"نرده‌های خانه‌ات تو را از کوچه‌ها جدا می‌سازد. من دیگر در زیر باران تند فروردین و در میان بادهای آذری ننشسته‌ام که بیایی. و من بار دیگر نخواهم گفت: هلیا! گریز، اصل زندگی‌ست.
گریز از هر آن‌چه که اجبار را توجیه می‌کند. 
بیا بگریزیم. کلبه‌های چوبین، کنار دریا نشسته‌اند.
و ما با مرغان سپید دریایی سخن خواهیم گفت.
ما جاده‌های خلوت شب را خواهیم رفت.
و به آواز دوردست روستاییان گوش خواهیم داد.
و به هر پرنده‌ی رهگذر سلام خواهیم گفت.
از عابران نشانه یک مهمان‌خانه‌ی متروک را خواهیم گرفت و آن‌ها هر چه بگویند ما نخواهیم شنید..."
بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم/ نادر ابراهیمی/ ص26و 27
@@@
لاک پشت- پمپ بنزین مرز اینچه برون- محمود احمدی نژاد
ما 3نفر بودیم. من بودم و محمد بود و لاک‌پشت. به هر کسی گفتم پایه نشد. میثم سربازی بود. میثم اگر بود نه نمی‌گفت. ولی سربازی بود و لعنت به این خدمت نظام. حمید برایش کار پیش آمد. صادق گفت می‌خاهم 5شنبه بروم چیتگر دوچرخه سواری. محمدرضا گفت می‌خاهم بروم ولایت. مهدی گفت درسِ بسیار دارم. ممد گفت چه جوری می‌خای بری؟ گفتم فعلن با لاک‌پشت. اگه ماشین بهتری پیدا شد با ماشین بهتر. گفت خودکشیه. تو دلم گفتم: تو که دلش را نداری یک سفر 1000کیلومتری تو خاک وطن خودت بروی و برگردی، رفتنت به آمریکا و کانادا و آلمان و ایتالیا و این‌ها گه‌خوری اضافه است. نگفتم. سرم را پایین انداختم و تو دلم گفتم: من کار خودم را می‌کنم.
محمد پایه بود. 2نفری راه افتادیم. سبد ظرف و ظروف و کوله‌ها و زیرانداز و چادرمسافرتی را انداختیم روی صندلی عقبِ لاک‌پشت و صبح علی‌الطلوع راه افتادیم. محمد کنارم نشست. کتاب راه‌یاب ایرانش را درآورد. پیشانی‌نوشت کتاب را برایم خاند. همان که برایش نوشته بودم که روزی او را می‌نشانی کنارت و می‌زنید به جاده‌ها... اویی که روز تولدش بهش گفته بودم کس دیگری بود، نه خودم... راه افتادیم. حرف زدیم. آهنگ گوش دادیم. بی این که چشم در چشم هم بدوزیم، کنار هم نشسته بودیم و حرف می‌زدیم و از شهر کثیف دور می‌شدیم. همانی بود که عباس کیارستمی توصیفش کرده بود:
"وقتی توی ماشین نشسته ام وکسی در کنارم است احساس بسیارراحتی دارم.ما در راحت ترین صندلی ها هستیم چون چشم در چشم هم نداریم اما در کنار هم نشسته ایم. به همدیگر نگاه نمی کنیم و تنها هنگامی این کار را می کنیم که بخواهیم.آزادیم که نه به تندی بلکه به ملایمت به دوروبربنگریم. پرده بزرگی درپیش روی مان داریم وهمینطور دیدهای جانبی را.سکوت سنگین و دشواربه نظر نمی رسد. هیچ کس از دیگری پذیرایی نمی کند. و جنبه های بسیار دیگر.موضوع بسیار مهم تر این که ماشین ما را از جایی به جای دیگر می برد."
پل سفید- عبور قطار
صبحانه را در پل‌سفید خوردیم. زیر یکی از آلاچیق‌ها. در کنار رودخانه‌ای که ساحل آن طرفش ریل راه‌آهن بود و وقتی داشتیم لقمه می‌گرفتیم صدای پرهیاهوی لکوموتیو قطار را شنیدیم که با دود سیاهش از آن سوی رود رد شد. 
جاده‌ی فیروزکوه- قائم‌شهر و ساری- گرگان و سبز و سبزتر شدن جاده و جنگل‌ها و مناظر.
ساعت دو و نیم عصر بود که رسیدیم به گرگان. هوا بوی باران داشت. شیشه‌ی ماشین آرام آرام پر از قطره‌های ریز باران می‌شد. و دشت‌ها و تپه‌های سراسر سبز، مه‌آلود و رویایی بودند. 
"باران بوی دیوارهای کاهگلی را بیدار کرده است.
کنار پل مردی آواز می‌خواند.
و یک مرد برای گریستن به خانه می‌رود.
زمین، عابران پایان شب را می‌مکد. گل‌ها کفش‌ها را سنگین‌ می کند..."
جاده ی ناهارخوران- گرگان
آرام آرام حاشیه‌‌ی شهر را گرفتیم و راندیم به سمت ناهارخوران و از انبوهی سبزی درختان کنار جاده، از صدای خوشحال و مست و ویرانِ پرنده‌ها، از بوی رطوبت هوا و جاده‌ی پیچ در پیچ ناهارخوران دیوانه شدیم. 
ناهارخوران را رفتیم و رفتیم. باید به روستای زیارت می‌رسیدیم. انتهای جاده‌ی جنگلی ناهارخوران بعد از 10کیلومتر به روستای زیارت می‌رسد. بعد از آن 10کیلومترِ رویایی، سِوادِ روستای زیارت نومیدکننده و ضدحال بود. اولین تصویر از روستای زیارت چهره‌ی آپارتمان‌های چند طبقه‌ی در حال ساخت و ماشین‌های ساختمان‌سازی(لودر و کامیون) بود و ماشین‌های مدل بالایی که پیدا بود جز هوای خوبِ زیارت از هیچ چیز دیگری سر در نمی‌آوردند و نمی‌فهمند. شهرسازی بی‌در و پیکر. آپارتمان‌های چند طبقه‌ی من در آوردی در دامنه‌ی کوه و کنار جاده. هوا مه‌الود بود. کمی هم سرد بود. وارد روستا شدیم. از کوچه‌های سنگفرش شده رد شدیم و آخرش به امامزاده عبدالله رسیدیم. ماشین را پارک کردیم و رفتیم به پیاده‌روی.
روستای زیارت
بقعه‌ی امامزاده عبدالله تازه ساخت بود. کنار رودخانه بود و سیل بقعه‌ی قدیمی را از بین برده بود. ساختمان هنوز نیمه‌کاره بود. قبرستان روستا هم اطراف ساختمان امامزاده بود. هوای عصر پنج‌شنبه. زنانی که روی قبرها فاتحه می‌خواندند. خلوتی. صدای رودخانه. چشمه‌ی آبگرم آن طرف رودخانه. مسافرانی که با ماشین توی حیاط امامزاده آمده بودند. مغازه‌های اطراف امامزاده هر چیزی که بودند مشاور املاک هم بودند. قصابی و مشاور املاک. سوپرمارکت و مشاوراملاک. وقتی از گوگل در مورد زیارت سوال کردم به وبلاگ روستای زیارت هم که رسیدم پیشانی‌نوشت وبلاگ مشاوره‌ی املاک بود...
روستای زیارت
راه افتادیم توی روستا. از کوچه‌های سنگ‌فرش روستا بالا رفتیم. به خانه‌های قدیمی و جدیدساخت نگاه کردیم. به مردان روستا سلام گفتیم. از کنار حمام عمومی روستا و بوی گازوییل و بوی آب داغش و صدای جیغ و ویغ زن‌های توی حمام رد شدیم. 
روستای زیارت
خانه‌های قدیم اسکلت چوبی داشتند با دیوارهای کاهگلی. نمای شاخه‌های کوچک و به هم پیچیده‌ی درختان. مردی که با تبر هیزم خرد می‌کرد. تبر را می‌برد بالای سرش و با قدرت و مهارت می‌کوبید بر سر کنده و کنده ی درخت از وسط به دو نیم می‌شد. حتم برای سوختن در بخاری هیزمی خانه‌ی مرد. مردهایی که تر و تازه و تمیز و ترگل ورگل از حمام بیرون می‌آمدند و به سمت خانه‌های‌شان می‌رفتند. خانه‌های سیمانی جدید که برای قشنگی با شاخه‌های کوچک و به هم پیچیده‌ی درخت بزک شده بودند. کوچه‌های پیچ در پیچ و باریک و...
روستای زیارت
برگشتیم به سمت ناهارخوران. کنار جاده آش می‌فروختند. ایستادیم و آش خوردیم. پیرمرد و پیرزن، فرقونی را پر از هیزم کرده بودند و رویش دیگ آش را بار گذاشته بودند. مهربان بودند. کلی خوش‌آمدمان گفتند. کنار جاده میز و صندلی پلاستیکی هم گذاشته بودند. قبل از ما یک خانواده‌ مشتری‌شان بودند. ما را که دیدند به‌مان نان تعارف کردند که نان تازه است و با آش می‌چسبد. تشکر کردیم. محمد گفت: آدم‌ها زیر بارون توی این جاده مهربون می‌شن.
نشستیم روی صندلی‌ها و زیر بارانی که خرد خرد زمین را ترگونه می‌کرد آش خوردیم.
ناهارخوران گرگان- پیرمرد و پیرزن آش فروش
از پیرمرد و پیرزن در مورد زیارت و آبشارش پرسیدیم. پیرزن گفت: ها. آبشار داره. ولی ماشین شما اگه بره حیف می‌شه. بعضی ماشین گنده‌ها تا پای آبشار می‌رن، اما ماشین شما حیف می‌شه. من اندر کف این مانده بودم که چرا این پیرزن مهربان نمی‌گوید ماشین شما نمی‌تونه و ناتوانی‌اش را به رخ نمی‌کشد و هی می‌گوید حیف می‌شه. این طور حرف زدنش از یک چیزی مایه می‌گرفت که من دوست دارم اسمش را بگذارم اصل غم‌خاری. یک جور غم‌خاری مهربانانه‌ی برای من نایاب در حرف زدن و برخوردش بود که خیلی انسانی بود... 
برنامه‌ی آبشار زیارت را فاکتور گرفتیم. که آبشارهایی اعجاب‌برانگیزتر در پیش‌رو داشتیم... 
برگشتیم به سمت گرگان. هوا خنک‌تر و مرطوب‌تر از آن بود که شب را در چادر سر کنیم. توی این فکرها بودیم: شب را کجا برویم؟ اگر مرکز شهر برویم یحتمل مسافرخانه‌ای جایی که بشود ارزان شب را صبح کرد پیدا می‌شود. حالا برویم شهر گرگان را بگردیم. پسر ساعت 5 عصر شده هنوز ناهار نخوریم... توی این فکرها بودیم و بلوار ناهارخوران گرگان را پایین می‌آمدیم که چشم‌مان خورد به چند تا پارچه‌نوشته کنار خیابان: سوئیت اجاره‌ای و خانه‌ی اجاره‌ای و شماره تلفن. درنگ نکردیم. زنگ زدیم که قیمت بپرسیم. مرد گرگانی بدو آمد، یک نگاه به ما و یک نگاه به لاک‌پشت انداخت و سوار شد ما را برد خانه را نشان داد. سوئیت 3تخته و یخچال و حمام و ماهواره و پارکینگ برای لاک‌پشت و این حر‌ف‌ها. گفت شبی 40 تومن و گفتیم شبی 20 تومن و سر 25 تومن به توافق رسیدیم.
خرد و خسته و گرسنه بودیم. بار و بنه را از ماشین درآوردیم و بی‌درنگ بساط ناهار را برپا کردیم و...
@@@
ای کاش می‌شد با نوشتن و عکس گرفتن و فیلم گرفتن و نقاشی کشیدن و راه‌های ثبت یک پدیده، بوی یک شهر را هم منتقل کرد. گرگان بوی خاصی داشت. بویی که توی تک تک کوچه‌های پیچ در پیچ و خیابان‌ها و پیاده‌روهایش موج می‌زد و تو هی دلت می‌خاست هر چند قدم که راه می‌روی یک نفس عمیق بکشی و آن بوی خاص را تا فیهاخالدونت به درون ببلعی. بوی درختان نارنج و بوی یاس و بوی رطوبتِ پس از باران. 
خیابان‌ها و پیاده‌روها مشتاق پاهای ما بودند. 
گرگان- خیابان ولیعصر
گرگان هم مثل تمام شهرهای مرکز استان ایران شهوت عجیبی در مثلِ تهران شدن دارد. نامگذاری خیابان‌ها بارزترین نشانه‌ است. خیابان ولیعصر. خیابان امام خمینی. خیابان پاسداران. خیابان رسالت. بلوار صیاد شیرازی. انگار که خود سرزمین گلستان هیچ اهمیتی در نامگذاری خیابان‌ها ندارد. آخر صیاد شیرازی را چه به گرگان که اسم بلوار به آن طویلی را... ظرافت در نام‌گذاری کوچه‌ها هم به انتها رسیده بود. تمام کوچه‌های خیابان ولیعصر و بلوار ناهارخوران یک اسم داشتند: عدالت. عدالت نهم. عدالت سی و ششم. عدالت هفتاد و هشتم و...
از خیابان ولیعصر شروع کردیم. خیابانِ مغازه‌‌های شیک و ساختمان‌های چند طبقه‌ی مرکز خرید. خیابانِ دخترهای آرایشِ غلیظ و پسرهای ابرو برداشته. مغازه‌های مرکز خریدها شیک و خیلی تهرانی بودند. پیاده‌روها مثل پیاده‌روهای همه‌ی شهرهای ایران. موزاییک‌های تکه به تکه و هفتاد نوع. چراغ‌های تیر برق هم عوض روشن کرده پیاده‌رو مشغول روشن کردن سواره‌رو. خیابان زیاد گل و گشاد نبود. ولی عشق لایی کشیدن‌ها و عشق گازینگ گوزینگ‌ها  توی همان خیابان تنگ و پر از عابر پیاده مشغول عرض اندام بودند. گرگانی‌ها هم مثل مازندرانی‌ها و گیلانی‌ها از آرامشِ آرام رانندگی کردن بوی چندانی نبرده‌اند. از میدان ولیعصر به سمت خیابان 5آذر رفتیم. خلوت‌تر و دولتی‌تر بود. فرمانداری گرگان و سازمان انتقال خون و بیمارستان فوق تخصصی توی این خیابان بود. سر کج کردیم به سمت خیابان پاسداران. دیگر شب شده بود. ساختمان کاخ موزه‌ی گرگان در تاریکی پارک خاموش نشسته بود. از خیابان پاسداران رسیدیم به خیابان امام خمینی. زرق و برق مغازه‌ها کمتر شد. مغازه‌ها سطح پایین‌تر شدند. عابران توی پیاده‌رو هم تغییر ظاهر دادند. زنان چادری بیشتر شدند. همین طور خیابان امام خمینی را داشتیم متر می‌کردیم که یکهو یاد بافت تاریخی شهر گرگان و وصفی که ازش شنیده بودیم راه افتادیم. سر یکی از کوچه‌ها پیچیدیم توی کوچه و وارد هزارتوی کوچه‌های گرگان شدیم. سر کوچه فلش زده بود بقعه‌ی بی‌بی نور و بی‌بی حور.
 خانه ی قدیمی جوار بی بی حور و بی بی نور
 
کوچه‌ها در هم و بر هم و مارپیچ ما را به درون خودشان می‌کشیدند. ماشین‌ها توی کوچه‌ها گاز می‌دادند. ما تعجب می‌کردیم که چرا  ماشین‌های عبوری توی این کوچه‌ها تنگ و باریک این قدر گاز می‌دهند و می‌خاهند سرعت بروند و مگر نمی‌دانند که شاید عابر پیاده‌ای هم در این کوچه‌ها رد بشود... همین طور که مارپیچ کوچه‌ها را جلوتر و جلوتر می‌رفتیم کوچه‌ها برای‌مان خیالی‌تر می‌شدند. محمد خیالاتی شده بود و می‌گفت الان می‌چسبه که با این هوا و بوی گرگان یهو سر یکی از کوچه‌ها به یه میدون‌چه برسیم که چند تا میز و صندلی داشته باشه و یه کافه باشه و بعد از این همه راه رفتن برامون نوشیدنی بیاره...
ما در گرگان رها شده بودیم. یکهو توی کوچه‌ی دارویی 6 چشم‌مان خورد به دیواری که برگ‌های پیچک تمام دیوارش را پوشانده بود. جلو و جلوتر که رفتیم یکهو دیدیم برگ‌های پیچک تمام نمای یک ساختمان 2طبقه‌ی آجری با پنجره‌های چوبی و سقف حلبی را پوشانده. ساختمان آجری بزرگ بود و قدیمی و بهت‌برانگیز. چند دقیقه همین طور به پنجره‌های چوبی‌اش زل زده بودیم. به آجرهای نارنجی و نم‌گرفته‌ی نمایش نگاه می‌کردیم. یعنی روزگاری این تکه از شهر گرگان که پر است از خانه‌های زشت و بدترکیبِ سیمانی، پر بوده ازین خانه‌های زیبا؟
جلوتر که رفتیم رسیدیم به آرامگاه نوادگان حضرت موسی‌بن جعفر: سید ابراهیم و بی‌بی نور و بی‌بی حور. اول ماندیم که چرا نوشته‌اند نواسه‌گان. آرامگاه فقط یک بقعه‌ی کوچه بود که از کوچه یک پنجره‌فولاد هم داشت. در آرامگاه قفل بود. ساعت 9شب بود و دیر شده بود انگار. نگاه به پشت آرامگاه انداختیم و در تاریکی درختان یک باغ بزرگ را شناختیم. به سمت راست‌مان نگاه کردیم. درختان پشت یک چینه‌ی کاهگلی پنهان شده بودند و چینه‌ی کاهگلی همان طور امتداد داشت تا که می‌رسید به یک ساختمان کاهگلی بزرگ 2طبقه. یک ساختمان بزرگ اعیانی با ورودی هلالی شکل و ستون‌های گچ‌بری شده و نرده‌های چوبی در طبقه‌ی دوم. مات‌مان برده بود که این خانه به این بزرگی این جا وسط شهر چطور پس از سالیان دراز برپا مانده...
در چوبی بزرگی داشت و کنار در کلید یک زنگ بود. یعنی توی این خانه به این قدمت و به این درندشتی کسی هم زندگی می‌کند؟
محمد کلید زنگ را فشرد.
بعد از چند دقیقه یک دختر نفس‌نفس زنان در را باز کرد. سربرهنه بود. ما را که دید جا خورد و خودش را پشت در پنهان کرد و سرش را بیرون آورد و کجکی نگاه‌مان کرد. سلام دادیم. نمی‌دانم چند ساله بود. شاید دبیرستانی. شاید راهنمایی. محمد گفت: ببخشید. ما مسافریم. اومدیم این‌جا دیدیم پشت بقعه‌ی بی‌بی نور و حور یه باغ بزرگه. بعد کسی نبود ازش بپرسیم. این باغی پشت بقعه به این خونه راه داره؟ 
دختر کمی فکر کرد و مودب گفت: بله.
محمد گفت: شما توی این خونه زندگی می‌کنید؟
دختر دوباره کمی فکر کرد و مودب گفت: بله.
محمد گفت: ما می‌خاستیم باغ پشت بقعه رو ببینیم. بعد از خونه‌ی شما هم به این باغه راه داره. درسته؟
دختر گفت: ممممم، بله.
خنده‌مان گرفت. محمد داشت غیرمستیم می‌گفت که می‌تونیم وارد خونه‌تون بشیم. و دختر خیلی مودب بود. اذیتش نکردیم و ازش تشکر کردیم و رفتیم. همین که فهمیده بودیم توی این خانه به این قدیمی خانواده‌ای زندگی می‌کند که خانه‌شان ته باغ است و برای باز کردن در باید مسافت زیادی را از بین درختان و شاید یک حوض بزرگ و عمیق تا در بدوند برای‌مان به حد کافی خیال‌انگیز بود...
دیگر خسته شده بودیم. به سمت بلوار ناهارخوران و خانه‌مان راه افتادیم. وقتی رسیدیم به خانه دیدیم صدای آواز و آهنگ یک عروسی توی کوچه پیچیده. از پنجره نگاه کردیم. دیدیم بله... عروسی است. اول تعجب کردیم که عه ایام فاطمیه است و توی تهران غم از سر و روی شهر می‌بارد. بعد یادمان آمد که آهان توی گلستان اهل تسنن زیادند... آهنگ‌ها و هلهله‌ها رقص محلی ترکمن‌ها با لباس‌های محلی‌شان را توی ذهن‌مان مجسم می‌کرد. خسته بودیم. باید برای فردا که روز پرماجراتری بود آماده می‌شدیم....


