن یک نسخه برای من هم بیاورید. اتاقش پر بود از عکس یادگاری های شاگردان سالیان مختلفش . و خطاطی ای از نام علی علیه السلام. یک بار توی راهرو کسی از او پرسید که شما چرا  نامه ی هشتادوهشت تن از اساتید دانشکده ی فنی به رهبر را امضا نکردید؟!

و او جواب داد: نه تنها من بلکه اگر اسم هر تابنده ای پای اون نامه می رفت دردسرها برای ما به وجود می آمد...

و این روی دیگر درویش پیر بود.

درویش پیر متولد 1313گناباد بود. از خاندان تابنده ها. فرزند حاج شیخ محمدحسن -صالح علیشاه- (1270-1346) قطب وقت سلسله ی نعمت اللهی گنابادی.

برادر بزرگش سلطان حسین تابنده – رضا علیشاه- بود که بعد از پدر شد قطب سلسله ی نعمت اللهی.

و برادر دیگرش دکتر نورعلی تابنده _مجذوب علی شاه- است که در حال حاضر قطب سلسله ی نعمت اللهی هاست.

و برادران و خواهران دیگرش هم همه دکتر و مهندس و البته از خانواده ای مراد درویشان...

یعنی دکتر تابنده از خاندانی است که سالیان دراز است که مراد درویشان این بوم و بر است. سالیان دراز. از زمان جد دکتر تابنده: حاج ملاسلطان محمد –سلطان علی شاه- که سلسله ی نعمت اللهی در ایران رونق گرفت و گناباد شد ملجا سالکان طریقت...

اما دکتر تابنده چرا آن جمله را گفت؟!

همه چیز برمی گردد به ظلم های حکومت دکتر محمود احمدی نژاد. از سال 1384 شروع شد. از تخریب حسینیه ی دراویش گنابادی در قم در 24بهمن 1384. شهرداری قم حسینیه ی شریعت را که از آن درواویش گنابادی بود با خاک یکسان کرد. آن هم با حمایت و نظارت کامل وزارت اطلاعات. بلبشو از آن جا شروع شد. خیلی از دراویش گنابادی اعتراض کردند. و پاسخ اعتراضات شان دستگیری های گروهی و محکوم شدن به جریمه های نقدی و ضربات شلاق بود. قضیه اش مفصل است. خواندن این روایت "عبدالله شهبازی" خیلی چیزها را روشن می کند: http://sharifnews.ir/?17184%E2%80%8E

بعد از آن یاران احمدی نژاد از پای ننشستند. حذف کردن اقلیتی به نام دراویش گنابادی شد آرمان شان. کار را به آن جا رساندند که در اردیبهشت 1386 دکتر نورعلی تابنده را هم دستگیر کردند. قبل از دستگیری هم به او هشدار داده بودند که باید گناباد را، وطنش را، محل زندگی اش را ترک کند. و او سرزمین مادری اش را ترک نکرد و شد آن چه شد. قطب سلسله ی نعمت اللهی ها بازداشت شد...

و البته تخریب ها پایان ناپذیر بود. آخرینش در 30بهمن سال پیش اتفاق افتاد. مقبره ی درویش ناصرعلی در آرامگاه تخت فولاد اصفهان مورد حمله قرار گرفت و با بولدوزر با خاک یکسانش کردند. این بار لباس شخصی ها! مثل این که مقبره ی درویش ناصرعلی از آثار ثبت شده ی ملی هم بود... اما... این بار دراویش گنابادی جلوی ساختمان مجلس شورای اسلامی تحصن کردند و نتیجه اش هم بازداشت شصت نفر از آن ها بود...

یک نتیجه ی دیگر هم داشت: تصمیم گرفتند روز سوم اسفند را روز درویش نامگذاری کنند.

همه ی این ها را گفتم برای این که بگویم سوم اسفند روز درویش است...

%%%

دکتر نصرالله تابنده هم دوره ای و هم رشته ای"مصطفا چمران" بود و هنوز هم پس از سالیان دراز به یادش هست. آن قدر که پسوند ای میلش را چمران بگذارد: tabandeh@chamran.ut.ac.ir

می گویند دکتر از همان جوانی عاشق ماشین های شاسی بلند بود. هنوز هم این عشقش را حفظ کرده. دو روز در هفته بر ویتارایش سوار می شود و می آید دانشگاه. با آن هیکل نحیف پشت فرمان آن ماشین بزرگ... پشت فرمان که می نشیند آهنگ های سنتی گوش می کند...درویش پیر استاد ما است...

 

 

پس نوشت: برای سر درآوردن از قطب ها و آشنایی با دراویش گنابادی خواندن این کتاب را پیشنهاد می کنم: @@@

+ نوشته شده در  دوم اسفند 1388ساعت 21:19  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

جنایت و مکافات-ترجمه ی مهری آهی-صفحه126-نسخه موجود در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران

1-از آن آدم­ها نیستم که بتوانم جیره­بندی شده و مرتب منظم مثلن هر شب بیست صفحه کتاب بخوانم. کتاب که دستم می­گیرم یک نفس می­خوانم. جرعه جرعه نمی­چسبد. لاجرعه می­چسبد. "جنایت و مکافات" را هم لاجرعه سر کشیدم. نسخه­ای که دستم آمده بود چاپ اول کتاب بود. ترجمه­ی "مهری آهی". چاپ اول برای انتشارات دانشگا تهران بود. چاپ­های جدید را انتشارات خوارزمی می­زند. کتاب مال سال1343 بود. یعنی چهل و پنج سال پیش. حکم عتیقه را داشت در دست من. توی کتاب­خانه­ی مرکزی دانشگا جسته بودمش. وقتی امانت گرفتمش انگاری عتیقه­ای را از یک موزه به خانه می­بردم. کتاب چهل و پنج ساله سرحال سرحال بود. ورق­هایش روغنی بودند و از پس گذشت سالیان فقط در اثر ورق زدن­های مکرر کناره­هایش زرد شده بود. فقط حروف­چینی­اش خیلی توی ذوق می­زد. مثلن "دو در در شش قدمی هم بودند" را نوشته بود:"دودردر شش قدمی هم بودند." رسم­الخط هم مال پنجاه سال پیش که سرهم­نویسی رایج بود... روی همین حساب اوایل خواندنم کند پیش می­رفت. اما کم کم سحر روایت داستایفسکی مفتونم کرد...

2-اعجاب­برانگیز بود. این فقط داستان کلاسیک داستایفسکی نبود که مفتونم کرد. شرح حالات مختلف روح انسان در "جنایت و مکافات" بود که اعجاب­برانگیز بود. داستان کلاسیک بود. نویسنده هر اتفاق و هر شخصیتی را که توی داستان می­آورد کاملن توضیح می­داد که چرا و چگونه. همه چیز را توضیح می­داد. ولی با این حال پرکشش و جذاب بود. توصیف­هایی که از حالات درونی راسکلنیکف ارائه می­داد غواصی در عمیق­ترین اعماق روح انسانی بود. می­خواهم بگویم فقط داستان محض نبود. یک جور شناخت عمیق هم به آدم می­داد؛ در عین حال که داشت فقط داستان می­گفت...

3-دبیرستان که بودم معلم ادبیاتی داشتیم که معتقد بود معنی شعر نوشتن برای اشعار سعدی و حافظ و مولانا نه تنها کاری بیهوده بلکه ظلمی در حق آن­هاست. چرا که با معنی شعر نوشتن زیبایی و روح سخن آنان را می­گیریم.  در مورد کلاسیک­ها به نظرم خلاصه­های­شان همان حکم معنی شعر نوشتن را دارند. روح اثر را می­گیرند و فقط یک سری اتفاقات آن را در کلماتی محدود جای می­دهند.

با خودم عهد کرده­ام که خود کلاسیک­ها را بخوانم، نه خلاصه­های­شان را؛ هر چند که وقت­گیر باشد، اما می­ارزد به چیزهایی که به آدم می­دهند...

4-گفتم که. نسخه­ای که دستم بود سنش از پدر من هم بیشتر بود و احتمالن در طی سال­ها صدها نفر آن را خوانده­اند. آثاری که این خوانندگان در صفحات مختلف کتاب(علاوه بر عرق سر انگشتان­شان بر کناره­های صفحات) بر جای گذاشته بودند خودش حکایتی بود...

یکی همین عکسی که در بالا مشاهده می­کنید که هنوز نمی­دانم طرف کدام یک از دخترهای کتاب را کشیده. سونیا؟ دونیا؟ شاید هم هیچ کدام. شاید خودش یا معشوقش را کشیده یا...

در صفحه­ی 647 کتاب(297جلد دوم) هم یک دیالوگ جالب بین خواننده­های قبلی اتفاق افتاده بود:

یک نفر در حاشیه با ماژیک نوشته بود: خسته­کننده.

و کس دیگری با مداد در جوابش نوشته بود: بی­انصاف. ساعت 5:24صبح. از 12 شب دارم می­خوانم. خسته­کننده نیست. معرکه است. وحشتناکه. وقتی ماها این طور همذات­پنداری می­کنیم ببین داستایفسکی چی کشیده تا این رو بنویسه.

راستش این دو نفر برایم کلی سوال بودند. چه جور آدم­هایی بودند؟ دختر بودند یا پسر؟ چند ساله؟ کدام رشته؟ چه کاره؟ اگر می­دیدم­شان ازشان خوشم می­آمد؟ آن­ها از من چه طور؟ ...

و برای این­که همچین سوال­هایی را برای کس دیگری که بعد از من کتاب را می­خواند در مورد سه نفر ایجاد کنم برداشتم در جوای ماژیکیه نوشتم: اگر خسته کننده بود، چرا تا این جا پیش اومدی خالی بند؟!!!


برچسب‌ها: فیودور داستایفسکی, حفاری در وجود, کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران
+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1388ساعت 20:22  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

وقتی ساعت دوازده شب صادق اس ام اس زد که "مشاعی را خدا آزاد کرد" من خواب بودم. اس ام اس دیگری هم آمد و من در حالت خواب و بیداری به گمان این که صبح شده و ساعت موبایل زنگش به صدا درآمده رفتم سراغ موبایل و خواندم که مشاعی را خدا آزاد کرد. با خودم گفتم: به، حالا خواب اس ام اس آزادی اش را هم دارم می بینم و آن یکی اس ام اس هم یک چیزهایی در مورد دوست عزیز و افتخار و مشاعی نوشته بود که حوصله نکردم دوباره بادقت بخوانم و گرفتم دوباره خوابیدم و خواب دیدم که چند روز پیش خواب دیدم که محمدحسین آزاد شده و توی بوفه ی دانشکده فنی نشسته و ما به نوبت می رویم سراغش و بوسش می کنیم...

صبح که بیدار شدم دیدم، نه بابا، این مرد واقعن آزاد شده. خوشحال شدم. به خودم گفتم: خب، الان زنگ بزنم بهش؟! زنگ بزنم بهش چی بگم؟! بگم از این که آزاد شده ای مشعوف شده ام. همین؟! این را مسلمن خودش هم خواهد دانست.

بعد خودم را گذاشتم جای او. دیدم در چنین حالتی به جز دو سه نفر حال و حوصله ی هیچ کسی را نخواهم داشت و ترجیح می دهم عوض جواب دادن به تلفن ها دراز بکشم و پتو را بکشم روی سرم و همچین نفس بکشم و بعد از خانه بزنم بیرون تا می توانم با پای پیاده دور شوم، دورتر و دورتر و هی پیش خودم داد بزنم: حالا من آزادم... آزاد آزاد...

رو همین حساب دیگر نخواستم مزاحمش بشوم. گفتم حالا بگذار طعم آزادی را تمام و کمال بچشد بعد...

%%%

در این چند مدت هیچ گاه از دیدن کسی به اندازه ی دیدن ام اچ ام خوشحال نشده ام. برای لحظاتی تمام اندوهم دود هوا شد. کنار زمین والیبال جلوی دانشکده مکانیک ایستاده بود که همدیگر را دیدیم. من بودم و محمد و حسین و امین و آرش. همان طور که توی خوابم دیده بودم به نوبت رفتیم بوسیدیمش. اما توی خواب من راحت تر بوسیده بودمش. آخر موقعی که می خواستیم تعویض لپ کنیم عینک هامان با هم شاخ به شاخ شدند. در حالی که توی خوابم این طور نشده بود...

حالش خوب بود. بهش گفتیم یک بار دور خودش بچرخد. بررسی کردیم. همان ام اچ ام قبلی بود. فقط کمی لاغر شده بود. اذیتش نکرده بودند. خب کاری نکرده بود که اذیتش کنند. چند دقیقه ای نشستیم پای نقل هاش. می گفت خیلی ها را الکی گرفته بودند. از هم بندهایش می گفت که توی شان کارگر ساختمان بود، دانشجو بود، دکتر هم بود... سوال اول بازجوها هم بمب خنده ی ما شد. اول که می خواستند بازجویی را شروع کنند می پرسیدند: چند تا دوستدختر داری؟!!

...

%%%

مهندس فیودور داستایفسکی وقتی بیست و هفت سالش بود به جرم شرکت در توطئه ی سیاسی دستگیر شد و به یکی از مخوف ترین زندان های مجرمان سیاسی سن پترزبورگ سپرده شد. جرم او در واقع شرکت در جلسات بحث گروهی از جوانان آزادی خواه بود که به سرکردگی پتراشفسکی اداره می شد. خود مهندس داستایفسکی می گفت که او فقط در بحث های سیاسی و ادبی آن ها شرکت کرده بوده و یکی دو بار هم آثاری از منتقدینی چون بلینسکی را در این اجتماعات خصوصی خوانده بوده... با این که گناه او بزرگ نبود اما حکمی که برایش صادر شد این بود:

 ستوان مهندس بازنشسته، فیودور داستایفسکی بیست و هفت ساله به دلیل شرکت در توطئه های جنایتکارانه و پخش نامه های جسورانه و خالی از ادب درباره ی کلیسای روس و قوای عالی کشور و نیز به موجب پخش نوشته هایی که در چاپخانه های خصوصی علیه دولت تنظیم می گردیده به اعدام از راه تیرباران محکوم می گردد.

روز 22 دسامبر 1849 داستایفسکی به همراه سایر اعضای گروه پتراشفسکی از قلعه ی پتروپاولفسک به میدان سمیونفسکایا منتقل شد. پس از خوانده شدن حکم اعدام و پوشانیدن پیراهن سفید بر تن مجرمان مراسم مذهبی پیش از مرگ اجرا شد. شمشیرهای آنان به عنوان سلب هر نوع حقوق اجتماعی بر فراز سرشان شکسته شد و گروه اول محکومان را برای تیرباران به ستون بستند. (داستایفسکی در گروه دوم بود). پس از صدای طبلی که ناگهان به گوش رسید محکومان پای ستون اعدام را به یک باره آزاد کردند و فرستادندشان پیش بقیه ی مجرمان. چون فرمان جدید تزار رسیده بود که حکم اعدام را به حبس با اعمال شاقه و تبعید به سیبری تبدیل کرده بود.

بعد از این واقعه ی دهشتناک بود که مهندس داستایفسکی دگرگون شد، به مطالعه ی عمیق تر روح بشر پرداخت، بیشتر و بیشتر نوشت و شد داستایفسکی کبیر.

حالا نمی دانم که آیا محمدحسین قصه ی داستایفسکی را در ابعادی خیلی کوچک تر تکرار خواهد کرد یا نه؟

 آیا او هم تبدیل می شود به محمدحسین کبیر؟...

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1388ساعت 23:55  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

تو انتخاب واحد هم دست از سرمون بر نمی دارن

برای دیدن تصویر بزرگ تر کلیلک کنید: @@@

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1388ساعت 10:24  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

سلام.

امروز هفتمین روزی است که گرفته اندت. هفت روز است که رنگ و روی خیابان ها و پیاده روهای این تهران لعنتی را نمی بینی. از حال ما خبر نداری. ما هم از حالت بی خبریم. فقط می دانیم که جمعه شب زنگ زده ای خانه گفته ای "من اوینم. حالم خوب است. با من خوب برخورد می کنند." همین و تمام.

امروز از پیاده رویی می رفتم که موزاییک هایش لق بود. زیر بعضی از موزاییک ها آب جمع شده بود. از آن پیاده رو خیلی بدم آمد. پا که روی موزاییک ها می گذاشتم می ترسیدم که آب زیرش بپاشد به پاچه ی شلوارم. چند قدم برداشتم و آبی نپاشید و درست آن موقعی که فکر می کردم به سلامت گذشته ام، پایم را روی موزاییک لقی گذاشتم و آب زیرش پاشید به پاچه ی شلوارم. به این فکر کردم که آن پیاده رو ایران ماست. کشور ماست، که قانون ندارد که راه رفتن در آن سخت است. که راه رفتن بر آن امنیت ندارد که زمین زیر پایت تق و لق است. من ایران مان را این طوری توصیف می کنم. تو یادت هست ایران را چه طور توصیف می کردی؟ همان شعره را می گویم:

آنکس که بداند و بداند که بداند     باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند     بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند   با پارتی وبا پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند    برپست ریاست ابدالدهربماند

این را توی وبلاگت هم نوشته بودی. یادت هست؟ وبلاگت حالا دیگر تقریبن ترکیده. همه ی پست های سیاسی اش حذف شده. صفحه ی فیس بوکت هم ترکیده. صادق هم تمام مطالبت را از توی وبلاگ بچه های دانشکده پاک کرد و اسمت را هم از لیست نویسندگان حذف. اما من تمام پست های وبلاگت را توی گودرم دارم... هر از چندگاهی می روم و آن هشت نه تا پستت را مثل یک آلبوم عکس نگاه می کنم. خب، چه کار کنم دیگر؟!

از احوالات ما اگر جویا باشی ملال زیاد است. اما ملال بزرگ مان در بند بودن توست. این جا توی دانشکده یکی از عکس هایت را که خیلی مظلومانه داری به ما نگاه می کنی چسبانده اند به بردهای انجمن اسلامی که یار دبستانی مان محمدحسین را آزاد کنید. این جا همه نگران توایم که آخرش چه می شود؟ راستش می ترسیم. می ترسیم از اتهام هایی که به تو خواهند زد. می ترسیم از خط و نشان کشیدن های این کله خرها برای بازداشت شدگان روز عاشورا و...

تو آن جا چه کارها می کنی؟! روزت چه طور شب می شود؟ بازجوها بداخلاقند؟ غذا می هند؟ آره... می دانم. خوب می دانم بزرگ ترین درد آن تو بودن بی خبری است. بی خبری از همه کس و همه چیز. آن هم برای تو که شبانه روزت به پی گیری خبرها و در جریان بودن می گذشت...

این جا بچه ها بیشترشان مثل سگ درس می خوانند. و غم در بند بودن تو نقل همیشگی محافل مان. آخرین باری که با هم بودیم یادت هست؟ سه شنبه ی دو هفته پیش. بعد از جلسه ی نشریه ی ترنج که با هم برگشتیم خانه. نه تو و نه من و نه محمد حال نداشتیم که از امیرآباد تا انقلاب را پیاده برویم و توی ایستگاه جلوی دانشکده ایستادیم و منتظر اتوبوس شدیم. و بعد توی اتوبوس و توی بی آرتی با هم گپ زدیم. یادت که هست؟ چه دارم می گویم؟! آدم توی بند جز خاطرات را مرور کردن مگر کاری هم می تواند بکند؟ از این شش ماه حرف زدیم و درس و مشق و آیت الله منتظری. و تو خسته بودی. از همه ی این بازی ها خسته بودی. می گفتی این ترم تمام شود از ترم بعد می نشینی به درس خواندن. می گفتی از ایران خواهی رفت. می گفتی درس می خوانی و از این خراب شده می روی. می گفتی فقط این ترم تمام شود... و این ترم لعنتی تمام بشو نیست.

می دانی؟ این روزها بیش از هر زمانی احساس عجز و ناتوانی می کنم. حس می کنم صدایم مثل صدای مورچه است. خودم هم حتا صدایم را نمی شنوم. و با این صدای مگوری فریاد می زنم که تو را روز عاشورا توی ایستگاه مترو ساعت یازده صبح بی این که کاری کرده باشی گرفته اند و هیچ کس صدایم را نمی شنود. و حتا اگر بشنود هیچ اتفاقی نمی افتد...

بی خیال.. شاید به قول خودت: هی فلانی، زندگی شاید همین باشد.

سر سلامتی ات این شعر استاد را هم بخوان. به امید آزادی ات. به یاد روزهای گذشته، با آرزوی این گونه ماندنت:

درین شب ها
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد
درین شب ها
که هر ایینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای
سر و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی
تویی تنها که می خوانی
رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را
تویی تنها که می فهمی
زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را
بر آن شاخ بلند
ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان تا بشنوند از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ
در خواب اند
بمان تا دشت های روشن ایینه ها
گل های جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز آواز تو دریابند
تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام
تو بارانی ترین ابری
که می گرید
به باغ مزدک و زرتشت
تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد
ز جام و ساغر خیام
درین شب ها
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد
و پنهان می کند هر چشمه ای
سر و سرودش را
درین آفاق ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1388ساعت 18:30  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

توی کنکور رتبه­ی بالایی من بود. اختلاف­مان فقط یک عدد بود و خوش بختانه این اختلاف کوچک مانع از هم­رشته­ای شدن ما نشد. روزهای اول صفا و صمیمیت ذاتی اش عجیب به من دل­گرمی می­داد. کسی بود که ازش خجالت نمی­کشیدم. هر جور که راحت بودم حرف می­زدم. نگرانی­های مزخرفم را می­گفتم و از گشادی­هایم می­نالیدم بی این که بیم مسخره شدنم را داشته باشم. اوضاع احوال درسی مان هم مثل هم بود. هر چه قدر که جلوتر می­رفتیم جدی­تر می­شد. هیچ وقت آن روز ابری فروردین ماه را یادم نمی­رود. بعد از امتحان نیم ترم فیزیک دو بود. آسمان کبود رنگ بود و هوا پر از بوی شکوفه­ها. من و ممد دادگر و او دو ساعت تمام پایین دانشکده­ی فنی کنار یادبود انجمن اسلامی ایستادیم و دو ساعت تمام گپ زدیم. دوبه شک بود که برود عضو انجمن اسلامی بشود یا نه. انتخابات درون دانشکده ای انجمن­های اسلامی دانشگای تهران نزدیک بود و او شک داشت که کاندید شود یا نه. می­دانست که اگر کاندید شود همه انتخابش می­کنیم. و کلی گپ زدیم و بحث کردیم. آن قدر که آخر بغض ابرهای تیره ترکید و ما گرسنه­مان شد و رفتیم بیرون دانشگا که ساندویچ بزنیم.

عکس از وبلاگ یادداشت های اتفاقی

کاندید شد. عضو انجمن دانشکده شد. روزهای داغ انتخابات رسیدند. پر از شور و هیجان و غوغا شد. هواخواه دوآتشه­ی میرحسین شد. و بعد از انتخابات هم ساکت نماند...

چند وقت پیش، پست علیرضا عاشوری را که نوشتم برایم کامنت گذاشت که: "وقتی دیدم با ع.ع بی گناه چیکار کردن مصمم تر شدم."

و الان باورم نمی­آید که این تصمیم­ش به این شکل عملی شده باشد...

آهای لعنتی ها،"ام اچ ام" را آزاد کنید...