برچسب‌ها: ترکمن صحرا, گرگان, ناهارخوران, زیارت
+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1392ساعت 13:0  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

آبشار کبودوال علی آباد کتول

باید به خودم فکر کنم؟ حالا که صدای عبور آب از میان سنگ‌ها و ریزشش از میان خزه‌ها می‌آید و هیچ صدای تکراریِ مزاحمی وجود ندارد باید به خودم فکر کنم؟ باید در سکوت و آرامش این‌جا به خودم فکر کنم؟ به روزهای آینده؟ نقشه بکشم؟ تصمیم بگیرم؟ نمی‌توانم... نمی‌توانم... فقط می‌توانم نگاه کنم.
سبزی درخشان درختان انبوه چشمانم را روشن کرده‌اند. آن بالاتر باز هم درختان هستند. شاخه در شاخه در شیب کوه ایستاده‌اند و تنه به تنه‌ی هم داده‌اند و در مهی که خودش را آرام به برگ‌ها می‌مالد و رد می‌شود جادویی شده‌اند. این‌جا کجاست؟ من کی هستم؟ چه مسیری آمده‌ایم... هیچ کسی نیست. به غیر از خودمان هیچ کسی نیست. مبهوت و گیج شده‌ام. از خودم جدا شده‌ام. محمد هم مبهوت و گیج است...
گرگان هنوز در خاب صبح جمعه است که ما راه می‌افتیم و 40کیلومتر بعد به علی‌آباد می‌رسیم. علی‌آباد در پای کوه‌های پوشیده در مه جادویی‌تر از هر شهری است. جاده‌ی علی‌آباد کبودوال رویایی است. آسفالت صاف جاده ماشین را آرام آرام از انحناهای تنش عبور می‌دهد و پیچ در پیچ می‌چرخاند و لحظه به لحظه سبزی درختان را انبوه و انبوه‌تر می‌کند. دوچرخه‌سوارهای اول جاده سحرخیزترین دورچرخه‌سواران عالم‌اند. پیرمردهایی که در کنار جاده پیاده‌روی می‌کنند سرحال‌ترین پیرمردهای عالم‌اند. دریاچه‌ی سد علی‌آباد با رنگ سبزآبی‌اش بزرگ و پهناور است. نسیم خنک صبح‌گاهی از روی دریاچه می‌گذرد و موج اندر موج روی سطح دریاچه و بعد همان نسیم است که صورت و تن آدم را نوازش می‌کند... آی نوازش می‌کند...
رسیده‌ایم به پارک جنگلی کبودوال. آلاچیق‌ها و سکوها. گرسنه‌مان است. مگر می‌شود این همه سبزی درختان را فرو بلعید و گرسنه نشد؟ زیرانداز را پهن می‌کنیم. چای می‌نوشیم و با نان گرمی که همان صبح زود گرفته‌ایم صبحانه می‌خوریم. صدای چهچه‌ی پرندگان می‌آید. این‌ها چه پرنده‌هایی هستند. این صدای کلاغ است. این صدای چه پرنده‌ای است؟ آن یکی صدای چه پرنده‌ای است؟
نمی‌دانیم. راه می‌افتیم. به سوی آبشار کبودوال راه می‌افتیم. مسیر ساخته و پرداخته است. پله‌های سنگی زیبا. پل قوسی‌ای که بودنش بر روی رودخانه زیباست. آی پل قوسی، تو را کی این‌جا ساخته؟ پله‌های سنگی و چوبی؟ آی پله‌های چوبی که زیر پاهای ما جیر جیر می‌کنید و ما را به سوی ریزش قطره‌های آب از روی تنها ابشار خزه‌ای ایران بالا می‌برید، شما را کی این جا ساخته؟ آی زن و شوهری که دست در دست هم دارید بالا می‌آیید، من پلاک ماشین‌تان را دیده‌ام. ایران12. آی زن و شوهری که ایستاده‌اید از هم عکس می‌گیرید چه کسی شما را از مشهد به این جا آورده؟ خیال‌تان راحت، به زیر آبشار که برسد محمد ازتان عکس دو نفره خاهد گرفت... آی پسرهایی که پوتین سربازی پوشیده‌اید و مسیر ساخته و پرداخته را به هیچ گرفته‌اید و دارید از مسیر رودخانه و از میان تخته‌سنگ‌ها بالا می‌آیید و آبشارنوردی و کوه‌نوری می‌کنید، شما هم مجنون این همه طراوت سبز درختان و آبشار خزه‌ای شده‌اید که این همه سختی به خودتان می‌دهید؟
می‌رویم. از پله‌ها بالا می‌رویم. از حاشیه‌ی گلی رودخانه رد ‌می‌شویم. کفش‌ها و پاچه‌های شلوارمان گلی می‌شوند. چه باک؟ حالا که ایستاده‌ایم این‌جا زیر آبشار و به درختان شاخه در شاخه‌ی اطراف نگاه می‌کنیم مگر می‌توانیم به چیزی غیر از زیبایی پیش روی‌مان فکر کنیم؟ مگر می‌شود زیر آبشار کبودوال ایستاد و به چیزی غیر از او فکر کرد؟...

پس‌نوشت: این و این و این و این و این و این و این


برچسب‌ها: ترکمن صحرا, آبشار کبودوال, علی آباد کتول
+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1392ساعت 12:30  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

برج گنبد قابوس

شهر به نام برج آجری بلندی بود که 1000سال پابرجا مانده بود و بعد از 1000سال هنوز بر ترکمن‌صحرا فخر می‌فروخت و مایه‌ی مباهات یک کشور در جهان بود.(در شهریور ماه 1391 گنبد قابوس جزء فهرست میراث جهانی یونسکو قرار گرفت.) 130کیلومتر از گرگان دور شدیم و رسیدیم به گنبد کاووس. به شهری که روزگاری گرگان قدیم بود و پایتخت یک کشور. 

یک راست راندیم به سوی برج قابوس و نفری 1500تومان سلفیدیم و از تپه‌ی برج بالا رفتیم تا به زیارت گنبد قابوس برویم. اگر خارجکی بودیم باید 3دلار می‌سلفیدیم، یعنی 10هزار تومان. روی تپه دور برج چرخیدیم و عظمت برج مخروطی را نظاره کردیم. تابلونوشته‌های اطراف برج را خاندیم. 70متر ارتفاع برج و 15متر فنداسیون برج و طول قطر استوانه‌ی برج و مخروطش و... چیزی در مورد کاربرد بنا و عجایب دیگرش ننوشته بود. 

دور برج چرخیدیم و به نوشته‌های آجری دورتادور نگاه کردیم: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم، هذا القصر العالی، الامیر شمس‌المعالی، الامیربن الامیر، قابوس بن وشمگیر، امر به نبائه فی حیاتی،سنه سبع و خمسین و ثلثماته قمریه،و سنه خمس و سبعین و ثلثماته. کلمه‌ی بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بالای در ورودی نبود! آیا در ورودی قدیمی این برج همین جایی بوده که این در هست؟ نمی‌دانستیم. کسی نبود که ازش بپرسیم. 

رفتیم توی گنبد. محمد رفت در مرکز برج ایستاد و داد زد: برای چی اینو ساختی؟ این به این گندگی و درازی، برای چی ساختیش؟ آقای قابوس‌بن وشمگیر برای چی ساختیش؟ صدایش هی اکو شد و هی طنین انداز شد... هر چه قدر از مرکز برج دور می‌شدیم و حرف می‌زدیم صدای‌مان کمتر اکو می‌شد و فقط نقطه‌ی مرکزی برج بود که اکو شدن صدا در آن جادویی بود. 

بعد از برج آمدیم بیرون و در میدان‌گاهی روبه‌روی در برج که چند متر پایین‌تر بود ایستادیم. آن‌جا یک دایره‌ی آجری بود. من و محمد روی محیط دایره ایستادیم و شروع کردیم به حرف زدن. صداهای‌مان برای هم اکو می‌شد. برای کسی که بیرون دایره بود صدا اکو نمی‌شد. ولی کسی که روی محیط دایره بود صدا را پرطنین و با اکو شدن می‌شنید... عجب! یعنی به گنبد قابوسی که 30متر آن طرف‌تر ایستاده ربط داشت؟ یا که به دیواره‌ی دایره‌ای اطراف ربط داشت؟

نمی‌دانستیم. 

عکس گرفتیم. محمد گفت بیا از اون سربازه بپرسیم.

سرباز دور تا دور برج قدم‌رو می رفت و پاسپانی می‌کرد. گفتم: از سرباز جماعت انتظارت بالاست ها!

ولی چرت گفتم. سرباز داناتر از هر تورلیدری برای خودش آن‌جا قدم‌رو می‌رفت. 

گنبد قابوس

وقتی ازش پرسیدیم که این برج به چه دردی می‌خورده، مثل یک استاد تاریخ شروع به توضیح دادن کرد که: 3نظریه به عنوان چرایی وجود این برج مطرح شده. یکی این که این برج در زمان پادشاهی قابوس برای جاودانگی و به یادگار ماندن حکومتش ساخته شده. یکی دیگر این که این برج مقبره‌ و محل دفن جنازه‌ی قابوس بن وشمگیر بوده. در زیر برج و در سرداب دور تا دور برج حفاری‌های زیادی صورت گرفته. ولی به هیچ جنازه‌ای برخورد نشده. روایته که می گن جنازه‌ی قابوس در یک تابوت شیشه‌ای از سقف مخروطی برج آویزان بوده. تا همین چند سال پیش هم زنجیرهایی از سقف آویزان بود. ولی دزدان فرهنگی اون زنجیرها رو به یغما برده‌ن. نظریه‌ی سوم هم اینه که ترکمن‌صحرا وسیع بوده و جرجان مرکز ترکمن‌صحرا بوده. کاروان‌ها و مسافرانی که به ترکمن‌صحرا می‌یومدن برای جلوگیری از گم شدن و راهنمایی‌شون به جرجان نیاز به یه برج بلند داشتن که از چندین فرسخی در دشت دیده بشه. بنابریان این گنبد عظیم برای راهنمایی ساخته شده...

بعد توضیحات تکمیلی هم ارائه داد که این برج بازسازی شده است. در زمان جنگ جهانی دوم برج قابوس محل کنسولگری روسیه بوده و مقر فرماندهی روس‌ها. به عکس‌های قدیمی برج هم اگه نگاه کنید قلعه و بارو و خونه‌های ساخت روس‌ها در اطراف برج رو می‌تونین تشخیص بدین. روس‌ها به این برج خیلی صدمه زده‌ن. بعدها رضا خان در بازسازی گنبد قابوس خیلی زحمت کشید...

یک خدابیامرزی به رضاخان دادیم و از سرباز تشکر کردیم و راه افتادیم توی شهر گنبد.

خیابان‌های گنبد صاف و مستقیم بودند و پیاده‌روها گله‌گشاد. پیاده‌روها جوری بودند که هیچ وقت مجبور نمی‌شدی برای رفت و آمد به سواره‌رو بروی. کوچه‌ها و خیابان‌ها مرتب و منظم و شطرنجی‌وار بودند. بعدها که از گوگل پرسیدم جواب داد که معماری گنبد کار آلمانی‌هاست و به خاطر همین یکی از مرتب و منظم‌ترین معماری‌های شهری ایران را دارد. از آن طرف هم گنبد مرکز استان نشده بود و بیخودی شلوغ پلوغ نشده بود و شهوت مثل پایتخت شدن را نداشت و خوب شهری مانده بود. و گنبد شهر زنان و دختران کشیده و بالابلند و بُله‌باریک ترکمن بود.

زنان و دختران ترکمن

زنان و دخترانی با چشم‌های مورب ترکمنی که لباس‌های رنگابه رنگ و یکسره‌ و تنگ ترکمنی می‌پوشند و شال ترکمنی به سر می‌گذارند و دو پر شال را هم هیچ‌گاه گره نمی‌زنند. رها و آزاد در خیابان روانه هستند و چشمان مردان ترکمن پاک‌تر ازین حرف‌هاست که بخاهند با نگاه‌شان... زنان و دختران گنبدی با لباس‌های آبی و سبز و قهوه‌‌ای و قرمز و زرد و شال‌های طرح‌دار ترکمنی چشم را خیره می‌کردند و تو دلت می‌خاست نگاه‌شان کنی... وقتی توی خیابان‌های گنبد راه می‌رفتیم و دختران گنبدی را نگاه می‌کردیم یاد آتش بدون دود نادر ابراهیمی افتاده بودم و یاد سولماز. 

آن تکه از کتاب که نادر ابراهیمی می‌گفت: "اگر جوانی به او خیره می‌شد، سولماز می‌ایستاد و فرصت می‌داد. بعد می‌گفت: پسر! خوب نگاه کردی؟ حلالت باشد! گناهت پای من! دلت می‌خواست سولماز اوچی را ببینی، و دیدی. اما اگر دفعه‌ی دیگر که از مقابلت رد می‌شوم سرت را پایین نیندازی، به گالان می‌گویم چشم‌هایت را از کاسه دربیاورد و برای مادرت بفرستد..." (آتش بدون دود- جلد دوم- ص18)

جمعه بود و شهر تعطیل بود و فقط چند مغازه‌ی قماش‌فروشی باز بودند. وقت ناهار شده بود و گرسنه بودیم. روبه‌روی برج گنبد قابوس یک پیتزافروشی به سبک تهران بود با قیمت‌های تهرانی. آن طرف‌تر هم یک کبابی بودیم. گفتیم یک دور دیگر توی شهر بزنیم تا برای ناهار یک فکری بکنیم. سوار ماشین شدیم و از گنبد قابوس دور شدیم. 

کمی جلوتر چشم‌مان خورد به یک مسجد تک‌مناره که شبیه کلیسا بود. رفتیم به سمتش. مسجد ئیل‌محمد بیک‌زاده بود. یک مسجد برای اهل تسنن. به این فکر کردم که زندگی در میان ‌آدم‌هایی که همه‌شان یک مذهب را دارند و ندیدن تنوع در قومیت‌ها و مذاهب بدجور برایم عادت شده. یک جور دگم‌اندیشی ناخاسته را در وجودم حس کردم... 

توی شهر گشتیم و کمی جلوتر از برج قابوس رفتیم توی کبابسرای وحدت. چند تا کبابی دیگر را هم دیده بودم. ولی نمی‌دانم چرا از پیرمرد سفیدموی ترکمن که چشم‌های موربش را یک عینک ته استکانی بزرگ پوشانده بود خوشم آمد. وقتی وارد مغازه‌اش شدیم خوب با ما تا کرد و ازمان مهلت خاست تا برود نان داغ بخرد و برگردد. مغازه‌اش تر و تمیز بود. پشت مغازه‌اش چند تا آلاچیق هم داشت. بغل مغازه‌اش هم یک کوچه‌ی باریک بود که دیوارهایش رنگ آبی داشتند و وسط کوچه را هم پر از گلدان‌های گل کرده بود... ناهار را مهمانش شدیم...

وقتی حساب کردیم از مغازه‌اش بیرون آمد و ما را بدرقه کرد. ازش پرسیدیم که برای رفتن به خالد نبی باید چه جوری برویم. لهجه‌ی خیلی جالبی داشت. به‌مان گفت که انتهای همین بلوار بروید به سمت کلاله و بعد به سمت قره تمزتوزی و... به کلاله می‌گفت آکلاله... ازش در مورد جاده‌ی اینچه‌برون هم پرسیدیم. گفت که 70کیلومتر است و اگر بخاهید مثل من لاک‌پشتی بروید 1 ساعت طول می‌کشد، ولی برادرم 20دقیقه‌ای از این‌‌جا به اینچه‌برون می‌رسد. بستگی دارد که چه‌جور راننده‌ای باشید دیگر...

ازش تشکر کردیم و راه افتادیم...


برچسب‌ها: ترکمن صحرا, گنبد, میراث جهانی یونسکو, گنبد قابوس
+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1392ساعت 11:36  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

هزارتپه

آن‌جا آخر دنیا بود. آن بالا بر فراز کوه گوگجه داغ (قدرت)، هزار تپه را زیر پایت می‌دیدی که همین طور تا افق رفته بودند و انتهای‌شان پیدا نبود. تا چشم کار می‌کرد تپه‌‌ها بودند و تپه‌ها. جاده تمام شده بود. آخر جاده می‌رسید به پای کوه گوگجه داغ (قدرت). تو بقعه و گنبدی را از آن پایین می‌دیدی و دلت قنج می‌رفت که اوووه باید برسم به آن بالا... آن بالای بالا... 

خالد نبی

عصر جمعه بود و آخر دنیا شلوغ شده بود. ما غریبه بودیم. ماشین‌های زیادی آن همه راه را کوبیده بودند آمده بودند تا برسند به آخر دنیا، به بقعه‌ی خالد نبی. مینی‌بوس‌های زیادی برای خالد نبی زائر آورده بودند. همه ترکمن بودند. وقتی به پارکینگ پای کوه رسیدیم مرد نگهبان جمله‌ای را به ترکی به‌مان گفت. هاج و واج نگاه‌ش کردیم. ولی رفتارش مثل ترک‌های تبریز نبود که جمله‌شان را به ترکی دوباره برایت تکرار می‌کنند. گفت: آها، شما ترک نیستید؟ گفتم اگر ماشین می‌خاهید ببرید تا آن بالا صبر کنید. شلوغ است. جای پارک نیست. وگرنه همین پارکینگ پای کوه پارک کنید. 

گفتیم: پای پیاده تا بالا می‌رویم.

عصر جمعه بود و زنان و مردان ترکمن برای زیارت آمده بودند. چند نفر پای کوه چادر زده بودند و توی چادر به ترکمنی آواز می‌خاندند. آن طرف یک خانواده زیلو پهن کرده بودند و غذا می‌خوردند. یک چیزی مثل آفتابه‌ی فلزی بدون لوله هم داشتند که تویش چیزی را دود می‌دادند. نفهمیدیم چیست. چشم گرداندیم ببینیم آیا قلیان هم می‌بینیم؟ قلیانی وجود نداشت. ترکمن‌ها قلیان نمی‌کشند. پای کوه دستشویی هم بود. پرسیدیم گفتند بالا هم هست. گفتیم برویم بالا. راه افتادیم و از سربالایی رفتیم بالا. هر چه بالا می‌فتیم شلوغ‌تر می‌شد. ماشین‌ها تا بالای بالای کوه هم آمده بودند و پارک کرده بودند. با خودمان می‌گفتیم که نباید ماشین‌ها را تا این بالا راه بدهند که. پرایدها و پژوها و مینی‌بوس‌ها در سراشیبی دامنه‌ی کوه کیپ تا کیپ پارک بودند. خبری از ماشین‌های گران‌قیمت نبود اصلن...

بازارچه ی خالد نبی

بعد از ماشین‌ها بازارچه‌ی محلی بود. یک بازارچه‌ی کوچک با اسباب‌بازی‌های پلاستیکی ارزان‌قیمت و خوردنی‌های ارزان و منسوجات(شانه و برس و گل سر و...) پلاستیکی. یک جور جمعه‌بازار خیلی حقیر. محمد از یکی از فروشند‌ه‌ها یک بسته کشک خرید.

بعد رفتیم سمت دستشویی. دستشویی‌ها آب لوله‌کشی نداشتند. یک منبع آب آن‌جا بود که انگار آبش از پایین کوه(چشمه‌ی خضر دندان؟) پمپ می‌شد. آبی که زلال نبود و رنگ زردی داشت. جلوی هر دستشویی یک آفتابه یا یک بطری پلاستیکی بود که باید از منبع آب آبش می‌کردی و برای قضای حاجت با خودت می‌بردی... مردم وضو را هم با همان آفتابه‌ی آب می‌ساختند.

ایران سرزمین پیامبران نیست. ایران سرزمین امامزاده‌هاست. این دومین پیامبری بود که در ایران به سراغ مقبره‌اش می‌رفتم (قبل از این به سراغ قیدار نبی رفته بودم) و تعجب می‌کردم که چرا این قد حقیرش داشته‌اند و چرا بهش هیچ نمی‌رسند و امزاده‌های فزرتی را آن همه خرج می‌کنند و امکانات رفاهی برای‌شان می‌گذارند ولی پیامبر خدا را...  هر چند که بقعه ی خالد نبی در آخر دنیاست. جایی است که فقط در ماه های فروردین و اردیبهشت می توان به زیارتش رفت و بقیه ی سال گرما و سرمای وحشتناکی بر منطقه حاکم است...

بقعه ی خالد نبی

روانه شدیم به سمت بقعه‌ی خالد نبی، بر فراز کوهی که هزار تپه زیرش بود و تو دلت می‌خاست دقیقه‌ها بنشینی آن‌جا و به عظمت دنیای زیر پایت نگاه کنی. این چه منظره‌ای ست خدایا؟ خالد نبی یکی از 4پیامبری بوده که بین حضرت مسیح و حضرت محمد مبعوث شده بودند. 3تای دیگر بنی‌اسرائیلی بودند و این خالد نبی چهارمی بوده که تبلیغ دین حضرت مسیح را می‌کرده... ولی آخر پیغمبر خدا، تو که متولد یمن بوده‌ای این جا بر فراز کوهی که آخر دنیاست چه کار می‌کنی؟

آمده‌ای آخر دنیا که چه بشود؟! تو کجا، دشت ترکمن‌صحرا و سرزمین جرجان کجا؟!

بقعه ی خالد نبی

بقعه‌ی خالد نبی مثل ضریح‌های مکانیزه‌شده‌ی امامزاده‌های ایران نبود. سنگ قبری بود پشته‌ای و سنگی که رویش پر بود از شال‌های زنان ترکمن که حتم نذر پیامبر خدا کرده بودند. سقف بقعه هم گنبدی ساده بود و در و دیوار هم ساده و محقر. خیلی ساده و محقر. بی هیچ کتیبه‌ای و آلایشی. کف بقعه هم پر بود از نمدهای ترکمن. گرم بودند و نرم بودند و حتم نذری. نمد روی نمد کف بقعه را پوشانده بود. بیشتر زائران خالد نبی اهل تسنن بودند. می‌آمدند و دعایی می‌خاندند و بعد روی همان نمدها نماز می‌خاندند. از گرفت‌و‌گیرهای احمقانه‌ی امامزاده‌های ایران هم خبری نبود. زن‌ها با همان لباس‌های رنگارنگ‌شان به زیارت می‌آمدند و چادر سیاه اجباری نبود!

خالد نبی+ هزار تپه+ بقعه ی چوپان آتا

آمدیم از بقعه‌ی خالد نبی و بعد به سراغ بقعه‌ی چوپان آتا رفتیم. همان که در لبه‌ی کوه بود و عکس‌خورش ملس بود. از قله‌ی کوه می‌توانستی از گنبد بقعه‌ی چوپان آتا که بر فراز هزارتپه بود عکس بگیری و به این فکر کنی که چه‌قدر عکسی که گرفته‌ای خفن‌نماست!

بعد از بقعه‌ی چوپان آتا سمت شرق کوه قدرت بقعه‌ی عالم بابا بود که پدرزن خالد نبی بوده و کمک‌یارش.

و بعد از آن... پرجاذبه‌ترین گورستان ایران در دشت پای کوه انتظارمان را می‌کشید...


برچسب‌ها: ترکمن صحرا, خالد نبی
+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1392ساعت 10:1  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

هزارتپه+ خالد نبی+ سنگ قبرهایی به شکل آلت

خدمت برادر والاگهر و خجسته‌اختر حمیدمیرزای قائم‌مقام

سلامٌ‌ لکم. کیف احوالاتکم؟ جهت مخفی و مستور مماندن حالات و احوالات ما در نزد شما، عارضیم به خدمت همایونی که هم‌چنان در سرزمین جرجان به سر می‌بریم و امروز پس از زیارت پیغامبر خدا حضرت خالد نبی، به دیدن گورستانی در همان حوالی شتافتیم. 

گورستان در دره‌ی سمت شرق کوه گوگجه‌داغ و در میان چند تپه از هزارتپه‌ی اطراف واقع شده بود و گورستانی بس عجیبٌ‌غریب. از کوه سرازیر شدیم و سراشیبی کوه به قدری تند بود که برای پرهیز از سرعت گرفتن و بعد سقوط در دره، هی بایست با زانوهای‌مان ترمز می‌گرفتیم و این باعث داغ و بیژ بیژ کردن زانوهای‌مان شده بود. بالا آمدن از این سراشیبی هم خود حکایتی سنگین است... 

جای همایونی خالی، وقتی سواد گورستان از پایین تپه پیدا شد شوقی عظیم در ما برای دیدن سنگ‌قبرها پدید آمد و گاماس گاماس به سوی سنگ‌قبرها شتافتیم و هر چه قدر به سنگ‌قبرها نزدیک‌تر شدیم حیرت بیشتر ما را در بر گرفت. آن‌جا چندین نوع سنگ قبر به چشم می‌خورد. غالب سنگ‌قبرها استوانه‌هایی بودند که کلاهک داشتند و وقتی از نزدیک به اولین‌شان رسیدیم شرم و حیا ما را فرا گرفت:

آن گورستان پر بود از تمثال‌های قبیحه. 

بله قربان‌تان بشوم، تمثال‌های قبیحه. وقتی به آن استوانه‌ها و شکل تراش کلاهک‌شان نگریستیم بی‌درنگ دریافتیم که این تمثال‌ها همان آلت ما مردان است به هنگام ظهور مردانگی. بله حضرت همایونی، شما باید می‌بودید و می‌دیدید که چه‌طور چندین تپه پر شده است از تمثال‌هایی آن چنان قبیح. آن هم در اندازه‌های گوناگون. ارتفاع برخی به دو و نیم متر و ارتفاع برخی به نیم متر می‌رسید و چاکرتان در عجب مانده بود که این سنگ‌قبرها چگونه این چنین خوش‌تراش به مانند واقع ساخته شده‌اند!

گورستان هزارتپه+ خالد نبی+ سنگ قبرهای عجیب

در میان آن همه ابولِ سنگی که از زمین سر برآورده بودند، میله‌هایی صلیب‌گونه هم بودند که در دو طرف شان دو دایره‌ی سنگی شکل داده شده بود. اگر آن دوایر سنگی به شکل دو نیم‌کره‌ی سنگی بودند لافوت‌وقت می‌شد گفت که سنگ‌قبرهایی متعلق به زنان بوده‌اند. ولی آن صلیب‌های دایره‌ای به پروانه‌های سنگی هم شباهت داشتند. البته می‌شد گفت که سازندگان این سنگ‌قبرها در ساختن ظرافت‌های زنانه مهارت چندانی نداشته‌اند. علاوه بر این 2گونه سنگ قبر یک گونه‌ی دیگر هم بود که شباهت عظیمی به شاخ پیچ در پیچ قوچ داشت.

گورستان هزارتپه+ خالد نبی+ نبش قبر

ما در میان آن سنگ‌قبرها تفحص و تماشا می‌کردیم. مطلعان محلی و چاکران آستان ملائک می‌گفتند که 12سال پیش وقتی این گورستان به فهرست میراث ملی ایران راه یافت بالغ بر 600سنگ قبر داشت. ولی چشمان ما منور به این بود که تعداد زیادی از آن تمثال‌های قبیح را شکسته و خرد شده و رها شده در میان خاک ببیند. خداوند آلت‌شان را بشکند که این چنین آلت‌های سنگی را شکسته‌اند... نبش قبر هم الی‌ماشاءالله صورت گرفته بود. هر از چند قدمی یکهو یک چاله زیر یکی از ابول‌های سنگی می‌دیدی. از این میان 2 گور بودند که نبش قبرشان کاملن تازه و نوبرانه بود. یک قبر متعلق به مرد و یک قبر متعلق به زن. در میان خاک‌های تلنبار شده که جست‌وجو کردیم چشمان‌مان به چند تکه از استخان که نبش‌قبرکنندگان وحشیانه آن‌ها را خرد کرده بودند منور شد. یک تکه استخان انگشت بود و یک تکه استخان مهره‌ی کمر. باستان‌شناسان از روی همین دو تکه حداقل می‌توانند قدمت این گورستان را معین کنند.

اما این گورستان از برای چه و از برای که بود؟

چاکر حضرت‌تان می‌دانست که شما بعد از شنیدن این عجایب این سوال را خاهی کرد. اما پیش از آن بگذارید از مشاهدات غریب خود باز هم بسرایم.

عصر جمعه‌ی فروردین ماه بود و زائران خالد نبی فراوان بودند و تعدادی‌شان هم به سوی این گورستان آمده بودند. در این میان عده‌ای بودند که می‌رفتند و با آن تمثال‌های قبیحه، آن ابول‌های سنگی عکس یادگاری می‌کشیدند. در این میان خانواده‌ای را دیدیم که همه‌ی اعضا(زن و بچه‌ها) به طرز غریبی یکی از تمثال‌های قبیحه را در آغوش گرفتند و سیبی گفتند و چند عکس یادگاری بسیار خوشحال و خندان کشیدند. ما آن‌ها را مشاهده می‌نمودیم و قاه قاه می‌خندیدیم که آیا این عکس را می‌توانند به کسی هم نشان بدهند؟! همایونی باید می‌بودید و از آن صحنه طنزنبشته‌ها می‌ساختید... حالا بچه‌ها هیچ، آیا زن خانواده تصوری از شباهت آن سنگ قبر با عامل به وجودآورنده‌ی فرزندانش نداشت؟! یا مرد خانواده که عکس می‌کشید...

برای رفع کنجکاوی حضرت همایونی ما مرد خانواده را به حرف گرفتیم و از گورستان و احوالاتش پرس و جو کردیم. چیزهایی گفت که به مغز ما اصلن خطور نکرده بود! دیدیم اصلن از مغز شباهت‌جوی ما هیچ بهره‌ای ندارد و در این باغ‌ها به سر نمی‌برد. می‌گفت که سیمای گلستان یک بار یک برنامه در مورد این جا پخش کرد. قصه این طوری است که در زمان‌های قدیم این‌جا جنگی رخ داده و همه‌ی سربازان و فرماندهان کشته شده‌اند. این سنگ‌هایی که کوله‌‌پشتی دارند(همان سنگ‌قبرهای زنانه یا حداکثر پروانه‌ای را می‌گفت)، این‌ها سربازان معمولی بوده‌اند. آن سنگ‌قبرهایی که کلاه‌خود دارند مربوط به سربازان مرتبه‌ی بالاتر بوده‌اند و هر چه‌قدر ارتفاع ‌سنگ‌قبر و کلاهخودش بیشتر نشان‌گر مقام بالاتر فرماندهی بوده... ما گفتیم عجب! ولی هر‌چه‌قدر بیشتر به کلاه‌خودها نگاه کردیم به شباهت‌شان با کلاهک‌های مردانه بیشتر پی بردیم.

چاکر همایونی دست به دامن حکایت‌های روستاییان ترکمن‌صحرا هم شد. افسانه این طور است که می‌گوید حضرت خالد نبی دشمنانی داشته که قصد جانش را کرده بودند. یک دسته از زن و مرد تشکیل شده بودند تا به جنگ خالد نبی بروند و او را بکشند. حضرت خالد نبی هم آن‌ها را نفرین کرده و آن‌ها در جا تبدیل به آن تمثال‌های قبیحه شده‌اند!

با رجوع به ویکی‌پدیا حکایت دیگری را در باب فلسفه‌ی وجودی این گورستان یافتیم. پاسبان فدوی خاص دولت‌تان حضرت ویکی‌پدیا می‌گفت که این گورستان متعلق به فرقه‌ای بوده که احلیل‌پرست بوده‌اند. یعنی آلت‌پرست بوده اند و آلات تناسلی را به دلیل مهد زایایی و ادامه‌ی نسل‌ها و عامل پویایی جسم و جان مرد و زن می‌پرستیده‌اند و به همین دلیل سنگ‌قبرهای‌شان آن چنان تمثال‌های قبیحه‌ای بوده. زنان سنگ قبر خاص خودشان و مردان هم سنگ قبر خودشان را داشته‌اند. از طرفی این احلیل‌پرستی مربوط به چند هزار سال قبل است (2تا 3هزارسال قبل) و خب این‌ها اجداد ترکمن‌ها بوده‌اند. و ترکمن‌های ترکمن‌صحرا از قدیم‌الایام به قوچ و اسب ارادت ویژه‌ای داشته‌اند و از جمله حیواناتی بوده‌اند که برای‌شان یک‌سر ه فایده است و به همین دلیل قوچ را مقدس می‌شمرده‌اند...

این حکایتِ فدوی خاص شما حرف‌های زیادی دارد که باز هم نمی‌شود به این راحتی‌ها قبولش کرد. البته این حکایت می‌تواند تودهنی محکمی باشد به دهانِ پردندان آن دسته از ناسیونالیست‌های پتیاره‌ای که نژاد ایرانی را برتر از هر نژادی می‌دانند و بر این باورند که ایرانی‌ها هیچ گاه در طول تاریخ به غیر از نیک‌پرستی و یکتا پرستی کاری نکرده‌اند و پاک‌ترین و فلان‌ترین‌اند و...

باری... گورستانی که در میان هزارتپه در نزدیکی بقعه‌ی خالد نبی واقع شده یکی از اسرارآمیزترین گورستان‌های ایران است که امروز چاکر حضرت‌تان به نیابت از شما به دیدارش نائل آمدیم.


برچسب‌ها: ترکمن صحرا, گورستان هزارتپه, خالد نبی
+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1392ساعت 9:59  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

مرز اینچه برون+ تریلی ها
مرز یعنی راننده تریلی‌هایی که سیگار را کج بر لب می‌گذارند و کاپشن بر دوش از شاه‌نشین خانه‌های‌شان پیاده می‌شوند و هوای صبحگاهی را با طعم گس سیگارهای‌شان می‌بلعند. مرز یعنی انتظار. انتظار تریلی‌ها با بارهای مختلف‌شان در صف ترخیص. انتظار آدم‌ها برای باز شدن مرز. مرز یعنی مرد و زنی که یشرکش با پژویی کرایه تا مرز آمده‌اند و حالا باید صبر کنند تا مرزداران اجازه‌ی عبور بدهند. مرز یعنی ردیف ماشین‌هایی که به انتظار کسانی یا مسافرانی از سفر بازگشته نشسته‌اند. مرز یعنی دیدن بهترین تریلی‌های جاده‌ها در صف انتظار. مرز یعنی جاده‌ی گنبد- اینچه‌برون. 
جاده ی گنبد-اینچه برون
دیگر خبری از جنگل‌های انبوه نبود. خبری هم از گندمزارها نبود. جاده از دل ترکمن‌صحرا می‌گذشت. دشت اندر دشت. با پوشش گیاهی و علف‌ها و بوته‌ها. و هوایی که هر از گاهی بوی باران داشت و قطره‌های ریز باران شیشه‌های ماشین را مشجر می‌کرد و هر از گاهی آرام و همراه بود. جاده، اسیر لاستیک‌های لاک‌پشت بود و 2-3تا ماشین دیگر و چند تا تریلی ترانزیت. همین و همین. جاده در غروق گله‌های گاو و شتر و اسب ترکمن بود. یکهو می‌دیدی یک دشت شتر مشغول چرا هستند. یکهو می‌دیدی چند تا گاو وسط جاده دارند دنبال هم می‌دوند و دنبال‌بازی می‌کنند. یکهو گاو آرامی را می‌دیدی که بی نگاه کردن به چپ و راست آرام و با طمانینه دارد از وسط جاده عبور می‌کند. یکهو می‌دیدی چوپانی دارد گله‌ی گوسفندانش را از حاشیه‌ی جاده جمع و جور می‌کند.
ترکمن صحرا- گله ی شترها
اینچه‌برون روی نقشه و تابلوهای راهنما نام شهری بود. ولی وقتی ماشین را راندیم به طرفش دیگر شهر نبود. خانه‌ها بزرگ و بی‌دیوار بودند. هر خانه یک ساختمان داشت، یک حیاط ولنگ و باز و یک محوطه‌ی محصور برای گاو و گوساله‌ها و گوسفندها. از خودشان هم که می‌پرسیدیم نمی‌گفتند شهر اینچه‌برون. می‌گفتند روستای اینچه‌برون. باید بنزین می‌زدیم. صبحانه هم باید می‌خوردیم. از مردی که یک تاکسی پراید زرد داشت و عرقچین به سر گذاشته بود پرسیدیم که کجا بنزین می‌توانیم بزنیم. آدرس داد. ازش آدرس تالاب آلما گل را هم پرسیدیم. خوب با ما تا کرد. وقتی ازش خداحافظی کردیم دستی به نشانه‌ی دوستی به‌مان داد. من هم گفتم: یا علی و راه افتادم. بعد زدم به پیشانی‌ام که احمق، این مردی که عرقچین به سر گذاشته شیعه نیست که این جور داری بهش می‌گویی یا علی! 
پمپ بنزین اینچه‌برون یک مغازه بود. یک ساختمان که فقط یک پمپ بنزین داشت و یک پمپ گازوییل و یک دفتر. پیرمرد متصدی پمپ بنزین خودش برایم بنزین زد. مثل تهرانی‌ها هم نبود که انعام بگیرد برای کارش. با لهجه‌ی ترکمنی ازم پرسید: برای چی اومدی این‌جا؟ گفتم: محض دیدن اینچه‌برون. گفت: روستای ما هیچ چی نداره! در این بین محمد رفته بود توی دفتر پمپ‌بنزین و با جوانی که آن‌جا بود گرم گرفته بود و ازش پرسیده بود که آیا کتاب آتش بدون دود را خانده‌ای؟ برایش تعریف کرده بود که این کتاب 7جلد است و محل وقوع تمام این 7جلد همین اینچه‌برون شماست. پسر یک جور عجیبی خوشحال شده بود و با ناباوری گفته بود: اینچه‌برون؟! نخانده بود. اصلن خبر نداشت که یک کتاب 7جلدی وجود دارد که همه‌اش توی اینچه‌برون می‌گذرد. اسم کتاب و ناشرش را روی یک تکه کاغذ نوشت. 
اگر خبر داشتم که پسر با شنیدن نام اینچه‌برون در یک کتاب این طور شگفت‌زده می‌شود، حتم یک دوره‌ی 7جلدی آتش بدون دود را از تهران می‌خریدم و می‌بردم تحویلش می‌دادم...
تالاب آلماگل
تالاب آلماگل همان نزدیکی مزر اینچه‌برون بود. بعد از روستای تنگلی. همان روستایی که یک مسجد داشت به نام مسجد حضرت علی(رضی‌الله عنه). صبح شنبه بود و تالاب خلوت خلوت بود. هیچ بنی‌بشری پیدا نبود. دورتادور تالاب پر بود از نی‌زارها و صدای غورباقه‌ها و پرنده‌ها. روی تابلوی ورودی تالاب هم نوشته بودند که قایق‌سواری و شناکردن در تالاب ممنوع است و این تالاب تحت حفاظت سازمان محیط زیست است. خلوت بود. سکوت بود. سکوت محضی که فقط غور غور قورباغه‌ها آن را می‌شکست. از نبودن آدمیزاد حوصله‌مان سر رفت. دانش پرنده‌شناسی‌مان هم در حد تشخیص کلاغ و گنجشک بود. وگرنه می‌توانستیم اردک سر سفید و اردک سر سیاه و اردک تاجدار و غاز پیشانی‌سفید و عقاب دریایی دم‌سفید را که همه از گونه‌های در معرض انقراض بودند بشناسیم و ببینیم!
راندیم به سوی مرز. بازارچه‌ی مرزی اینچه‌برون کوچک‌تر از آن بود که نامش در ذهن طنین می‌اندازد. یک بازارچه بود با چند مغازه که لباس می‌فروختند  و وسایل آشپزخانه و اسباب‌بازی و... خیلی از مغازه‌ها هم با آن که ساعت 10صبح بود بسته بودند. این که دراین بازارچه اجناس روسی می‌فروشند هم قابل تشخیص نبود برای‌مان! صبحانه را در همان بازارچه‌ی مرزی خوردیم و بعد به مرز فکر کردیم. به آن جاده‌یی که ادامه می‌یافت و بعد از چند کیلومتر به یک کشور دیگر می‌رسید. اگر پاسپورت داشتیم آن جاده را ادامه می‌دادیم. آن جاده به بخش بزرگ‌تر ترکمن‌صحرا می‌رسید. به کشوری می‌رسید که اسمش به نام ترکمن‌ها بود. به شهری می‌رسید که پایتخت ترکمن‌ها بود: عشق‌آباد. حسرت خوردیم که چرا باید 24ماه از جوانی‌مان را تقدیم کنیم و چرا این‌قدر هزینه‌ی سنگینی باید بپردازیم برای کمی آزاد بودن...

برچسب‌ها: ترکمن صحرا, مرز, اینچه برون, تالاب آلماگل
+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1392ساعت 6:42  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

جاده

1-خلاصه‌ی مسیرهای رفته:

روز اول: تهران، فیرزکوه، قائم‌شهر، ساری، گرگان(400کیلومتر) - گرگان، ناهارخوران، زیارت (10کیلومتر)

روز دوم: گرگان، علی‌آباد کتول، کبودوال(45کیلومتر)- علی‌آباد کتول، گنبد کاووس(90کیلومتر)- گنبد کاووس، خالد نبی(90کیلومتر) و برگشت به گنبد

روز سوم: گنبد کاووس، اینچه‌برون(70کیلومتر) – اینچه‌برون، آق‌قلا، بندر ترکمن(140کیلومتر) و بندرترکمن، بندر گز و اتوبان گرگان-ساری و برگشت به تهران

جاه ی اینچه برون به آق قلا- شوره زار

2-جاده‌ی اینچه‌برون به آق‌قلا. وارد شوره‌زار ترکمن‌صحرا شده‌ایم. دو طرف جاده دیگر نه گندم‌زار است و نه بوته‌زار و نه جنگل و نه هیچ. دو طرف جاده فقط نمک‌زار است و دشت کم‌حاصل. جاده در غوروق تریلی‌ها و کامیون‌های ترانزیت است و چند تا پراید با پلاک ایران 59. مو به تنم سیخ شده است. خبری از پلیس و دوربین سرعت‌سنج و جاده‌ی شلوغ و گرفت و گیر نیست. جاده به فرمان من است. سرعتم بیش از حد مجاز است. 100تا می‌رفتم. حالا دارم 120تا می‌روم و بیش از آن‌که چشمم به جلو و جاده‌ی روبه‌روم باشد، چشمم به تریلی ترانزیتی است که سایه به سایه‌ام دارد می‌آید و هی بهم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. مگر این تریلی‌ها محدودیت سرعت ندارند؟! مرسدس آکسور است. از پرایدی که دارد 100تا می‌رود سبقت می‌گیرم. برایم نوربالا می‌زند که هووی چه خبرته با این سرعت؟! اما تا نوربالای چراغش خاموش می‌شود تریلی ترانزیت را می‌بینم که با آن هیکل و طولش دارد از بغلش سبقت می‌گیرد. جاده برایش تنگ است. یک چرخش می‌رود توی شانه‌ی خاکی جاده و گرد و خاک می‌کند. ولی جمعش می‌کند و بی‌این که یک کیلومتر از 120تایش پایین بیاید سبقتش را می‌گیرد. تو دلم دل و جرئت راننده و بعد مهندسی ساخت آن تریلی را که با یک طرف در خاکی و یک طرف در آسفالت آن طور بی‌نقص توانست رد شود تحسین می‌کنم. پراید اگر بود سیستم فرمانش قرم‌قاط می‌زد و چپه می‌شد... توی آینه بغل ماشین دارم سبقت گرفتنش را تماشا می‌کنم و مو به تنم سیخ شده است. رسمن خایه‌فنگ شده‌ام. آن پرایدی که برایم نوربالا زد را دیگر نمی‌دانم... به آق‌قلا که نزدیک می‌شویم جاده بارانی و لغزنده می‌شود. سرعتم را می‌آورم روی 90تا. دوست دارم تریلیه ازم سبقت بگیرد و با خاک یکسانم کند. دوست دارم تسلیمش بشوم دیگر.3-4نوع سیستم ترمز ضدقفل در شرایط گوناگون جاده‌ای روی ماشینش است که حتا یکی از آن‌ها را هم من روی لاک‌پشتم ندارم. باید هم لنگ بیاندازم... ولی سبقت نمی‌گیرد. سرعتش را کم می‌کند. ازم سبقت نمی‌گیرد. از لغزنده بودن جاده ترسیده یا این که نمی‌خاهد غرورم را بشکند! نمی‌دانم...