 

 

پس­نوشت: بر شما باد خریدن و خواندن مجله­ی "ایران دخت" به سردبیری محمد قوچانی... پس از ماه­ها بار دیگر با دکه های روزنامه فروشی آشتی کرده ام با این مجله...

+ نوشته شده در  هشتم دی 1388ساعت 19:50  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

آسمان گرفته است. نشسته ام بر صندلی آخر اتوبوس. به میدان فردوسی که می رسیم احساس اندوه شدیدتری می کنم. و از پل کالج که رد می شویم دیگر حوصله ی چیزی را ندارم. نگاه می کنم به ساختمان سوخته ی پایین پل و به مسافرهای اتوبوس که آن ها هم اندوهگین اند. آن قدر ناراحت که هیچ تعجبی در چهره های شان نیست. امیرآباد که می رسم می فهمم "ام" را گرفته اند. شدیدن نگرانش می شوم. دیروز توی متروی امام حسین گرفته اندش. پلیس ها و بسیجی ها ریخته اند توی مترو همه را واداشته اند که بنشینند کف ایستگاه و بعد چهار نفر را بلند کرده اند برده اند. و یکی از این چهار نفر ام بوده. می روم سر کلاس ترمودینامیک می نشینم. چیزی از آنتروپی نمی فهمم. دوست هم ندارم که بفهمم. حالم از همه چیز به هم خورده. بعد از کلاس محمد را هم می بینم. برایم از دیروز تعریف می کند. با صادق و محمد می رویم توی بوفه می نشینیم. محمد می گوید که دیروز به محض این که از ایستگاه مترو آمده اند بیرون چند نفر باتون به دست به استقبال شان آمده اند. قصه ی فرارش را تعریف می کند. پلیسی که افتاده بوده دنبال او و او فرار کرده رفته قاطی یکی از هیئت ها و شروع کرده به سینه زدن. از کلت به دست ها می گوید. و مردمی که دیگر ترسی از باتون و گلوله نداشته اند و می افتاده اند دنبال سربازها. صادق شاکی است. محکوم می کند. می گوید نباید عاشورا این طور می شده. و با محمد جرشان می شود. محمد از ظلم می گوید و این که باید جلویش ایستاد و صادق می گوید این راهش نیست. نباید دیگر به این جور اعتراض ها پرداخت و ادامه داد. آن ها ترسی از کشتن ندارند. و محمد اعصابش خرد می شود می توپد به صادق که تو تابه حال بوده ای که ببینی چه بلاهایی سر مردم می آورند؟

حامد هم سروکله اش پیدا می شود. نیامده وقتی می بیند داریم بحث می کنیم نظر احمقانه ی همیشگی اش را می گوید: باید به دنیا فان نگاه کرد. و هه هه هه می خندد. و جوری این جمله را می گوید که انگار باید همه مان خفه شویم و حرفش را دربست بپذیریم. محمد می گوید: تو دیگه زر نزن. و بلند می شویم می رویم سایت. صادق می نشیند تمام مطالبی را که ام توی وبلاگ گروهی بچه های دانشکده نوشته بوده پاک می کند. اسمش را هم از لیست نویسنده ها حذف می کند. تمام مطالبش را با هم می خوانیم. نظرات را هم می خوانیم. یاد کلی خاطره می افتیم و مطالبش را حذف می کنیم.صادق صفحه فیس بوک ام را هم نابود کرده. انگار که در اینترنت هیچ امی وجود نداشته و ندارد. باز سروکله ی حامد پیدا می شود. شاد و سرخوش و خندان. هر جمله ای که می گوید یک تک خنده هم پشت بندش می زند. انگانه انگار که دیروز عاشورا بوده و به تعداد انگشتان دست و پا آدم کشته اند و به اوضاع افتضاح است و به تعداد موهای سر من آدم گرفته اند و ام را هم گرفته اند و… نمی دانم چه می شود که باز جمله ی احمقانه اش را تکرار می کند: به مسائل باید فان نگاه کرد. دلم می خواهد فحش کشش کنم. یادم به 17آذر می افتد که وقتی بسیجی ها آمده بودند جلوی دانشکده فنی گذاشته بود رفته بود جلوی پزشکی و دورادور نگاه می کرد و هر چه قدر می گفتیم:بابا دانشکده مونو دارن نابود می کنن…. حالم از کوچک بودن، ناچیز بودن و خرد بودنش به هم می خورد. فقط بیلاخی حواله اش می دهم که ای کاش همین را هم حواله اش نمی دادم که لایق همین هم نبود…

%%%

بازی بازنده بازنده ی ما تمامی ندارد. امروز سوار یکی از این بی آرتی های دو کابینه شده بودم. از در جلو سوار شدم. رفتم قسمت وسط ایستادم. آن جا که یک صفحه ی گرد فلزی دو کابین را به هم متصل می کند. نامتعادل ترین جای اتوبوس برای ایستادن آن جاست. قسمتی که هی می چرخد و ثابت نیست. و در ناصافی های خیابان بیش از هر جای دیگر اتوبوس پایین و بالا می شود. پیش خودم فکر کردم که باید به این جای اتوبوس عادت کنم. عادت کنم که هر کاری که در حالت نشسته روی صندلی ها انجام می دادم این جا هم بتوانم انجام بدهم. کتاب خواندن، نوشتن و… فکر کردم که این دایره ی بی ثبات ایران است. جاهای دیگر اتوبوس که کمتر تکان می خورند و کمتر کش و قوس می آیند و ایستادن و شستن در آن ها راحت تر است جاهای دیگر جهان است و این دایره ی وسط ایران است… باید عادت کرد!...

+ نوشته شده در  هفتم دی 1388ساعت 19:53  توسط پیمان موضوع اجتماع  | 

کلن احساس خاصی ندارم. در بی احساسی مطلق به سر می برم. حتا دیگر از این که بی احساسم احساس نگرانی نمی کنم. پیاده روی های طولانی در من حسی نمی انگیزند. غروب ها از سه راه تهرانپارس تا خانه مان پیاده برمی گردم. حدود بیست و پنج دقیقه پیاده روی در سربالایی. نه تنها هیچ حسی به من نمی دهد، حتا فکری هم به ذهنم خطور نمی کند که بتوانم باهاش بازی بازی کنم. قبل تر ها این جور پیاده روی ها را دوست داشتم. دوست داشتم همین طور بروم و هیچ وقت به هیچ جا نرسم. بس که حس می داد و فکر برای بازی کردن. حالا برایم هیچ فرقی ندارد. خودم هم قبول کرده ام. خیلی راحت. آدم مهندسی که بخواند همین می شود. اصلن از اقتضائات مهندسی خواندن همین بی احساسی مطلق است. این را محمد می گفت. عمویش این را به او گفته بود. به این یقین رسیده ام که دل من مثل قلعه ی حسن صباح می ماند. تسخیرشدنی نیست!

دیگر چیزی وجود ندارد که بتواند ناراحتم کند. آیت الله منتظری می میرد. امتحان دینامیکم را بسیار بد می دهم. فلانی را می گیرند. برای کسی نامه می نویسم و جوابم را نمی دهد. لیسیده شدن دخترها توسط کی ال ها را می بینم. دانشکده ام محل جنگ و دعوا و گیس و گیس کشی می شود. رادیکالیسم عجیب و دهشتناک را بین دوستان دیروزم می بینم. امنیت روانی ام از دست رفته. این ها هیچ حسی در من به وجود نمی آورند. مثل سربازی شده ام که از بس تیروگلوله و خون دیده پاشیده شدن مغز دیرین ترین دوستش در یک قدمی اش هیچ حسی درش به وجود نمی آورد! نوشته های پرسوزوگداز دیگران درباره ی آیت الله را می خوانم. انگار پدرشان بوده. چه قدر احساس به خرج می دهند این ها! وبلاگ هایی هستند که درشان شعرهایی نوشته می شود. شعرها و متن هایی با ضمیر دوم شخص مخاطب. تو فلانی. تو بهمانی. تو رفتی و من این طور شدم. تو رفتی و من نتوانستم. این "تو"ی نوشته هاشان مزخرف ترین مفهوم تمام عالم است. "تو" کجا بود بابا؟ تو. تو. تو. سرت تو گو(گه)! والا... چند وقتی بعدازظهرها زمانی که حال و حوصله ی رفتن به خانه را نداشتم می رفتم دانشکده ی ادبیات. کتابخانه ی شهید ترکاشوند در طبقه ی سوم. کتابخانه ای با پنجره های بزرگ و محیطی روشن و خلوت. می رفتم می نشستم برای خودم کتاب می خواندم. بسیار خلوت بود. فقط چند نفر در آن بودند که ان ها هم ادبیاتی نبودند. کتاب ریاضی یا فیزیکی جلوی شان باز بود و ورق کاغذی کناردست شان برای حل کردن مساله ای. و من با خودم می گفتم: چه قدر این ادبیاتی ها خرند! این هایی که کارشان خواندن و نوشتن است و باید اوقات شان در کتابخانه ها بگذرد کمتر از همه توی کتابخانه اند! راستش یک زمانی فکر می کردم دانشکده ی ادبیات و فلسفه برایم "جایی دیگر" است. همه ی آدم ها برای خودشان حداقل یک "جایی دیگر" دارند. جایی که فکر می کنند بعد از خلاصی از این جهنمی که تویش هستند به سراغ آن جا می روند. برای خیلی از بچه فنی ها این "جایی دیگر" دانشگاهی ست در آمریکا یا کانادا یا اروپا. برای بعضی ها این "جایی دیگر" بهشت است. برای بعضی ها شهر و ولایت شان. و من هم وقتی خام تر و جاهل تر بودم فکر می کردم این جایی دیگر رشته ای ست از رشته های انسانی... راستش الان درباره ی "جایی دیگر" هیچ حسی ندارم. "جایی دیگر"ی برای خودم خیال پردازی نمی کنم. فکر می کنم همین جایی که هستم بهترین جاست! بی احساسی بد دردی است...

+ نوشته شده در  یکم دی 1388ساعت 23:37  توسط پیمان موضوع لحظه ها  | 

... توی بلندگویت داد بزن: فنی توسط جان بر کفان ولایت فتح شد. و پیش خودت فکر کن که در فنی ناموس بچه فنی هاست و دوباره و سه باره و چندباره فتحش کن، به تسخیر خودت در بیاورش , و خوشحال باش و بغض آخر شب من به خاطر حماقت بی حد و حصرت را نبین...

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1388ساعت 8:10  توسط پیمان موضوع لحظه ها  | 

۱- این هفته برای گذراندن عصر سه­شنبه­ام گزینه های گوناگونی داشتم. اولی برنامه ی روتین هر هفته بود: بروم سر کلاس تاریخ اسلام بنشینم و مثلن به حرف های استاد گوش بدهم و چرت های چنددقیقه ای بزنم. یا این که همان امیرآباد بمانم و بروم دانشکده علوم اجتماعی و در همایش "سبزها و دین" شرکت کنم. که قرار بود دوازده و نیم شروع شود تا ساعت پنج. سخنران هایش هم جالب بودند. همه از جامعه شناس های مشهور دانشگاهی: از سارا شریعتی بگیر تا عباس کاظمی. گزینه ی دیگر این بود که بروم دانشگاه امیرکبیر رضا امیرخانی را ببینم. سخنرانی داشت با موضوع "مدرنیسم و هویت ما". موضوع جالبی بود. مخصوصن که قرار بود امیرخانی در موردش صحبت کند. این را به خیلی ها گفته ام که شخصیت و طرز حرف زدن امیرخانی به مراتب جالب تر از کتاب ها و نوشته هایش است. یک گزینه ی دیگر هم این بود که بروم دانشکده حقوق بنشینم به تماشای مناظره ی صادق زیباکلام و محمدکاظم انبارلویی سردبیر روزنامه ی رسالت. و جذابیت صادق زیباکلام چیز قابل گذشتی نبود.

سر ناهار دغدغه ام این بود که کدام را انتخاب کنم. اگر می توانستم در یک زمان در چند جای مختلف باشم همه شان را انتخاب می کردم. اما بدبختی این بود که باید یکی را انتخاب می کردم:

تاریخ اسلام، پر. به هر حال باید از سه تا فرجه ی غیبتم استفاده می کردم دیگر.

دانشکده علوم اجتماعی، پر. سخنران ها اساتید جامعه شناسی بودند و ممکن بود بحث ها تخصصی شود و حوصله ام سر برود.

رضا امیرخانی، پر. وقتی سلمان خبرش را بهم داد بهش گفته بودم نمی توانم بیایم درس دارم. تازه به درس و مشق فحش هم داده بودم! دیگر نگفته بودم که من اهل پیچ هم هستم!! حرف مرد یکی است دیگر.

پس رفتن به مناظره در آخرین لحظات ناهار تصویب شد.

۲- با محمد و مهدی رفتم. وقتی رسیدیم دانشکده حقوق سالن شیخ انصاری گوش تا گوش پر بود. مجبور شدیم بنشینیم روی پله های سالن. چند دقیقه بعد پله ها هم پر شدند و جایی برای نشستن پیدا نمی شد.

قبل از شروع مناظره تریبون آزاد دانشجویی بود. چهار نفر از دانشجوها که قبلن ثبت نام کرده بودند آمدند و نظرشان را در مورد موضوع مناظره گفتند: پی آمدهای انتخابات دهم.

بخش جالبی نبود. اکثریت سالن غیربسیجی بود. ولی بسیجی هایی هم که بودند شلوغ بازی را خوب بلد بودند. کوچک ترین حرفی از سخنران ها کافی بود تا هویی کشیده شود و یا دست بزنند و هورا بکشند... بیشتر تخلیه انرژی بود... اما در میان کسانی که امدند و حرف زدند یکی بود که توجه من را خیلی جلب کرد: امین خیام. حاج امین خیام. به نمایندگی از بسیج آمد و من نمی دانستم در مورد او چه احساسی داشته باشم. بیانش مثل همیشه فصیح بود. با دعا شروع کرد. و وقتی شروع کرد صدا و لحن ویژه اش لحظه ای سالن را به سکوت واداشت. بعد از چند ثانیه کسی داد زد: دعای عهد می خونه. و خیلی ها خندیدند که یعنی: خب می خونه، که چی؟

حاج امین خیام را از خیلی سال پیش می شناسم. از زمانی که هم دبیرستانی بودیم. دانشگاه که آمدم همدیگر را بیشتر شناختیم. چون از آن دبیرستان فکسنی فقط ما دو نفر به علاوه ی یک نفر دیگر دانشگاه تهران قبول شده بودیم. البته او علوم سیاسی و من مکانیک. اوایل نه بسیجی بود و نه انجمنی. اوایل حتا می خواست مستقل باشد. یادم است با دو سه تا از دوستانش یک بیانیه هم چاپ کرده بود. شعارش "اصلاح طلبی بر پایه اصول گرایی" بود. یک ورق کاقذ هم در اعتراض به اظهارات سلمان رشدی در ان روزها نوشتند و چاپ کردند و توی دانشگاه پخش کردند...اما در آن لحظه وقتی به عنوان نماینده ی بسیج دانشجویی آمد روی سن و با آن لحن و صدای فوق العاده اش شروع به صحبت کرد نمی دانستم چه حالی داشته باشم. از یک طرف خوشحال بودم که دوست دوران دبیرستانم به این جایگاه رسیده که بیاید سخنرانی کند و از یک طرف ناراحت بودم که چرا به این شدت تو خط بسیج افتاده... حرف هایش حمله به موسوی بود و سبزهایی که خودشان را خط امامی می دانند. کلی نقل قول آورد از امام خمینی برای این که ثابت کند سبزها خط امامی نیستند. نکته ای که وجود داشت این بود که او حرف های امام خمینی را بی توجه به مختصات زمانی و مکانی نقل می کرد. امام خمینی آن حرف ها را بیست بیست و پنج سال پیش زده بود. در روزگاری که جهان دو ابرقدرت داشت و شاید اگر امروز بود... انگار حرف های امام خمینی در صحیفه ی نور کلام الهی اند و  برای همه ی زمان ها و مکان ها.انگار که امام خمینی معصوم پانزدهم است!!! البته کمی هم انصاف داشت و گفت که قبول دارد پس از انتخابات به مردم ظلم شده (موضوعی که در طول مناظره هرچه زیباکلام سعی می کرد آن را به انبارلویی بقبولاند انبارلویی به کوچه ی علی چپ می رفت...)....

 

۳- بچه های انجمن اسلامی دانشکده حقوق که برگزارکننده بودند یک فیلم پخش کردند از حوادث پس از انتخایبات و ظلم و جنایت هایی که در خیابان ها رخ داد، عکس شهدای بعد از انتخابات و سخنرانی موسوی در مورد لزوم ادامه ی حرکت جنبش سبز بعد از انتخابات. اما یک تکه اش مادر یکی از شهدا داشت حرف می زد. نمی دانم کجا بود. فکر کنم جلوی یکی از این مسئولین مملکتی بود. مادر عکس پسر شهیدش را گرفته بود دستش و زنجموره می کرد که پسر من فقط نوزده سالش بوده... سر این صحنه اشک در چشم خیلی ها توی سالن حدقه زد.

۴- مناظره را انبارلویی شروع کرد. کلی ننه من غریبم بازی درآورد. که من این جا مهمانم و شما میزبانید و کلی قربان صدقه ی زیباکلام رفت که من ارادت خاصی به ایشان دارم، پدربزرگ شان روحانی بوده و پدرشان در نهضت ملی کردن صنعت نفت بوده و برادرشان سعید زیباکلام است و... قشنگ حس می کردم که می خواهد خودش را مظلوم مظلوم نشان بدهد. قشنگ حس می کردم ترسیده است. ترسیده است امده است دانشگاه تهران. ترسیده است که اکثریت سالن موافق او نیستند. ترسیده است از لنگه کفش و احتمالن زیباکلام که در مناظره چیره دست است و توفنده...

5- متن کمی تحریف شده ی مناظره را می توانید این جا(@@@) بخوانید. البته تحریف نه به معنای شدید آن. تحریف به معنای پیاده نکردن بعضی جمله ها و هم چنین داوری و قضاوت کسی که مناظره را متن کرده. چون که خوسته انبارلویی را پیروز نشان دهد. در حالی که انبارلویی در حد و اندازه های زیباکلام نبود. نه در استدلال ها و در نحوه ی صحبت کردن. چند وقت پیش زیباکلام با سیدمرتضا نبوی هم مناظره کرد. نبوی هم اصلن یارای مقابله با زیباکلام را نداشت. به این نتیجه رسیده ام که زیباکلام با افراد قوی تر از خودش مناظره نمی کند!

فقط یک جایی انبارلویی جمله ای گفت که دلم می خواست زیباکلام کوبنده جوابش را می داد. ولی نداد. انبار لویی گفت: " اگر این شعارها[نفی مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل] را مطرح می کنید خوب است در مورد بودجه هایی که آمریکا و اسرائیل تصویب می کنند اطلاع داشته باشید."

این پست را بخوانید(@@@)، شاید جواب خوبی برای او باشد.

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:49  توسط پیمان موضوع اجتماع  | 

شنبه ها تا غروب امیرآباد می مانم. وقتی از دانشکده می زنم بیرون آسمان سیاه شده. هیچ کس در دانشگا نیست. چراغ های دو طرف حوض دانشکده ی فنی روشن شده اند. فواره های حوض هنوز کار می کنند. و صدای پاشیدن آب از بالا به پایین به آدم کمی احساس می دهد. از زیر درخت ها وسط دانشکده رد می شوم و به سمت خیابان کارگر می روم. صدای فواره ی آب جایش را به صدای بوق ماشین ها و صدای لاستیک شان بر آسفالت خیس می دهد. از پیاده روی کنار دانشکده به سمت پایین سرازیر می شوم. به دختری که منتظر است تا پسر ماشینش را از پارک بیرون بیاورد نگاه می کنم. به حال شان تاسف می خورم که یک پیاده روی دونفره را رها کرده اند چسبیده اند به ماشین سواری. از تقاطع جلال و کارگر می گذرم. به چنارهای توی دانشکده ی اقتصاد نگاه می کنم که برگ های شان زردتر و پژمرده تر از برگ های چنارهای بیرون دانشکده است. یک دستم را می کنم توی جیب شلوارم. دست دیگرم کیفم است. تا برسم به انقلاب بارها و بارها کیفم را دست به دست می کنم.

تند راه نمی روم. با طمانینه می روم. هوای خنک و شفاف پاییز را بو می کنم. بوی درخت های خیس می آید. بوی سیگار و بوی عطری گران قیمت ...

از پیاده رو پایین می روم. به مغازه ها خیلی گذرا نگاه می کنم. از زرق و برق شان احساس خوبی به من دست نمی دهد. می روم.

سر راهم دسته ای چهارنفره از دخترها را می بینم. آرایش غلیظ دارند و شاید زیبایند. خرامان راه می روند. و بعد جلوی ویترین مغازه ای پرزرق و برق می ایستند تا نگاه کنند. از کنارشان رد می شوم و احساس آرمان می کنم. ابتذال شان و پوچی شان در من نوعی حس آرمانی به وجود می آورد. حس می کنم باری بر دوشم است، باری که اسمش فردا است. این ها که آینده را نمی سازند، می سازند؟ پس کی می خواهد آینده را بسازد؟ احساس وظیفه و مسئولیت می کنم. به این فکر می کنم که من از در دانشکده ی فنی آمده ام بیرون، پس باید... اما بعد به شدت احساس پوچی می کنم. دست هایم را نگاه می کنم. دست هایی که لطیف اند. تابلو است به جز قلم بار سنگین دیگری بلند نکرده اند. کار بزرگی نکرده اند. از دست هایم خجالت می کشم...به روزی که گذرانده ام فکر می کنم. به کارهایی که نکرده ام. به کلاس ها و تکلیف هایی که پیچانده ام... به خودم می گویم: تو گه می خوری احساس آرمان می کنی...

به تقاطع کارگر و فاطمی می رسم و بعد پارک لاله. هیچ وقت از پیاده روی سمت پارک لاله نمی روم. مخصوصن از جلوی موزه ی فرش رد نمی شوم. نرده ها و ساختمانش را که می بینم احساس غریبگی می کنم. یاد روز ملی موزه ها می افتم. من و محمد بودیم. محمد می گفت: رادیو گفته امروز موزه ها رایگانه.

و رفتیم که موزه ی فرش را ببینیم. آن روز کلی در مورد رفتن از ایران حرف زده بودیم و بحث کرده بودیم. من مخالف بودم و او موافق. و برای تنوع در صحبت های مان تصمیم گرفتیم موزه ی فرش برویم. کسی در ورودی ساختمان نبود. به خودمان گفتیم: چون حتمن رایگانه پس کسی نیست. سرمان را انداختیم رفتیم تو. اولین فرش را داشتیم می دیدیم که آقایی آمد طرف مان: چی می خواید؟

انگار دو افغانی بی سروپا را دیده باشد. من و محمد همان طور به ان آقا نگاه کردیم. تکرار کرد: چی می خواید؟

گفتیم: اومدیم موزه نگاه کنیم.

آبدارچی که داشت رد می شد گفت: بلیط گرفتید؟

محمد گفت: مگه رایگان نیست؟!

آبدارچی گفت: برید بلیط بگیرید.

محمد گفت: مگه رایگان نیست؟!

آبدارچی داشت جمله اش را تکرار می کرد که مرد اولی گفت: ول شون کن. جوری گفت که انگار ما دیوانگانی هستیم که بهتر است به حال خود رها شوند.

گفتم: کسی نیست که در مورد فرش ها توضیح بده؟!