اسکله ی بندر ترکمن

3-تحقیقات پیش از سفرم در مورد بندر ترکمن ناقص است. وقت نشده بود که آمارش را دربیاورم. سپرده بودم به رفتن به آن‌جا. سر ظهر است که به بندر ترکمن می‌رسیم. می‌رویم به اسکله. باران می‌آید و از سمت دریای خزر باد می‌وزد. ساحل بندر ترکمن گل‌آلود است. یک دور تا اسکله پیاده‌روی می‌کنیم و برمی‌گردیم. امکانات رفاهی چندانی وجود ندارد. دستشویی؟ نه. مغازه؟ نه. یک رستوران دم ساحل است که نوشابه‌ی 1400تومانی را 2000تومان می‌فروشد. حالا خودت حساب غذا را بکن دیگر. آن طرف هم اداره‌ی گمرک است. بندر ترکمن زیباست. ساحل دارد. اسکله دارد. خطوط ریل آهن از کناره‌ی شهر و نزدیکی ساحل می‌گذرد. مسجد تک‌مناره‌ی شهر بسیار بزرگ و دیدنی است.

 ولی بندر ترکمن به توی مسافر چیز چندانی عرضه نمی‌کند. تا ندانی چی به چی است به تو هیچ چیزی عرضه نمی‌کند. بعد از برگشتن به تهران بود که فهمیدم تنها جزیره‌ی ایرانی دریای خزر در نزدیکی بندر ترکمن است. یعنی ‌از اسکله می‌شد دید که آن دور خشکی است. گفتیم میان‌کاله است حتم. ولی نه. میان‌کاله از سمت مازندران باید رفت. این جزیره‌ی آشوراده است که در نزدیکی بندر ترکمن است و با این که چند سال است بنا به تصمیم دولت قرار است توریستی و مردم‌رو شود، ولی هنوز در غوروق شیلات است. نیمی از ماهیان خاویار ایران در همین جزیره صید صید می‌شود و ساختمان‌های آن قدمت تاریخی دارند. نرفتیم. یعنی نمی‌دانستیم و نتوانستیم هم که بدانیم برای رفتن به آن‌جا باید سوار بارکاس(آن کشتی کوچولوهای شبیه یدک‌کش) شویم و برای خودش برنامه‌ی زمانی دارد و...

توی یکی از آلاچیق‌ها زیلو را پهن می‌کنیم و ناهار می‌خوریم: نان و تون ماهی. هم من خسته‌ام و هم محمد. حین خوردن به دختر تنهایی که هی اسکله را می‌رود و می‌آید نگاه می‌کنیم. پسری هم با فاصله‌ی چند قدم از او هی می‌رود و می‌آید. هوا بارانی است. از خودمان می‌پرسیم این‌ها چرا دست هم را نمی‌گیرند؟ دختره قهر کرده؟ پسره کرم داره؟ چرا هی می‌روند و می‌آیند؟! 

ناهار را که می‌خوریم از بندر ترکمن می‌زنیم بیرون. دیگر وقت برگشتن است.

4-بعد از بندر گز وارد جاده‌ی اصلی و اتوبان ساری-گرگان می‌شویم. انتهای استان گلستان و ورودی استان مازندران بسیجی‌ها اتوبان را بسته‌اند. ایست و بازرسی. تا می‌آیم رد شوم مرد سیاه‌پوش ریشو تابلوی ایست را برایم تکان می‌دهد. می‌گیرم سمت راست که بایستم. یکی‌شان داد می‌زند چپ چپ. آهان. سمت چپ را مانع گذاشته‌اند و بسته‌اند. آن‌جا هم می‌شود ایستاد. ولی همیشه در حاشیه‌ی راست جاده می‌ایستند دیگر. بعد یکی دیگرشان داد می‌زند راست راست. می‌روم سمت راست و کجکی پشت کامیونی پارک می‌کنم که آن‌ها کارشان را بگویند. یکی دیگرشان گیر می‌دهد که راست پارک کن. 

پسرک ریشویی 17-18ساله‌ای را به سراغم می‌فرستند. غرغر می‌کند که چرا حرف گوش نمی‌کنی و بهت می‌گویند چپ راست می‌روی؟ می‌گویم: هیچ جای دنیا سمت چپ جاده توقف نمی‌کنند که. قشنگ معلوم است که محض نمایش اراده و قدرت بساط کرده‌اند. احمق است. به جای این‌که اول از همه احوال کارت ماشین را نگاه کند که یک موقع ماشین دزدی نباشد و ازین کارها می‌گوید صندوقت را بالا بزن. 

صندوق را نگاه می‌کند. سبد ظرف و ظروف است و سبد روغن و آچار و قطعات ماشین و کوله‌پشتی‌ام. شروع می‌کند به به هم ریختن سبد ظرف و ظروف. قوطی روغن مایع را می‌کشد بیرون نگاه می‌کند. قوطی ریکا را هم. آیا ریکا ندیده است تا به حال؟ قابلمه و ماهی‌تابه را هم می‌کشد بیرون و نگاه می‌کند. دنبال هیچ چی نیست به خدا. بعد شروع می‌کند به ور رفتن با سبد روغن موتور و آچارها. آن‌ها را هم به هم‌ می‌ریزد. کفرم درمی‌آید. بعد می‌گوید کوله‌ات را باز کن. باز می‌کنم. فقط چند تا لباس است. خالی است اصلن. با نگاه کردن راضی نمی‌شود. دست می‌کند توی کوله‌ام و تک تک لباس‌ها را درمی‌آورد و لمس می‌کند. بهش می‌گویم: شورتم کثیفه. بهش دست نزن. 

دست می‌زند. تکه‌ام برایش سنگین است. می‌گوید: می‌خای نگهت دارم؟ به ریش‌های جوانش نگاه می‌کنم. دلم می‌خاهد جواب بدهم: آن که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. اما می‌دانم که به عنوان یک آدم عادی من یک مجرم و گناه‌کار بالفطره‌ام. می‌گویم: نه نمی‌‌خام. 

می‌پرسد: از کجا می‌یای؟ نگاهش می‌کنم. زورم می‌آید بهش بگویم کجاها بوده‌ام و چه چیزها دیده‌ام. نزدیک‌ترین شهر رد شده را می‌گویم: بندر گز. می‌پرسد: چی کار می‌کردی؟ می‌گویم: سیر و سیاحت. بعدن که سوار ماشین می‌شویم محمد دعوایم می‌کند که چرا بهش راستش را نگفتی که مثلن از گنبد می‌آییم. زورم می‌آمد خب. صندوق را که نگاه کرد رفت سراغ صندلی عقب. زیپ روکش صندلی‌ها را باز کرد و همه‌ی کاغذهای توی آن را درآورد. لیست قطعات تعویضی و روغن‌های ماشین و تاریخ و کیلومتر عوض‌شدن‌شان بود و یک سری کاغذ دیگر. بعد پتو و بالش و کیسه‌ی خوراکی‌ها و آب و همه را وارسی کرد. بعد هم سراغ داشبورد رفت. فکر کنم دیگر خسته شده بود. چون توی داشبوردم شلوغ بود و همان فندک توی داشبوردم می‌توانست مورد گیر او قرار بگیرد... ولی رها کرد.

سوادکوه- جاده ی قائم شهر فیروزکوه

5-بعد از شوره‌زاری که آمده بودم نگاه کردن به مناظر جنگل‌های انبوه جاده‌ی قائم‌شهر فیروزکوه حالم را سر جا می‌آورد...بعد از قائم شهر تا خود تهران باران می بارد و برف پاک کن ماشین قیژ و قیژ مشغول انجام وظیفه می شود...

6-تحقیقات بعد از سفر:

اسب ترکمن:
فرهنگ ترکمن:
تاریخ ترکمن:
دین و مذهب ترکمن:
زبان ترکمنی:
موسیقی ترکمن:
معماری ترکمن:

و...


برچسب‌ها: ترکمن صحرا, بندر ترکمن, مرسدس آکسور
+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1392ساعت 4:0  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

 


برچسب‌ها: جاده, دیلمان
+ نوشته شده در  بیست و دوم بهمن 1391ساعت 0:46  توسط پیمان موضوع لاهیجان 

گنبد سلطانیه

ساعت ۶صبح بود که راه افتادیم. آن زمان که تهران و تهرانیان در خاب نازند و هنوز ماشین‌‌هایشان خیابان‌ها و بزرگراه‌ها را سرب آلود نکرده، باید ازین شهر بیرون زد. این قانونی است که برای خودم گذاشته‌ام و راستش اگر همسفر‌هایم به این قانون احترام نگذارند سگرمه‌هایم در هم می‌روند. یک ربع به ۶ میثم آمد دنبالم و سوار شدیم و رفتیم دنبال امیر زحمتی و امیر پورمیرزا و پیش به سوی جاده‌ها. اتوبان تهران-قزوین را به سرعت طی کردیم. خروجی جاده قدیم رشت-قزوین، نرسیده به محمودآباد، مسجد و استراحتگاهی است که آلاچیق‌هایش برای صبحانه خوردن مناسبِ مناسب‌اند. قزوینی‌ها به آنجا می‌گویند ناصرآباد. صبحانه را خوردیم و رفتیم به سمت زنجان. ۳۵-۴۰کیلومتری زنجان که رسیدیم حواسمان بود که تابلوی سلطانیه را ببینیم و بعد از خروجی‌اش بپیچیم و وارد جاده نخی‌های این سفر بشویم. گنبد سلطانیه در سمت چپ جاده از آن فاصله‌ی دور نمایان بود... آرامگاه سلطان محمد خدابنده یا‌‌ همان سلطان الجایتو در دشت سلطانیه خودنمایی می‌کرد. قطاری در دشت داشت رد می‌شد. بعد از دقایقی که به خود گنبد رسیدیم و بزرگی‌اش را دیدیم تازه فهمیدیم که قرن‌ها پیش در دشت سلطانیه چه اتفاقی افتاده است. بزرگ‌ترین گنبد آجری جهان، و سومین گنبد بزرگ جهان که ثبت جهانی هم شده بود انتظارمان را می‌کشید.

گنبد سلطانیه

وارد محوطه شدیم. روز جمعه بود و موزه‌ی مجموعه‌ی سلطانیه تعطیل بود. وارد ساختمان گنبد شدیم. یک ساختمان ۵۰متری عظیم. آرامگاه شاه ایلخانی سلطان محمد خدابنده، الجایتو. خانده‌های پیش از سفر می‌گفت که حضرتش این شاهکار را ساخته تا پیکر امام علی را از نجف به اینجا بیاورد و عزت و احترام بگذاردش. ۲نفر می‌رغضب جلوی ورودی انتظارمان را می‌کشیدند. نفری ۵۰۰تومانمان را که دادیم ر‌هایمان کردند تا در ساختمان برای خودمان بچرخیم.

راه پله های گنبد سلطانیه

اول نگاهی به سقف انداختیم تا عظمت آن گنبد آبی را بفهمیم. اما هر چه قدر چشم گرداندیم جز انبوهی داربست فلزی چیزی ندیدیم. رفتیم توی سرداب و کمی نگاه نگاه کردیم. یک زیرزمین بود پر از یادگار نوشته‌ها. بعد به سمت بالا رفتیم. خانده‌های پیش از سفر می‌گفت که این حجره‌های دور تا دور طبقه‌ی دوم، حجره‌های زنان و بانوان به هنگام انجام مراسم دینی بوده. دور تا دور هشت ضلعی را گشت زدیم. توی یکی از حجره‌ها دختر پسری نشسته بودند و خلوت کرده بودند. مزاحمشان شدیم. مشغول صحبت‌های مقدسی بودند. دیوارنگاری‌ها از بین رفته بودند. ولی‌‌ همان ویرانه‌ها نشان می‌داد که چه هنری در این ساختمان خرج شده است. طبقه‌ی دوم را‌‌ رها کردیم و از پله‌های مارپیچی دویدیم سمت ایوان گنبد سلطانیه.

شاهکار هنر و تزئینات در گنبد سلطانیه 

از ایوان گنبد سلطانیه کل شهر سلطانیه و دشت سلطانیه معلوم بود. قلمرو پادشاهی پایتخت ایلخانان زیر نگاه ما بود. طاق‌ها و گچ بری‌های و سقف نگاره‌هایی که زیبا بودند. هندسه و نظم و ترتیبشان. ریزه کاری‌‌هایشان. گچ بری‌هایی هنرمندانه. پنجره‌های کوچکی که به درون گنبد باز می‌شدند. روی دیوار‌ها و پنجره‌ها پر از یادگار نوشته‌های احمقانه بود. از پنجره هم که نگاه می‌کردی جز انبوهی داربست فلزی چیزی نمی‌دیدی. تمام ۸ ضلع را می‌گشتیم و نگاه می‌کردیم... دیوار‌ها و سقف‌ها جا به جا ترک خورده بودند. بست‌های گچی جا به جا جلوی بیشتر ترک خوردنشان را می‌گرفت. روی هر بست تاریخ زده شدن آن بست گچی هم نوشته شده بود. از سال ۵۹ و ۶۹ تا سال ۹۱ بست‌های گچی جا به جا روی ترک‌ها دیده می‌شدند.

ایوان گنبد سلطانیه

رفتیم جلوی ایوان اصلی گنبد ایستادیم. از ارتفاع ۵۰متری به کارگرهایی که زیر پایمان داشتند در محوطه‌ی باستانی اطراف گنبد کار می‌کردند نگاه کردیم. محوطه‌ی باستانی اطراف گنبد قصر و تشکیلات درباری فرماندهی سلطان الجایتو بود... بعد به بالای گنبد نگاه کردیم. باد شدید زنجان تکانمان می‌داد. شدید و وحشی می‌وزید. به مناره‌های کنار گنبد آبی نگاه کردیم. یکیشان نیمه خراب بود. اما آن یکی که سالم بود... لحظه‌ای فکر کردیم منار جنبان است. انگار که با هر تکان باد آن منار ۱۸متری هم سر جایش چون بید می‌لرزید... ولی شاید هم این خودمان بودیم که با هر وزش باد تکان تکان می‌خوردیم و فکر می‌کردیم که مناره‌ی گنبد سلطانیه می‌لرزد...

مناره های گنبد سلطانیه

همه‌ی سوراخ سنبه‌های گنبد را که نگاه کردیم به پایین روان شدیم. امیر فانوس نفت سوزی به یادگار خرید. هنوز وقت ناهار نشده بود. سوار شدیم راه افتادیم به سمت قیدار. سر راه از یک وانتی میوه فروش گرمک خریدیم. انار سیاه رنگ شیرینی هم داشت که تا به حال به عمرمان ندیده بودیم. می‌گفت خاصیت دارویی دارد! انار سیاه شیرین...

انار سیاه


برچسب‌ها: گنبد سلطانیه زنجان, جاده نخی ها, پاییز جاده می طلبد رفیق
+ نوشته شده در  سی ام مهر 1391ساعت 5:23  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

جاده باریک و پیچ در پیچ و خلوت است. میثم پشت فرمان نشسته است و می‌راند. گندمزار‌ها تا دور دست‌ها ادامه دارند. آن دور‌ها تپه‌ها با دامن‌های پر چین و شکنشان خاستنی‌اند. هر از گاهی گله‌ی گوسفندی با چوپانش دیده می‌شود. هر از گاهی تک درخت‌ها. بعد باغ‌های میوه. سیب‌های زرد. زردآلو. درخت‌های گردو. بعد کامیونی که با سرعت لاک پشتی، سینه کش گردنه‌ای را بالا می‌رود. باد در دشت زنجان شدید می‌وزد. تراکتور‌ها سر بعضی زمین‌ها مشغول شخم زدن‌اند...

قیدار نبی 

یک ساعت بعد از سلطانیه به قیدار می‌رسیم. روی نقشه نوشته است قیدار. اما قیداری‌ها با اصراری عجیب نام شهرشان را قیدار نمی‌گویند. به شهر خدابنده خوش آمدید. دادگستری خدابنده. پاسگاه نیروی انتظامی خدابنده. فرمانداری خدابنده... عجیب است. آخر چرا خدابنده؟! قیدار قرن‌ها نام این شهر بوده. به خاطر آرامگاه قیدار نبی. و آن وقت حضرات برداشته‌اند نام پیامبری از پیامبران خدا را از شهرشان پاک کرده‌اند و اسم پادشاهی که ۴۰کیلومتر آن طرف‌تر گنبدی برای خودش ساخته گذاشته‌اند روی شهرشان. سلطان محمد خدابنده را چه به قیدار آخر؟!

ظهر جمعه است و شهر تعطیل. کنار یک ساندویچی می‌ایستیم و نوشابه می‌خریم و آدرس آرامگاه قیدار نبی را می‌پرسیم. کمی جلو‌تر به سمت راست می‌پیچیم و وارد خیابانی می‌شویم که به آرامگاه قیدار نبی می‌خورد. کمی که در خیابان بالا می‌رویم به چیزی برنمی خوریم. دوباره سوال می‌کنیم. امیر پورمیرزا ترکی بلد است. می‌گوید: مشهدی باقوشدا و ترکی می‌پرسد و ترکی جواب می‌شنود. ترکی بلد بودنش بعضی جا‌ها خیلی به درد می‌خورد. می‌رویم جلو‌تر و بعد کوچه‌ها را رد می‌کنیم. گنبد آجری و کاهگلی آرامگاه قیدار نبی را می‌بینیم و دوباره برمی گردیم. کوچه‌ی تنگ و باریکی است که به آرامگاه می‌رسد. اول کوچه یک گودال عظیم کنده شده. میثم به سختی و با ترس اینکه کف ماشین توی این گودال به زمین گیر کند ماشین را رد می‌دهد...

گنبد آرامگاه قیدار نبی 

آرامگاه قیدار نبی با آنچه که در ذهنمان ساخته‌ایم زمین تا آسمان فرق می‌کند. زمین خاکی جلوی آرامگاه. آشغال‌هایی که‌‌ رها شده‌اند. جوی آبی که همین طور روان است. ظهر جمعه است و بقعه‌ی قیدار نبی عجیب اندوهناک. پیرمرد‌ها و پیرزن‌ها آرام آرام و در سکوت مشغول رفت و آمدند. گنبد آرامگاه به شدت مهجور نشان می‌دهد. گنبد زنگوله‌ای که یادگار قرن‌ها است، خاکی و بی‌رنگ بر فراز بقعه‌ی قیدار نبی نشسته. توی گنبد کوچک است. ضریحی که توی عکس‌ها دیده بودم ضریحی چوبی و قدیمی بود. اما توی بقعه دیگر خبری از آن ضریح خاص و چوبی نیست. ازین ضریح‌های برنجی که توی همه‌ی امامزاده‌های واقعی و الکی ایران ساخته‌اند گذاشته‌اند. و خیلی پر زرق و برق و مضحک و در تضاد با فضای آرامگاه. گچ بری‌ها قدیمی و ساده‌اند. خبری از آینه کاری نیست. بهتر. فقط‌ ای کاش یک دستی به سر و روی این بقعه می‌کشیدند و این دیواره‌های گچی این قدر سیاه و کثیف نمی‌بودند. کتیبه‌های قرن‌های پیش هنوز پا بر جاست. چند نفر مشغول نماز خاندن‌اند. سنگینی فضای عصر جمعه توی محوطه و توی بقعه یک جوری است...

بقعه ی قدیمی آرامگاه قیدار نبی

قیدار نبی پسر اسماعیل بود. نوه‌ی حضرت ابراهیم و جد بزرگ حضرت محمد. قیدار یعنی سیاه پوست. روی دیوار بقعه استفتایی از آیت الله مرعشی نجفی زده‌اند در مورد صحت اینکه اینجا آرامگاه قیدار نبی است... ولی انگار قیداری‌ها ر‌هایش کرده‌اند. همین که اسم شهرشان را از قیدار به خدابنده تغییر داده‌اند خیلی حرف است...
اطراف آن بقعه‌ی قدیمی حجره‌های حوزه‌ی علمیه‌ی امام صادق شهر قیدار است. جلوی حجره‌ها را می‌رویم و به داخلشان و جلویشان نگاه می‌کنیم. یک اتاق کوچک با فرش و پشتی و مخده و بخاری. مثل عکس‌های تبعید امام خمینی به نجف اشرف. جلوی یک حجره ریکا و اسکاچ است. جلوی حجره‌ی دیگر یک کتابخانه پر از کتاب‌های عربی و قرآن و مفاتیح و عکس رهبر جمهوری اسلامی در فضای باز. جلوی یک حجره‌ی دیگر خیلی مغرورانه نوشته: وقت بیکاری شما وقت مطالعه ی ماست...حمام حوزه علمیه درش باز است. رختکن کثیف. گربه‌ای که مشغول رفت و آمد است. سقف حلبی راهروی حمام‌ها. کثیف و در هم بر هم... بوی خوبی نمی‌دهد... برمی گردیم. چند عکس به یادگار از بقعه‌ی قیدار نبی می گیریم برمی گردیم و سوار ماشین می‌شویم و به سوی گرماب و غار کتله خور راه می‌افتیم...