مرد گفت: نه.

و بعد ما از موزه ی فرش آمدیم بیرون. یک جورهایی احساس تحقیر می کردیم. محمد گفت: وقتی توی وطنت این طوری باهات برخورد می کنن...

و من چیزی نداشتم بگویم. و حالا هم که از پیاده روی سمت پارک لاله نمی روم. که اگر بروم احساس غریبه بودن بهم دست می دهد.

و بعد به بلوار کشاورز می رسم و یادم می آید که می گویند خیابان زیبایی است. اما رد می شوم و به پایین خیابان کارگز شمالی نزدیک می شوم... از تاریکی های پیاده رو می روم. برای خودم نقشه می کشم. به کارهایی که باید بکنم فکر می کنم. به بدبختی هایم فکر می کنم. احساس گرسنگی می کنم. شدیدن احساس گرسنگی می کنم. اما می روم. هر چه به میدان انقلاب نزدیک تر می شوم نور پیاده رو بیشتر می شود. آدم ها هم زیادتر می شوند. از جلوی یک ساندویچ فروشی رد می شوم. و از جلوی یک سوپرمارکت. به آدم های ایستاده در صف نانوایی نگاه می کنم و می روم. گرسنه تر می شوم و...

از میان شلوغی پیاده روی خیابان کارگر شمالی می رسم به مغازه ی کلوچه فروشی. به دیس تازه از تنوردرآمده ی کلوچه های فومنی نگاه می کنم و یکی می خرم. فروشنده کلوچه ی فومن را می گذارد لای یک کاغذ کاهی کوچک و می دهدش به من. کلوچه را می گیرم و به پهنای دهانم به آن گاز می زنم. گرمایش تمام بدنم را گرم می کند و شیرینی اش را با تمام وجود می فهمم. حس می کنم لذیذترین مزه ای است که به عمرم چشیده ام. برای لحظه ای همه چیز را فراموش می کنم. خستگی ام، درماندگی ام، حقارتم، همه را فراموش می کنم. تند تند به کلوچه گاز می زنمو می بلعمش. و وقتی می رسم به میدان انقلاب آخرین لقمه ی کلوچه را فرو می دهم.

آن وقت هیاهوی میدان انقلاب من را می گیرد. آدم هایی که تند تند می روند و می آیند. کارت پخش کن هایی که تراکت ها را به سمت آدم های عبوری دراز می کنند. کتاب فروشی که کتاب های دسته دوم را مثل لباس روی میز ریخته. شهرستانی هایی که در گوش آدم زمزمه می کنند: پاسور...پاسور دارم...پاسور...

یادم می افتد چند قدم جلوتر یک آش فروشی هست. و بعد آنی یاد دانیال دلفام می افتم. آنی یاد کتاب "فرشته با بوی پرتقال" می افتم. کتابی که در نوجوانی خوانده بودم. یاد آن تکه هایی می افتم که دانیال دلفام رفته بود آش فروشی.

هیاهوی میدان انقلاب را می بینم و یاد هیاهوی صبح بازار شیراز در آن کتاب می افتم. آن جاهایی که دانیال این طور تعریف می کرد:

"بازار شلوغ تر از پیشش بود. بچه مدرسه یی ها هم حالا بودند. می  دویدند. از میان شتاب کاسب کارها و باربرها و کارمندها و مردم کوچه و بازار می دویدند. بازی هم درمی آوردند. لی لی می کردند. دنبال هم می گذاشتند. درس هاشان را از هم می پرسیدندئ. حرف های خاله زنکی می زدند. از این که فلانی چرا بیست گرفته. فلانی حتم بامبولی توی کارش بوده. تقلب کرده و یا با خانم معلمش سروسری داشته. ..رفتم ایستادم پیش درویش. حالا دورش شلوغ بود. بچه ها نشسته بودند دورش و چند تا آدم بی کار. مغازه دارها هم بودند. و درویش میدان گرفته بود: در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست.

...احساس زیادی بودن کردم.فکر کردم همه جا زیادی ام. حتا توی معرکه ی درویش. ازش دل کندم.

آش فروشی غلغله بود. از دیگ بزرگش بخار معطر می رقصید دور خودش، می پیچید می رفت توی دست و بال کسی که داشت آش می فروخت. چهره ی اخمویی داشت. کاسه ی مشتری ها می گذاشت روی ترازو، آش می کشید، برش می داشت می گذاشت کنار دستش، چند پر فلفل از کاسه ی چینی کوچکی برمی داشت، ضربدرش می کرد روی آش می گفت: نفر بعد.

رفتم تو گفتم: می شود یک تومان آش بدهید به من؟

آش فروش محو کتم شد گفت: مال آقات است یا آقابزرگت؟

-اگر نمی شود بگو نمی شود. چرا سوال های پرت می کنی از آدم؟

-چرا نشود. خوب هم می شود. اوقات تلخی ندارد که.

و با ملاقه اش آش ریخت توی کاسه یی کوچک. فلفل نزد. گفتم بزند. زیاد هم بزند. چشم تیزک رفت طرفم. غرغری هم کرد. اما فلفلش را هم زد.

-بچه ی کجایی؟ این طرف ها ندیده بودمت تا به حال.

-این هم یک تومانت.

-مهمان من باش.

-عزت زیاد.

از آقام یاد گرفته بودم.

-نگفتی؟

-بچه ی محله ی ابیوردی ام.

-این جا چه می کنی؟

-دنبال کسی می گردم.

-حالا کی هست این کسی که باید با یک دست پی اش بگردی؟

-شما مفتشی مگر؟

-سوال کردم فقطو عیب ست؟

-عیب که نه. ولی آشت را اگر بفروشی بهترست.

روی پیشانی اش عرق بخار نشسته بود. پیرزنی کاسه اش را گرفته بود جلوش می گفت آشش را بچرباند، مهمان خیلی زیادی همین الان برایش رسیده.

آش فروش گفت: چه گفتم مگر من؟ من فقط سوال کردم ازت.

کاسه را برداشتم رفتم نشستم پشت میزی که خیلی شلوغ بود. دو سه تا افغانی و بلوچ و عرب نشسته بودند دورش به زبان خودشان با هم اختلاط می کردند و آش شان را با نان لقمه می گرفتند. آشم را با قاشقم هم زدم. و فکر کردم اگر نان بود بهتر می بود.

آش فروش جار زد: چرا باید بچربانمش؟ به اندازه ی پولی که داده ای باید برایت آش بکشم نه به اندازه یی که تو می خواهی.

پیرزن جزع فزع می کرد. جز می زد که آش فروش باید بش رحم کند. باید ملاقه ی کوچک دیگری در کاسه ی بزرگ آشش بریزد.

آش فروش گفت: بعدی.

کسی نبود.

پیرزن بیشتر اصرار کرد.

آش فروش جار زد: بعدی.

تکه نانی از کنار دست مرد بلوچ برداشتم. دید. نانش را سراند طرفم. به زبان خودش گفت بردارم بخورم، تعارف نداشته باشم. دستم را برایش تکان داد. و سرم را هم. به نشانه ی تشکر. او فقط سرش را تکان داد. خنده هم کرد. نانش نان بازاری بود.مزه ی ملسی داشت. چسبید. آش زیاد داغ نبود...

سر چرخاندم. دنبال کسی گشتم. یادم آمد من کسی را این جا ندارم که بخواهم دنبالش بگردم. قاشقی نزدیک کردم به دهانم. بخار کم جانی جلو چشمم رقصید. بوی آش سبزی و فلفل آمد. دهانم باز تلخ شد. سر چرخاندم. چشم گرداندم. کسی نبود. کس آشنایی نبود. یعنی باید می بود؟..."[فرشته با بوی پرتقال-نوشته ی حسن بنی عامری-صفحات۱۰۴تا۱۰۹]

این صفحات یادم می آید. بعد همان طور که توی پیاده روی خیابان انقلاب راه می روم و هر ازچندگاهی تنه می خورم حس عجیبی فرا می گیردم.

یادم می آید که باید دنبال چیزی باشم. چیزی که تمام روز فراموشش کرده ام. چیزی که هر کاری در طول روز انجام داده ام باید برای او باشد. یادم می آید که ان چیز یادم رفته است. ویرم می گیرد همین حالا بروم پیدایش بکنم. چیزی که دقیقن نمی دانم چیست. فقط می دانم که باید دنبالش باشم... اما... اما به شدت احساس خستگی می کنم. کسی در من به من می گوید که بروم پیدایش کنم. همین طور توی خیابان ها راه بیفتم تا پیدایش بکنم. اما پاها و چشم هایم احساس خستگی می کنند...

خستگی در من غالب می شود. از عرض خیابان رد می شوم. می روم به سمت ایستگاه بی آرتی. اتوبوسی می آید. سوار می شوم و به سمت خانه می روم...

 

پس­نوشت: عنوان این پست را از عنوان یکی از کتاب­های فوق­العاده­ی هاینریش بل وام گرفته­ام. کتابی به نام" نان آن سال­ها". به حق که شاهکار است.

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1388ساعت 19:53  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

واقعن نمی­دانستم چه بگویم. من برای تسلا دادن و آرام کردن آدم مناسبی نیستم. این جور مواقع چاک دهنم بسته می­ماند. انگار بلد نیستم حرف بزنم. فقط سکوت کردم. هوای بیرون ابری بود و باران می­بارید. سالن دانشکده­ی فنی تاریک بود و دلگیر. و او می­خندید. و خنده­اش دم­به­دم کم­رنگ­تر می­شد. با خودم کلنجار می­رفتم که جمله­ای بگویم. از آن جمله­ها که آدم­های بزرگ به آدم­های بزرگ می­گویند. من آدم بزرگی نبودم. تنها جمله­ای که به ذهنم رسید این بود: من افتخار می­کنم که توی دانشکده و رشته­ای درس می­خوانم که تو هم خوانده­ای. و این احمقانه­ترین احمقانه­ترین احمقانه­ترین احمقانه­ترین جمله­ای بود که می­شد به او گفت. پس هیچی نگفتم. محمد چندجمله­ای گفت و بعد وقتی او حکایت تلخش را گفت دیگر چیزی برای گفتن نماند. خداحافظی کردیم و ریش صورتش، لبخند گشاده­اش و مظلومیت چشم­هایش برایم به یادماندنی شدند...

پنج سال حبس برایش بریده­اند. و این پنج سال پنج سال از اوج جوانی­اش است. ورودی هشتادوچهار مکانیک دانشگاه تهران است، با رتبه­ی 300 و طراح حرفه­ای سایت و پنج سال از سال هایی که بهش می­گویند عنفوان جوانی...

ترم پیش به خاطر انتخابات مرخصی تحصیلی گرفت. یک سره وقتش را صرف آرمان­هایش کرد. خودش توی جلسه­ی دادگاهش این طور گفت:"بعد از سخنان مقام معظم رهبری برای حضور گسترده در انتخابات آماده­ی انتخابات شدم که با رهبری ابوالفضل فاتح سوار بر قطاری شدم که نخست­وزیر جنگ تحمیلی را یاری کنم."

و بزرگ­ترین گناهش حتمن همین بوده.

او بی­حاشیه­ترین فرد دادگاه پنجم بود. برای جان­به­دربردن آبروی کسی را نریخت. به کسی فحش نداد. حتا از خودش آن چنان که باید دفاع نکرد...کیفرخواستش پر بود از اتهاماتی که معلوم نشد چه طور اثبات شدند:  اجتماع و تباني به قصد بر هم زدن امنيت كشور، فعاليت تبليغي عليه جمهوري اسلامي از طريق شركت در تجمعات غيرقانوني و ايجاد شبهه تقلب در نتيجه انتخابات و سلب اعتماد عمومي نسبت به مراجع رسمي كشور، اخلال در نظم عمومي از طريق بلوا و آشوب و ايجاد ترس در جامعه و تخريب اموال عمومي و دولتي.

خودش گفت: در تجمعات غیرقانونی به هیچ وجه حضور نداشتم.

و وکیلش چیزهای بیشتری گفت: يكي از جرايم موكلم تخريب و احتراق اموال عمومي و دولتي است در حالي كه وي در 28 خردادماه به علت فوت بستگانش به شهرستان محلات رفت و در سوم تيرماه از آنجا بازگشته و در روزهاي برگزاري تجمعات در تهران نبوده است. هيچ دليلي عليه‌اش نيست و هيچ عكس و فيلمي مبني بر حضور وي در پرونده موجود نيست. اتهامات قابل انتساب نيست .

جرم اخلال در نظم جامعه‌ي عمومي از طريق بلوا،آشوب و حركات غيرمتعارف و ايجاد ترس و وحشت در جامعه به دليل عدم حضور موكلم و تفهيم نشدن اتهام جرم متوجه وي نيست.

 

گفت: دليل قانوني براي شركت در تجمعات غيرقانوني موكلم وجود ندارد و تنها اتهام محرز شده موكلم در پرونده اين است كه طراح وب سايت بوده و دو سايت را طراحي كرده است. طراحي سايت را براي افراد زيادي انجام داده از جمله سايت يكي از نمايندگان مجلس را نيز طراحي كرده و از اين طريق امرار معاش مي‌كند كه اين نمي‌تواند عنوان اتهامي يا تكميل كننده‌ي اتهام باشد. وي مسوول فني در ستاد يكي از كانديداها بوده اما بعد از انتخابات موضوعاتي پيش آمد و از طريق ايشان خبر تجمع ميدان بهارستان و بيانيه‌ي انجمن اسلامي دانشگاه تهران داده شد كه موكلم مستقيما نقشي در انتشار آنها نداشت كه اين كار از نظرحقوقي مي‌تواند معاونت باشد. با توجه به اينكه موكلم نقشي در تحليل و ارائه‌ي خبر نداشت و به عنوان واسط عمل كرد تقاضاي برائت وي را دارم. بيانيه‌ي انجمن اسلامي كه روي سايت‌ها رفته نيز ربطي به موكلم ندارد. روي جرم فعاليت تبليغي عليه نظام لطفا تجديدنظر شود.

و...

اصلن قبول. عقل و منطق و شعور و انصاف را بی­خیال... ولی آخر چرا؟! پنج  سال... آخر چرا؟!!!

هنوز حکایت پنج سال از زبان خودش توی گوشم زنگ می­زند: منو بردن توی یه اتاق. قاضی صلواتی اومد روبه­روم نشست. بهم گفت: پسرم، بیا این حکم دادگاه ته. یه ورق بهم داد. خوندمش. با تعجب بهش نگاه کردم. پنج ساااال؟!!!

+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1388ساعت 18:50  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

سه­شنبه­ها برایم روز آخر هفته­اند. چهارشنبه و پنج­شنبه دانش­گا نمی­روم. سه­شنبه­ها برایم همان حسی را دارند که وقتی دبستان می­رفتم پنج­شنبه­ها داشتند. آخرین کلاس هفته­ام، عصر سه­شنبه­ها "تاریخ اسلام" است. همه­ی بچه­هایش ورودی جدیدند و سال بالایی­شان تقریبن فقط منم. با خرشانسی محض توانسته­ام برش دارم. ورودی­های جدید تفاوت چندانی با سال گذشته­ی ما ندارند. به همان اندازه احمق­اند و به همان اندازه سرخوش از ورود به دانش­گا. تاریخ اسلام که تمام می­شود احساسات متناقض زیادی به سراغم می­آیند.

مخصوصن وقتی از دانشکده می­آیم بیرون و وارد حیاط می­شوم. بی­نهایت احساس فراغت و آسودگی می­کنم. انگار که دیگر هیچ باری بر دوشم نیست. آن قدر احساس فراغت می­کنم که دل­تنگ می­شوم. بی­خود و بی­جهت دلم تنگ می­شود. برای همه چیز و همه کس. آن وقت همه­ی درخت­های دانش­گا برایم غم­انگیز می­شوند. چشم می­گردانم شاید مردی آشنا را ببینم که دیدنش باعث شادی­ام بشود. اما انگار سه­شنبه­ها عصر هیچ کدام از مردهای آشنا که دیدن­شان خوشحالم می­کند در دانش­گا نیستند. این طوری­ها احساس تنهایی می­کنم و درخت توت جلوی دانشکده که آسفالت زیرش پر از لک و پیس شیره­ی توت­ها است برایم غم­انگیزترین درخت دنیا می­شود.

پس سرم را می­اندازم پایین و می­روم.

سه­شنبه­ی گذشته علاوه بر این احساس­ها احساس سوسک بودن هم می­کردم. حس می­کردم هیچی نیستم و هیچی ندارم و هیچی بلد نیستم. احساس می­کردم خیلی کوچکم. خیلی خیلی خیلی کوچک.

از در غربی زدم بیرون و همان­طور که از پیاده­رو پایین می­رفتم حس می­کردم آدم­های دوروبرم خیلی بزرگند. درخت­های توی خیابان خیلی بزرگند و نرده­های سبز خیلی درازند و فقط منم که کوچکم و ناچیز و خرد. بعد حس کردم مثانه­ام پر شده. برگشتم. خواستم بروم به سمت فنی. اما حال نداشتم از پله­ها بالا بروم، از کریدور بگذرم، چند قدم توی راه­رو راه بروم تا... برسم به دستشویی. دیدم دستشویی حقوق نزدیک­تر است. رفتم آن جا. ساعد زنگ زد. قطع شد. حدس زدم من را دیده است خواسته است بگوید: داری می­ری حقوق چی کار؟ وایستا منم بیا.

توی دلم جوابش را دادم: دارم می­رم حقوق بشاشم.

و از این جواب خودم خوشم آمد. مخصوصن که جمله­ی دیگری هم می­توانستم بگویم که به قرینه­ی معنوی نگفته بودم. دیگر زنگ نزد. من هم زنگ نزدم...

از دستشویی که آمدم بیرون در آینه­ی بزرگ از دیدن تصویرپسر یک متروهفتادوپنج سانتی­ای که توی چهارچوب در دستشویی ایستاده بود جا خوردم. کمی بزرگ بود. سرم را پایین آوردم. سعی کردم نگاهش نکنم.

- این، منم؟

دست­هایم را که شستم صاف توی چشم­هایم نگاه کردم. از پشت عینک انگار دلهره داشتند.

- هان چیه؟

موهایم آشفته بود. کمی با دست صاف­شان کردم.

- سوسک.

بار دیگر به آرامی به خودم گفتم: سوسک؛ طوری که هر ناشنوایی هم می­توانست لب­خوانی کند...

حالا دلم می­خواست بنشینم روی کاسه­ی توالت فرنگی آن گوشه، در را باز بگذارم و به خودم توی آینه زل بزنم و هرچی دلم می­خواهد به خودم بگویم. اما در دستشویی باز شد و پسر طاسی آمد و رفت به سمت یکی از دستشویی­ها. بی­خیال شدم. کیفم را از توی سبد دستشویی برداشتم و زدم بیرون...باید راه می­رفتم...

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1388ساعت 13:23  توسط پیمان موضوع لحظه ها  | 


ورودی 81 دانشکده­ی فنی بود. مهندسی کامپیوتر. پسر پدری که یک حزب اللهی تمام عیار بود. محسن فرزند عبدالحسین. عبدالحسین روح الامینی دبیرکل حزب عدالت و توسعه، استاد دانشگاه علوم پزشکی دانشگاه تهران، مشاور وزیر بهداشت دولت نهم، رییس انستیتو پاستور و مشاور انتخاباتی محسن رضایی و قبلن هم عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران انقلاب.

18تیر گرفتندش و دو هفته بعد نعشش را تحویل دادند. یک کارخانه ی منظم و بادسیپلین آدم کشی...

او هم به جرگه ی شهدای 18تیر پیوست. خانه  شان همان دوروبر دانشگاه بود. خیابان 16آذر. خیابان نصرت. کوچه ی بهشت. ای کاش اسم خیابان 16آذر، 18 تیر بود. آن وقت آدرس خانه شان مسیری از زندگانی اش نیز می شد:18تیر،نصرت(پیروزی)، بهشت!

پدرش ماجرای شهادت محسنش را این طور تعریف کرده:

[[[من از روز دستگیری وی، به هر کجا که مراجعه کردم، پاسخی به من ندادند. نیروی انتظامی، سپاه، وزارت اطلاعات و قوه قضاییه هر کدام از خود سلب مسؤلیت می‌کردند. دو هفته را این گونه سپری کردم. به هر کجا سر می‌زدم، با دیوار بلندی از ناامیدی روبه‌رو می‌شدم.تا این‌که دلالی پیدا شد و گفت اگر چهار میلیون تومان به من بپردازید، ترتیب ملاقات شما را با فرزندتان می‌دهم. در روز مبعث در حسینیه امام خمینی و در دیدار مسؤولین کشور با رهبری، این موضوع را با وزیر اطلاعات که در ملاقات حضور داشت، مطرح کردم تا در مورد آن فرد دلال تحقیق کنند. شماره‌های خود را نیر به وزیر اطلاعات دادم تا اگر نیاز به اطلاعات بیشتری داشت، بتواند با من تماس بگیرد.از وزیر اطلاعات خبری نشد تا آن‌که دو روز بعد یعنی چهارشنبه بعد از ظهر، فردی به دفتر کار من زنگ زد و به من گفت شما که از مسؤولین هستید و دارای پاسپورت سبز نیز می‌باشید، چرا سراغ پسرتان را نمی‌گیرید. گفتم من دو هفته است که به دنبال اویم و هیچ کس از وی خبری نمی‌دهد.

او به من گفت به شما تسلیت عرض می‌کنم. من فکر کردم که می‌خواهد بلوف بزند و مرا بترساند. بعد دیدم که نشانی محلی را که باید به دنبال او بروم، می‌دهد. راه افتادم و به پزشکی قانونی رفتم.

مشخص شد که فرزندم را وقتی که گرفته‌اند، مورد ضرب و شتم شدید قرار داده و او را مجروح کرده‌اند. جنازه‌اش را که دیدم، متوجه شدم که دهانش را خرد کرده‌اند.

فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمی‌گفت. مطمئنم هر چه از او سؤال کرده‌اند، درست پاسخ داده است. آن‌ها احتمالاً نتوانسته‌اند صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت کتک زده و زیر شکنجه کشته‌اند.

با عنایت مسؤولین، پرونده پزشکی او را مطالعه کردم. محل فوت او را لاک گرفته بودند. مشخص شد که بعد از مجروح شدن، به او نرسیده‌اند تا خون او عفونی شده و دچار تب شدید بالای ۴۰ درجه گردیده و از شدت تب، دچار بیماری مننژیت شده است.

او را ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارشنبه به عنوان فرد مجهول‌الهویه به بیمارستان شهدای تجریش منتقل و صبح روز پنجشنبه جسد او را به سردخانه تحویل می‌دهند. آن‌ها پس از یک هفته ما را در جریان قتل فرزندم قرار دادند. برای تحویل جسد، از ما تعهد گرفتند که شکایتی از کسی نداریم.]]]

مرگش فجیع بوده. اما فجیع تر از مرگش مظلومیتش است. جنازه اش را تحویل خانواده اش داده بودند. اما اجازه ی تشییع جنازه نمی دادند. می گفتند چون خانه اش نزدیک دانشگاه تهران و محل برگزاری نماز جمعه است و ممکن است مردم به آن بپیوندند نباید جنازه اش تشییع شود.آخرش به هزار سلام و صلوات صبح علی الطلوع جنازه اش را از جلوی خانه یشان تشییع کردند. و دیروز هم قرار بوده ساعت 4تا6مسجد بلال مجلس ترحیم برایش بگیرند که آن هم از سوی خانواده اش احتمالن به دلایل امنیتی  لغو شد...احتمالن جمهوری اسلامی آن قدر ضعیف شده که از برگزاری یک مجلس ترحیم هم می ترسد!