برچسب‌ها: جاده نخی ها, قیدار نبی, خدابنده
+ نوشته شده در  سی ام مهر 1391ساعت 4:34  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

جاده ی قیدار به زرین رود و غار کتله خور

۸۰کیلومتر دیگر هم رفتیم تا به غار کتله خور رسیدیم. جاده‌‌ همان جاده‌ی نخی بود با گندمزارهایی که ۲ طرف جاده تا به افق گسترده شده بودند. از کنار کارخانه سیمان زنجان و سیلوهای گندم گذشتیم. به درخت‌های لخت شده از باد پاییزی نگاه کردیم. امیر می‌گفت غم انگیز‌ترین تصویر دنیا، حمله‌ی دسته جمعی کلاغ‌های سیاه به شاخه‌های یک درخت لخت توی پاییز است. از کنار راه‌های روستایی گذشتیم. ورودی روستای سازین، خانه‌ای بود. زنی فرش خانه‌اش را روی آسفالت جاده پهن کرده بود و می‌شستش. فارغ از دار دنیا. انگار نه انگار که آنجا جاده است... یک جاده‌ی نخی... به گوگجه ییلاق رسیدیم. بعد روستای پیر مرزبان و آغوزلو. روی پشت بام خانه‌های کاهگلی، تپه‌های «سامان» بالا رفته بود. امیر می‌گفت اسمشان «سامان» است. سامان با تکیه بر اولین الف. مثل اینکه بخاهی بگویی سیمان. سامان تکه‌های خرد شده‌ی ساقه‌ی گندم و کاه‌ها بودند که روستایی‌ها برای تامین غذای دام‌‌هایشان برای زمستان آن‌ها را جمع می‌کردند و روی سقف خانه‌‌هایشان کپه می‌کردند. هنوز هفته‌ی سوم مهر بود. اما آن‌ها به استقبال زمستان سخت می‌رفتند. روستای قشقجه. ۲ پسر نوجوان که از جاده‌ی اول روستا پای پیاده به سمت روستایشان می‌رفتند. دست هر کدامشان یک کیسه با آرم قلمچی و به کانون بیایید بود... بعد از زرین رود به سمت راست پیچیدیم و به سوی گرماب و غار کتله خور رفتیم. راه مستقیم به کبودرآهنگ و همدان می‌رفت...

 ورودی غار کتله خور

ساعت ۳:۳۰ عصر بود که به محوطه‌ی جلوی غار کتله خور رسیدیم. ناهار نخورده بودیم. توی راه هر جا خاسته بودیم بایستیم باد شدیدی می‌وزید و گرد و خاک مزارع تازه شخم زده را به روی جاده می‌پاشاند. عصر جمعه بود و توی پارکینگ چند تا ماشین بود. یک اتوبوس هم بود. مقصد اولمان دستشویی بود. بعد رفتیم یکی از آلاچیق‌های جلوی غار را اشغال کردیم تا ناهار بخوریم و بعد برویم توی غار. امیر رفت دنبال بلیط. گفت که آخرین سانس بازدید از غار ساعت ۴:۱۵دقیقه است. چه کنیم چه نکنیم؟ گرسنه‌مان بود. اما این همه راه را از تهران آمده بودیم که این غار را ببینیم. بی‌خیال ناهار شدیم و بلیط گرفتیم. نفری ۴۰۰۰هزار تومان.

غار کتله خور

غار‌ها از عجایب‌اند. از دیدنی‌هایی که هیچ‌گاه هیچ‌گاه نباید از دست دادشان. شگفت انگیزی و اعجابشان. خیال انگیز بودنشان. اینکه تو فکر کنی این غاری که در دل کوه طی میلیون‌ها سال شکل گرفته محل زندگی آبا و اجدادت بوده.... و «غار کتله خور» هم غاری بود که ارزشش را داشت که ۵۰۰کیلومتر از شرق تهران تا آنجا را بروی. و ارزشش را داشت که ناهارت را یک چند ساعتی به تعویق بیندازی. ورودی غار نوشته بود که ورود افراد مجرد، ۵شنبه‌ها و جمعه‌ها بعد از ساعت ۵. گرچه کمی توهین آمیز بود. ولی ما از خدایمان بود که بعد از ساعت ۵بیاییم. ولی بلیط را به ما فروخته بودند. آقای راهنمای غار تهدید هم کرد که لطفن پراکنده نشوید. چون بعد از خروج گروه چراغ‌های داخل غار خاموش می‌شوند.
دالان ورودی غار بی‌شکوه بود. دالانی که پیدا بود برای عبور و مرور راحت‌تر کاملن تخریب شده و به شکل یک راهروی بی‌روح درآمده. اما هر چه قدر که در غار بیشتر جلو می‌رفتی شگفتی غار بیشتر تو را می‌گرفت...
بعد از دالان ورودی آقای راهنما که لهجه‌ی شیرین ترکی هم داشت شروع کرد به توضیح دادن:
کتله خور معانی مختلفی مثل تپه خورشید، روستای بدون خورشید و غیره دارد که مناسب‌ترین معنی بدست آمده یک کاربرد ترکی بوده که کتله به معنی پستی و بلندی و ناهمواری‌های داخل غار و خور به معنی راحتی و آسانی است که به صورت کلی به معنی پستی و بلندی‌های راحت و دنج است.
غار به طول تقریبی ۱۰ کیلومتر در بهار سال ۱۳۳۱ هجری شمسی توسط یک هیئت کوهنوردی و با همکاری مرحوم سید اسدالله جمالی شناسایی و کشف شد.
طبق نظریه‌های علمی و نقشه‌های زمین‌شناسی غار کتله خور در دل کوه ساقیزلو در آهک‌های الیگومیوسن مربوط به دوران سوم زمین‌شناسی بوجود آمده و تقریبا حدود ۳۰ میلیون سال می‌تواند قدمت داشته باشد.
سال پیدایش این غار برای اولین بار توسط انسان معلوم نیست ولی مردمان این منطقه از سال پیدایش در این غار رفت و آمد داشته‌اند. گفته‌های افراد مسن منطقه حاکی از آن است که پدران آنان نیز در این غار رفت و آمد داشته و داستان‌های مختلفی در این باره تعریف می‌کرده‌اند. دهانه ورودی غار کتله خور به صورت طاق مثلثی شکل به قطر ۷۰ سانتی‌متر تنها راه دسترسی به داخل غار بوده و هست.
هم اکنون این غار به صورت سه طبقه خشک و طبقه چهارم به بعد مسیرهائی نیز به صورت آب بوده و زمین‌شناسان احتمال تشکیل چهار طبقه دیگر را تا سفره آب زیرزمینی داده‌اند که در سال ۲۰۰۳ میلادی حدود ۳۰ کیلومتر از مسیرهای متعدد غار توسط زمین‌شناسان آلمانی و سوئیسی نقشه برداری شد و از سال ۷۲ تاکنون تقریبا ۵. ۲ کیلومتر آن به صورت رفت و برگشت آماده بازدید شده است...

 غار کتله خور

بعد شروع کردیم به راه رفتن در مسیر ۲کیلومتری غار. هر چه قدر که جلو‌تر می‌رفتیم، سنگ‌ها و استلاگتیت‌ها و استلاگمیت‌ها زیبا‌تر می‌شدند. جلو‌تر که می‌رفتیم ریزش قطرات آب بر روی کف غار را می‌دیدیم و می‌شنیدیم. چند بار هم قطرات آب زا سقف روی سر و یقه‌مان چکیدند... مجسمه‌های طبیعی شیر خابیده، پنجه‌ی شیر، پای فیل، راهروی لباس عروس، سگ شکاری، نخل سوخته، مریم مقدس، تونل قندیلی و بعد در آخر غار: تالار قصر عروسی. سفره‌ی عقد، ش‌تر با جهاز، و ۲ استلاگمیتی که مثل ۱ عروس و داماد کنار هم ایستاده بودند... وسط راه امیر شیطانی‌اش گل کرد. چند جا مسیر غار دو راهی می‌شد. راه اصلی آن بود که روشن بود و راه دیگر تاریک بود. امیر به جای اینکه راه اصلی را برود زد به دل تاریکی. ما هم جلو رفتیم. گفتیم خب این‌ها به هم راه دارند دیگر. کمی جلو‌تر به ما می‌رسید. کمی جلو رفته بودیم که یکهو آقای راهنما به‌مان رسید. دست امیر را گرفته بود و با عصبانیت به ترکی جمله‌هایی را به ما می‌گفت. وقتی هاج و واج نگاهش کردیم به فارسی گفت: این رفیق تون با شماست؟ شیطونی می‌کنه‌ها. بعد برای اینکه تعدیل کرده باشد گفت: البته شما پسرهای خوبی هستید. مواظب باشید فقط. خندیدیم. امیر تعریف کرد که وقتی آقای راهنما بهش رسیده ازش پرسیده مجردی؟ این هم گفته آره. او هم گفته همین دیگه. فقط مجرد‌ها ازین کار‌ها می‌کنن. کلی خندیدیم... از آن ضد مجرد‌ها بود راهنمای غار... وقتی به نرده‌های آهنی آخر مسیر بازدید عمومی رسیدیم به خودمان گفتیم‌ای کاش غارنورد و غار‌شناس بودیم.‌ای کاش می‌شد آن ۳طبقه‌ی دیگر این غار را رفت و نوردید.‌ای کاش...
گرسنه‌مان بود. سریع برگشتیم. همه تقریبن رفته بودند که ما کز کردیم توی یک آلاچیق. میثم و امیر فلافل‌ها و قارچ‌ها را سرخ کردند و گوجه و خیارشور را خرد کردند. میثم خودش ساندویچ‌ها را درست کرد و بعد شروع کردیم به لمباندن... ساعت ۵:۳۰بود که ما ناهار خوردیم!
خورشید که غروب کرد همه جا سرد شد. شروع کردیم به سگ لرز زدن. دو تا امیر‌ها گفتند برگردیم تهران. من و میثم مخالف بودیم. کل روز در جاده بودیم و شب در آنجاده‌ی نخی، آن هم با این خستگی راندن خطرناک بود. قرار شد که بگردیم دنبال اتاقی، مسافرخانه‌ای، سوئیتی. اگر قیمتش مناسب بود شب را بمانیم. اگر نه که به نوبت رانندگی کنیم و برگردیم به تهران. رفتیم سراغ سوئیت‌های‌‌ همان محوطه‌ی غار. امیر جلو رفت و به ترکی با صاحب سوئیت‌ها شروع کرد به حرف زدن. از عجایب این بود که تک تک جملات رد و بدل شده بینشان را فهمیدم! یک روز بیشتر نبود که به میان آذربایجانی‌ها رفته بودم، اما گوشم به واژه‌ها آشنا شده بود! صاحب سوئیت‌ها گفت که شبی ۶۰تومان ۴تخته‌ها را اجاره می‌دهم. ولی اینجا گران است. گرانی‌اش هم دست من نیست. قیمتش تصویب شده است و به ۱۰۰۰نفر باید جواب بدهم. اما اگر ارزان‌تر می‌خاهید بروید گرماب پیش آقای معصومی. به گرماب که رسیدید همین اول، سمت راستتان توی اولین کوچه را نگاه کنید پیدایش می‌کنید. از خونگرمی و جوانمردی‌اش خوشمان آمد. کاملن انسان دوستانه عمل کرد. مثل یک لاشخور نبود که بگوید فقط خودم هستم و ارزان‌ترین جا من هستم. تورمان نکرد. از غار کتله خور تا گرماب ۵کیلومتر بیشتر راه نیست. رفتیم گرماب و جلوی خانه‌ی آقای معصومی. زنگ زدیم و آمد. خانه‌ی خوبی بود. دوبلکس با ۴تخت و آشپزخانه و حمام و دستشویی. برای ما ۴نفر که شاهانه بود. سر قیمت هر چه قدر خاستیم طی کنیم آقای معصومی چیزی نگفت. به‌مان گفت: یک شب اجاره دادن این خانه نه من را پادشاه می‌کند و نه شما را فقیر. هر چه قدر دوست داشتید بدهید. اصلن یک ۱۰۰۰تومانی هم بدهید برایم کافی است.
راضی شدیم. برخورد آقای معصومی خیلی دوستانه بود. فقط یک شرط برای ما گذاشت. به‌مان گفت که اینجا منطقه‌ی محرومی است. با اینکه غار کتله خور یکی از زیبا‌ترین غارهای جهان است، کسی تبلیغش را نمی‌کند. صدا و سیما به اینجا کاملن بی‌توجه است... وقتی برگشتید توی محیط مجازی و اینترنت حتمن از اینجا نام ببرید...
شب را در گرماب ماندیم.

سوییت آقای معصومی-گرماب- غار کتله خور

پس نوشت: الان اگر از من بپرسید کجا بروم برای مسافرت ۱۰۰در ۱۰۰ یکی از پیشنهادهای من غار کتله خور خاهد بود. غاری که از دیدنش پشیمان نخاهید شد. اگر گذارتان به گرماب و غار کتله خور افتاد و خاستید شب را بمانید، خانه‌ی اجاره‌ای آقای معصومی جای خوبی است. این شماره‌ی موبایل آقای معصومی برای هماهنگی: ۰۹۱۲۵۴۲۴۸۲۷

پس نوشت۲: بروشور غار کتله خور

پس نوشت ۳: این وبلاگ‌های محلی بهتر از هر دایرت المعارف و دفترچه راهنمایی در مورد محلشان اطلاعات ارائه می‌دهند. وبلاگ غار کتله خور ازین دست وبلاگ هاست: غار کتله خور

پس نوشت۴: عکس های طبقات زیرین غار کتله خور


برچسب‌ها: جاده نخی ها, گرماب, غار کتله خور
+ نوشته شده در  سی ام مهر 1391ساعت 3:16  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

برج میلاد شهر بیجار

گاهی اوقات پیش می­آمد که وارد شهر کوچکی بشوی و به یک میدان برسی که ماکتی از برج آزادی وسطش ساخته­اند و اسمش را گذاشته­اند میدان آزادی. این برای قبل­ها بود. حالا دیگر ثابت شده که آزادی طاغوتی بود. برج میلاد نماد شده. سرنوشت برج میلاد و ماکت­هایش اما جور دیگری است...

توی یکی از پارک­های شهر بیجار این را دیدیم...


برچسب‌ها: جاده نخی ها, بیجار
+ نوشته شده در  سی ام مهر 1391ساعت 2:47  توسط پیمان موضوع عکس نوشت  | 

صبح بود. خیابان‌ها و کوچه‌های گرماب پر شده بود از بچه مدرسه‌ای‌ها. دختر‌ها روپوش‌های صورتی پوشیده بودند و پسر‌ها روپوش‌های آبی نفتی. صبح شنبه بود و دیدنشان واقعن لذت بخش بود. دیدنشان چشیدن لذت آزادی بود. اینکه صبح شنبه است و تو مجبور نیستی که کله‌ی سحر با چشم‌های پف کرده بروی بنشینی سر کلاس. می‌توانی کار‌هایت را به تعویق بیندازی. می‌توانی بپیچانی. می‌توانی بشمار ۳ از خاب بیدار شوی، سوار ماشین شوی، بروی نانوایی بربری گرماب را بجویی، نان داغ بخری و راه بیفتی به سمت بیجار. جاده نخیِ گرماب - بیجار خلوت بود. به جز ما تقریبن هیچ ماشینی در این جاده نمی‌راند. هوا سرد بود. آفتاب مهرماه می‌تابید، ولی پنجره‌ی ماشین را نمی‌شد داد پایین. کم کم ارتفاع می‌گرفتیم. جایی کنار یک رودخانه‌ی فصلی که خشک بود ایستادیم و صبحانه را خوردیم و راه افتادیم.

اسم روستا‌ها تغییر کرده بود. روستای اولی بیگ. روستای محمد شاهلو. چشمه تاتار. روستای پیرتاج. دیدن همین روستا‌ها قبل از تابلوی راهداری به‌مان فهماند که از استان زنجان خارج شده‌ایم و به کردستان رسیده‌ایم. کم کم دیدن لباس مردان و زنان هم این را به‌مان فهماند. به بیجار که رسیدیم دیگر به شلوار کردی پوشیدن مردان عادت کرده بودیم. در بیجار توقف نکردیم. شهر ایران ۶۱ را به سرعت رد کردیم و به دوراهی انتهای شهر رفتیم. یک راه به طرف مرکز استان و بانه می‌رفت. راه اصلی آن بود. چند پلیس هم ایستاده بودند و ماشین‌ها را بازرسی می‌کردند. راه دیگر فرعی بود. تابلویی هم نداشت. حس کردم راه تکاب باید آن باشد. از پیرمردی که دستار به سر و پانتول به پا داشت پرسیدیم. (پانتول‌‌ همان شلوار گشاد کردی است که پاچه‌هایش تنگ است). با لهجه‌ی کردی به‌مان گفت که راه تکاب‌‌ همان راه بدون تابلو است. به عنوان نقشه خان گروه، بعد از رسیدن به تکاب بود که فهمیدم چه سوتی بدی دادم...

میثم به طرف تکاب راند. جاده کوهستانی شد. گردنه‌ها و سربالایی‌ها. یک جاهایی، جاده از میان دو تپه‌ی به هم چسبیده رد می‌شد. معلوم بود که آن تپه را کنده‌اند و جاده را از می‌انش عبور داده‌اند. یک جور حس تاریخی به‌مان دست می‌داد. حس می‌کردیم که باید بالای این تپه‌ها راهزنان منتظرمان باشند. حس می‌کردیم آن جلو چند نفر دو طرف تپه ایستاده‌اند و وقتی ما به آنجا برسیم با تفنگ ما را به رگبار می‌بندند...
امیر حوصله‌اش سر رفت. گفت: کرمم گرفته. شروع کرد از پشت به گوش من تلنگر زدن. هر چه قدر فرار می‌کردم باز به گوشم تلنگر می‌زد.

همچنان جاده خلوت بود. ماشینی هم اگر بود تریلی یا کامیونی بود که خسته خسته سربالایی و سرپایینی را می‌رفت. بعد از چند سربالایی دوباره جاده دشتی شد. رنگ سرخ کوه‌های اطراف جاده، رنگ اخرایی دشت‌ها، رنگ زرد علف‌های خشک شده، رنگ قهوه‌ای و بنفش کوه‌های دوردست. اگر دقت می‌کردی همه‌ی این رنگ‌ها را می‌دیدی و اگر دقت نمی‌کردی منظره‌ی دو طرف جاده، منظره‌ای یکنواخت بود. سر و کله‌ی باغ‌های میوه هم پیدا شد. درخت زارهای سیب زرد و سیب قرمز. همه‌ی درخت‌ها پر بار بودند. آن قدر پر بار بودند که زیر شاخه‌ی همه‌ی درخت‌ها دو شاخه‌های بزرگی اهرم شده بودند تا شاخه‌ی درخت‌ها نشکند. هر جا نهری بود کنارش سبزه و چمن و درخت بود. روستای خوش مقام را هم رد کردیم. بعد روستای سبیل. بعد روستای تمای...

جاده خلوت بود و میثم سرعت می‌رفت. جر و منجرمان شد که سرعت نرود. جاده نخی بود و هر لحظه امکان داشت سگی، روباهی، گاوی، گوسفندی وسط جاده سبز شود. ولی جاده به طرز وسوسه کننده‌ای خلوت هم بود... استان کردستان هم تمام شد و وارد آذربایجان غربی شدیم. درخت‌های میوه در دو طرف جاده زیاد شده بودند. گله‌های گوسفندان هم مشغول چرا بودند. یک جا کنار جاده یک گله‌ی گاو دیدیم. ۳۰-۴۰تا گاو با یک چوپان مشغول چرا بودند...
و به تکاب رسیدیم.
اگر از من بخاهند تکاب را در یک جمله توصیف کنم می‌گویم شهری که مردمانش ترکی حرف می‌زنند اما با لهجه‌ی کردی جواب سوالت را می‌دهند.
قد و قامت مردمان شهر بلند و رشید بود. خیلی‌ها شلوار کردی (پانتول) به پا داشتند. جامانه و دستار هم پیرمرد‌ها به سر داشتند. و زن‌ها... چند زن را دیدیم با لباس‌های محلی کرد،‌‌ همان لباس‌های بلند و یکسره که دامنشان تا به پا‌هایشان می‌رسد (کراس) که زیبا بودند... آن قد و قامت بلند کردی و آن لباس‌های کردی... یک چیزهایی هست ته ذهنم که هیچ دلیلی برای بودنشان ندارم. اما هستند. مثلن اینکه همیشه فکر کرده‌ام شلوار چیزی مردانه است. مثلن اینکه همیشه ته ذهنم این جوری بوده که در نظرم زن‌هایی که دامن می‌پوشند زن ترند، خاستنی ترند و آن زنان کرد با آن لباس یک سره و بلند... بچه مدرسه‌ای‌های شهر تکاب هم عجیب و دیدنی بودند. همه‌شان این طور نبودند. ولی بعضی‌‌هایشان بودند. لباس فرم مدرسه نداشتند. به جای پیراهن و شلوار، لباس محلی پوشیده بودند. شلوار گشاد کردی، با شالی که به کمر گره زده بودند و کوله پشتی‌ای که به دوش انداخته بودند. سیمای آن پسرک دانش آموزی که با شلوار کردی و شال و لباس کردی خاکی رنگ و کوله پشتی همرنگ لباس‌هایش به دوش، با انگشتری نقره به انگشت و ساعت طلایی به مچ و سر از ته تراشیده، از آن تصویرهاست که هیچ وقت از یادم نمی‌رود...