مرگش فجیع بوده و دردناک. حتا دردناک تر از قتل نداآقاسلطان. چون که او به یک تیر و در چند لحظه به ملکوت اعلی پیوست ولی محسن...اما مظلومیت محسن در این است که شهادش همچون مرگ ندا در بوق و کرنا نشده. برایش هیاهویی همچون ندا به پا نکرده اند که نامش را جاودانه کنند. البته او اصلن نیازی به این هیاهوها مسلمن ندارد. فقط مظلومیت است...شاید چون عزت داشته. شاید به خاطر همان چیزهایی که پدرش در روز تشییع جنازه اش گفته: فرزندم محسن در راه اعتلای ارزشها و مهین اسلامی تلاش می کرد و صادقانه و بی ریا همواره جستجوگر حقیقت بود و از بازیهای سیاسی مرسوم و سواستفاده سیاسی کاران و فرصت طلبان بیزاری می جست و از بی صداقتی ها در داخل و خارج کشور و خصوصا رسانه های بیگانه شدیدا منزجربود... محسن عزیز من به هیچ گروه و دسته ای وابسته نبود و امیدوارم عروج غمبار و جانسوز او در جهت گشودن برخی گرههای سیاسی- اجتماعی کشور موثر باشد.

و شاید به خاطر همین مظلومیت است که بچه های دانشکده فنی تصمیم گرفته اند برایش مراسم یادبود بگیرند:

روز سه شنبه ساعت 5 تا 7 در آمفی تئاتر برق و کامپیوتر، مراسم یادبود شهید محسن روح الامینی

%%%

می گویند صبح جمعه 2مرداد پدر محسن در مراسم تشییع و خاکسپاری محسنش چفیه ی بسیجی بر گردن داشته. می گویند گفته: امروز این چفیه را بر گردن چه کسانی انداخته اند؟ کسانی که کار آن ها شده دستگیری و احیانن کشتن مردم. آیا ما از جمهوری اسلامی این وضع را می خواستیم؟

%%%

بسیج....بسیج....بسیج.....

 

 

پس نوشت: پیام های تسلیتی مانند @@@ و ××× واقعن برایم معنایی ندارند. آیا این ها می خواهند محسن روح الامینی را به نام خودشان مصادره کنند؟ بابا خودتان او را... بعد می آیید پیام تسلیت...می خواهید محسن روح الامینی را از مردم بگیرید و....


برچسب‌ها: محسن روح الامینی
+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1388ساعت 7:26  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

پسرک آفتاب ظهر تابستان خورده توی ملاجش و کمی تا قسمتی ابری اسکول می­زند. از کنار بلوار دانشکده­ی فنی رد می­شود و به چنارها نگاه می­کند که هیچ سایه­ای برای تقدیم کردن به او ندارند و آفتاب هم­چنان او را اسکول و اسکول­تر می­کند. زیر لب برای خودش می­خواند:

بیا با من بزن جام

بیا بخون تو چشمام

که با تو شاده شعرام

که بی تو خیلی تنهام

و هی تکرار می­کند و گه­گاه جام را لاس می­گوید و می­ریند توی وزن شعر. جلوی دانشکده­ی مکانیک که می­رسد سوزش پوست گردنش به حد نهایی می­رسد و او ناراحت می­شود که چرا هیچ کدام از ماشین­هایی که این­جایند آمریکایی نیستند. کلن هدفش از آمدن به دانشکده­ی مکانیک این بوده که یک ماشین آمریکایی ببیند و احساس قدرت و لارجی و این حرف­ها بهش دست بدهد. روی بردهای مکانیک خبری نیست. در سنگین دانشکده را با تمام هیکل نحیفش هل می­دهد تا باز شود. در باز می­شود. خنکای سایه­ی داخل به صورت و تنش می­خورد. بو می­کشد. بوی تند عرق می­زند زیر دماغش. بوی خودش است. بیشتر شبیه بوی شاش است تا بوی عرق. اولین [و تنها]کسانی که می­بیند چهارتا از دخترهای هم کلاسی­اش هستند که به ردیف نشسته­اند روی صندلی­ها زیر تابلوی عکس­های اساتید. و سه پسر هم روبه­روی­شان ایستاده­اند. یکی از پسرها را می­شناسد. تی­ای درس استاتیکش است. بگو بخند می­کنند و او با دیدن آن­ها جا می­خورد و تعجب می­کند. هم از دخترها تعجب می­کند که آن قدر علافند[علاف­تر از او] که پاشده اند امده اند دانشکده­ای که همه چیزش تعطیل است و هم از تی­ای درس استاتیکش. کمی احساس بیزاری می­کند و کلمه­ای که توی ذهنش شکل می­گیرد کلمه­ی لاس است. توی تخته وایت بورد ذهنش کسی می­نویسد:لاس. همان کسی که وقتی سهیل را بعد از دو سال توی خیابان حین سوار شدن به پرایدش دید و رفت طرفش و با او سلام و احوالپرسی کرد و لبخند و ردیف سفید دندان های سهیل را دید توی صفحه­ی ذهنش نوشته بود:ماتریال... آره. کلن احساس بیزاری می­کند  و سرش را می­اندازد پایین و از پله­های سیاه شروع می­کند به بالا رفتن.

پسرک در حین بالا رفتن از پله­ها نگاه دخترها را روی خودش حس می­کند و در همان حال بالا رفتن چون آن­ها را به تخمش هم حساب نکرده ذهنش منهدم می­شود. بله رسم روزگار چنین است. وقتی پسری دخترهای هم­کلاسی اش را محل سگ نگذارد و به ان­ها حتا یک سلام خشک و خالی و یک احوالپرسی و کمی خنده و شوخی و کمی سربه­سر گذاشتن و یک سری روابط دوستانه و محبت­آمیز تحویل ندهد امکان منهدم شدنش فراوان می­شود.

خلاصه پسرک در حین بالا رفتن از پله­های سیاه و مارپیچ دانشکده­ی مکانیک منهدم و به سه پاره تبدیل می­شود. عبارت سه پاره شدن پسرک عبارت غلطی است. بهتر است گفته شود که او به سه نسخه­ی یکسان تکثیر می شود... پسرک همان طور که دارد از پله ها بالا می­رود به تی ای خرخوانش فکر می­کند. به این فکر می­کند که تی­ای محترم وقتی هم سن و سال و هم قدوقامت او بوده احتمالن همچون او یک آنتی­کی ال بوده و نه همچون او جز به درس به چیزی نمی­اندیشیده. شبان روز درس می­خوانده و زحمت می­کشیده و حالا پس از سال­ها درس خواندن روزهای عسرت فرارسیده و حالا افتاده به دنبال همان چیزهایی که زمانی هم سن و سال­های درس نخوان او به دنبال آن چیزها افتاده بودند:دختر و عیش و خوشی ولاس. لاس لاس لالاس لاس. پسرک یک دور پوچ در ذهنش ترسیم می­کند و همین پسرک در حالی که از پله ها بالا می­رود و یک پاره­اش به تی ای فکر می­کند پاره­ی دیگرش همزمان او را به چند روز بعد می­برد. یادش می­افتد به آینده. زمانی که شروع می­کند به خواندن یکی از داستان­های قدیمی­اش. داستانی که در نوجوانی نوشته بوده. و حین خواندن داستان تعجبی عظیم فرا می­گیردش. داستانش داستانی عاشقانه بوده و هرچه که او به جلوتر می­رود تعجبش بیشتر می­شود که من این داستان را نوشته­ام؟!!!!!!! یک داستان عاشقانه؟!!!!!بعد به این فکر می­کند که چه قدر آدم رادیکالی شده. آن قدر رادیکال که خنده و شوخی دوستانه را هم برنمی­تابد. اویی که روزگاری عاشقانه می­نوشته حالا فقط بیزاری می­کند. در همان آینده کمی از رادیکال بودنش بدش می­آید ولی دیگر نمی­تواند کاری کند. کسی توی ذهنش می­نویسد: برگشت نیست.

و در همان حال که پسرک مشغول بالارفتن از پله­هاست و سنگینی نگاه دخترها را حس می­کند و سرش پایین است می­بیند که پله­های سیاه زیرپایش تغییرجنسیت  می­دهند تبدیل می­شوند به پله­هایی موزاییکی با حاشیه­های طلایی. پله ها دیگر مارپیچی نیستند. بله. او در حال بالارفتن از پله­های دانشکده­ی ادبیات است.یک بعدازظهر بهاری. در پاگرد پله ها می­ایستد و از پنجره به بیرون نگاه می­کند. به فضای پشت دانشکده­ی معماری نگاه می­کند. سه دختر و چهار پسر آن جا هستند و دوکارگر زیر دست و پای آن­ها مشغول ساختن  دیواری آجری هستند. پسرک می­ایستد دستور دادن دخترها به کارگرها را نگاه می­کند.خانم مهندس­ها. کارگرها دیوار را بالا برده­اند و آن را شبیه به یک محراب ساخته­اند. یکی از پسرها دوربین عکاسی تلسکوپ مانندی دارد و فرت و فرت از پسرها و دخترها عکس کلوزآپ می­گیرد. بعد هرشش دختر و پسر کنارهم می­ایستند. پسرک عکاس چیزی بهشان می­گوید و آن­ها جاهای­شان را تغییر می­دهند و یک در میان[دختر و پسر] می­ایستند و بعد دست­های شان را می­اندازند روی شانه­های هم. دختر وسطی قدکوتاه است و دو پسر کناری­اش قدبلند و تقلای دختر برای انداختن دست­هایش روی شانه­های آن دو مضحک است. پسرک نگاه می­کند. موبالش را درمی­آورد که او هم عکس بگیرد. زوم می­کند. زوم می­کند. آن­ها اصلن متوجه پسرک نیستند. زوم می­کند ولی عکس نمی­گیرد...

%%%%

پسرک به طبقه­ی دوم که می­رسد از حالت انهدام بیرون می­آید و به سمت طبقه­ی سوم می­رود. در راه­روهای اساتید شروع به پیاده­روی می­کند و از خنکای راه­روها محظوظ می­گردد. به جلوی اتاق دکتر تابنده می­رسد. روبه­روی برد کنار اتاق دکتر تابنده میخکوب می­شود. عنوان نوشته­ای توجهش را جلب می­کند:خیلی خسته­ام، خیلی. پسرک واژه ی "خسته" را خیلی دوست دارد. می­ایستد همان جا و تا ته نوشته را می­خواند:

خیلی خسته­ام خیلی!

الان حدود یک سال است که خیلی خسته­ام و این هفته آخر هم که دیگه دارم از پا می­افتم.چرا؟ همیشه فکر می­کردم کمی تنبلم. اما حالا دقیقن حساب کرده­ام و متوجه شده­ام که خیلی کار می­کنم. ببینید ما توی ایران 72میلیون جمعیت داریم که 13میلیون اون ها بازنشسته هستند. پس می­مونه 59میلیون نفر. از این تعداد 24میلیون دانش آموز و دانشجو هستند. پس برای انجام کارها فقط 35میلیون نفر باقی می­مونند. توی کشور 10میلیون نفر هم توی ادارات دولتی شاغل هستند که خب عملن کاری انجام نمی­دن. پس برای پیش بردن کارها تنها 25میلیون نفر باقی می­مونند. از این 25 میلیون نفر  هم تقریبن 4میلیون نفر آخوند و ملا و سانسورچی اینترنت و نماینده مجلس هستند. پس فقط 21 میلیون نفر باقی می­مونند و اگر بدونیم که تقریبن 17میلیون آدم جویای کار داریم معنیش این خواهد بود که کل کارهای مملکت رو 4میلیون نفر انجام می دن. اما حدود 2میلیون نفر هم نیروهای مسلح داریم و این یعنی فقط 2میلیون نفر نیروی کار باقی می­مونن. از بین این دو میلیون نفر 646900عضو پلیس و و وزارت اطلاعات و نیروهای سپاه هستند پس کلن می­مونیم 1353800. حالا این وسط 649876نفر بیمار داریم که قدرت کار ندارند و بار کارهای کشور افتاده روی دوش 806200نفر از جمعیت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806186نفر هم ممنوع القلم ممنوع التصویر ممنوع الصدا و دیگر انواع زندانی داریم پس کل کارهای کشور افتاده روی دوش 14نفر! از این چهارده نفر 12تاشون عضو شورای نگهبان هستند و پس متوجه می­شیم که کل کارهای کشور افتاده روی دوش دو نفر: من و تو! و تو هم که داری ای میل چک می­کنی...

پسرک خوشش می­آید و قلقلکش می­شود. از خودش می­پرسد یعنی این نوشته را دکتر تابنده این جا گذاشته یا کس دیگری؟اگر دکتر تابنده گذاشته باشد که خیلی استاد باحالی است...البته نویسنده هم که خودش مشغول ای میل نوشتن بوده. پس چرا خسته بوده؟کار نمی کرده که.....پسرک به پیاده­روی اش در راهروهای خنک ادامه می­دهد و بعد دوباره از پله­ها می­آید پایین. این بار بی­انهدام. در سنگین را با تمام هیکل نحیفش باز می­کند و می­رود به سمت گرمای اسکول­کننده.

به حوض که می­رسد زیر لب می­خواند:

بیا با من بزن جام

بیا بخون تو چشمام

که با تو شاده شعرام

که بی تو خیلی تنهام

%%%%

پسرک پوزخند می­زند که او را با پسرک دیگری اشتباه خواهند گرفت!

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1388ساعت 22:39  توسط پیمان موضوع لحظه ها  | 

سوال­های زبان را که تمام کردم کارم شد زیرزیرکی نگاه کردن شان. بچه­ها را هم نگاه کردم. یکی یکی پر کردن مربع ها را تمام می­کردند و سرهاشان بالا می­آمد و آن­ها هم کارشان همین می­شد. حالا بعضی­ها زیرزیرکی و یک نگاه به آن ها یک نگاه به برگه و بعضی­ها صاف و سیخکی. 25تا سوال معارف را سه دقیقه­ای جواب داده بودم و سرخوش بودم. جفت شان مراقب کلاس ما نبودند. یکی شان مراقب کلاس بغلی بود که آمده بود پیش مراقب کلاس ما و در گوشی به هم چیزهایی می­گفتند و هرهرکرکر راه می­انداختند. وسط جواب دادن به سوال ها تک خنده­هاشان خیلی مزاحم بود. مخصوصن سر یکی از سوال های عربی که به خاطر تک خنده­ی یکی شان (گمانم همان مراقب کلاس ما) خوارومادرشان را توی دلم نمودم. مراقب کلاس ما چیز دیگری بود. فکر کنم به خاطر همین بود که هیچ کدام مان بهش اعتراض نکردیم. اولین چیزی که ازش دیدم پاهای سفید بی جوراب و کفش های  قرمز ورنی اش بود که هر کدام شان یک پاپیون قرمز هم داشتند. این ها را وقتی دیدم که اول جلسه پاسخ برگ هایمان را بین مان توزیع کرد و من سرم پایین بود و همچین مشغول آیه الکرسی خواندن که دیدم آن پاها آمدند و پشت بندش دستی بلوری پاسخ برگ را جلویم گرفت... دیگر همه مان سوال های عمومی را تمام کرده بودیم. اما هنوز یک ربع دیگر وقت داشتیم  و این یک ربع چه سرگرمی ای بهتر از دید زدن مراقب دوست داشتنی مان ... مقنعه ی کوتاه سرش کرده بود و فکل طلایی اش را از زیر آن داده بود بیرون و پوستش از همان انتهای کلاس هم شفافیت و لطافت عجیبی داشت. مانتوش کوتاه بود. یعنی یک بلوز سیاه تنگ بود به علاوه ی یک مینی ژوپ و شلوار لی آبی پوشیده بود که انحنای ران ها و ماهیچه ی خوش تراش پاهایش را به زیباترین نحو نشان می داد...کم کم بچه ها به صرافت افتادند که این شاهکار خداوندی را از نزدیک تر ببینند. یکی یکی دست هاشان بالا رفت و آن پری هم به طرف شان روان می­شد تا ببیند چه مرگ شان است و ما توی دل مان دعا به جان جاسبی و هاشمی رسمن جانی می کردیم که مراقب های کنکورشان را از بین چاک پاره های دانشگاه شان انتخاب می کنند و...سوال های اختصاصی که بین بچه ها پخش شد سردربرگه فرو بردن و تمرکز کردن سخت شده بود!!!...

%%%

وقت آزمون که تمام شد همه مان انگار که شاش داشته باشیم بلند شدیم برگه ها و پاسخبرگ را بدهیم به مراقب خوشگل مان و گورمان را گم کنیم. اصلن صدای نازکش را نشنیدیم که گفته بود بنشینیم سر جای خودمان خودش می آید جمع می کند. به خاطر همین بهش برخورده بود و سگرمه هاش رفته بود تو هم. ناراحت شده بو دکه به حرفش گوش نداده ایم. هم چین اخم کرده بود که بیا و ببین. ما ولی به تخم مان هم نبود. حتی چند نفری برگه ها و پاسخبرگ هایمان را طرفش دراز می کردیم تا بگیرد و ما برویم دنبال کاروزندگی خودمان...تصویر اخمالوی آن مراقب وقت گرفتن پاسخبرگ ها هنوز هم یگانه تصویر من از دانشگاه آزاد و کنکورش است!


برچسب‌ها: دانشگاه آزاد اسلامی
+ نوشته شده در  دهم تیر 1388ساعت 22:15  توسط پیمان موضوع روزگار معمولی  | 

از تونل سربازها رد می­شوم. زیگزاگ ایستاده­اند. تجهیزات­شان کامل است. ساق­بند و زانوبند و جلیقه­های ضدگلوله به تن دارند و یک­درمیان اسلحه به دست­اند. بعضی­هاشان فقط باطوم به دست­اند و بعضی دیگر اسلحه به دست. کلاه هم سرشان است. بعضی­ها شیشه­ی کلاه را پایین داده­اند و بعضی دیگر نه. سنگینی نگاه­هاشان را روی خودم حس می­کنم. من یک دانشجوام. پیاده­رو لحظه­به­لحظه خلوت­تر می­شود. صدای موتورها که از خط ویژه می­آیند کلافه­ام می­کند. موتورها قرمز رنگ­اند. ترک­شان لباس شخصی­ها نشسته­اند، لباس شخصی­های باطوم به دست. گاز می­دهند. غرش می­کنند و در خیابان انقلاب جولان می­دهند. ون­های سفیدرنگ که پر از سربازند هم می­آیند… دلم می­خواهد به چهره­ی تک­تک سربازهای توی پیاده­رو خیره­خیره نگاه کنم و تمام نفرتم را با همین نگاه حواله­شان کنم. نمی­توانم. کمی می­ترسم. عقب جلو چپ و راستم سرباز است. قلبم می­لرزد که اگر یکی از آن نگاه­های پرنفرتم را به یکی­شان بکنم  او گیر بدهد که چرا این طوری نگاه می­کنی و… سربازها نیم­متر به نیم­متر ایستاده­اند. دور تمام دانشگاه ایستاده­اند. توی پیاده­روی در طول خیابان انقلاب هم. . برای چه ایستاده­اند؟ برای چه این طور باطوم و اسلحه به دست با تجهیزات کامل عینهو شوالیه­ها ایستاده­اند؟ برای این­که کسی توی انقلاب جمع نشود؟ برای این­که راه­پیمایی انجام نشود؟ برای این که تجمعی صورت نگیرد؟ برای چه جمع می­شدند؟ راه­پیمایی­های میلیونی برای چه؟ راه­پیمایی­های آزادی انقلاب، هفت تیر و توپخانه. این­ها برای چه بودند؟ خودش سوال بزرگی است.

قانون اساسی کتاب همراهم شده. هرجا می­روم با خودم می­برمش. دو روز پیش که یکی از دوستان قدیمی­ام را دیده بودم، شروع کرده بود  به حمله کردن به میرحسین که این آقا خودش یک قانون­شکن بزرگ است این آقا بدون مجوز راه­پیمایی برگزار می­کند این آقا اصلن قانون نمی­فهمد و.. و من قانون اساسی را در آورده بودم صفحه ی 57 راباز کرده بودم برایش محکم و بلند و قاطع خوانده بودم:

اصل بیست­وهفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران

تشکیل اجتماعات و راه­پیمایی­ها بدون حمل سلاح به شرط آن­که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.

و…

نگاه می­کنم به هیکل گنده­ی یکی از سربازها که تکیه داده به نرده­ی سبز دانشگاه. ته ریش دارد و قدش خیلی از من بلندتر است. نگاه­هامان با هم تلاقی پیدا می­کند. همان جور نگاهش می­کنم. چشم­هاش خون افتاده­اند. با اخم نگاهم می­کند و آخرسر این من هستم که نگاهم را می­دوزم به کف پیاده­رو. شاید هنوز هم دارد با نگاهش می­خوردم…

راه­پیمایی­های میلیونی…درگیری­های شدید…بگیر و ببندها…فریادها. ناله­ها. فغان­ها.

اعتراض به نتایج انتخابات؟

اعتراض به تقلب در انتخابات؟

اعتراض به روش جدیدی از زندگی سیاسی که دارد بر کشور تحمیل می­شود؟

واکنشی به دو واژه­ی خس و خاشاک؟

آنارشیسم؟

توطئه­ی دشمنان؟

یا این که ما هستیم و ما هم می­توانیم؟

کدام یک؟

همه­ی این چیزها مربوط به یک نسل است. نسلی که معروف است به سیب­زمینی­بودن، بی­آرمان بودن، بی­هدف بودن، احمق بودن و بی­خیال بودن. نسلی که انقلاب نمی­فهمد جن’ نمی­فهمد هیچ چیز نمی­فهمد. نسلی که سالیان دراز شاید همه­ی عمرش از نسل­های قبل و بزرگترهاش سرکوفت نفهم­بودنش را خورده. نسلی که فیلم "نفس عمیق" پرویز شهبازی توصیفگرش بوده. نسلی که همیشه سرکوفت شنیده که سوسول است و بی­عرضه… و حالا این همان نسلی است که باید برای کنترل­کردنش تونل سرباز ایجاد کرد، نه؟!!به تیپ و ظاهر این نسل همچین راه­پیمایی­هایی نمی­خورد، نه؟ به تیپ و ظاهر این نسل نمی­خورد که فریاد بزند where is my vote?،نه؟ به تیپ و ظاهر و شنگول و منگول بودن­شان نمی­خورد که اعتراض کنند، نه؟

شاید آنارشیسم است. همه­ی این­ها آنارشیست بازی است. شاید پرچم سرخ آنارشیسم رنگ عوض کرده شده سبز، نه؟

نه. توطئه­ی دشمنان است. این نسل همچنان ببوگلابی است و آن راه­پیمایی­های میلیونی کار دشمنان است و بس...

به سربازهای تادندان­مسلح جلوی پنجاه­تومانی نگاه می­کنم. یاد سه سال پیش فرانسه می­افتم. زمان ریاست­جمهوری ژاک شیراک. اعتصابات گسترده­ی ملت فرانسه و بعد درگیری­های شدیدی که رهبران این درگیری­ها دانشجویان و دانش­آموزان فرانسوی بودند. اعتراض­ها نسبت به تغییر قانون کار در فرانسه بود. ژاک و وزرایش قانون جدید کار را برای اجرا ابلاغ کرده بودند. این قانون یک بخش داشت مربوط به افراد زیر 26سال که هنگام گذراندن دوره ی 2ساله­ی آزمایشی کارفرما حق داشت که بدون دادن مهلت یا توضیح قرارداد را فسخ و کارکن را اخراج کند. و همین سرآغاز ماجراها بود. از اعتصاب شروع کردند. دانشجوهای 13تا دانشگاه فرانسه اعتصاب راه انداختند و بعد کارگرها و کارمندها و... دانشجوها ریختند توی خیابان ها. شعار و فحش و فضیحت. دانش­آموزها و نوجوان­های فرانسوی هم آمدند... خراب­کاری...چیزهایی تو مایه­های بی­آرتی آتش زدن و بدتر و...سه ماه طول کشیده بود. سه ماه درگیری و بحران تو فرانسه موج می­زد. سه ماه درگیری و اعتصاب بود. عکس­های آن موقع پاریس شبیه تصاویر این روزهای تهران بود. مخصوصن پلیس­های ضدشورشش. آن­ها هم لباس­هایشان مثل همین پلیس­ها تیره رنگ بود. با این فرق که همه­شان سپر داشتند و این جا تو این تونل سربازی کسی سپر ندارد و آماده­ی دفاع کردن نیست. فقط آماده­ی حمله کردن است. سه ماه درگیری بود و تو این سه ماه کسی کشته نشد... من آن موقع­ها به فرانسوی­ها حسودیم شده بود. به دانشجوها و مخصوصن دانش­آموزهاش حسودیم شده بود. به خودم گفته بودم آن­ها چه­قدر فعال هستند و چه­قدر همه­چیز برای­شان مهم است و یک سری از خزعبلاتی که بزرگترها در مورد نسل ما می­گفتند برای خودم تکرار کرده بودم که نسل من فلان است و بهمان است و.... اما این روزها ...همه­ی آن بزرگ­تر ها کپ کرده­اند... دیگر نسل ما آن چیزهایی که قبلن بود نیست و اصلن نسل ما نخاله است و شورشی و خطرناک. تنها چیزی که برای­شان مهم شده این است که نسل ما نباید کاری کند باید سرکوب شود بهتر است همان چیزهایی که فکر می­کردند باشد و... یک لحظه تصور می­کنم که درگیری­های سه سال پیش فرانسه در اعتراض به قانون کار تو ایران اتفاق می­افتاد. از حمام خونی که همان روز اول راه می­افتاد مخم سوت می­کشد...

یک گروه از لباس شخصی­ها به صف نبش 16آذر ایستاده اند...حالم را به هم می­زنند. بار دیگر یکشنبه 24خرداد توی ذهنم می­آید. همین لباس­شخصی­ها بودند. آره. همین­ها بودند که حالا سرومروگنده این­جا هستند. سگ های سیاه ناپلئون... یاد "مزرعه­ی حیوانات" می­افتم و سگ­هایی که ناپلئون از بچگی تربیت­شان کرده بود و وقتی بزرگ شدند توی یک فرصت به سمت رقیب ناپلئون حمله­ور شدند...توی ذهنم حمله­ی لباس­شخصی ها در عصر 24خرداد و بامداد25خرداد زنده می­شود و بعد  صحنه­ای که سگ­های ناپلئون به سمت اسنوبال حمله­ور شده بودند. از یک جنس هستند...این صحنه­ها از یک جنس هستند...

%%%

از تونل سربازها رد می­شوم و فکر می­کنم و  رد می­شوم...

 

+ نوشته شده در  ششم تیر 1388ساعت 23:42  توسط پیمان موضوع اجتماع  | 

"اعتراضات نمایندگان حامی دولت به گزارش ابوترابی فرد، بیش از آنکه متوجه نحوه این گزارش از دیدار با میرحسین موسوی باشد، متوجه شخص رئیس مجلس بوده است. چون آنها اساسا مخالف ورود مجلس به این مساله بوده اند و بررسی حوادث کوی دانشگاه را بهانه ای برای اعلام حمایت از موسوی می دانند."

این دردناک ترین بخش گزارشی است که در ادامه می آید. خدای من. هنوز هم نمی دانم در برابر همچین طرز تفکری چه بگویم. خدایا این ها نمایندگان مردمی هستند که من در میان شان زندگی می کنم؟ آخر بر اساس چه منطقی همچین ظلمی را روا می دارند؟ ...

یعنی باز هم سرپوش گذاشتن و فراموشی؟!!...

%%%

 

حسن ابوترابی فرد رئیس هیات ویژه بررسی اغتشاشات اخیر پس از ارائه گزارشی از بررسی های این هیات در کوی دانشگاه وارد فاز دوم گزارش خود درباره دیدار با میرحسین موسوی در جلسه غیرعلنی و غیررسمی امروز[چهارشنبه] مجلس شده بود که نا گهان اعتراض مهدی کوچک زاده او را از ادامه قرائت این گزارش باز داشت.

هیات ویژه مجلس برای بررسی اغتشاشات، بنا به دستور علی لاریجانی باید با نامزدهای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری دیدار کرده و خواستار حرکت آنها در مسیر قانون و جدایی از خط اغتشاش طلبان بشود. ابوترابی فرد هم در گزارشش از همراهی موسوی با این هیات و پذیرش نظرات آن سخن گفته و اینکه خط موسوی و حامیانش از خط اغتشاش گران جداست. اما به گفته یکی از نمایندگان مجلس، کوچک زاده گزارش ابوترابی فرد را «دروغ» می خواند و با حمله به جایگاه ناطقان، میکروفون تریبون را از او گرفته و می گوید: چرا همه چیز را نمی گویید؟ چرا نمی گویید که موسوی در این دیدار چه چیزهای تندی گفته است؟

کوچک زاده سخنان ابوترابی فرد را مظلوم نمایی به نفع کاندیدایی می خواند که قانون شکنی کرده است. در حالی که رئیس مجلس این نماینده اصولگرا را به آرامش دعوت کرده و از او می خواهد که به صندلی خود باز گردد، دیگر نمایندگان حامی دولت با محوریت حمید رسایی و روح الله حسینیان نیز با داد و فریاد نظم جلسه را به هم می زنند. آنها معتقد بودند که گزارش ابوترابی فرد با گزارش علیرضا زاکانی و الیاس نادران به عنوان دو نفر دیگر از اعضای هیات ویژه مجلس، برای بررسی این اغتشاشات، متفاوت است و باید ان گزارشها قرائت شود. اگرچه لاریجانی به آنها وعده می دهد که دیگر اعضای این هیات نیز به نوبت می توانند گزارشات خود را ارائه دهند اما کاتوزیان به «خبر» گفت که گزارش ابوترابی فرد مورد تایید دیگر اعضای این هیات ویژه بوده و به امضای تمامی آنها نیز رسیده بوده است.

یک نماینده اصولگرای عضو کمیسیون فرهنگی مجلس نیز که نمی خواست نامش فاش شود، معتقد بود که اعتراضات نمایندگان حامی دولت به گزارش ابوترابی فرد، بیش از آنکه متوجه نحوه این گزارش از دیدار با میرحسین موسوی باشد، متوجه شخص رئیس مجلس بوده است. چون آنها اساسا مخالف ورود مجلس به این مساله بوده اند و بررسی حوادث کوی دانشگاه را بهانه ای برای اعلام حمایت از موسوی می دانند. درخواست های رئیس مجلس و دیگر اعضای هیات رئیسه برای حفظ ارامش در مجلس بی فایده بود. تا جایی که دیگر نمایندگان نیز وارد عرصه می شوند و سعی می کنند تا همکاران خود را آرام کنند. در همین حین وقتی امیر طاهرخانی نماینده تاکستان و عضو فراکسیون اقلیت، محمد جانی عباسپور نماینده قزوین و عضو فراکسیون اکثریت را به آرامش فرا می خواند، عباسپور وی را مضروب می کند. به گفته نمایندگان متعددی که از این جلسه خارج شده بودند، بی نظمی در جلسه غیر علنی صبح چهارشنبه مجلس تا انجا ادامه یافت که لاریجانی ناگزیر از نواختن زنگ جلسه می شود و با آغاز جلسه علنی، همگان را به حفظ نظم و آرامش در مقابل دید عمومی فرا می خواند.

در این اثنی طاهرخانی به جایگاه هیات رئیسه می رود و به آنها شکایت می برد. گویا به او گفته می شود که موضوع درگیری وی با جانی عباسپور را پس از پایان جلسه بررسی می کنند. اما او که از این پاسخ قانع نمی شود، پس از ترک جایگاه هیات رئیسه، سیلی ای به صورت طاهرخانی نواخت. این اقدام وی تعجب همگان را برانگیخت و سبب شد تا محمدرضا باهنر و قدرت الله علیخانی که در فاصله نزدیکی با محل دعوای آنها قرار داشتند، این دو نماینده را از یک دیگر جدا کرده و هر یک را به صندلی خود بازگرداندند.

عباسپور ساعتی بعد از صحن علنی خارج شد و در جمع خبرنگاران پارلمانی در پاسخ به اینکه چرا با طاهرخانی دعوا کردید؟، گفت: ما معتقدیم که هم با قانون‌شکنان باید برخورد شود و هم با آشوب‌گران خیابانی، اما گزارش تهیه شده از سوی هیات بررسی‌کننده اغتشاشات اخیر را بی‌طرفانه نمی‌دانیم. وی مدیریت جلسه غیرعلنی و غیررسمی صحیح امروز را ضعیف ارزیابی کرد و گفت: در این جلسه که گزارش هیات بررسی‌کننده اغتشاشات اخیر قرائت شد، برخی حرکت‌هایی صورت گرفت که مدیریت جلسه نسبت به آن بی‌توجه بود.

اوج اعتراضات به گزارش ابوترابی فرد آنجا نمایان شد که از ادامه قرائت این گزارش از سوی وی ممانعت شد و در ادامه جلسه غیرعلنی دیروز در نوبت ظهر، این الیاس نادران و علیرضا زاکانی بودند که در جایگاه قرار گرفتند و به قرائت ادامه گزارش پرداختند. گزارشی که از سوی زاکانی قرائت شد، از سوی جمشید انصاری به تحلیل وی از واقعه 18 تیر تشبیه شد و گفت: ایشان گویی از دزدی خودرویی سخن می گفتند که نشانی همه چیز در آن بود، جز خود دزد!  

گزارش از دیدار با کروبی مغفول ماند
اغتشاش در جو جلسه غیرعلنی صبح چهارشنبه بر سر گزارش دیدار اعضای هیات بررسی حوادث اخیر مانع از آن شد که بخش دیگر این گزارش که مربوط به دیدار با مهدی کروبی بوده است، قرائت شود. حمیدرضا کاتوزیان عضو این هیات در گفت و گو با «خبر» اظهار داشت: کروبی نیز همچون موسوی از موضع هیات ویژه مجلس استقبال کرده و بر لزوم تفکیک میان حامیان کاندیداهای معترض با اغتشاش گران و شناسایی و برخورد با عوامل اصلی این اغتشاش ها فارغ از اینکه به چه گروه یا مرجعی وابسته هستند، سخن می گوید.

شناسایی عوامل مهاجم به کوی دانشگاه
در گزارش ابوترابی فرد از بررسی حادثه کوی دانشگاه از هیچ فرد یا گروهی به عنوان عوامل حمله به کوی دانشگاه نام برده نمی شود. اما یکی از نمایندگان به «خبر» گفت: در این گزارش آمده بود که عده ای جوان مسلح بدون کسب اجازه از مراجع نظامی اقدام به این حمله کرده اند. اما کاتوزیان گفت که ارائه کنندگان این گزارش اصلا چنین منظوری نداشته اند و شان بسیج را بالاتر از ورود به اغتشاشاتی از این دست می دانند. چرا که چهره هایی مثل خود مهندس موسوی نیز بسیجی هستند و نمی توان این مسائل را به بسیج نسبت داد.

جمشید انصاری دبیر کمیته سیاسی فراکسیون خط امام (ره) با اعتقاد بر اینکه عوامل حمله کننده به کوی دانشگاه و برخی مناطق مسکونی، لباس شخصی هایی بوده اند که از برخی نهادهای رسمی دستور می گیرند، ادامه داد: برخی به دنبال امنیتی کردن فضای سیاسی کشور هستند که در قبال ان بتوانند برخی تخلفات خود را بپوشانند.

ابوترابی فرد نیز در نمابری که به خبرگزاری ها ارسال کرده بود، آورده است: اعضای کمیته ضمن قدردانی از تلاش‌های نیروی انتظامی بر این مساله تاکید کردند که چه افرادی، چگونه و بدون توجه به معیارهای قانونی وارد کوی دانشگاه تهران شدند و به دانشجویان و اموال آنان و اموال دولتی خسارت وارد کردند. به نظر کمیته آنچه باید مورد توجه قرار گیرد این است که چرا افرادی با لباس شخصی و بدون داشتن ماموریت از طرف نهادهای مسوول داخل نظام وارد کوی شدند. از نظر کمیته این افراد کاملا مشکوک هستند و باید هرچه سریعتر هویت آنان توسط دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی کشف و فاش شود.

اعتراض اقلیت به لاریجانی
اعضای فراکسیون خط امام (ره) در واکنش به عدم حضور حتی یک نماینده اقلیت در هیات بررسی کننده اغتشاشات اخیر، به رئیس مجلس گلایه کرده اند. محمدرضا تابش دبیرکل فراکسیون خط امام (ره) با اعلام این خبر افزود: ‌گویا آقای لاریجانی قبول دارند که از نمایندگان اقلیت نیز کسی در هیات بررسی‌کننده حضور داشته باشد اما ترتیب اثر ندادند. نماینده اردکان با اعتقاد بر اینکه ترتیب اثر ندادن رئیس مجلس به این اعتراض به دلیل برخی فشارهای وارده به وی بوده است، ادامه داد:‌گویا ایشان تحت فشار هستند و معذوریت دارند اما در میان اعضای فراکسیون خط امام (ره) نمایندگان مجرب و با سابقه‌ای حضور دارند که با توجه به سوابق حضورشان در استانداری‌ها می‌توانند نقش موثری در ترکیب هیات بررسی‌کننده داشته باشند.

ورود وزارت اطلاعات، کشور و قوه قضاییه
در پایان گزارش هیات بررسی کننده اغتشاشات اخیر که از سوی نادران و زاکانی قرائت شد، از وزارت خانه های اطلاعات، کشور، نیروی انتظامی و قوه قضاییه خواسته شده است تا با عوامل این درگیری ها برخورد قانونی کنند.

ابوترابی در این باره گفت: کمیته حقیقت یاب مقرر نمود که ضمن برخورد با آمرین و عاملین کوی دانشگاه و ضمن جبران خسارت‌های مادی و معنوی هرچه سریعتر از دانشجویان دلجویی شود، کمیته همچنین مصر است به منظور عدم تکرار این حوادث تلخ تا روشن شدن کامل حقایق به منظور ریشه‌یابی پیگیری کامل نماید.

حسن کامران عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی با بیان اینکه قرار بر این شده است تا هیات بررسی‌کننده این مساله همچنان به تحقیقات خود ادامه دهد، تاکید کرد: که دستگاه‌های ذیربط از جمله وزارت اطلاعات باید با سرخط‌های اغتشاشات اخیر برخورد کرده و عوامل آن را دستگیر کند. به گفته وی در در جلسه عصر سه شنبه کمیسیون امنیت ملی نیز گزارشی از سوی مسئولان وزارت اطلاعات در خصوص اغتشاشات اخیر خیابانی ارائه شده و در نهایت از شناسایی و دستگیری سرخط‌های این اغتشاشات اخیر از سوی وزارت اطلاعات خبر داده شده است.در گزارش وزارت اطلاعات به شناسایی سرخط‌های اغتشاشات اخیر اشاره شده و از دستگیری برخی از آنها خبر داده شده بود. همچنین براساس این گزارش به برخی از افراد تذکراتی داده شده است تا به گونه‌ای عمل نکنند که خروجی آن ایجاد آشوب وتخریب در کشور باشد.(نقل از روزنامه خبر)

 

پس نوشت: آن هایی که به "محسن رضایی" رای دادند حتمن یک سر به این جا بزنند:http://www.nazarsanji.ws/main.php?fn=3

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1388ساعت 16:31  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

این چیزی از ابعاد فاجعه نمی کاهد. آقای فرهاد رهبر، این چیزی از ابعاد فاجعه نمی کاهد. قبول، کسی در کوی دانشگاه کشته نشده.با بی نهایت اغماض، قبول. اما... این باعث نمی شود که 24خرداد کوچک شود. یک جورهایی حس می کنم تو یک سیاستمدار خائنی. سیاستمدار برای این که دانشجوها به ویژه انجمن اسلامی به شدت روی تو فشار آورده بودند و می آورند که استعفا بدهی اما تو برای کم کردن یا بهتر بگویم رهایی از این فشار یک اقدام کاملن رندانه انجام می دهی و از اعضای هیئت علمی دانشگاه های تهران دعوت می کنی برای تحصن. و خائن به خاطر مصاحبه ی امروزت با واحد مرکزی خبر. تنها کاری که کردی تکذیب کشته شدن آن 5نفر در کوی بود و غیر از این کوچکترین حرفی از آن فاجعه نزدی. هیچی نگفتی. هیچچچی. تلویزیون به سربسته ترین شکل فقط در گزارش هایش از مجلس آن هم از دهن لاریجانی به حادثه ی کوی و دانشکده ی فنی اشاره می کند و تو در مصاحبه ی امروزت یکی از همان مزدوران صداوسیما بودی.

در حالی که ابعاد این فاجعه گسترده تر از شانزده آذر1332 و هژده تیر1378 است. در نوشتار قبلی هم گفتم. اگر در شانزده آذر 1332 گارد شاهنشاهی فقط به کریدور فنی هجوم آورد در روز 24خرداد نیروهای مهاجم تا طبقه ی سوم دانشکده ی فنی تا راهروهای پیچ در پیچ آن حمله کردند و اگر در هژده تیر تظاهرات دانشجویان بسیار پرسروصدا بود در 24خرداد اصلن تظاهراتی در کار نبود و فقط چند شعار بود که به گونه ای ده ها برابر اقتدارگرایانه تر سرکوب شد....

و همه ی جزجگرزدن های من از خاک فراموشی است که بلافاصله بعد از این حادثه همه و همه سعی می کنند بر آن و نام آن بپاشند...همه و همه...دولت...تلویزیون و حتی خیلی از خود مردم نمی خواهند چیزی از این بشنوند ...در این میان چنین اطلاعیه هایی بارقه هایی از امید را در دل آدم می کارد:

 

در حمایت از خواهران و برادرانی که در کوی دانشگاه در خاک و خون غلتیدند دست به دست هم دهیم:

 

تحصن شبانه روزی دانشجویان و اساتید دانشگاه تهران در مسجد دانشگاه تهران از شنبه30خرداد در ادامه ی اعتراض به فجایع اخیر کوی دانشگاه و سایر دانشگاه های ایران.

ثبت نام در صحن مسجد دانشگاه تهران

 

و همچنین بیانیه ی مديران حوزه معاونت دانشجويي و معاونان دانشجويي و فرهنگي دانشکده هاي دانشگاه تهران :

 

حادثه ناگوار حمله به کوي دانشگاه در سحرگاه روز 25 خرداد ماه، خاطر هر انسان آزاده اي را جريحه دار مي سازد. ضرب و شتم دانشجويان، اضرار به اموال دانشگاه، هتاکي و هجوم ناجوانمردانه به جمعي از نخبگان کشور در ايام امتحانات در خوابگاه دانشجويي، در واقع تعدي و تعرض به حريم علم و فرهنگ، نقض آشکار قانون، اخلاق و کرامت انساني است. ورود افراد غيرمسوول تحت هر عنوان و با هر پوششي در نيمه شب به حريم خوابگاه، به هر بهانه اي که باشد، مردود و غير قابل دفاع است. 
ما مسوولان حوزه معاونت دانشجويي و فرهنگي دانشگاه با تاکيد بر احساس مسووليت قانوني و اخلاقي خود نسبت به دانشجويان عزيز و حريم دانشگاه، وقوع حوادث ناگوار ياد شده را به شدت محکوم و نظر مردم شريف و مسوولان آگاه را به موارد مشروح زير جلب مي کنيم: 
1- بردستگاه هاي انتظامي، امنيتي و قضايي فرض است شناسايي آمران و عوامل وقوع حادثه را در سريع ترين زمان و در عالي ترين سطح در دستور کار قرار دهند و ضمن معرفي آنان به مردم، مجازات آنان را در چارچوب قانون پيگيري نمايند. 
2- ضمن تشکر از حضور جمعي از نمايندگان محترم مجلس شوراي اسلامي، از مجلس محترم و ساير دستگاه هاي نظارتي ذيربط مي خواهيم به حکم وظايف قانوني و ديني، نظارت بر دستگاه هاي مسوول را تا ارائه نتايج شفاف و قاطع در اين زمينه، در دستور کار قرار دهند و نقشي تاريخي را در ايفاي وظيفه نمايندگي و ملي به منصه ظهور بگذارند. 
3- بي تفاوتي در حوزه اطلاع رساني در اين خصوص، نه تنها موجب کنترل ابعاد حادثه نيست، بلکه ايجادکننده فضا براي رواج شايعات بي اساس است. لذا ضمن اذعان به لزوم هوشياري در خصوص نحوه اطلاع رساني رسانه ها در اين باره، خواستار اطلاع رساني سنجيده و صادقانه رسانه ها در اين زمينه هستيم. 
در خاتمه انتظار مي رود دانشجويان هوشيار و زمان شناس نيز ضمن پرهيز از رفتارهاي احساسي و احيانا تحريک آميز، هرگونه بهانه را از افراد آشوب طلب سلب کنند و فضاي مناسب را براي دستگاه هاي مسوول در جهت شناسايي و مجازات عوامل حادثه فراهم نمايند. 
مديران معاونت دانشجويي و معاونان دانشجويي و فرهنگي دانشکده هاي دانشگاه تهران به ترتيب حروف الفبا: 
دکتر اسماعيلي، مدير کل امور ايثارگران، دکتر اصغري زاده، دانشکده مديريت; دکتر افضلي، دانشکده جغرافيا، دکتر ايزدي، پرديش ابوريحان، دکتر باقرزاده، مدير کل خوابگاه دانشجويي، دکتر باهنر، دانشکده دامپزشکي دکتر بهلولي، پرديش علوم، حميد پيروي، رييس مرکز مشاوره دانشجويي، دکتر پروين، حقوق وعلوم سياسي، دکتر جبل عاملي، دانشکده اقتصاد; دکتر حاجيان نژاد، دانشکده ادبيات و علوم انساني;  دکتر حيدري، پرديش هنرهاي زيبا; دکتر حومنيان، دانشکده تربيت بدني; دکتر رجبي مدير کل تربيت بدني; حجت الاسلام زاهدي، دانشکده الهيات و معارف اسلامي، مهندس صدر، پرديس فني، دکتر کرباسي، دانشکده محيط زيست; دکتر قمصري، معاون دانشجويي و فرهنگي دانشگاه تهران، دکتر کرامتي، دانشکده روانشناسي و علوم تربيتي، دکتر کيايي، دانشکده زبان هاي خارجي; دکتر گلدانساز، پرديس کشاورزي و منابع طبيعي; دکتر محب الحجت، موسسه ژئوفيزيک، دکتر محمدرضايي، پرديس قم، دکتر مقدس، رييس مرکز بهداشت و درمان، منصوري ، رييس دفتر مطالعه و برنامه  ريزي، دکتر مومني، مدير کل امور فرهنگي و اجتماعي، دکتر ميرزايي،  دانشکده علوم اجتماعي; طاهره نادري، موسسه IBB، دکتر وجهي، مدير کل امور دانشجويي; دانشگاه تهران.