وارد شهر که شدیم چشممان به ماشین قدیمی‌هایی افتاد که گوشه و کنار شهر زیاد بودند. جیپ شهباز. لندرورهای قدیمی. تویوتاهای زمان جنگ. چند تایی پاترول. پاترول بین آن همه ماشین قدیمی، ماشین پولداری بود. دیدن آن همه جیپ شهباز یک جور حس موزه را بهم می‌داد. جیپ شهباز. ماشین دهه‌ی ۱۹۶۰. همه‌شان قدیمی بودند. آمبولانس‌های جنگی.‌‌ همان تویوتا‌هایی که توی عکس‌ها و فیلم‌های جنگ دیده می‌شوند. با‌‌ همان شکل توی خیابان‌ها رفت و آمد می‌کردند. جالبش این بود که آن آمبولانس‌ها انگار به عنوان ماشین مسافرکشی استفاده می‌شدند. ماشینی که توی قسمت عقبش تعداد زیادی زن و مرد و بچه از روستاهای اطراف به تکاب می‌رسیدند. توی شهر گشتیم و آدرس غار کرفتو را پرسیدیم. به‌مان آدرس می‌دادند که این بلوار را مستقیم برو. بعد این میدان را بپیچ. پرسان پرسان به یک جاده‌ی نخی دیگر افتادیم...

۵کیلومتر که در این جاده پیش رفتیم تازه فهمیدیم که چرا توی تکاب آن همه ماشین قدیمی پیدا می‌شود. ماشین‌هایی که طاقتشان زیاد است. فنربندی خشکشان و موتور پرزورشان یارای جاده خاکی‌ها و جاده‌های پر از قلوه سنگ را دارد... جاده‌های کردستان جایی است که پراید و پژو و ماکسیما تویش به زایمان می‌افتند... به یک جاده خاکی برخوردیم. اول جاده خاکی ایستادیم که حالا چه کار کنیم.

مرد کردی دستار به سر، سوار بر موتور سیکلت پیدایش شد. ازش پرسیدیم غار کرفتو همین طرف می‌روند؟ گفت آره. پرسیدیم جاده خاکی است؟ گفت آره. گفتیم غار کرفتو ارزشش را دارد که با این ماشین جاده خاکی برویم؟ گفت آره. خیلی غار عجیبیه... تشکر کردیم و رفت. زنگ زدم به مقداد که بپرسم چند کیلومتر جاده خاکی دارد این غار کرفتو؟ تازه اینجا بود که به عمق سوتی‌ای که داده بودم پی بردم. برای رفتن به غار کرفتو از سمت بیجار، نباید می‌آمدیم تکاب. باید از بیجار می‌رفتیم دیواندره و جاده سقز. از آن طرف یک جاده‌ی آسفالته به غار کرفتو می‌رسید. از تکاب تا غار کرفتو ۳۵کیلومتر راه بود. میثم سر و ته کرد. آنجاده خاکی ماشین را نابود می‌کرد...

ساعت ۱۱بود. تصمیم گرفتیم برویم سمت تخت سلیمان. دیدنی‌های آنجا هم کم نبود. قبل از ادامه‌ی رفتن باید فکری به حال ناهارمان می‌کردیم. به اندازه‌ی یک ناهار دیگر فلافل آماده داشتیم. باید گوجه و خیارشور و نان می‌خریدیم. گوجه و خیارشور را خریدیم. اما نان... هر جا می‌رفتیم فقط نان لواش داشتند. دنبال نان بربری و نان سنگک بودیم. اما نبود. از یک ساندویچی پرسیدیم که آیا نان داری؟ نان لواش داشت فقط. تکاب شهری که ساندویچی‌هایش، ساندویچ با نان لواش تحویل مردم می‌دهند... نان لواشی‌ها هم سر ظهری کمی شلوغ بودند و باید صف می‌ایستادیم... تنبلی ذاتی نگذاشت که در صف بایستیم. از بودن اسم تخت سلیمان روی نقشه حدس زدیم که آنجا یحتمل یک آبادی هست که می‌شود درش نان پیدا کرد. پس بی‌خیال نان لواش خریدن در تکاب شدیم. راه افتادیم به سمت تخت سلیمان... اما...


برچسب‌ها: جاده نخی ها, تکاب
+ نوشته شده در  سی ام مهر 1391ساعت 0:54  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

زندان سلیمان

بالا رفتن از آن مخروط ۱۱۰متری یکی از دهشتناک‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام بود.
نه... به خاطر ارتفاعش نه. به خاطر منظره‌ای که آن بالا غافلگیرم کرد. ۴۰کیلومتر از تکاب دور شده بودیم و داشتیم به تخت سلیمان نزدیک می‌شدیم که منظره‌ی مخروط از دور نمایان شد. بالایش انگار ساختمان نیمه خرابی بود که حدس می‌زدیم دژی قلعه‌ای چیزی باشد. یعنی منظره‌اش از دور داد می‌زد که باید چیزی آن بالا باشد. اما دور و بر آن مخروط کسی و چیزی نبود.
تا که جاده به پای مخروط رسید. داشتیم رد می‌شدیم که چشممان افتاد به یک تابلوی کوچک زنگ زده: زندان سلیمان. همین و بس. رد شده بودیم. به همین راحتی. چند ده متر بعد ایستادیم و دور زدیم و برگشتیم. گفتیم برویم آن بالا. برویم ببینیم چه خبر است. هیچ کسی نبود. فقط ما بودیم. میثم کفش کوهش را پوشید. امیر هم کتانی‌اش را. آن جلو یک ساختمان نیمه ساخته بود. یک کانکس هم بود. کسی توی کانکس نبود. ساختمان نیمه ساخته هم دستشویی بود. هنوز قابل بهره برداری (!) نشده بود. یال مخروط را گرفتیم و رفتیم بالا. شیب نفس گیری داشت. آن بالا‌ها پلکانی می‌رفت بالا. بقایای سنگ‌های بزرگی که دژ را می‌ساختند عمودی می‌رفت بالا. لای سنگ‌ها پر بود از مارمولک‌ها و مورچه‌ها و جک و جانور‌ها. انتظار داشتیم با چیزی مثل قلعه‌ی الموت روبه رو شویم. یعنی یک دژی که خراب و نابود شده باشد و چند تا سنگ از بقایایش باشد و ‌‌نهایت چند تا اتاقک و دهلیز و این حرف‌ها... اما وقتی به نوک مخروط رسیدیم... شگفت انگیز بود. آن قدر شگفت که فریادی که کشیدیم کاملن ناخودآگاه بود. خدایا... این دیگر چیست؟!

زندان سلیمان

انگار کن به نوک یک قله‌ی آتشفشانی رسیده باشی. نه. آنجا ساختمانی نبود. زندان یا دژی هم نبود. آنجا نوک یک قله‌ی آتشفشانی بود. یک قله‌ی توخالی. به‌‌ همان اندازه که بالا آمده بودیم توخالی بود. یک دره‌ی دهشتناک آنجا بود. بوی گندی به مشاممان خورد. بوی اعماق زمین بود. بوی تعفن بود. از نوک قله، روی سنگ‌ها خپ می‌کردیم و زور می‌زدیم ته دره را ببینیم. سنگ‌ها صاف و قاچ خورده تا اعماق زمین رفته بودند... و شگفتش این بود که وسط آن بوی تعفن در اعماقِ آن دره، ۲تا پرنده‌ی سفید داشتند پرواز می‌کردند. دقت که کردم دیدم آن پایین که دره گشاد‌تر و گشاد‌تر می‌شد لانه دارند...
ایستادن لب آن دره‌ی دایروی، روی آن قله، پاهای آدم را به لرزش می‌انداخت. هر آن حس می‌کردی الان است که بادی برخیزد و هولت بدهد به درون مخروط و تو تا اعماق زمین سقوط کنی. ترسناک بود. وقتی داشتم از میثم و امیر و امیر عکس می‌گرفتم پاهای خودم می‌لرزید و شگفت زدگی را توی چشم‌‌هایشان می‌دیدم.

میثم پیروزی+امیر زحمتی+امیر پورمیرزاعلی

زندان سلیمان. بعد فهمیدم که چرا آنجا را زندان سلیمان می‌نامند. محلی‌ها می‌گویند حضرت سلیمان وقتی دیوهای شرور را می‌گرفته، آن‌ها را توی این مخروط ترسناک می‌انداخته و آن‌ها را این تو زندانی می‌کرده.
اما اهلش چیز دیگری می‌گویند. می‌گویند که این مخروط هزار‌ها سال عمر دارد. هزار‌ها سال پیش این مخروط پر از آب بود. بعد کم کم آب و املاح درون آن به درون زمین نفوذ می‌کنند و کم کم چشمه‌ی درون این مخروط خشک می‌شود و این مخروط پر از آب تبدیل می‌شود به یک مخروط توخالی. املاح آن آب و آهک، مواد اعماق این مخروط را تشکیل می‌دهد و این بوی تعفن بوی املاح گوناگون است. می‌گویند که این مخروط ۲۰۰۰سال پیش یکی از مکان‌های مقدس ایران زمین بوده. نیایشگاه مانوی‌ها بوده. جایی بوده که موبدان زرتشتی قربانی‌های خودشان را از جای جای ایران می‌آورده‌اند روی نوک این مخروط و قربانی می‌کرده‌اند... صحرای عرفاتی بوده برای خودش...
زندان سلیمان جایی عجیب بود...


برچسب‌ها: جاده نخی ها, زندان سلیمان
+ نوشته شده در  سی ام مهر 1391ساعت 0:23  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

آخ... نان گیر نیامد. رسیدیم به تخت سلیمان. به روستای تخت سلیمان. البته ساختمان بخشداری تخت سلیمان اندازه‌ی یک فرمانداری بود. سراغ تنها نانوایی آن محل رفتیم و با در بسته مواجه شدیم. سر ظهر بود. اما در نانوایی بسته بود. پیرمردی که مغازه داشت گفت نانوایی چند وقت است که خراب شده بسته است. خودش اغذیه فروشی داشت. وقتی دید عاطل و گرسنه داریم نگاهش می‌کنیم گفت چند تا نان می‌توانم به‌تان بدهم. ولی خودم ساندویچی دارم نمی‌شود همه‌ی نان‌ها را بدهم. ۴عدد نان لواش تقدیممان کرد. به نان لواش‌ها نگاه کردیم. ۴تا نان لواش لاغر و کوچولو کجای شکم ما ۴تا را می‌گرفت آخر؟! بی‌خیال ناهار شدیم. گفتیم برویم به دیدار خود تخت سلیمان...

تخت سلیمان

آخ... فقط ما بودیم. هیچ ماشین دیگری آنجا پارک نبود و هیچ بازدیدکننده‌ی دیگری هم نبود. به سمت دیواره‌های قطور مجموعه‌ی تخت سلیمان راه افتادیم. سنگ نوشته‌ی ثبت میراث جهانی تخت سلیمان‌‌ همان اول راه بود:
"یونسکو
سازمان آموزشی علمی و فرهنگی ملل متحد
معاهده‌ی مربوط به حفاظت از میراث فرهنگی و طبیعی جهانی
کمیته‌ی میراث جهانی تخت سلیمان را در فهرست میراث جهانی ثبت کرده است. ثبت در این فهرست موید ارزش استثنایی و جهانی یک مجموعه‌ی فرهنگی و طبیعی است که لازم است به نفع تمام بشریت حفظ شود.
تاریخ ثبت در فهرست میراث جهانی: ۵جولای ۲۰۰۳-۱۴تیر ۱۳۸۲"

اژدهای سلیمان

از پله‌ها رفتیم بالا. جوی زردرنگ «اژدهای سلیمان» جلوی در ورودی جاری بود. از دروازه‌های دژ وارد شدیم. نفری ۵۰۰تومان را سلفیدیم و... آخ... ر‌هایمان کردند در مجموعه‌ی تخت سلیمان. ر‌هایمان کردند تا چند هکتار زمینی را که روزگاری جزء مقدس‌ترین خاک‌های ایران زمین بود خودمان ببینیم. راهنمایی نبود. کسی نبود که برایمان توضیح بدهد. حتا کسی نبود که مواظب ما باشد. می‌توانستیم تک تک آجرهای آتشکده‌ی آذرگشنسب و معبد آناهیتا و کاخ ایلخانیان را لمس کنیم. حتا اگر دیوانگانی می‌بودیم که محض شوخی لگد به در و دیوار می‌انداختیم باز هم کسی نبود. و تخت سلیمان جزء ۱۲مکانی است که از ایران زمین ثبت جهانی یونسکو شده است...
ویکی پدیا که بروی یک بحث طولانی در مورد اینکه تخت سلیمان‌‌ همان جایی است که چند ۱۰۰۰سال پیش شیز می‌نامیده‌اند می‌بینی. و شیز‌‌ همان جایی است زرتشت متولد شده.

تخت سلیمان

از پیاده روهای چوبی که بوی گازوییل می‌دادند گذشتیم و به دریاچه‌ی وسط مجموعه‌ی تخت سلیمان رسیدیم. خیره کننده بود. وسط آن همه دشت و کوه و خشکی و ویرانه‌های اعصار یکهو چشمت به آبیِ دریاچه‌ای بیفتد و بعد بفهمی که این دریاچه نیست. این یک چشمه‌ی خیلی عمیق است. چشمه‌ای که ۱۱۰متر عمق دارد. یعنی یک چیزی مثل‌‌ همان مخروطی که زندان سلیمان نامیده می‌شود، اما پر از آب. یک آب آبی رنگ با خاصیت اسیدی و پر از املاح و گوگرد که نه برای خوردن خوب است و نه برای کشاورزی. به درد چه می‌خورد؟ به درد تقدیس آب به عنوان یکی از عناصر چهارگانه‌ی سازنده‌ی طبیعت...

تخت سلیمان

در زمان ساسانیان که دین رسمی ایران زرتشتی بوده سه آتشکده‌ی بزرگ در ایران وجود داشته. آتش هر کدام از این آتشکده‌ها یک نامی داشته. یکی «بُرزین مهر» به معنای آتش عشق والا و ویژه برزیگران بود که در نزدیکی نیشابور خراسان در آتشکده‌ی «آذربرزین» بود.
دومی فَربغ بود به معنای آتش فرّ ایزدی که در کاریان فارس و ویژه موبدان و بلندپایگان بود و نام آتشکده‌اش هم «آذرفرنیخ» بود.
سومی آتشکده آذرگشنسپ که در تکاب آذربایجان قرار داشت. آتشکده آذرگشنسپ ویژه ارتشیان و پادشاهان بود و در شهر و محلی بنام شیز یا گَنجَک بر روی کوه اَسنَوند (محلی که الان بهش می‌گویند تخت سلیمان) قرار داشت.
آذرگشنسپ یعنی اسب نر. علت آذرگشنسپ نامیدنش هم این بود که کیخسرو به هنگام گشودن بهمن دژ در نیمروز با تیرگی شبانه که دیوان با جادوی خود به وجود آورده بودند روبرو شد. آن وقت آتشی بر یال اسبش فرود آمد و جهان را دوباره روشن کرد و کیخسرو پس از پیروزی و گشودن بهمن دژ، به پاس این یاوری اهورایی، آتش فرود آمده را آنجا نهاد و آن آتش و جایگاه به نام آتش اسب نر (گشسب یا گشنسب) نامیده شد.

ایوان شمالی دریاچه ی تخت سلیمان

در امپراطوری ساسانی رسم بر این بود که پادشاهان ساسانی باپای پیاده و اعطای انواع نذورات به این اتشکده می‌رفتند وقدرت ونصرت می‌طلبیدند وپس از انجام هر جنگی وکسب پیروزی در آن بخشی از غناییم به دست امده را به این اتشکده هدیه می‌کردند. وقتی در میان ویرانه‌ها پیش رفتیم به محل آتشکده هم رسیدیم. فقط چند خشت و چند آجر بازسازی شده بود. بدون هیچ دیواره‌ای. مربعی بود که نوشته بود محل نگه داری آتش جاویدان. می‌گویند ساختمان اصلی آتشکده به عنوان اصلیترین محل عبادت ۴ستون و یک گنبد از جنس طلا و فیروزه داشته... کنارش هم معبد آناهیتا بوده برای تقدیس کردن آب... آتشکده برای آتش و معبد آناهیتا برای آب...

دالان محل نگه داری اشیا مقدس

اما در کرانه‌های آن چشمه‌ی خیلی بزرگ بقایای ایوان‌های شرقی و شمالی کاخ‌های سلاطین ساسانی برقرار بود... آن سو‌تر از محل آتشکده دالان نگه داری اشیاء مقدس بود. یک دالان بازسازی شده که راه رفتن تویش حس غریبی بهت می‌داد. این سو‌تر ستون‌های سالن‌های مختلف کاخ ساسانی پا برجا بود. سالن غذاخوری عام. سالن غذاخوری ارتشیان و صاحب منصبان. حمام‌ها و...
آخ...‌ای کاش کسی بود که برایمان قصه می‌گفت که آن موقع آدم‌ها چطوری حمام می‌رفتند. چه جوری توی آن آتشکده جمع می‌شدند و چه جوری نیایش می‌کردند. چه جوری توی آن سالن‌ها با آن ستون‌های عظیم غذا می‌خوردند. چه می‌خورند. چطور می‌خوردند...
با انقراض حکومت ساسانیان آتشکده‌ی آذرگشنسب و کاخ ساسانی با همه‌ی تقدس و شکوه و جلالش ویرانه شد. هجوم رومیان و مسلمانان آتشکده را با خاک یکسان کرد. چند صد سال آتشکده‌ای که روزگاری پادشاهان به خاطرش پای پیاده هزاران گز راه می‌رفتند یک مخروبه بود. جز ویرانه‌هایی که بعد از ۱۴۰۰سال ما به دیدنشان رفتیم چیزی باقی نماند....

یکی از طاق های دوره ی ایلخانی در تخت سلیمان

گذشت و گذشت تا هجوم مغول‌ها به ایران. بعد از چند صد سال این مغول‌ها بودند که شروع کردند به آباد کردن تخت سلیمان. ایلخانیان و در زمان اباخان در محدوده‌ی تخت سلیمان شروع کردند به ساختمان ایوان‌ها و طاق‌ها و کاخ‌های ۸ضلعی و کاخ‌های ۱۲ضلعی. بخش دیگر تخت سلیمان کاخ‌ها و آثار به جا مانده از زمان ایلخانیان است که آن‌ها هم دیدنی‌اند. مخصوصن اینکه صحیح و سالم‌تر از بخش‌های آتشکده و کاخ ساسانی‌اند... هر چند طاق اصلی نیمه ویران شده. توی عکس های موزه که نگاه می کردیم این یک طاق کامل بود. ولی مثل این که در طول عملیات اکتشاف گند زده اند و فقط یک دیواره اش مانده و آن دیواره را هم یک عالمه داربست زده اند که نیفتد و ویران نشود...
بیش از ۹۰دقیقه در میان ویرانه‌های تخت سلیمان چرخیدیم. پیش خودمان بار‌ها آخ گفتیم. جایی به این عظمت و با این تاریخ چرا این قدر مهجور است؟ چرا همه فقط تخت جمشید را بلدند. تخت جمشید هم که به اندازه‌ی اینجا ویرانه است. آن چند تا سرستون‌ها را ازش بگیری یک مشت میله است دیگر. تخت سلیمان که از آنجا تاریخی‌تر و پرماجرا‌تر است... بعد وارد ساختمانی شدیم که مجموعه عکس‌های تخت سلیمان بود. پوسترهای قشنگ قشنگ. عکس‌های قدیمی. عکس هوایی قبل از خاک برداری از مجموعه. به غیر از دریاچه‌ی وسط تخت سلیمان هیچ چیزی پیدا نبود. عکس بعد از خاک برداری که تازه بنا‌ها مشخص شده بودند. تاریخ کشف مجموعه‌ی تخت سلیمان. خارجی‌هایی که شناختندش. تیم‌های خاک برداری و مطالعه‌ی مختلف و...

  

فقط تخت سلیمان نیست. فقط این دریاچه یا چشمه‌ی شگفت انگیز نیست. سرت را که بالا بگیری آن کوه‌های روبه رو در ارتفاع ۳۵۰۰متری تخت بلقیس است. ویرانه‌های کاخی که بین دو قله واقع شده و در فصل‌های پرآب بین آن دو قله دریاچه‌ی فصلی به وجود می‌آید. فکرش را بکن.... آخ... فکرش را بکن... بر فراز یک قله‌ی ۳۵۰۰متری... فکرش را بکن. آخ. بیایی اینجا. بیایی تخت سلیمان را ببینی. آن را بازسازی کرده باشند. از زرتشتی‌های ایران کمک گرفته باشند و آتشکده را به‌‌ همان شکل باستانی‌اش بازسازی کرده باشند و بعد راهنماهایی گذاشته باشند که برایت از روزگاران شکوه و تقدس اینجا برایت روایت کنند. کاخ‌های ایلخانی را هم کامل بازسازی کرده باشند. بعد از مجموعه‌ی تخت سلیمان بیایی بیرون. با جوی آبی که از چشمه‌ی وسط تخت سلیمان از دیواره‌های دژ بیرون آمده و بهش می‌گویند اژدهای سلیمان همراه شوی. بعد برسی به یک تله کابین. تله کابینی که تو را به آن ارتفاع می‌برد. برسی آن بالا. یک گشت بزنی. به دریاچه‌ی فصلی و تخت بلقیس نگاه کنی و برگردی...
به آن می‌گویند یک میراث جهانی، نه...

آخ...

وقتی آمدیم بیرون یک آخ دیگر هم گفتیم. به جز ماشین ما یک ماشین دیگر هم بود. یک ماشین با پلاک اتحادیه‌ی اروپا. یعنی اینکه طرف ایرانی نبوده و به این میراث جهانی سر زده...


برچسب‌ها: جاده نخی ها, تخت سلیمان
+ نوشته شده در  سی ام مهر 1391ساعت 0:16  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

جاده ی تخت سلیمان- دندی- در سینه کش با سرعت لاک پشتی در حال سبقت گرفتن...