 

و البته خواندن بیانیه ی انجمن اسلامی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران خالی از لطف نیست:

 

باسمه تعالی
بیانیه انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران

پیرامون حمله وحشیانه عناصر امنیتی و انتظامی به خوابگاههای دانشگاه تهران



انّا لله و انّا الیهِ راجِعون

مَن سَمَعَ مُسلِماً یُنادی یا لِلمُسلِمین فَلَم یَهتَمّ فَلَیسَ بِمُسلم؟ پیامبر اکرم(ص)



بار دیگر کوی دانشگاه تهران به خاک و خون کشیده شد و در حالی که خونهای دانشجویانی که در 18 تیرماه 1378 قربانی خشونتطلبی سرکوبگران و انحصارطلبان شده بودند، خشک نشده و انتقام خونهای به ناحق ریخته شده گرفته نشده است، باز دانشجو آماج حملات سهمگین خشونتطلبان قرار گرفت. امروز و با گذشت 30 سال پیروزی انقلاب اسلامی ایران با کمال تأسف و تأثر باید اعلام کنیم که دانشگاه و دانشجو امروز مستضعفترین قشر در میان مردم ایراناند و کمهزینهترین صنف برای قربانی شدن و به خاک و خون کشیده شدن. ما از شکایت بردن به دستگاههای قضایی و دولتی که امروز همگی برپایی عدالت را فراموش کردهاند و همچون کمیتههای انضباطی دانشگاهها عامل سرکوب و خشونت شدهاند، نا امیدیم و شکایت خود را به درگاه خداوند متعال و بزرگمنتقم آل محمد، حضرت بقیه الله الاعظم، میبریم و انتقام خونهای بیگناه به زمین ریخته شده را از او میخواهیم. امروز ما دانشجویان دانشگاه تهران به نمایندگی از همه دانشجویان ایران فریاد میزنیم و هر انسان دادخواه و عدالتجویی را به یاری میطلبیم و همة مسئولین را مخاطب قرار میدهیم که به فرمودة امام حسین اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید.

در پی حوادث اخیر کوی دانشگاه تهران و تعرض و تجاوز مشتی قانونشکن به حریم دانشجو و دانشگاه با حمایت نیروی انتظامی در سحرگاه خونین 25خرداد، انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران لازم میداند نکاتی را با مردم فهیم و دانشگاهیان ایران در میان بگذارد.

1. بعد از اعلام نتایج انتخابات ریاستجمهوری و تغییر آشکار رأی ملّت، دانشجویان اغلب دانشگاههای کشور به عنوان قلب تپندة آگاهی ملّت ایران و از جمله دانشجویان دانشگاه تهران به عنوان نماد آموزش عالی کشور، در کنار مردم غیور ایران مراتب اعتراض خود را به انحای مختلف به نتیجهسازیهای اخیر اعلام کردند. در سحرگاه بیستوپنجم خرداد ماه نیروهای گارد ویژه، نیروهای پلیس امنیت و نیروهای شبهنظامی معروف به لباسشخصی در حالی که تا بن دندان به انواع سلاحهای سرد و گرم مسلّح بودند، با نقض آشکار قانون منع ورود نیروهای نظامی به دانشگاه، با تعداد بسیار زیاد از سه جهت به محوطة کوی دانشگاه تهران وارد شدند و در اقدامی وحشیانه به توهین، تیراندازی به سوی دانشجویان، پرتاب گاز اشکآور، کتکزدن دانشجویان و تخریب وسایل آنها و اموال عمومی دانشگاه پرداختند. جمع زیادی از دانشجویان را بدون داشتن هیچ گونه حکمی به طور غیر قانونی بازداشت و با کمال وقاحت به ساختمان وزارت کشور و بازداشتگاه عشرتآباد انتقال دادند. بنا به شهادت بسیاری از دانشجویان بازداشتی، تعداد زیادی از دانشجویان در ساختمان وزارت کشور مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار گرفتهاند.

2. رفتار وحشیانه و همراه با نقض مکرّر قانون این مهاجمان نشان میدهد که اینان نه در پی تأمین امنیت و آرام کردن دانشجویان و حفظ نظم عمومی که درصدد انتقامکشی از دانشجویان و نشان دادن ضربشست به ملّت بودهاند و تخریب گستردهای که در کوی دانشگاه انجام دادهاند به خوبی نشان میدهد که آشوبگر واقعی کیست. انتقال دانشجویان به ساختمان وزارت کشور آشکارا نشاندهندة همدستی مهاجمین و وزارت کشور دولت آقای احمدینژاد است. این مسئله اکنون آن قدر واضح است که نه نیاز به پیگیری کمیتههای به اصطلاح حقیقتیاب دارد و نه نیاز به اظهار تأسف نمایندگانی از مجلس دارد که دانشجویان بیدار امروز دیگر حمایت آنان از دانشجویان را باور نمیکنند؛ چراکه اگر آنان حامی واقعی دانشجو بودند، با وضوح مقصّرین اصلی این حادثه را محکوم میکردند. این مسئله اکنون فقط نیاز به برخورد قاطع مسئولین با جنایتکارانی دارد که برای قربانی کردن جوانان وطن از هیچ خشونتی ابا ندارند.

3. کسانی که همهجا با اسم لباسشخصی، عناصر خودسر و عناصر ناشناس از آنان یاد میشود، نه خودسرند و نه ناشناس. همه از کارکنان نافرمان و تندروی نیروهای امنیتی و اعضای باند انصار هستند که برای فرار از مسئولیت، لباس از تن در آورده و به صف آشوبگران پیوستهاند. مگر میشود کسانی بدون همدستی با نیروی انتظامی با باتوم و کاتر و پنجهبوکس در شهر بچرخند و به جان مردم بیفتند و نیروی انتظامی فقط بنشیند و نگاه کند و سپس دانشجویان بازداشت شده را به وزارت کشور ببرد؟ کسانی که با شعار مبارزه با فساد روی کار آمدهاند، به جای نسبت دادن انواع تهمت و افترا به افراد میتوانند سرسلسلة فساد را در نیروهای انتظامی و صداوسیما جستوجو کنند که یکی مردم را مورد ضرب و شتم قرار میدهد و دیگری مردم را آشوبگر میداند.

4. و امّا فرهاد رهبر. آقای رهبر شما که روزگار نهچندان دوری معاون وزیر اطّلاعات بوده اید، بعید است که از حملة این وحشیان به کوی بیخبر بوده باشید و اگر هم بیخبر بودهاید، مگر شب قبل (بیستوچهارم خرداد) برخورد نیروهای متجاوز با کوی را ندیده بودید و مگر مطّلع نشدید که از ساعت ده شب تا صبح کوی دانشگاه را از گاز اشکآور پر کرده بودند و منتظر واکنش دانشگاه نشسته بودند و وقتی سکوت دانشگاه و وزارت علوم را در برابر این حرکت مشاهده کردند، شب بعد با وقاحت تمام و با خیال راحت به دانشجویان بیدفاع حمله کردند. مگر خبر تجاوز لباسشخصیها به دانشگاه را در ساعت هشتونیم شب 25 خرداد و ضربوشتم دانشجویان و درگیری با انتظامات پردیس مرکزی به گوشتان نرسیده بود؟ ما وقتی حضور پرتعداد و سازمانیافته و متفاوتباگذشتة لباسشخصیها را در برابر کوی و کارناوال مزدورانی را که به قصد تحریک دانشجویان در اطراف میدان مرکزی کوی شروع به سر دادن شعارهای توهینآمیز کردند، دیدیم؛ در همان موقع از شب (حدود ساعت 11) با شما تماس گرفتیم تا از حملة قریبالوقوع به کوی دانشگاه خبر دهیم و از شما بخواهیم به عنوان رییس دانشگاه از قربانی شدن دانشجویان جلوگیری کنید، ولی افسوس که شما حتّی به تماس ما پاسخ ندادید. پس از چند روز از وقوع حادثه حتّی جرأت نکردید در جمع دانشجویان معترض و متحصّن حاضر شوید و لااقل با آنها همدردی کنید. حالا امّا میتوانید با پیگیری مداوم و استفاده از نفوذتان در میان نیروهای امنیتی، این قانونشکنان را شناسایی و به مردم معرفی کنید تا اهمالکاریتان در حفاظت از جان دانشجویان اندکی فراموشمان شود. باید برای همگان روشن شود بر مبنای کدام قانون نیروی انتظامی و لباس شخصیها به کوی دانشگاه حمله میکنند و دانشجویان سر از وزارت کشور در میآورند؟ آقای رهبر! عافیت طلبی شما و صرف ابراز تأسف و به درد آمدن دلتان کافی نیست؛ شما باید نیروی انتظامی، وزارت کشور و لباس شخصیهایی را که همه میشناسند صراحتاً محکوم کنید و به دلیل ناتوانی از دفاع از حقوق دانشجویان-به عنوان اولین وظیفه انسانی و قانونی و دینیتان- از ریاست دانشگاه استعفا دهید.

5. امروز علاوه بر دانشگاه تهران، دانشگاه های دیگر ایران از جمله دانشگاه صنعتی شریف و دانشگاه شیراز و دیگر دانشگاه ها آماج حمله سرکوبگران قرار گرفته و قصد جدی خشونت طلبان برای خاموش کردن فریاد بیدار ملت ایران آشکار شده است. در روزگاری که افراطیون در سرکوب دانشجویان همان مسیری را برگزیدهاند که رژیم منحوس پهلوی در 16آذر 1332 و 13آبان 1357 طی کرد همبستگی همه اساتید، دانشجویان وآحاد ملت ایران برای جلوگیری از پروژه سرکوب وحشیانه دانشگاه و اقدام سریع و موثر در جهت جلوگیری از این پروژه سرکوب، از هر زمان دیگری ضروری تر است.

6. سحرگاه خونین 25خرداد نه بیسابقه بود و نه غیرقابلپیشبینی؛ که درست ده سال پس از ماجرای 18تیر 78 رخ داد و بار دیگر آن حادثة تلخ را به یادمان آورد و به یادمان آورد که دادگاه بعد از آن همه تجاوز و تعرّض بعد از دادن انواع محکومیتها به دانشجویان و تبرئة سردار نقدی (که در دولت نهم تا ریاست ستاد مبارزه با قاچاق کالا ارتقا یافت) تنها یک سرباز را به جرم دزدی یک ریشتراش با محکومیت نقدی مواجه کرد. اگر قوّة قضاییه در آن هنگام استقلال و صلابت نشان میداد و در برخورد با قانونشکنان و متجاوزان کوتاه نمیآمد، امروز شاهد چنین حادثة تلخی نبودیم. آن قاضی، آن دادستان و آن مسئولین بدانند که یکیک آنها هم در حادثة 18تیر 78 و هم این بار دستشان به خون دانشجویان آلوده است. اگر نبود وادادگی آنها در برابر کانونهای قدرت امروز شاهد سلّاخی دانشجویان در خوابگاهشان نبودیم.

7. خداوند متعال! حق مظلوم را از ظالم بازپس گیر. مردم شریف ایران! به خانهمان ریختهاند و برادرانمان را کشتهاند، ما از شما میخواهیم که به دادمان برسید. رهبر انقلاب! کسانی که خود را به شما منتسب میکنند، از هیچ عمل خلاف قانونی در ضرب و شتم و قتل مردم ابایی ندارند و همدستان آنها سعی دارند سیل خروشان ملّت را مشتی آشوبگر جلوه دهند. از شما میخواهیم ما را در رسیدن به مطالباتمان یاری کنید:

1. آزادی سریع و بیقید و شرط یاران دبستانی در بندمان.

2. عذرخواهی رسمی وزارت کشور و فرمانده نیروی انتظامی از محضر دانشجو و دانشگاه و معرفی مسبّبان این واقعه از آمران، حامیان و تمجیدکنندگان حمله به دانشجویان.

3. برخورد قانونی با قانونشکنان و اجرای قانون مجازات اسلامی مبنیبر قصاص: چشم در برابر چشم، دست در برابر دست و جان در برابر جان و جبران خسارات واردشده به دانشجویان.

4. معرفی و محاکمة افراد پشتپردة کانون فتنه و آشوب و دادن تضمین مقامات عالی نظام در مورد عدم تکرار چنین اقداماتی.

5. استعفای فرهاد رهبر و انتخاب رییس جدید دانشگاه تهران با رأی اعضای هیئت علمی دانشگاه.

وسیعلمالّذین ظلموا ایّ منقلبٍ ینقلبون

انجمن اسلامی دانشجویان

دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 18:44  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

 

شانزده آذر. هژده تیر و حالا... بیست و چهار خرداد.

%%%

گیج می خورم. مثل مرغ سرکنده ام. به درودیوار می خورم . گاه بغض گلویم را می گیرد. گاه پراز نفرتی آتشین می شوم. گاه احساس گنگی می کنم و در همه ی این احوال نمی دانم خر چه کسی را بگیرم.باید فریاد بزنم. صدای کم حجمم توی گلویم فشرده شده، انگار که فنری فشرده شده باشد. باید فریاد بزنم. باید یقه ی کسی را بگیرم. باید توی چشم هایش نگاه کنم پاشنه ی دهنم را بکشم هرچه دلم می خواهد بر سرش فریاد بزنم...محمود...آنهایی که به محمود رای دادند...بسیج...حزب الله...رهبر...لاشخورها...گماشته های آن ور آبی...نمی دانم...نمی دانم...گیج می خورم...

%%%

وارد دانشکده ی فنی می شوم و سکوت مرگ آسایش میخکوبم می کند. فنی و سکوت؟! فنی بود و بچه های شلوغش. فنی بود و حرارتی که به محض ورود حسش می کردی. فنی بود و سروصدایی که به محض ورود می تراوید ازش. ولی حالا.... بوردها خالی اند. چندتا از بوردها با پارچه ی سیاه پوشانده شده اند. جلوی بورد انجمن می ایستم و همان طور که صدای "الله اکبر"های دو شب گذشته تو گوشم می پیچد تنها برگ کاغذ چسبانده شده به آن را می خوانم:

دانشجویان و دانشگاهیان عزیز

عصر روز یکشبه 24خرداد1388، پردیس دانشکده های فنی دانشگاه تهران شاهد وقایع و حوادث اسفباری بود که در تاریخ انقلاب اسلامی بی سابقه است. نیروهای لباس شخصی در حضور منفعل نیروهای انتظامی به زور وارد حریم دانشگاه شدند و سپس با شکستن درب و شیشه ها به ساختمان دانشکده ی فنی هجوم آورده و به ارعاب اساتید، دانشجویان و کارکنان و تخریب اموال دانشکده پرداختند و سپس با تهدید اساتید حاضر دانشجویانی را که برای امتحانات مشغول مطالعه و درس خواندن بودند به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده و تعدادی را نیز دستگیر و با خود برده اند. دانشکده ی فنی  و دانشگاه تهران پس از واقعه ی 16آذر 1332 شاهد چنین هتک حرمتی به ساحت مقدس علم و دانش نبوده است. ورای پردیس دانشکده های فنی ضمن ابراز همدردی با دانشجویان و خانواده های آنان این اعمال غیرانسانی و هجوم خصمانه به کوی دانشگاه را به شدت محکوم می کند و خواستار بررسی جدی واقعه و شناسایی دستگیری و محاکمه ی مهاجمین است.

شورای پردیس داشکده های فنی

25/3/1388

سرم گیج می رود. فحش های رکیک زیر دندانم می جوم. می روم طبقه ی سوم، به سمت سایت. به سمت راهروی اساتید که می روم شتک های سیاهی را بردرودیوار می بینم که بعد می فهمم شتک های گاز اشک آور است. این جا، طبقه ی سوم دانشکده ی فنی، توی راهروی اساتید، جابه جا پر از نشانه های گاز اشک آور بر درودیوار است. فقط یکی ننداخته اند. سه چهارتا انداخته اند. بذای لحظه ای دو روز پیش دانشکده ی فنی را توی ذهنم می سازم و هول برم می دارد. صدای جیغ و فریاد. دویدن. بدو...بدووو...فرار. باطوم به دست ها به دنبال داشجوها در راهروها. صدای لباس شخصی ها:"خفه شید بزغاله ها"فرار دانشجوها از روی پله های دانشکده فنی به سمت اتاق های اساتید. انبوه شدن شان ر راهروی اتاق های اساتید. انتهای راهرو، پیرمرد سبیلوی مسئول سایت که با چشم های وق زده نگاه می کند. انبوه شدن دانشجوها در راهروها.  و بعد صدای پرتاب شدن یک قوطی بر کف راهرو. بعد صدای فش فش رهاشدن گاز اشک آور. دوباره صدای پرتاب شدن یک قوطی. دوباره فش فش رهاشدن گاز اشک آور."یاجده ی سادات". سوزش چشم ها. فرار. پیرمرد سبیلو دانشجوها را می بیند که می رمند و بعد از میان گازودود غول بیابانی ها را و... سریع در سایت را می بندد که وارد نشوند و کامپیوترها را با باطوم خردوخاکشیر نکنند و... این جا، طبقه ی سوم دانشکده ی فنی، توی راهروی اساتید، جابه جا پراز نشانه های گاز اشک آور بر درودیوار. یادم می افتد به 16 آذر 1332 و گزارش چمران از آن واقعه. یادم به این می افتد که آن زمان نیروهای گارد سلطنتی فقط وارد کریدور دانشکده فنی شدند و از پله ها بالا نرفتند. یعنی از طبقه ی هم کف بالاتر نرفتند. اما دوروز پیش...تا طبقه ی سوم دانشکده فنی هجوم برده بودند...بعدن قضیه این طور دستگیرم شد که دانشجوها در اعتراض به تقلب در انتخابات پشت درهای دانشگاه جمع می شدند و به این تقلب اعتراض می کرده اند. برای این توی انشگاه این کار را می کردند که نیروهای پلیس و امنیت اجازه ی ورود به  دانشگاه را نداشتند و آن ها جان شان در امان بود. شنبه این کار را کرده بودند. یکشنبه هم این کار را کرده اند ولی اغافل نیروهای لباس شخصی(انصار حزب الله) به زوروکتک زدن حراست وارد دانشگاه می شوند و دانشجوها را دنبال می کنند تا دانشکده ی فنی و بعد...

%%%

می رسم به سایت. اطلاعیه ی دیگری روی بورد کنار سایت است.

بسمه تعالی

اطلاعیه

با توجه به وقایع شامگاه یکشنبه 24خرداد 1388در دانشکده ی فنی و کوی دانشگاه برگزاری امتحانات نیمسال دوم 87-88 براساس درخواست های مکرر دانشجویان و اساتید لغو و تاریخ برگزاری امتحانات متعاقبا اعلام خواهد شد.

شورای پردیس دانشکده های فنی25/3/88

 

این همان خبری است که دیشب و امروز کله سحر اخبار به نقل از وزارت علوم پی در پی تکذیبش می کرد. البته بخش دومش را. بخش اولش که در سکوتی سنگین است، سنگین سنگین.

می نشینم پشت یکی از کامپیوترها و پیش به سوی ای میل ها...

دیروز توی خانه در مدت 45 دقیق توانسته بودم سه تا از ای میل ها را بخوانم!

آخرین ای میل برای دامون است. از بچه های ورودی 86.خوابگاهی است و خودش شاهد بوده و هست. فیلم فرستاده. فیلمی که خوابگاه کوی دانشگاه را روز دوشنبه 25خرداد نشان می داد. خردوخاکشیر شده بود. شیشه ای نمانده بود که ریزریز نشده باشد، دری نمانده بود که با لگد شکسته نشده باشد، اتاقی نمانده بود که به هم نریخته باشد. با مهدی نشستیم فیلم را دیدیم. فیلمی که صحنه هایش گویی برای مان آشنا بود. قبلن هم همچین چیزی دیده بودیم. منتها توی عکس ها. عکس های واقعه ی 18تیر1378. و اصلن فکر نمی کردیم که همچون حادثه ای بار دیگر تکرار شود، آن هم با وضعیتی ده ها برابر دهشتناک تر. مهدی صبح علی الطلوع رفته بود امیرآباد. می گفت بانک های امیرآباد را بهfداده اند، مخابرات امیرآباد را تخریب کرده اند. می گفت که امیرآباد هیچ موبایلی آنتن نمی دهد(وضعیتی که امروز در همه ی نقاط تهران به وقوع پیوسته). تلویزین زرت و زرت می گفت امتحان ها برگزار می شود و ما تلفنی خبردار بودیم که برگزار نمی شود و به هر حال احتیاط شرط عقل است و او رفته بود ببیند امتحان استاتیک برگزار می شود یا نه و...من هم خیر سرم برای امتحان آمده بودم درحالی که حتی یک خودکار هم با خودم نیاورده بودم چه برسد به ماشین حساب مهندسی و...فیلم وحشتناک بود. سری هم به یوتیوب زدیم. فیلتر بود. فیلترشکن. فیلم های دیگری را هم دیدیم. و بعد عکس ها.

و بعد ای میل های دو روز گذشت هام را به ترتیب باز کردم و بار دیگر خواندم. اولن ای میل را همان دامون فرستاده بود. ساعاتی بعدازحادثه. کله ی سحر25خرداد:

 

کوی دانشگاه به خاک و خون کشیده شد.

 

در پی حمله نیروهای لباس شخصی و امنیتی به تجمع دانشجویان ساکن کوی دانشگاه تهران، بیش از پانزده تن از دانشجویان ساکن کوی دانشگاه تهران در اثر اصابت گلوله به ایشان، به شدت مجروح شدند.تجمع دانشجویان ساکن کوی دانشگاه تهران که از آغاز یکشنبه شب، بیست‌وچهارم خرداد ماه آغاز شده‌بود. با ورود نیروهای لباس شخصی و امنیتی به داخل کوی و مستقر شدن در ساختمان تخلیه‌شده بيست و سه می‌رود که به جنگی نابرابر تبدیل شود. نیروهای امنیتی که دور تا دور کوی را از ساعت نزدیک به 23 یکشنبه شب تحت اختیار دارند، چند بار برای ورود به کوی تلاش کردند که این تلاش با مقاومت دانشجویان ناکام ماند. اما پس از آغاز حمله تمام عیار نیروهای امنیتی به کوی دانشگاه که با پرتاب نارنجک صوتی، گاز اشک‌آور و تیراندازی زمینی به تمام درهای کوی دانشگاه همراه بود، توانستند وارد کوی دانشگاه شوند و در ساختمان 23 مستقر شوند که از آغاز تجمع به علت عدم امنیت حداقلی از سوی دانشجویان ترک و کاملاً تخلیه شده ‌بود.این در حالی است که در جریان تلاش نیروهای امنیتی برای ورود به کوی و در حین درگیری میان نیروهای امنیتی لباس شخصی با دانشجویان، بیش از پانزده نفر از دانشجویان تنها به علت اصابت گلوله به شدت مجروح شدند. از میان مجروح‌شد‌گان، وضعیت دانشجویی به علت خونریزی از ناحیه گردن و صورت به شدت وخیم است. هم‌چنین دو مورد از تیرهای شلیک‌شده به صورت دانشجویان برخورد کرده‌است که یکی از دانشجویان از ناحیه چشم آسیب‌ دیده‌است و به گفته دانشجویان پزشکی حاضر در کوی، احتمال از دست دادن چشم وی زیاد است. دیگر تیرها به پا و بدن دانشجویان اصابت کرده‌است که منجر به جراحات و زخم‌های عمیق روی بدن آن‌ها شده‌است.به گفته دانشجویان نیروهای مهاجم به طور کامل مجهز هستند و هر گونه سلاح گرم و سرد در اختیار آن‌ها قرار گرفته‌است. که از جمله می‌توان به باتوم، چماق، نارنجک صوتی، گاز اشک‌آور و فلفل و تفنگ اشاره کرد. دانشجویان هم‌چنین از استفاده نیروهای مهاجم از نوع عجیبی گلوله پلاستیکی خبر می‌دهند که حالت ساچمه‌ای دارد و در حین اصابت با بدن، پوست بدن فرد را سوراخ‌ سوراخ می‌کند.درگیری‌ها در کوی دانشگاه در حالی ادامه دارد که تمامی نگهبانان و مسئولان کوی، خوابگاه دانشجویی دانشگاه تهران را ترک کرده‌اند و دانشجویان در محوطه کوی و در برابر نیروهای مهاجم کاملاً تنها هستند. این امر سبب شده‌است تمامی دانشجویان حاضر در کوی از شدت التهاب و نگرانی، علی‌رغم شدت و تداوم شلیک گاز اشک‌آور، نارنجک صوتی و گلوله‌های پلاستیکی، از اتاق‌ها و ساختمان‌های خود بیرون بیایند.

به گفته دانشجویان حاضر در کوی دانشگاه تهران، مجروح‌شدگان به شدت نیاز به تجهیزات پزشکی و انجام عملیات فوری پزشکی دارند،‌ با این حال نه تنها آمبولانسی در اختیار دانشجویان نیست که از کمک‌های اولیه نیز خبری نیست.درگیری‌ها در کوی دانشگاه تهران در حالی در ساعت 2 پس از بامداد ادامه دارد که شبکه موبایل در سراسر تهران برای بار دوم پس از اعلام نتایج انتخابات قطع شده‌است

خیلی دوست داشتم از زبان خودش این حادثه را می نوشت. ولی فنی جماعت حال و حوصله ی نوشتن را ندارد. وبعد ای میل محمد بود که پسرکاردرستی بود و از بچه های برق و بهش اعتماد داشتم که اگر به خبری اعتماد نداشته باشد این طوری نمی فرستدش:

 

استعفاي دسته‌جمعي اساتيد دانشگاه تهران در اعتراض به کشتار دانشجويان اين دانشگاه

 

در پي حملات شب گذشته به کوي دانشگاه تهران و کشته شدن پنج تن از دانشجويان اين دانشگاه، دکتر جبه‌دار مارالاني رئيس دانشکده برق و کامپيوتر پرديس دانشکده‌هاي فني اين دانشگاه از سمت خود استعفا داد.
جبه‌دار مارالاني که چهره ماندگار گرايش الکترونيک دانشکده برق است و پدر مهندسي برق ايران لقب گرفته‌است، عصر امروز از سمت خود کناره‌گيري کرد.وی از سال 81 رئیس دانشکده برق بوده است.دانشجویان خواهان استعفای فرهاد رهبر رئیس انتصابی دانشگاه تهران هستند و بی کفایتی او را در دفاع از کیان دانشگاه و جان دانشجویان محکوم می کنند.
اين در حالي است که 119 تن ديگر از اساتيد دانشگاه تهران نيز در پي حوادث شب گذشته که به هتک حرمت دانشگاه منجر شد، از سمت استادي خود کناره‌گيري کردند.
اسامي کشته‌شدگان شب گذشته حملات انصار حزب‌الله به کوي دانشگاه به شرح زير است:
خانم‌ها مبينا احترامي و فاطمه براتي و آقايان کسري شرفي، کامبيز شعاعي و محسن ايماني.
گفته می شود یکی از کشته شدگان رتبه 20 کنکور کارشناسی ارشد سال 88 در رشته برق بوده است.

 

با همین ای میل محمد بود که دیروز به عمق فاجعه پی بردم و قشنگ آن چه را پیش آمده بود تو ذهنم تصور کردم...

ای میل بعدی در مورد انصار حزب الله بود(یک اطلاعیه از آن ها):

اعتراض به راس فتنه در راهپیمایی روز جمعه

امت حزب الله راس فتنه را خوب می شناسند

آری امت همیشه در صحنه و هوشیار حزب الله راس فتنه انگیزان را به خوبی می شناسند و تا به حال نیز با رای 24میلیونی خود به رییس جمهور مکتبی و خادم ملت به هاشمی و تمامی فتنه گران و اغتشاشگران خیابانی نشان داده است که چگونه چشم فتنه را کور نموده اند و از این پس نیز با حضور خود در صحنه با پاسداری از آرمان ها، ارزش ها و دستاوردهای انقلاب اسلامی اجازه نخواهند داد که بیش از این میراث گرانبهای امام راحل و شهیدان انقلاب اسلامی توسط طایفه ی قارون صفت و متکبر هاشمی رفسنجانی مورد غارت و تهدید قرار گیرد. لذا بدین وسیله برادران کوچک و خادمان شما در انصارحزب الله همگان را به انجام یک راهپیمایی اعتراض آمیز و تجمع در مقابل دفتر هاشمی رفسنجانی در ساختمان مجمع تشخیص مصلحت نظام به منظور افشای ابعاد تازه تری از طرح های ناکام اغتشاش طلبان به شرح زیر دعوت می نماید:

زمان حرکت: پس از اقامه نماز جمعه مورخ29/3/88

مبدا حرکت: تقاطع خیابان طالقانی و وصال شیرازی

مقصد:ساختمان مجمع تشخیص مصلحت نظام واقع در خیابان ولیعصر پایین تر از خیابان آذربایجان

 

خونم به جوش آمده بود. زدم از سایت بیرون. بیش از هرزمانی دلم می خواست یقه ی یک کسی را بگیرم بگویم: تو...تو...باعث و بانی همه ی این کوفت وزهرمارها تویی . حالم از محمود احمدی نژاد به هم خورده بود. و حالم از هرکسی که به او رای داده بود. آتش را او روشن کرده بود و با حماقت هاش آتش را تیزتر کرده بود و حالا از کجا معلوم خود بی شرفش نبوده باشد که این طور کشته. مگر حزب لله طرفدار او نبود. مگر پرچم های زرد حزب الله تو تجمعات کوفتی او به اهتزاز درنمی آمد؟ رییس جمور مکتبی مگر او نبود؟ همین رییس جمهور شدن او بود که باعث شده بود انصار حزب الله قدرت بگیرند... باعث شده بود بگویند به پشتوانه ی رای بیست و چهار ملیونی... می خواستم یقه ی آن بیست و چهار میلیون را بگیرم بگویم: خون این پنج جوان تقدیم شما باد. ارزانی شما باد. خوشحال باشید. جوان هایتان قلع و قمع می شوند. خوشحال باشید. حقوق هایتان زیاد می شود. پول خوب گیرتان می آید. جوان می خواهید چه کار؟

یادم افتاد به حسن که می گفت چرا می گی کار احمدی نژاد بوده؟ اگر کار اون بود چرا تو این چهار سال هیچ اتفاقی نیفتاده بود؟ و نفرتم را برانگیخته بود داد زده بودم تو این چهار سال فقط خفقان بوده فقط توسری بوده کسی جرئت نطق کشیدن نداشته و حالا تو این چند روزه، هرکس که جرئت فریاد زدن پیدا کرده انصار حزب الله سرکوب می کند و با دوباره رییس جمهور شدن او بود که این گروهک لباس شخصی پیروی خط آقا قدرت گرفته... و راستش نمی توانستم با قاطعیت بگویم کار دکتر بوده. دلیل و سندهام قوی و متقن نبود. فقط باید یقه ی کسی را می گرفتم و هیچ کس نفرت انگیزتر از او پیدا نمی شد. حتی اگر کشتن آن پنج نفر و حمله به دانشکده فنی کار او نبوده باشد به هر حال او بوده که آتش را روشن کرده با همان مناظره هاش که کل انقلاب اسلامی را کثافت و دزد معرفی کرده بود و خودش را فرشته ... و حالا ای فرشته خون بریز، خون.

و حالا ای فرشته خون بریز، خون. 

و حالا ای فرشته خون بریز، خون.

می رسم به کریدور فنی. و بار دیگر سکوتش. زمهریرم می شود. می روم بیرون. روی برد جلوی دانشکده ی فنی سه تا اطلاعیه است به همراه یک شعر:

آن خس و خاشاک تویی

پست تر از خاک تویی

شور منم نور منم

عاشق رنجور منم

زور تویی کور تویی

هاله ی بی نور تویی

دلیر بی باک منم

مالک این خاک منم

و اطلاعیه ی سوم این است:

دانشگاهیان عزیز

تعرض به دانشگاه تهران(نماد آموزش عالی کشور) و کوی دانشجویان توسط گروهی متجاوز و ضرب و شتم دانشجویان عزیزی که دغدغه ای جز اعتلای دانشگاه و کشور را ندارند موجی از تاسف و تاثر در دل این جانب و تک تک دانشگاهیان را به دنبال داشت. ای جانب به عنوان رییس دانشگاه تهران ضمن دعوت همگان به آرامش از اعضای محترم هیئت علمی دعوت می نمایم در جلسه ی اعتراض به اقدامات فوق الذکر که از ساعت 8:30 روز سه شنبه 26/3/88 در محل مسجد دانشگاه تهران برگزار خواهد گردید حضور به هم برسانند.

فرهاد رهبر

رییس دانشگاه تهران

 

می روم به سمت مسجد. سر راه دختری روبان سیاهی به سمتم دراز می کند. می گیرمش.وارد مسجد می شوم. خیلی ها ایستاده اند. بچه های مکانیکی هم زیادند. چه سال بالایی چه هشتادوهفتی. مصطفا را می بینم. سلام می کنم. می خواهم باهاش دست بدهم. اما می گوید:آروم...یواش دست بده. و با چهارتا انگشتش بهم دست می دهد. و من کودن نمی فهمم چرا و بعد محمدحسین می گوید که مصطفا بدجور کتک خورده. یکی از همین موتوری های ترک باطوم به دست خوابانده اش کف پیاده رو و تا می خورده زده اش. آن قدر که حالا نمی تواند یک دست درست و حسابی بدهد. توی مسجد همه مغموم اند. چند نفری تکیه داده اند به دیوارها و مات شان برده. دختری کاغذهای یک بیانیه از میرحسین را بین جمعیت پخش می کند. محمد تی شرت سیاه پوشیده. استاد صالحی(استاد نقشه کشی ترم اول مان) از مسجد می آید بیرون. چهره اش نگران است. نگران تر از چهره ی من. توی مسجد استادها کیپ تا کیپ نشسته اند. می گویند استاد های دانشگاه های دیگر هم هستند. استادها کیپ تا کیپ نشسته اند و 24خرداد و حمله به دانشکده فنی را محکوم می کنند و هر از چندگاهی یکی از شاهدان می آید و از جنایت ها می گوید و...

%%%

قدیر زنگ می زند. اصلن خبر ندارد چه اتفاق هایی افتاده است. هیچ کس خبر ندارد. هیچ کس تو این مملکت خبر ندارد. برایش می گویم چه اتفاق هایی افتاده. می گوید چرا هیچ کس اینارو نمی گه؟ می گوید: اعتماد ملی باید می نوشت.

می گویم:نه، هیچ کدام ننوشته اند. هیچ کدام نگفته اند. هیچ کدام فریاد نزده اند...

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:38  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

برتولت برشت در نمایش­نامه "محاکمه گالیله"  مکالمه­یی دارد به یادماندنی: زمانی که گالیله در دادگاه از پا درمی­آید و تسلیم می­شود و به خطای ناکرده اعتراف می­کند یکی از حاضران در دادگاه درهم­شکسته و بسیار افسرده می­گوید:بیچاره ملتی که قهرمان ندارد. و گالیله می­شنود و دل­مرده پاسخ می­دهد: بیچاره ملتی که به قهرمان احتیاج دارد.

و یکی از سوال­های این روزهای من از دل همین مکالمه برمی­آید. آیا ملت ما به قهرمان احتیاج دارد؟سوالی­ست که برایم حکم معیار را پیدا کرده. آیا کارد به استخوان ملت ایران رسیده؟ آیا وضع آن قدر برای­شان تنگ آمده که خود را محتاج یک قهرمان ببینند؟ یا نه...اوضاع آن قدر خوب هست که نیازی به قهرمان نباشد...

%%%

مناظره­ی انتخاباتی که می­گویند من یاد انتخابات ریاست­جمهوری فرانسه می­افتم که سارکوزی با یک خانمی که اسمش یادم نیست تو دور آخر با هم مبارزه می­کردند و راند آخر مبارزه­شان هم مناظره­ی زنده در تلویزیون بود. و آن­ها رودرروی هم نشسته بودند تو چشم هم نگاه می­کردند و سوال و جواب و دعوامرافعه.

پوستر مناظره­ی انتخاباتی را شنبه دیده بودم. برگزارکننده بسیج دانشکده­ی علوم بود. و مناظره قرار بود بین علی نادری مسئول شاخه­ی دانشجویی ستادتبلیغات احمدی­نژاد و وقفی نامی که مسئول شاخه­ی دانشجویی ستاد تبلیغات موسوی بود و کارشناسی ارشد عمران شریف در بگیرد.

مکان: تالار شهید دهشور دانشکده­ی علوم. زمان: یکشنبه 27 اردیبهشت ساعت 15:30.

اما یکشنبه روز وقتی رفتیم توی سالن صندلی­های مناظره کنندگان را در کنار هم روبه جمعیت دیدیم...

%%%

نادری بود که اول کار آمد روی سن. خودش تنهایی آمد. ما منتظر وقفی بودیم. اما خبری ازش نبود. نادری شروع کرد به صحبت کردن. مشخص است از چه. حامی احمدی­نژاد بود، وکیل­مدافع احمدی­نژاد بود باید هم از معجزه­ی هزاره­ی سوم سخن می­راند...و ما منتظر که چه طور جلسه­ای که اسمش مناظره بود دارد به سخنرانی تبدیل می­شود...زمزمه از گوشه و کنار که چی شد پس مناظره؟!...صندلی کناری نادری بدجوری خالی بود که به یک باره پسری با تی­شرت سبز و سر تاس فرزو چابک از گوشه آمد نشست روی صندلی خالی. حرف نزد. نادری را به ادامه حرف­هایش دعوت کرد. در این حین دوتا از بچه های بسیج کاغذA1 آوردند چسباندند به سمت چپ سن. همه­ی حواس­ها رفت آن جا. نوشته بود که علی­رغم دعوت­مان آقای وقفی حاضر به آمدن نشدند و این اولین بار نیست که حامیان مهندس از مناظره سرباز می­زنند و امیدواریم اصلاح شوند و این حرف­ها. که آمدن پسر سبزپوش... پسر سبزپوش هم رشته­ای بود. مکانیکی. از بچه­های ارشد، ورودی 82. ایمان ملکا نام. نادری به حرف­هاش ادامه داد. به کنار گذاشتن برنامه­ی چهارم توسعه افتخار کرد. به خمیر کردن کلیه­ی برنامه­های بی­اساس چهارم مباهات کرد و دخترها و بعضی پسرها شروع کردند به کف زدن. آرایش بچه­های توی سالن دهشور نظم مشخصی نداشت. نیمی از سالن دخترها بودند و نیمی دیگر پسرها. دخترها بیشتر چادری بودند و صدای کف زدن برای نادری و حرف­هاش از آن­ها بیشتر بلند بود. پسرهای احمدی نژادی با پسرهای موسویایی درهم بودند...

توپ دست ملکا افتاد و رحم نکرد و جمله پشت جمله احمدی­نژاد را له کرد و دل خیلی­ها را خنک. گفت: همین برنامه­ی چهارم توسعه مگر به امضای رهبر نرسیده بود که شما این­طور آن را نادیده گرفتید؟ و نیمی از جمعیت دست و هورا. گفت: چرا آقای رییس جمهور تا آخر از کردان حمایت کرد؟ یکی از ته سالن پراند: چون مدرک نداشت و صدای خنده بلند شد. گفت: در طول انقلاب کدام وزیر به 160 میلیارد سرمایه­ی شخصی افتخار می­کرد؟ آیا این است انقلاب مستضعفان؟ از ادبیات گفتاری احمدی­نژاد گفت(در مورد وزیرهاش از عباراتی چون گوششو می­پیچونم استفاده می­کند.) از انحلال سازمان مدیریت، مدیریت جهان به جای مدیریت ایران، زیاد شدن خرافات در این دولت، نامه­نگاری به شرق و غرب عالم، رحیم­مشایی، تورم 25 درصد، توهین شدن به نام ایران به رییس­جمهور جمهوری اسلامی ایران در ژنو و....که وقتش تمام شد و مجری بهش گفت و دوباره توپ افتاد دست نادری.

چیزی که در این مناظره حوصله­ام را سر می­برد بعضی از حاضران بودند که زرت­زرت برای هر جمله­ی نماینده­شان دست می­زدند و نطقش را کور می­کردند. و البته از این بدتر حین حرف زدن نماینده­ی طرف مقابل­شان رخ می­داد...

نادری با این جملات شروع کرد که ایشان حرف جدیدی نزده­اند و بعد شروع کرد به تمسخر بیست سال خانه­نشین بودن میرحسین و شعرکی هم من باب استهزا خواند:

مهنس است و شاد آمده/سی سال گذشته خندان آمده

مبارک است/معجزه ای ست که از احمدی­نژاد آمده

و صدای دست زدن بیشتر دخترها و بعضی پسرها و از آن طرف به جوش آمدن خون میرحسینی­ها دادوهوارشان که سوال­ها را جواب بده...سوال...سوال...گفت: در ژنو به رییس­جمهور ایران توهین شد؟ چطور حالا ایشان رییس­جمهور ایران شده؟ چرا تو امیرکبیر که به ایشان توهین شد رییس­جمهور نبود؟ تو روزنامه­ها به ایشان توهین می­کنید چیزی نیست...که در این حال پسر بنفش پوشی که بالای سرم ایستاده بود و روبان سبزش را به پیشانی بسته بود فریاد برآورد: کدوم روزنامه؟ و در طول جلسه هم از این فریادبرآوردن­ها، گلوپاره­کردن­ها زیاد انجام داد و من خوش نداشتم. نماینده­اش آن بالا بود و اگر قرار بود که او جواب حرف­های مخالفش را بدهد باید او می­رفت بالا. در ضمن نمی­گذاشت که مخالفش حرف­هاش را بزند، با گلوجردادن­ها و هتک پاره کردن­هاش مناظره را کثیف می­کرد و البته فقط او نبود.

 نادری از تورم 25درصد گفت گفت این ذات برنامه­ی چهارم توسعه بود که گریبان­گیر ما شد، از تورم 50درصد دولت هاشمی رفسنجانی گفت...در مورد قضیه کردان گیر داد به خود میرحسین که چه­طور با مدرک ارشد معماری استاد راهنمای علوم سیاسی است؟...در مورد انحلال سازمان مدیریت گفت این تصمیم از زمان دولت رجایی بوده و عملی نشده و...

از ردیف سوم پلاکاردی بالا آمد که دریای خزر هم حق مسلم ماست.

نادری درمورد خرافات در دولت نهم گفت که این شما طرفداران میرحسین هستید که از اعتقادات مردم سواستفاده می کنید و روبان­های سبز...که چند نفر این بار فریاد برآوردند: هاله ی نور...هاله ی نور...

توپ تو زمین ملکا افتاد. از فرصت­های تاریخی دولت احمدی­نژاد گفت:گران شدن نفت، اصل44و زمین­گیر شدن کشورهای متخاصم در کشورهایی چون عراق و افغانستان. به نادری گفت که شما از خودتان دفاع کنید، چی کار به دولت­های خاتمی و رفسنجانی دارید. گفت: قانون­شکنی دولت احمدی­نژاد مثال­زدنی است. در یک سال 2000 بار از قانون تخلف کرده...به رییس جدید سایپا اشاره کرد، به جوان و کم سواد و بی تجربه بودنش. از کارخانه­ی رنو گفت و سیکلی که یک نفر در این کارخانه پله پله طی می­کند تا به ریاست برسد، ولی تو این دولت یک آدم سی ساله که هنوز دکترای مکانیک هم ندارد می­شود رییس ....از دانشجویان ستاره­دار گفت...و...

توپ تو زمین نادری: فرصت­های تاریخی چه جوری به­وجود آمد؟غیر از شجاعت دولت نهم؟!!

در مورد دانشجویان ستاره­دار...این موضوعی بود که دولت نهم ازش پرده برداشت.(خنده­ی طرفدارانش)

توپ تو زمین ملکا: بله، دولت نهم خیلی جاها پرده برداشت و خیلی جاها کلاه گذاشت.

رکسانا صابری ...8سال به جرم جاسوسی برایش بریدند. بعد آزاد کردند.چرا؟ اگر جاسوس نبود چرا گرفتید؟ واگر جاسوس بود چرا از تهدیدها ترسیدید و به راحتی آزادش کردید؟

در زمان شهرداری آش می­داد حالا سیب زمینی..(شعار بچه ها: مرگ بر سیب زمینی)...

و...

و...

و...

%%%

برمی­گردم به همان محاکمه­ی گالیله. سوال دیگری که برایم به وجود می­آید باز هم از دل آن است. بر فرض مثال که ملت ما آن قدر بیچاره شده که به قهرمان احتیاج دارد. مطمئنن چنین فرضی بر پایه­ی مردود بودن احمدی­نژاد استوار است. آیا در میان چهره­هایی که هستند(میرحسین،کروبی،رضایی) سیمای یک قهرمان دیده می­شود؟

 

%%%

میرحسین مردی نیست که شش­دانگ قببولش داشته باشم. مردی نیست که به او ایمان داشته باشم. آن قدر که به خاطرش روبان سبز ببندم به مچ دستم و به عالم و آدم داد بزنم که من طرفدار میرحسینم...نه...نه عزیز...آن قدر پیر شده­ام که به هیچ­کدام از مردان سیاست(هرچه قدر هم سید و آقا باشند) ایمان نداشته باشم. فقط می­دانم که رضایی نه، کروبی نه، احمدی نژاد نه.

%%%

رهبر می­گوید:سیاست من در قبال دولت­های برکار حمایت از آن­هاست.

و من می­گویم: سیاست من در قبال دولت­های برکار دید انتقادی به آن­هاست...


برچسب‌ها: ایمان ملکا, مناظره, دانشگاه تهران, انجمن اسلامی دانشگاه تهران
+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:12  توسط پیمان موضوع اجتماع  | 

عمیقن به این رسیده بودم که هیچ چیز مهمی وجود ندارد. و این به من بی­خیالی بی­سابقه­ای بخشیده بود. پوچی نبود. از پوچی رسته بودم. به این رسیده بودم که پوچی وجود ندارد. "هیچ چیز نیست" وجود ندارد. همه چیز هست. اما، فقط هست. و هیچ کدام از آن هزاران چیزی که هستند مهم نیستند. خودم را ول داده بودم روی آن نیمکت و واله و رها نگاه می­کردم. هیچ کدام از چیزهایی که می­دیدم لبه نداشتند. لبه­ها مات بودند. انگار کسی منظره­ی روبه­رویم را با فتوشاپ ویرایش کرده بود و با ابزار Blur تیزی لبه­های اشیاء را مات کرده بود.