     - گشتی دیگر در روستا می‌زنیم. شاید شاید نانوایی باز شده باشد. نه. مغازه‌ها هم نان ندارند. خانه‌ها را نگاه می‌کنیم. توی یکیشان تنوری خانگی را آتش کرده‌اند. تنوری که کنار ساختمان خانه است. تازه آتشش را روشن کرده‌اند. رویمان نمی‌شود برویم در بزنیم بگوییم نان می‌خاهیم. حتم بینشان رسم نیست که به مسافر و مثلن توریست نان محلی بفروشند، ورنه... راه می‌افتیم سمت دندی و زنجان.
     - جاده نخی‌تر می‌شود. پر از پیچ و گردنه و سربالایی. ۹۰کیلومتر دیگر تا زنجان داریم. سر و کله‌ی تله کابین‌های «معدن سرب و روی انگوران» هم کنار جاده پیدا می‌شود. تله کابین‌هایی که به جای آدم سنگ‌های معدنی را جابه جا می‌کنند. طولانی‌ترین تله کابینی است که به عمرم دیده‌ام. بیش از ۱۰کیلومتر پا به پایمان سبدهای سنگ‌های معدنی روی سیم‌های تله کابین در حال رفت و آمد بودند. جاده، جاده‌ی کامیون‌های معدن است... سرعت می‌روند. با هم کورس می‌گذارند. از هم سبقت می‌گیرند و جاده پر است از دست انداز‌ها و چاله‌های نا‌به هنگام... یکی از همین چاله‌های نا‌به هنگام رینگ سمت چپ را کج و کوله می‌کنند. ادامه می‌دهیم.
     - ساعت ۴به دندی می‌رسیم. نانوایی‌های اینجا هم تعطیل‌اند. به میدان مرکزی شهر می‌رسیم و از یک فروشگاه نان بسته بندی می‌خریم. آدامس اربیت را ۶۰۰تومان می‌فروشد. آدامسی که توی تهران و هر جای دیگر ۱۱۰۰ یا ۱۲۰۰تومان است. آدامسی که دارد برای ۵یا ۶ ماه پیش است. فاجعه‌ای را که رخ داده مزه مزه می‌کنیم...
     - ناهار در پارک شهر دندی. به سوی زنجان. وارد اتوبان می‌شویم. خلوت و تاریک. با سرعت به سوی تهران.
     - جالب‌ترین ویژگی سفر شاید این باشد که لحظه‌هایت پربار می‌شوند. زمانی را که در سفر گذرانده‌ای طولانی‌تر حس می‌کنی. پلی را موقع رفتن نگاه می‌کنی. وقت برگشتن به‌‌ همان پل که نگاه می‌کنی حس می‌کنی خیلی وقت پیش بود که آن را دیده بودی. به ساعت شاید فقط ۴۸ساعت گذشته باشد، اما اصلن حس نمی‌کنی که آن را ۲روز قبل دیده‌ای. حس می‌کنی تصویر قبلی‌ات از پل برای چند ماه پیش است...
     - کرج نفرت‌گاه من است. کرج نفرت انگیز‌ترین شهر بین راهی دنیا است. کرج جایی است که شهر و آدم‌ها و روزگار به صورتم سیلی می‌زنند. کرج جایی است که یکهو به یادم می‌آورند. چیزهایی را که فراموش کرده‌ام همه را یکهو به صورتم می‌زند. اتوبان که به کرج می‌رسد یکهو شلوغ‌تر می‌شود. یکهو ترافیک می‌شود. یکهو حس می‌کنی این آدم‌هایی که در حال راندن‌اند آدم‌های قبلی جاده‌ها نیستند. حس می‌کنی مشتی روانی پر استرس دور و برت هستند. حس می‌کنی این آدم‌ها، آدم‌های دشت‌های فراخ و جاده‌های نخی نیستند. این آدم‌ها دیگر فراخی دیده ندارند. این آدم‌ها دیگر چیزهای دور را نمی‌بینند. فقط فاصله‌ی جلوی دماغشان را می‌بینند. عجله دارند. شتاب دارند. نوربالا می‌زنند. بوق می‌زنند. سرعت می‌خاهند. نه. سرعت هم نمی‌خاهند. یکهو حس می‌کنی که به خاطر ماشین زیر پایت دارند تحقیرت می‌کنند. یکهو می‌بینی دور و برت آدم‌هایی در حال راندن هستند که ۵ثانیه ای‌اند. ۵ثانیه کند‌تر بودن تو را تحمل نمی‌کنند. می‌خاهند تو نباشی. می‌خاهند بکشی کنار... می‌خاهند فقط خودشان باشند. حس می‌کنی همه‌شان رقابت دارند. رقابت بر سر چه؟! گیج و گول می‌مانی. یکهو می‌بینی که آدم‌ها در حال دویدن هستند. به کجا؟ گیج و گول می‌مانی...
     - به کرج که می‌رسیم احساس غربت می‌کنم. احساس می‌کنم دوباره خودم شده‌ام. حس می‌کنم آن پیمانی که ۱۲۰۰کیلومتر را رفته و برگشته یک پیمان دیگر بوده. هیچ وقت دوست نداشته‌ام آدم وطن پرستی باشم. بدم می‌آید مثل پیرمرد‌ها بگویم وطنم وطنم وطنم... ولی خاک راه جاده‌های نخی غریبم می‌کند. یکهو احساس می‌کنم ایران جای دیگری است. این اتوبان تهران کرج و این دیوانگانی که درش در حال رفتن‌اند ایران نیستند. یکهو احساس می‌کنم ایران چیز دیگری بوده است. حس می‌کنم آن ایران زیر خاک است. آن ایران غریب است. آن ایران چیزهای دیگری برای جوش و جلا زدن دارد. آن ایران چیزهایی دارد که هیچ سرزمین دیگری ندارد. سفر می‌روم تا گم و گور شوم. یعنی سفری که درش خودم را گم و گور کنم، فراموش کنم که چه هستم و چه نیستم برایم سفر است. وقتی به کرج رسیدیم حس می‌کردم به دیدار زنی رفته‌ام که چهره‌اش خاک آلودِ خاک آلود بود. ولی وقتی نوک انگشتم را به اندازه‌ی یک خش کوچک روی صورتش کشیدم لطافت صورتش مبهوت کننده بود... وقتی به کرج رسیدیم احساس کردم آن خاک ناچیز روی انگشتم است. ولی هیچ کس نمی‌تواند ببیندش. حس کردم خیلی ناچیز است... و تازه اگر کسی پیدا می‌شد و آن ذره‌ی خاک را می‌دید، چطور لطافت آن صورت را بهش نشان می‌دادم؟! صورتی که خودم هم اصلن ندیدمش...
     - می‌دانم که خبری نیست. حتم همه چیز گران‌تر شده. حتم جنون بیشتر شده. حتم کسانی که باید برایشان مهم باشد مزخرفات دیگری می‌گویند. حتم... یک چیز دیگر هم هست. به کرج و بعد تهران که می‌رسی یکهو همه چیز برایت دور‌تر می‌شود. یکهو آرزوهایی که در سرت جوانه زده دور می‌شوند. خیلی دور. یکهو جایی که رفته‌ای دور می‌شود. جاهایی که دیده‌ای و ندیده‌ای همه‌شان دور می‌شوند. صلح و مهربانی دور می‌شود. آرزوی داشتن ماشینی که توی چاله‌ها رینگش کج نشود دور و دست نیافتنی می‌شود. یکهو دوست داشتن یک زن دور و ناممکن می‌شود. هم چیز دور و ناممکن می‌شوند...
     -می نشینم و حساب کتاب‌های هزینه‌ها را می‌کنم که سهم‌‌هایمان را بسلفیم... به تهران رسیده‌ایم....
بنزین: ۵۲۴۰۰تومان- خانه: ۳۰۰۰۰تومان- بلیط‌ها: ۲۰۰۰۰تومان- خورد و خوراک و دیگر هزینه‌ها: ۴۶۰۰۰تومان
میثم از هزینه‌ی بنزین معاف است. (هزینه‌ی استهلاک ماشین به اندازه‌ی کافی هست.) -نفری ۴۲۰۰۰تومان.
- و...


برچسب‌ها: جاده نخی ها, دندی, معدن سرب و روی انگوران, کرج, ایران, همه چیز دور می شود
+ نوشته شده در  سی ام مهر 1391ساعت 0:8  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

چشم می‌گرداندم که صفورا را برهنه بجویم. در طول رود می‌رفتم و انتظار می‌کشیدم که از پس درختی تن عریانش آب تنی کنان وسط رود پیدا شود. در‌‌ همان حین که معصومانه و فارغ از دنیا نشسته بر کف رود و با دست‌هایش سطح آب می‌شکافد و آب را روی صورت و بدنش می‌ریزد و نسیم مو‌هایش را تکان می‌دهد.‌‌ همان نسیمی که مرد کوه نشین می‌گفت صدای من است که می‌گویم صفورا... گوش تیز می‌کردم که صدای ریزش آب بر پوستش را زود‌تر از خودش بشنوم. اما فقط صدای نعره‌های نره خری در دوردست را می‌شنیدم. رود پرجوش و‌‌ رها می‌رفت. خبری از صفورا نبود. هیچ زنی و هیچ انسانی تن به آب نسپرده بود. ما هم تن به آب نسپرده بودیم. رود در چند قدمیمان آرام و آهسته می‌رفت. دیواری شیشه‌ای و نامرئی بینمان بود.
 «بدبختانه ما انسانیم، یعنی پرده‌ای بین طبیعت خاص ما و اشیا کشیده شده است و نمی‌خاهیم به دلخاه خودمان عادلانه پرواز کنیم. من می‌خاهم پرواز کنم. نمی‌خاهم انسان باشم. چه قدر خوب و دلکش است این هوای صاف و آزاد این اراضی وسیع وقتی که یک پرنده از بالای آن می‌گذرد.»
این‌ها را کوه نشین غیراهلی می‌گفت یا به قول سیروس، کماندار کوهستان. صفورایش را نجسته بودم. صفورایش را شاید اگر می‌جستم کسب جمعیت از زلف پریشانش می‌کردم... اما روح صفورا را در رود حس می‌کردم. با خیالش کنار رود دراز کشیده بودیم و چرت زده بودیم. رسیده بودیم به بالای ابر‌ها. خودش گفته بود:
خانه‌ام ابری است/ یکسره روی زمین ابری است با آن/ از فراز گردنه خرد و خراب و مست/ باد می‌پیچید...
و کوه نشین غیراهلی راست گفته بود. از میان ابر‌ها آمده بودیم. ابر‌ها را کنار زده بودیم و آرام آرام از گردنه‌ها بالا آمده بودیم و باد خرد و خراب و مست صورتمان را ناز کرده بود و رسیده بودیم به زادگاهش... آنجا که دریایی از ابرهای سفید زیر پا‌هایمان بودند...
پل زنگوله، نرسیده به سیاه بیشه، تابلوی کوچکی که می‌گفت اینجاده‌ی فرعی می‌رود به یوش، می‌رود به بلده، می‌رود به آمل. مسجد و توالتی که آنجا کنار جاده‌ی شلوغ و پررفت و آمد بود و ماشین‌ها برای قضای حاجت نگه می‌داشتند و آن بی‌ام دبلیوی سقف کروک هم نگه داشته بود. همو که بر صندلی عقبش دو زن نشسته بودند و سیگار برگ دود می‌کردند و مرد میانه سال راننده فحش خورش ملس بود. همو که زن سیگاریِ سوار بر صندلی عقبش، قحبه‌ای بود که شعور انداختن دستمال کاغذی ماتیکی‌اش در سطل آشغال را نداشت. سطل آشغالی که در یک قدمی‌اش بود. و کار مردمان اهلی شهر همین است: ریدمان به کوهستان. ریدمان به جایی که وحشی‌ها‌‌ رها و جاودانه زندگی می‌کردند و زندگی می‌کنند. و نمی‌دانم. فحش دادن‌هایم همه بی‌دلیل بودند. همه از نوعی یاغی‌گری می‌آمدند که نمی‌دانم از کجا می‌آید و چرا می‌آید. از‌‌ همان نوع یاغی‌گری که کوه نشین غیراهلی تعریف می‌کرد: «نمی‌دانم این خیال از کجا در من قوت یافته است. وقتی که یک ساعت قبل برای انجام کاری اتفاقن از یک معبر پرجمعیت این شهر (لاله زار) عبور می‌کردم دلم می‌خاست کور باشم تا شکل و هیکل ناپسند انسان را نبینم. کر باشم. صدایش را نشنوم. یک وجود آشفته و یاغی و فراری از مردم...»
و جاده کوهستانی بود. پرپیچ و خم. پر از مه. پر از کندوهای زنبور عسل و دسته‌های زنبور عسل که ناگاه از می‌انشان رد می‌شدی و وزوزشان گوشت را پر می‌کردند. و ما وحشی بودیم. من وحشی بودم. وحشی هستم. کوه نشین غیراهلی هم وحشی بود. وحشی‌تر از ما بود.‌گاه و بی‌گاه از خانه‌ی تجریشش می‌کند می‌آمد به کوهستان. عالیه خانم تحقیرش می‌کرد. نابودش می‌کرد و او تا به روز آخر اهلی نشد... و و می‌فهمیدم این یکهو به کوهستان زدنش را. می‌فهمیدم وقتی می‌گفت «انسان جزئی از طبیعت است» چه وجودی از خودش می‌گذاشته... اسب‌های وحشی کوهستان وسط جاده می‌آمدند و سر به گردن هم می‌ساییدند و هم را نوازش می‌کردند. جاده خلوت بود. بیش از حد خلوت بود. انگار نه انگار که ۳۰کیلومتر آن سو‌تر ماشین‌ها کیلومتر‌ها پشت سر هم ریسه شده‌اند و احمقانه هم را دنبال می‌کنند و احمقانه از هم سبقت می‌گیرند و احمقانه...
و رودخانه‌ی کنار یوش در پناه کوهستان خنک و آرام و پرآب و بی‌کس و غریب می‌رفت.
یوش در دل کوه بود. کوچه‌های یوش هر یک به نام شاعری از شاگردان کوه نشین غیراهلی بودند. و خانه‌ی کوه نشین غیراهلی بزرگ بود وغریب بود. ارباب نشینی که حیاطی بزرگ داشت و دورتادور اتاق. پر بود از عکس‌های کوه نشین غیراهلی به هنگام شکار و در کوه‌ها پرسه زدن. پر بود از اشیاء زندگی در ۷۰-۸۰سال پیش. پر بود از نمدهای گرم و نرم و تخته‌های چوبی و اتاق‌های پنج دری و سه دری. و خالی بود از شعر «تو را من چشم در راهم». خالی بود از «خشک آمد کشتگاه من در جبار کشت همسایه». خالی بود از «او ناله‌های گمشده ترکیب می‌کند». خالی بود از عالیه خانم. خالی بود از صفورا. خالی بود از قلب وحشی کوهستانی مرد کوه نشین که: «موج‌های دریا که در وقت طلوع ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است، کی توانسته است به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد؟ ولی کوه محکم، اگرچه به ظاهر خشن است تمام گل‌ها روی آن قرار گرفته‌اند... بیا! بیا! روی قلب من قرار بگیر...»
و من هر چه قدر نگاه می‌کردم قلبم طاقت روییدن گلی را نداشت و کوهستانی نبود و دلم کوهستانی بودن را می‌خاست...


برچسب‌ها: وحشی بودن, یوش, نیما یوشیج, جاده چالوس, صفورا
+ نوشته شده در  یکم مرداد 1391ساعت 2:58  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

جاده ی اصفهان- نجف آباد- مبارکه

باد گرمی از پنجره‌های ماشین می‌وزید. سر ظهر بود و جاده‌ی کاشان اصفهان سینه کش‌هایی داشت که لاک پشت نمی‌توانست با حداکثر سرعت ممکن ازشان بالا برود. مقداد آهنگ‌های هچل هفتی و تخته حوضی و شاد و شنگولی گذاشته بود. از تهران دور شده بودم. کیلومتر‌ها دور شده بودم. جاده یکنواخت بود. هیچ منظره‌ای نداشت. بیابان بود و بیابان...
 هفته‌ی خوبی را نگذرانده بودم. هر روزش یک جواب نه یا یک شکست داشت. امتحان‌های دانشگاهم تمام شده بود و فقط تمام شده بود. باز هم فقط تمام شده بود. خاسته بودم ترم تابستانی بردارم. اصلن نمی‌دانستم که باید تا ۲۵خرداد اقدام می‌کردم. توی هیچ بوردی از این دانشکده ا ی که درش درس می‌خانم همچین قانونی را اعلام نکرده بودند و بعد یکهو وقتی که رفتم برای ترم تابستانی... بعدش هم انجمن اسلامی دانشگاه بود که فهمیدم آدم‌هایی که داعیه‌ی معترض بودن به خیلی چیز‌ها و خیلی پستی‌ها و تقلب‌ها را دارند، آدم‌هایی که خودشان را در صف اول اعتراض به نتایج انتخابات ۱۳۸۸ جا می‌زنند، خودشان پست فطرت‌تر و تمامیت خاه‌تر از هر آن کسی هستند که علیه ش فحش می‌دهند. فهمیدم که در جبهه‌ی مخالفان، در جبهه‌ای که شاید فردای جامعه در دستان آن‌ها باشد هم خبری نیست. شدیدن نومیدکننده بود. آن قدر نومیدکننده بود که حتا نتوانستم بنشینم دیده‌ها و شنیده‌های انجمن اسلامی را بنویسم و مکتوب کنم. باید به جاده می‌زدم. باید دور می‌شدم...
قرار بود با میثم و مقداد برویم. قرار بودصبح جمعه حرکت کنیم. میثم گفت عروسی پسرخاله‌ام است. یک هفته عقب بیندازیم. نمی‌توانستم یک هفته‌ی دیگر هم صبر کنم. داغان‌تر از این حرف‌ها بودم. با مقداد ۲نفری راه افتادیم. شب جمعه تصمیم گرفتیم که ۲نفری برویم. بی‌هیچ برنامه‌ای. فقط یک چیز کلی می‌دانستیم که برویم شهر کرد و چهارمحال بختیاری... ۷صبح جمعه بود که راه افتادیم. سوار بر لاک پشتی که ۳۰۰۰۰۰کیلومتر شیرین کار کرده بود و باز هم قرار بود مرکب سفر من باشد. آن هم بدون کولر. توصیه‌های ایمنی همیشگی بابام را روی یک کاغذ نوشتم و چسباندم به داشبورد ماشین که همیشه جلوی چشمم باشد:
عجله نکن. سرعت نرو. لج بازی نکن. بیشتر از ۱۰۰تا سرعت نرو.
وسط راه، توی یکی از استراحتگاه‌های اتوبان تهران قم روغن ماشین را عوض کردم.
دم عوارضی قم چند تا آلاچیق گذاشته‌اند و سایه بانی است. صبحانه را آنجا خوردیم. شب پیش نشسته بودم بازی آلمان و ایتالیا را نگاه کرده بودم و آلمان باخته بود تا هفته‌ی پر از شکست و درب و داغان من تکمیل شود. کمی خابم می‌آمد. کتاب «راه یاب ایران» را همراه خودم آورده بودم. تویش دنبال شهر کرد گشتم ببینم در موردش گشت و گذار در چهارمحال و بختیاری چه نوشته. فقط یک صفحه نوشته بود که دیدن عشایر بختیاری جالب است. شهر کرد را جز هیچ کدام از مقصد‌هایش معرفی نکرده بود. حس عجیبی داشتم. فقط داشتیم می‌رفتیم....

گنبد امامزاده آقاعلی عباس

ساعتی بعد به کاشان رسیدیم و بعد توی اتوبان به سمت اصفهان بودیم... چند کیلومتری که از کاشان دور شدیم کنار جاده تابلوی ابیانه و آقا علی عباس را دیدم. خروجی اتوبان به سمت روستای ابیانه و شهر بادرود و مرقد آقاعلی عباس می‌رفت. هیچ کدام را نرفته بودم. گرمای جاده‌ی کویری و یکنواختی‌اش باعث شد که تصمیم بگیریم که برویم به سمت یکی از این دوتا. ابیانه اسمش را زیاد شنیده بودم. آقاعلی عباس را هم زیاد شنیده بودم. همین جوری الله بختکی کله کردم سمت آقاعلی عباس. ۳۰کیلومتری رفتیم تا رسیدیم. گنبد بزرگ و زیبای امامزاده از چند کیلومتری رخ نمایی می‌کرد. حیاط بزرگ. اتاقک‌هایی که دورتادور چیده شده بودند و مردمی که گله به گله دورتادور حیاط نشسته بودند و در گرمای ظهر تابستان سست و رخوتناک دراز کشیده بودند یا قلیان می‌کشیدند... بقعه‌ی امامزاده در مرز کویر قرار داشت و بعد از آن هیچ آبادی‌ای نبود. بزرگ‌ترین گنبد خاورمیانه شکوه خاصی داشت. البته آنجا آرامگاه ۲نفر بود. ۲برادر. آقاعلی عباس و شاهزاده محمد. هر دو برادر امام رضا و من در عجب مانده بودم که امام موسا کاظم مگر چند تا بچه داشته که هر جای ایران می‌رویم امامزاده‌ها و بقعه‌ها یک جورهایی به او ختم می‌شوند...