کنار حوض دختری چهارزانو نشسته بود. یک دستش را ستون سرش کرده بود و با دست دیگرش با انگشت آب حوض را به­حرکت درمی­آورد. همان­طور زل زده بود به آب. کسی کاری به کارش نداشت. همه می­رفتند و می­آمدند.

ساختمان زردرنگ دانشکده­ی فنی روبه­رویم در پیش­زمینه­ای از آسمان آبی قرار داشت و روبه­رویم درخت­های کاج بودند، حوض وسط محوطه بود و سمت راست یادبود شهدا. یادبود شهدا در گردوخاک کارگرانش فرورفته بود. کارگران با سنگ­تراش آن را شکل می­دادند...پای راستم را روی پای چپم انداخته بودم و دست راستم روی زانوی راست و دست چپم روی کفش پای راستم بود. منظم و آهسته نفس می­کشیدم...دلم می­خواست بخوابم. تابه­حال این­طوری احساس خواب نکرده بودم. همیشه برای خواب چشم­هام خسته می­شدند و بعد عین خرس به خواب می­رفتم. یا اگر در مقابل خستگی چشم­هام مقاومت می­کردم سرم گنگ می­شد و به خواب می­رفتم. ولی این بار حس می­کردم این بدنم اسن که می­خواهد من را به خواب فرو ببرد. این سلول­های بدنم هستند که می­خواهند من بخوابم. حس می­کردم قلبم با تپش آرامش دارد من را خواب می­کند...انگار قلبم هم درک کرده بود که هیچ چیز مهمی برای سگ­دوزدن، برای حرص و جوش و غصه خوردن وجود ندارد...چشم­هام باز بود و زل زده بودم به پرچم­های درحال اهتزاز بالای دانشکده فنی: دو پرچم دانشگاه تهران و یک پرچم ایران در میان. چشم­هام باز بود. دست­هام درحال رخوت و شل شدن بودند که حامد گفت: خب، بریم؟!

به او نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم. از جام بلند شدم و پابه­پایش در سکوتی بی­اهمیت­انگارانه رفتم...

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:45  توسط پیمان موضوع لحظه ها  | 

سه چیزی که باعث می­شوند من تو دانشگاه به ادامه­ی زندگی بپردازم این­ها هستند: کتابخانه­ی مرکزی دانشگاه، چای بعداز نماز جلوی مسجد و پینگ­پنگ بعد از کلاس استاتیک با مهدی.

%%%

سه شنبه وقتی رسیدم جلوی دانشکده دیدم یک میز گذاشته­اند جلوی در، یک لپ­تاپ و یک صندوق سفید هم رویش. شستم خبردار شد که امروز همان روز انتخابات نمادین دانشگاه تهران است که انجمن­اسلامی­ها خبرش را روی کاغذهای A2 از اول هفته به درودیوار دانشگاه زده­بودند . دیرم شده بود. رفتم سر کلاس استاتیک نشستم و با بچه­ها ته کلاس شروع کردیم فیزیک2 خواندن برای امتحان آخر هفته! بعد از کلاس هم از همان پشت دانشکده میان­بر زدیم رفتیم پینگ­پنگ و بعد گرسنه­مان شد رفتیم سلف ناهار زدیم. می­خواستیم  برویم سایت که دیدیم هم­چنان بساط انتخابات جلو در برپاست.  رفتیم طرف میز  و شماره­دانشجویی­مان را گفتیم. مصطفی (از بچه­های86) پشت کامپیومتر نشسته بود. شماره­مان را وارد کرد و ما از دانیال دو تا برگه رای گرفتیم . برگه­رای­ها مثل سوال­های کنکور هنر بودند، منتها سه گزینه­ای. هر گزینه عکس یک نفر: محمود احمدی نژاد، مهدی کروبی، میرحسین موسوی و کنار هر کدام هم یک مربع خالی.

تیک­مان را زدیم و رای را انداختیم تو صندوق قنداق­شده و رفتیم پی کارمان.

%%%

خلاصه نتیجه­ی انتخابات نمادین دانشگاه تهران در روز سه­شنبه  هشتم اردیبهشت از این قرار شد:

5167 نفر رای دادند.

احمدی نژاد 6/17 درصد. کروبی 9/6 درصد. میرحسین 1/72 درصد. 1/3 درصد هم رای­های سفید و باطل بودند.

درصد دانشکده­های مختلف هم به تفکیک اعلام شد. که این هم چیز جالبی بود. مثلن الهیاتی­ها  با 43 درصد حامیان اصلی احمدی­نژاد تو دانشگاه تهران­اند. از آن طرف هم هنری­ها بیشترین درصد رای به میرحسین را داشتند، با 88 درصد. تو حقوق و علوم سیاسی هم که قوی­ترین بسیج دانشگاه تهران را دارد احمدی نژاد فقط 17درصد رای آورده.

این هم درصد چند تا از دانشکده­ها:

در دانشكده مكانيك از بين 236 راي، احمدي نژاد1/8 درصد ، كروبي 14 درصد ، موسوي6/74 درصد.و 4/3 راي هم باطله و سفيد.

در دانشكده‌ي برق و كامپيوتر از بين 343 راي ،احمدي نژاد 6/14 درصد، كروبي5/10 درصد ، موسوي9/72 درصد. و 2 درصد راي هم باطله و سفيد.

در دانشكده‌ معدن، صنايع و نقشه از بين 250 راي ، احمدي نژاد2/11 درصد ، كروبي 6/11 درصد ، موسوي 6/75 درصد. و 6/1 درصد هم راي باطله و سفيد.

در دانشكده شيمي و عمران از بين 437 راي ، 8/12 درصد احمدي نژاد، 7/5 درصد كروبي ،موسوي 2/81 درصد. و 2/0 درصد هم راي باطله و سفيد.

در پرديس هنرهاي زيبا از بين 384 راي ماخوذه ، احمدي نژاد3/8 درصد، كروبي 4/3 درصد، موسوي 87 درصد. و 3/1 درصد راي باطله و سفيد.

در دانشكده‌ي پزشكي از بين 335 راي  احمدي نژاد 6/14 درصد ، كروبي 9 درصد ، موسوي 3/74 درصد. و راي باطله و سفيد 1/2 درصد.

در دانشكده‌ي الهيات و معارف اسلامي نيز از بين 164رای احمدي نژاد 9/43 درصد، كروبي 4/2 درصد و موسوي50 درصد. و 7/3 درصد راي باطله و سفيد.

در پرديس ادبيات و علوم انساني نيز از بين 301 راي، احمدي نژاد 3/22 درصد ، كروبي 7 درصد و موسوي ، 8/68 درصد/و 2 درصد راي باطله و سفيد.

 


برچسب‌ها: انجمن اسلامی دانشگاه تهران
+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1388ساعت 11:59  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

آن روز(۱۳ اسفند) وقتی وارد تالار شد همه­مان فریاد برآوردیم: "درود بر میرحسین." او میان عکاس­ها و بادیگاردهاش گم بود و پنهان. لحظه­ای از میان آن­ها سربرآورد و به بالا به ما که خروشان درودش می­فرستادیم نگاه کرد. نگاه­ش هم خوشحال بود و هم نگران و البته آن روز برای ما سوال­برانگیز که آیا می­آید.

 فریادهای "درود بر میرحسین" ما مثل مجسمه­ی ژانوس که خودش بعدن توی سخنرانی­اش گفت دو وجهی بود. فریادهامان هم فغان بود و هم امید.

برای لحظه­ای خودم را جای صاحب آن نگاه نگران گذاشتم. این همه جوان که هرکدام­شان نماد و نماینده­ای از هر کجای ایران­اند به فغان آمده باشند و امیدشان دست­آویزشان فقط به تو باشد و... لرزم گرفت. به خودم گفتم، هنوز هم می­گویم: چه­قدر سخت است میرحسین بودن...چه­قدر سخت است افسانه­ی 1360 بودن...


برچسب‌ها: افسانه ی 1360
+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 17:55  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

همین طوری بود. در آن کلاس باز بود و تاریکی مرطوبش به راهروی روشن می ریخت. من و مجتبی و مهدی تند از راهرو می رفتیم به سمت سایت عمران. که بوی تاریکی را دیدیم و به سرعت ازش رد شدیم. مجتبی گفت: می رفتیم تو این کلاسه می نشستیم. گفتم: من هم دلم خواست. گفت: چرا وانستادی؟ گفتم: رفتیم دیگه. رفتیم تو سایت عمران و مجتبی از حسن خداحافظی کرد و بعد آمدیم بیرون. داشتیم از پله ها می رفتیم پایین که مجتبی گفت: نریم تو کلاسه؟ گفتم:آره.

من به خاطر تاریکی نگفتم. دلم از آن کلاس ها خوشش می آمد. میزهاشان چوبی و یک سره. نیمکت نیمکت نبودند، یک سره ردیفی نیمکت بودند و یک حس خوبی به من می دادند. رفتیم تو کلاسه. خواستم چراغ را روشن کنم که مجتبی گفت: تمام مزه ش به تاریکی شه. و راست هم می گفت. پس در را بستم و ما سه تا با تاریکی تنها شدیم. مجتبی آواز خواند. امشب رد سر شوری دارم خواند. آهنگ کیف انگلیسی خواند. و صدایش توی کلاس خالی و تاریک پژواک شد، قشنگ شد، من ساکت شدم و به دنیای خیالات رفتم. واقعن صدایش خیال آور بود. مهدی از خودش و ما تو تاریکی عکس انداخت. دلم می خواست مجتبی با آن صدای خوبش باز هم بخواند. اما او شعر حفظ نبود و این خیلی بد بود. صداش هنرمندانه بود. شاید تاریکی کلاس هنرمندانه اش کرده بود، شاید هم خلوتی اش. چون خیال آور بود می گویم هنرمندانه بود. شعرهایش که ته کشید سه تایی ته کلاس در سکوت نشستیم. خواست شعری را دوباره بخواند که در باز شد. مردی آمد تو ما را نگاه کرد. از خدماتی ها بود گمانم.

یک لحظه مات و مبهوت شد.

ما خندیدیم. او هم چراغ را روشن کرد و لبخندی زد. محفل عاشقانه و روحانی ما را برهم زد! تارکی کلاس را  ملکوتی کرده بود و با روشن شدن کلاس گریخت و کلاس شد حجمی محدود به چهار دیوار سفید، حجمی کوچک. و بعدش زدیم به چاک، گورمان را از کلاس گم کردیم بیرون....

+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند 1387ساعت 0:44  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

وقتی آفتاب در پشت ساختمان های بلند در حال افول بود، جلوی ساختمان برق و مکانیک امیرکبیر، سلمان جمله ی درستی گفت. من گفتم: مخالفان و معترضین شکست مفتضحانه ای خوردند. و او گفت: خب اون ها به هدف شون رسیدن. می خواستن اعراضشون رو به خوبی نشون بدن که تونستن. الان اگر بری وبلاگ ها خواهی دید که چقدر در مورد همین شکست خورده ها مطلب نوشته اند و حماسه شان کرده اند.

%%%%%

شاهد یک جنگ کلاسیک بودم، بین مخالفان وبسیجیون. من و مهدی سر بزنگاه رسیده بودیم. آخرهای نماز جماعت بود که رسیدیم. جلوی دانشکده هوافضا و مسجد پر از صفوف نماز بود. ما از در "رشت" آمده بودیم تو و کسی هم به ما گیر ناده بود که شما دانشجوی دانشگاه امیرکبیر نیستید. روز تدفین شهدا تو دانشگاه تهران هم همین طور بود و در دانشگاه به روی هر کس و ناکسی باز بود. خب، طبیعتن اول مخالفین را دیدیم که جلوی سلف جمع بودند. برای خودشان شعار می دادند و ما اول گیج بودیم که این ها دارند رو به چه کسی شعار می دهند. جلوتر نمی رفتند. انگار منتظر بودند تا نماز تمام بشود. بین سلف تا دانشکده ی هوافضا بلوارکی بود که شروع درگیری ها از همین بلوارک بود. نماز که تمام شد، بلافاصله صفی از بسیجیون که بازوهای شان را به هم گره زده بودند در مقابل مخالفین شکل گرفت و کم کم توده ای از آدم ها پشت این صف تشکیل شد. کسی از آن صف اول با لحنی هشداردهنده به عقبی هایش می گفت: فعلن هل ندهید. آن طرفی ها دست های هم را گرفته بودند و بابلا آورده بودند و شعار می دادند:"توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد". ما هم وسط بلوارک روی حوضک آن ایستاده بودیم، دقیقن بین دو گروه جنگجو. سرزمین بسیجیون فضای جلوی مسجد و دانشکده ی هوافضا و دانشکده ی شیمی بود. و مخالفان سعی می کردند آن ها را به عقب برانند، مراسم را به هم بزنند و نگذارند که شهیدی در دانشگاه امیرکبیر دفن شود. چند لحظه ی اول دو گروه در مقابل هم فقط گارد گرفته بودند  و زور می اوردند به هم. هنوز دوئل شروع نشده بود. به اصطلاح چند دقیقه ی اول به دندان قروچه می رفتند. و بعد زور آوردن شان بیشتر شد و سعی کردند همدیگر را بیشتر به عقب برانند و اصطکاک بیشتر شد و حادثه شروع شد و در یک لحظه انگار که دو صفحه ی زمین به هم لغزیده باشند آن دو گروه هم به هم لغزیدند و چندین نفر به این طرف و آن طرف پرت شدند و جلوی ما که پر از تماشاچی بود همه شان پرت شدند عقب و ما هم نزدیک بود بیفتیم توی حوضک. صدای شعارهای مخالفین بلندتر شد:"دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد" هو کشیدند و کمی عقب نشینی کردند. توده ی پشت بسیجیون انبوه تر می شد و زورشان بیشتر. در طرف دیگر بلوارک هم صفی از بسیجیون بازوبه بازو گره زده به چشم می خورد. از خودم می پرسیدم این ها الان در مقابل که گارد گرفته اند، مخالفین که آن طرف بلوارک ند. اما اشتباه می کردم. آره، قدرت بسیجی ها بیشتر بود و نیم ساعت بیشتر طول نکشید که مخالفین پرسروصدای شان را به انتهای بلوارک عقب راندند. ماشین آتش نشانیِ جلوی سلف روشن کرد گورش را گم کرد بیرون. چرایش  را نمی دانم. بین بسیجی ها بسیجی های دانشگاه تهران را می شناختم. دیده بودم شان. وقتی آن ها بودند مطمئنن امام صادقی ها هم بودند، مطمئنن از هرجای دیگری هم بودند. مخالفین هر بار که عقب نشینی می کردند و یا کتک می خوردند علیه بسیجی ها شعار می دادند:"وحشی، وحشی". به انتهای بلوارک که رسیدند سریع دویدند به آن طرف. و این جا من فایده ی گارد طرف دیگر بلوار را فهمیدم. درگیری شدید شد. بزن بزنی راه افتاد. مشت. لگد. سروصدا. آشوب. مخالفین کتک می خوردند سعی هم می کردند بزنند. من قدم بلند نبود، زیاد نمی دیدم کی کی را می زند، فقط می دیدم که همدیگر را می زنند و هو کشیده می شود و سعی می شود که صدای سخنرانی پناهیان خفه شود با این هو کشیدن ها. تو دانشگاه صدای پناهیان می پیچید. همه جا بلندگو کار گذاشته بودند. گونیایی بزرگ، از نوع مهندسی، از وسط جمعیت معترض به هوا بلند شد و فرود آمد رو سر یکی از بسیجی ها و تکه تکه شد. لنگه کفشی پرتاب شد سمت مخالفان؛ ولی بسیجی ها عقب نرفتند. مادر شهیدی چادر به سر یکی از پسرهای مخالف را به حرف گرفته بود که چرا این کارها را می کنید؟ این کارها را نکنید. و پسر هم دلایل ش را می گفت و مادر قانع نشد و با چشمانی اشک حدقه بسته رو برگرداند. گروهی از بسیجی ها آن طرف بلوارک(طرف سلف) جلوی مخالفین ایستاده بودند. گروهی دیگر هم این سر بلوارک(پشت مخالفین) ایستاده بودند. شهدا را آورده بودند جلوی سکوی سخنرانی گذاشته بودند و ما نفهمیده بودیم...

وبعد... بسیجی هایی  که پشت سر مخالفین بودند فریاد برآوردند:"الله اکبر، الله اکبر. خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست" فریاد برآوردند:"یا حسین" و همدیگر را هل دادند تا مخالفین را به جلو هل بدهند و بعد بسیجی هایی که آن جلو بودند مخالفان را به عقب هل دادند و راندند. وحشتناک و وحشیانه بود. محاصره ی کامل...حجم مخالفین لحظه به لحظه کمتر شد. پِرِس بسیجی ها انگار داشت آن ها را نابود می کرد. ولی جِرم که نابود نمی شود! تاختن بسیجی ها بر مخالفان ... گروه مخالفین لحظه به لحظه کوچک تر شد. بلندگوها فریاد می زدند "الصلاۀ الصلاۀ" و آن گروه اندک هم فرار کردند به سمت دانشکده ی کامپیوتر و آی تی...

%%%%

جلوی کامپیوتر و آی تی به معنای واقعی کلمه خرتوخر شد. باقی مانده ی مخالفین دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتند. یورش می بردند توی بسیجی ها و مشت و لگد بود که حواله شان می شد. چند دختر آن طرف روی پله ها ایستاده بودند و با صدای گرفته "یار دبستانی من" را می خواندند و شعار می دادند"مرگ بر دیکتاتور". و بسیجی ها خوشحال بودند از پیروزی شان. لب خندان بودند. نوحه می خواندند، یازهرا می گفتند، سینه می زدند شور می گرفتند می گفتند: حیدری ام، حیدری ام. و دادوفریاد مخالفین را خفه می کردند. برای این که زاویه ی دید را عوض کنیم، رفتیم به ساختمان فیزیک، طبقه ی سومش، کلاس نبش که درگیری ها را از بالا ببینیم. توی کلاس روی تخته وایت بورد نوشته شده بود:فیزیک حالت جامد تشکیل نمی شود. چند نفر قبل از ما آمده بودند کنار پنجره ها. دختر و پسر. رفتیم روی صندلی ای کنار پنجره ایستادیم. جلوی کلاس چند نفر میز استاد را کشانده بودند کنار پنجره و روی آن ایستاده بودند. آن میز دید بهتری را فراهم می کرد. ما هم رفتیم روی آن ایستادیم. میز در آستانه ی شکستن قرار گرفت و ما درهم شدن مخافین و بسیجیون را  نظاره کردیم، در هم شدن پسر و دختر را نظاره کردیم. بطری هایی که پرتاب می شدند، لنگه کفش هایی که پرتاب می شد... گه گاه یکی چیزی می پراند و کتک می خورد، یکی روی زمین ولو می شد و همه روی او می افتادند... پسری که از روی شانه هایش پایین را دید می زدم فیزیک می خواند، ورودی 86 بود(ولی خیلی بچه می زد)و تا هم رشته ای هاش را می دید می گفت: اِ اِ اِ اون ورودی هشتادوهفته ها. اون ورودی هشتادوچهاره ها....

بلبشو... بلبشو...

توی آن هیروویری یکدفعه مهدی گفت: صاد داشت تو رو نگاه می کرد.

گفتم:چی؟ صاد؟ کو؟

اشاره داد به پایین. صاد را دیدم. داشت با چند نفر دیگر بی اعتنا به درگیری ها اندکی آن سوتر حرف می زد. گفتم: عجب دنیای کوچیکی. صاد هم رشته ای ما تو تهران بود و اصلن گرایش سیاسی ای نداشت مثل من ناظر هم نبود و ما می دانستیم برای چی آمده...

محمدجواد جزینی قصه ای دارد که اسمش یادم نیست. در مورد یک دختروپسر عاشق هم است که درست شب هجدهم تیر سال81 جلوی دانشکده ی فنی زمان و محل قرارشان بود تا دیداری عاشقانه را رقم بزنند اما... . یک داستان عاشقانه با پس زمینه ای سیاسی. که فوق العاده بود. اما قصه ی صاد چیزی دیگر بود. فکرش را بکنید وسط درگیری های امیرکبیر با معشوقش قرار گذاشته باشد و از آن طرف معشوقش هم یکی از فعالان درگیری باشد...

%%%%

نشریه سحر وابسته به انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران در شماره ی دوم خود دلایل مخالفت با طرح دفن شهدا در دانشگاه ها را این طور برشمرده بود:

-          دانشگاه قبرستان نیست، بلکه محلی است برای علم آموزی. محل دفن شهید بهشت زهرا و محل های مقدس از پیش تعیین شده است. چرا که با دفن شهید در محل هایی چون دانشگاه ها(که بعضن رفتارهای متناقض و نامتناسب با شان شهید نیز درآن دیده می شود) حرمت شهادت لکه دار می گردد.

-          سابقه ای از این نوع اقدامات در سنت اسلامی ما وجود ندارد.

-          برخی می خواهند با ایجاد یادمان های شهدا در دانشگاه توجیهی برای حضور نیروهای خارج از دانشگاه و با نگاه های سیاسی خاص در محیط های دانشگاهی دست و پا کنند.

-          این کار بیش از آن که به نیت تکریم مقام شهید باشد تنها ابزاری است در دست گروهی که می خواهند در پشت نام شهید برای خود وجهه ای کسب نمایند.

آقای پناهیان در سخنرانی روز دوشنبه ی خود در دانشگاه امیرکبیر این جمله ها را گفت:

-          مزار شهدا قبرستان نیست بلكه محل زنده شدن است. مزار شهدا محل برآورده شدن حاجات بسیاری از دانشجویان و جوان‌هاست، دانشجویان، خلاقیت، شجاعت، بی‌تعلقی به دنیا و از بین بردن رذایل اخلاقی را در پای مزار شهدا كسب می‌كنند. دفن كردن شهدا در قبرستان اشتباهی بود كه باید با ساختن جایگاه ویژه‌ای برای خاكسپاری آن‌ها جبران شود. نباید مزار شهدا را قبرستان نامید چرا كه شهید مرده نیست و نباید او را با مردگان یكی دانست.چه بسا بسیاری از بزرگان علمی كه بنا بر وصیتشان در دانشگاه‌ها به خاك سپرده شدند.

-          خداوند متعال پای هر عمل درست و با اخلاصی را با خون شهدا امضا می‌كند، بنابراین باید در كارهای فرهنگی اثری از خون شهدا باشد تا آن كار جاویدان بماند.

%%%%

تا آخرش نماندم که ببینم آخرش چه شد. حوصله ام از آن هم بلبشو سر رفت. وقتی از پشت مُشت های دانشکده ی فیزیک و از راه باریکه ی آن پشت در آمدیم، روی پله های توی حیاط یکی از آن آدم هایی که بد کتک خورده بود نشسته بود داشت پاهاش را می مالید و  سه چهار نفر کنارش نشسته بودند سیگار می کشیدند. 4-5 نفر هم داشتند با موبایل هاشان فیلم می گرفتند. یکی هم داشت با دوربین حرفه ای فیلم می گرفت...

+ نوشته شده در  ششم اسفند 1387ساعت 22:10  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

 
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...