امامزاده آقاعلی عباس

 ساعت دوازده و نیم بود که رسیدیم. وقت اذان ظهر را نمی‌دانستم. توی صحن آینه کاری و پر زرق وبرق امامزاده چشم گرداندم شاید اوقات شرعی روز را ببینم. نه.‌ای جا هم مثل خیلی مسجد‌ها و امامزاده‌های دیگر ایران بود. عرب‌های عربستان عادت ندارند مساجد با شکوه و عظمت بسازند. ولی یک عادت خوبی که دارند این است که توی همه‌ی مسجد‌هایشان اوقات شرعی روز را روی تابلوهایی نشان می‌دهند. یک جور نماد اهمیت نماز و عبادت برای آن‌ها است. اما ایرانی‌ها از این عادت‌ها ندارند. پستوی پشتی امامزاده اتاق خاب بود. همه دراز کشیده بودند و چرت می‌زدند. ما هم دراز کشیدیم و چرت زدیم. زل زدم به سقف آینه کاری شده. آن گوشه نوشته شده بود که آینه کاری از سال ۱۳۷۶شروع شده و در سال ۱۳۸۰تمام شده. یعنی این شاهکار معماری ۴سال زمان برده... از خودم می‌پرسیدم چرا؟ چرا آدم‌هایی پیدا می‌شوند که ۴سال هنر خودشان را در این نقطه‌ی دورافتاده‌ی کویر خرج کنند... عجیب بود...

 جاده ی زرین شهر- شهر کرد- عصر بارانی تابستان

نماز را که خاندیم راه افتادیم به سمت اصفهان. و شکر خدا اصفهان کمربندی خوبی داشت و لازم نشد حتا وارد حومه‌ی این شهر بشویم و پرمان به پر مردمان اصفهان بخورد! از اصفهان رفتیم سمت نجف آباد و بعد زرین شهر. ناهار را در زرین شهر خوردیم. توی‌‌ همان پارک اول شهر و بعد دیگر از شر جاده‌های کویری راحت شدیم... جاده‌ی کوهستانی زرین شهر- شهر کرد آخرین تکه‌ی جاده بود برایمان... جاده‌ی کوهستانی و خنکای هوا بعد از یک روز راندن در جاده‌های کویری عجیب خوشایند بود... لاک پشت سربالایی‌ها را آرام آرام بالا می‌رفت و ما را به مرتفع‌ترین مرکز استان ایران می‌رساند... چند کیلومتری شهر کرد بودیم که یکهو باران باریدن گرفت. قطره‌های درشت باران سریع شیشه‌ی پنجره را پوشاندند. درست‌‌ همان زمان بود که فرهاد مهراد داشت توی ماشین، آهنگِ «با صدای بی‌صدا» را می‌خاند و صدایش با باران بیرون هارمونی دل انگیزی را ساخته بودند و من یکی که داشتم از باران روز نهم تیر با چاشنی آهنگ فرهاد به ‌‌نهایت خوشی نزدیک می‌شدم...


برچسب‌ها: چهارمحال و بختیاری
+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1391ساعت 20:42  توسط پیمان موضوع جاده  | 

بوستان مادر شهر کرد 

توی بروشور ستاد تسهیلات سفر سازمان میراث فرهنگی و گردشگری نوشته که: «نام چهارمحال و بختیاری اشاره به دو بخش چهارمحال و منطقه‌ی بختیاری دارد. چهارمحال بخشی روستانشین میان اصفهان و منطقه‌ی بختیاری بود. محال جمع مکسر محل به معنای ناحیه و مکان است و چهارمحال یعنی چهار ناحیه که عبارت بودند از: لار، کیار، می‌زدج و گندمان. در تقسیمات کنونی استان، لار و کیار در شهرستان شهر کرد، می‌زدج در شهرستان فارسان و گندمان در شهرستان بروجن قرار می‌گیرد. منطقه‌ی بختیاری نیز که از دیرباز کوچ‌گاه ایل بزرگ بختیاری بوده و هست، هم اکنون شامل شهرستان‌های کوهرنگ، فارسان، اردل و لردگان می‌باشد.
جغرافیای استان چهارمحال و بختیاری از جمله مناطق کوهستانی فلات مرکزی ایران محسوب می‌شود و دارای ۱۶قله‌ی مرتفع با ارتفاع بیش از ۳۵۰۰ متر مربع می‌باشد. کوه معروف زردکوه بختیاری با ۴۵۴۸م‌تر ارتفاع در این استان قرار دارد و...»
در مورد شهر کرد هم بروشور‌ها اطلاعات ویکی پدیایی دیگری رو می‌کنند. اما این چیز‌ها را بدون رفتن به شهر کرد هم می‌توان دانست. چیزهای دیگری هست که باید توی شهر راه می‌رفتیم و خیابان‌ها و کوچه‌هایش را قدم به قدم می‌گشتیم تا روح حاکم بر شهر را بیابیم. ساعت‌ها توی شهر گشتیم. راه رفتیم. از خیابان سعدی به خیابان مولوی. از خیابان فردوسی به خیابان ملت و بعد خیابان ولیعصر. راه رفتن در بلوار آیت الله کاشانی. گشت و گذار در پارک تهلیجان و بوستان مادر.
عصر جمعه بود که وارد شهر شدیم. خیابان‌ها عجیب خاک عصر جمعه بر سرشان ریخته شده بود. سوت و کور و خلوت بودند. خیابان‌هایی که تنگ و باریک بودند و بیشترشان یک طرفه. نواحی مرکزی شهر این طوری بود. سمت شمال شهر و دامنه‌های شهر و بوستان‌ها که رفتیم دیدیم مردمان این شهر عصر جمعه‌شان را در پارک‌ها می‌گذرانند. گله به گله توی چمن‌های پارک‌ها نشسته بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند و قلیانی چاق می‌کردند و آجیلی می‌خوردند و آرام بودند... توی شهر هیچ خبری نبود. اما توی بوستان‌ها و پارک‌ها غلغله بود...

بوستان مادر شهر کرد

به هر شهری که وارد می‌شوم به رانندگی آدم‌هایش دقت می‌کنم. برایم طرز رانندگی آدم‌ها خیلی معنا‌ها دارد. راستش شهر کرد اولین شهری بود در ایران که به نظرم آدم‌ها تویش خوب رانندگی می‌کردند. آرام رانندگی می‌کردند. بی‌استرس و بی‌شتاب. مثل خیلی جاهای دیگر ایران یا پراید سوار بودند یا پژو سوار. پیکان هم زیاد بود. پیکان‌های تروتمیز و روپا... اما چیزی که وجود داشت این بود که اهل شتاب گرفتن و گازینگ گوزینگ نبودند. در ۲روزی که در شهرشان بودم ندیدم که توی خیابان کسی پایش را تا ته روی پدال بفشارد و صدای غرش موتور توی خیابان بپیچد. واقعن برایم عجیب بود. سر یکی از چهارراه منظره‌ی نادری را دیدم. البته نادر در ایران. یک چهارراه را در نظر بگیرید که نصف ماشین‌ها با سبز شدن چراغ می‌خاهند به سمت چپ بروند و نصف ماشین‌ها مستقیم بروند. قاعده‌ی عقلانی‌اش این است که ماشین‌هایی که می‌خاهند به چپ بپیچند در سمت چپ توقف کنند و در سمت راست ماشین‌هایی قرار بگیرند که مستقیم می‌خاهند بروند. این طوری عبور و مرور خیلی سریع‌تر می‌شود. توی تهران همچین چیزی وجود ندارد. ماشینی که می‌خاهد به چپ بپیچد در راست‌ترین نقطه قرار می‌گیرد و موقع سبز شدن جلوی ماشین‌های دیگر می‌پیچد تا به راهش برود. تازه احساس زرنگ بازی هم می‌کنند بعضی‌هایشان. به هر حال دریای حماقت ساحل ندارد دیگر... اما توی شهر کرد سر یکی از چهارراه دیدم که توی یک ردیف همه‌ی ماشین‌ها راهنما زنان ایستاده بودند و ردیف سمت راست خالی بود... یعنی حتا خالی بودن آن لاین هم باعث نشده بود که طمع کنند و دو تا لاین‌ها را پر کنند.
یک تجربه‌ی دیگر هم داشتم. به راهنما زدن تو احترام می‌گذاشتند. وسط یکی از چهارراه‌ها فهمیدم که باید سمت چپ بروم. راهنما که زدم ماشین بغلی برایم ایست کرد. در حالی که توی تهران اگر بود همین ماشین بغلی برایم بوق کشداری می‌زد و با ‌‌نهایت سرعت ممکن راهش را ادامه می‌داد...
این جور چیز‌ها برای من نمادند. اینکه مردمان این شهر حریص نیستند. آزمند نیستند. آرام‌اند. اهل بخشش هستند. همه چیز را فقط برای خودشان نمی‌خاهند و خیلی چیزهای دیگر.
شهر کرد چراغ قرمز زیاد دارد. چراغ قرمزهایی که چند ثانیه‌ای هستند. هنوز چراغ قرمزهای این شهر ۲ زمانه‌اند. یعنی در هر نوبت ۲ لاین با هم سبز و قرمز می‌شوند. مثل چراغ قرمزهای شهرهای بزرگ نیستند که ۴زمانه باشند و در هر بار فقط یک طرف ۴راه سبز شود. احتمال تصادف در چراغ‌های ۲زمانه بیشتر است... ولی به هر حال.
مغازه‌های شیک و پر آب و رنگ با نورپردازی‌های غلیظ توی شهر کم بودند. بیشتر مغازه‌ها معمولی بودند. وقتی توی خیابان‌ها راه می‌رفتم و به مغازه‌ها نگاه می‌کردم حس می‌کردم چند سال به عقب برگشته‌ام. به عصر مغازه‌هایی که یک لامپ ۱۰۰وات داخلشان را روشن می‌کرد و ویترینشان درهم برهم و شلوغ بود و نور‌پردازی نداشت و تو اگر چیزی می‌خاستی باید می‌رفتی از فروشنده می‌پرسیدی. مغازه‌هایی که تابلوی نئون نداشتند و اسم مغازه را با رنگ پلاستیکی یک نفر خوش خط روی شیشه‌ی مغازه می‌نوشت. مغازه‌هایی که درشان فلزی بود و نه تمام شیشه‌ای...
توی شهر هم که راه می‌رفتم به زن‌ها و دختر‌ها نگاه می‌کردم. زن‌های میانه سال و پیر چادری بودند و دختر‌ها بیشترشان مانتویی بودند. ولی مانتوپوشیدنشان و روسری سر کردنشان جوری بود که این شهر گشت ارشاد نداشت. آرایش غلیظ ندیدم. مانتوی تنگ؟ لباس‌های آن چنانی؟ نه. اصلن. ساده‌تر از این حرف‌ها بودند.
از کنار پارک تهلیجان که رد می‌شدیم به یک آقا و خانم جوان رسیدیم که نشسته بودند کنا رجوی آب و آقا گیتار می‌زد و خانم برایش شعری به آواز می‌خاند. در تاریکی نشسته بودند. آن طرف توی پارک هم پسر و دختری روی چمن‌ها نشسته بودند. پسر سرش را روی پاهای دختر گذاشته بود و با هم حرف می‌زدند.

دستشویی پارک تهلیجان که آب گرمش از طریق آبگرمکن خورشیدی تامین می شود

توی کوچه پس کوچه‌ها که می‌رفتیم دو تا عروسی هم دیدیدم. از این عروسی‌های خانگی که یک خانه مردانه است و خانه‌ی همسایه زنانه. جفتشان همین جوری بود. صدای آهنگ‌های شاد از خانه‌ها بلند بود... این هم برایم یک جور نوستالژی بود. خیلی وقت بود که هیچ کجای شهر خودم عروسی‌های خانگی ندیده و نشنیده بودم... تالالرهای پذیرایی و خرج‌های میلیونی‌اش چیزی است که لرزه بر شانه‌هایم می‌اندازد...
توی شهر گدا هم ندیدیم. نه در چهارراه‌ها و نه در کنار خیابان. تقریبن تمام خیابان‌های اصلی این شهر را پیاده رفتم و باز هم گدا ندیدم. آن دکه‌ی روزنامه فروشی کنار میدان فردوسی خیلی کامل بود. تمام مجله‌های درست و درمان و البته تمام مجله‌های زرد و مزخرف را داشت. البته توی شهر دیگر دکه‌ای به کاملی آن ندیدم. کتابفروشی هم ۲-۳تا دیدم که بیشتر کتاب کنکور می‌فروختند.
سینمای توی خیابان ولیعصر فیلم «آزمایشگاه» را روی پرده داشت. فقط هم یک فیلم نمایش می‌داد و حس کردم تنها سینمای شهر است.
قیمت غذا؟ حوالی پارک تهلیجان و توی خیابان آیت الله کاشانی که نسبت به خیابان‌های دیگر زرق و برق بیشتری داشت رستوران و ساندویچی و فست فود زیاد بود. مثلن یک رستورانی بود کنار پارک تهلیجان که سنتی بود و آلاچیق داشت و می‌رفتی در یک فضای عشقولانه زیر آلاچیق چهارزانو می‌نشستی و به پشتی تکیه می‌دادی و غذایت را می‌خوردی. اما قیمت غذا‌ها هم قیمت رستوران‌های معمولی تهران بود. انگار مثل تهرانی‌ها نبودند که پول مکان را روی قیمت غذا اضافه کنند.
یک چیز دیگر که وجود داشت این بود که توی شهر من لهجه‌ی اصفهانی زیاد می‌شنیدم. به نمره پلاک ماشین‌ها که دقت می‌کردم اصلن نمره‌ی تهران ندیدم. یا ۷۱ بودند و شهر کردی یا ۱۳ بودند و اصفهانی. می‌خاهم بگویم بده بستانشان و در نتیجه تاثیر گرفتنشان از اصفهان خیلی زیاد است. مقداد می‌گفت توی برنامه‌ی ۹۰ هم که نگاه می‌کرده هوادارهای ذوب آهن و سپاهان از شهر کرد و یاسوج زیاد بودند و مصاحبه که می‌کردند می‌گفتند آن همه راه را به عشق سپاهان آمده‌اند...
به ماشین‌های پارک شده کنار خیابان هم دقت می‌کردم. اکثرشان قفل فرمان نداشتند. ساعت ۱۰شب بود و از کوچه پس کوچه‌ها به سمت خابگاه‌مان حرکت می‌کردیم و به ماشین‌ها که نگاه می‌کردم می‌دیدم بیشترشان قفل فرمان نبسته‌اند. یعنی که امنیت این شهر بالا است. یعنی اینکه دزدی توی این شهر کم است. مقایسه می‌کردم با تهران که اگر کسی مثلن به پراید خودش قفل فرمان نزند امکان دزدیده شدن ماشینش به شدت بالا می‌رود و دزدهای حاضریراقی دارد این تهران...
از نظر ساختمان هم، بخش‌های مرکزی و قدیمی‌تر شهر اصلن ساختمان‌های بلند نداشت. حتا ۴طبقه هم به ندرت دیده می‌شد. ولی نواحی شمال شهر که در ارتفاعات بودند و جدید‌تر ساختمان‌های چندین طبقه زیاد بود. و...


برچسب‌ها: چهارمحال و بختیاری
+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1391ساعت 20:41  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

به اینکه شب را کجا و چطوری سر کنیم اصلن فکر نکرده بودیم. قرارمان هم این نبود که فکر کنیم. در طول روز هم به اینکه شب را کجا سر کنیم و چطور فکر نکرده بودیم. شب شده بود و باید دنبال یک سقف می‌گشتیم... یک چیزی را یاد گرفته بودم. اینکه این جور چیز‌ها ارزش نگران شدن ندارند. از ایرج افشار یاد گرفته بودم. توی کتاب گلگشت در وطنش توی یکی از مصاحبه‌هایش از محل اقامت در سفر گفته بود. لحن تعریف کردنش چیزی بود که هرگز فراموش نمی‌کنم... ازش پرسیده بودند یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه سفر می‌روید در کجا اقامت می‌کنید؟
جواب داده بود که: سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می‌رویم و اقامت می‌کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتن از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می‌کند. هر‌گاه در سفر گذرش به آنجا‌ها افتاد، در منزل آن‌ها اقامت می‌کند. اما نوع دیگری هم علاوه بر این دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می‌شود کرد؟ ناچار به خانه‌ای وارد می‌شویم و می‌گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده‌ایم، می‌فرمایید چه کار کنیم؟ صاحبخانه با خوشرویی می‌گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به صورت باید با آن زندگی ساخت. می‌رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه که دارد (ما حضر) می‌آورد. اما از صحبت با اوست که آدمی لذت می‌برد و می‌تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه‌ی اداره‌ی میراث فرهنگی آن قدر نمی‌تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می‌شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را در خانه‌اش به صحبت می‌گذرانم بپرسم...
ازش پرسیده بودند که در سفر‌هایتان پیش می‌آید که شب در جایی در بیابان بخابید؟
گفته بود بار‌ها این کار را کرده‌ام. همیشه پتویی، لحافی چیزی همراه‌مان بوده با‌‌ همان و به ناچار کنار سنگی خابیده‌ایم. این مهم نیست... آن‌هایی که به این قصد سفر می‌کنند نباید اصلن دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی‌شود سفر بیابانی کرد...
عصر جمعه را در بوستان مادر شهر کرد پیاده روی کرده بودیم. یک هتل‌‌ همان نزدیکی‌ها بود. ولی پول هتل رفتن توی جیب‌هایمان نبود. توی شهر دوست و رفیقی هم نداشتم. قبل از اینکه وارد دانشگاه شوم یکی از تصویرهای خیالی‌ام این بود که توی دانشگاه دوستان و رفقایی از شهرهای مختلف ایران پیدا می‌کنم. اما کور خانده بودم. بیشتر هم دانشگاهی‌ها تهرانی درآمده بودند و آن‌هایی هم که شهرستانی بودند راستش تهرانی‌تر ازتهرانی‌ها بودند... حسابگر و بیش از حد اهل درس و مشق وبی بخار‌تر از این حرف‌ها که... هنوز هم حسرت همچین تصویری را می‌خورم... ایرج افشار گفته بود که از راه قلم و نوشتن دوستانی پیدا کرده. من که همچین دوستانی نیافته‌ام. شاید هم دوست شدن را بلد نیستم... باری، توی‌‌ همان بوستان مادر که راه می‌رفتیم به یک جایش برخوردم که آدرس حمام‌های عمومی و نمره‌ی شهر کرد را زده بود. خیابان‌های مرکزی شهر بودند. پیش خودم گفتم حکمن این حمام‌ها در جاهایی از شهر هستند که مسافرخانه‌ای پیدا می‌شود. مسافرخانه برایمان به صرفه تمام می‌شد... غروب شده بود و با ماشین راه افتاده بودیم توی خیابان ملت شهر کرد که فکر می‌کردیم تویش با توجه به آدرس حمام‌ها مسافرخانه یافت می‌شود. همین طور آرام آرام رفتیم تا رسیدیم به میدان انقلاب شهر کرد. پیاده شدم تا از فروشنده‌ی مغازه‌ای، کسی بپرسم که مسافرخانه کجا می‌توانم پیدا کنم. تا پیاده شدم یک ماشین کنارم نگه داشت و مسافرش را پیاده کرد. از راننده پرسیدم کجا می‌توانم مسافرخانه پیدا کنم؟ گفت از کجا می‌یای؟ گفتم از تهران.
این سوالی بود که همه‌ی اهالی استان چهارمحال و بختیاری وقتی ازشان سوال می‌کردم از من می‌پرسیدند: از کجا می‌یای؟!
بهم گفت: برو می‌دون فردوسی. بعد برو بالا تا برسی به چهارراه بازار. بعد برو به می‌دون جهاد برس. اداره‌ی کل ورزش و جوانان شهر کرد. سراغ آقای امیری رو بگیر. بگو منو آقای انصاری فرستاده. بهت اتاق می‌ده!
رفتم تا رسیدم به میدان جهاد شهر کرد. اسم می‌دان، امام حسین بود. ولی همه به آن میدان جهاد می‌گفتند. از چهار پنج تا نوجوان نوشکفته پرسیدیم که اداره‌ی ورزش و جوانان کجاست؟ پشت سرشان را نشان دادند. خاستم پیاده شوم و بروم تو که گفتند با ماشین برو تو!
از حراست خبری نبود. با ماشین رفتم تو. عجیب بود برایم. الان اگر اینجا تهران بود، همین حراستش کلی برای من ناز و نوز می‌کرد تا خودم را راه بدهد که با آقای امیری حرف بزنم.
رفتیم و فهمیدیم آقای امیری اسم درستش آقای امیرنژاد است. نبود. به شماره موبایلش زنگ زدم و گفتم ماوقع را. پرسید که خانواده هستید؟ گفتم نه. آمد. ساختمان خابگاه تربیت بدنی شهر کرد بود که مسئولیتش با او بود. اتاقی به‌مان نشان داد و گفت راضی هستید؟ یک اتاق سه تخته بود با پتو و پشتی و رخت آویز. یک یخچال هم توی راهرو بود. گفتیم چرا راضی نباشیم؟ ساختمان خابگاه شرقی غربی بود. اتاق‌های سمت شرق در قوروق بچه‌های کشتی گیر نوجوانی بود که در اردوی آمادگی به سر می‌بردند! ازمان پرسید دانشجو هستید؟ و وقتی گفتیم بله، ما را فرستاد به قسمت غربی ساختمان. به غیر از ما کس دیگری در سمت غربی نبود و همه‌ی اتاق‌ها خالی بودند. حمام هم به راه بود. برایم عجیب بود. یک اتاق سه تخته همراه با حمام و دستشویی شبی ۱۲هزار تومان... راضی بودیم. کلن از دو دسته آدم آدرس پرسیدن و راهنمایی خاستن عاقلانه است: زن‌ها و راننده تاکسی‌ها. زن‌ها به خاطر اینکه دروغ نمی‌گویند معمولن و راننده تاکسی‌ها برای اینکه ممکن است آقای انصاری دربیایند...!


برچسب‌ها: چهارمحال و بختیاری
+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1391ساعت 20:40  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

پسر بختیاری

جوراب هام را درآورده بودم و پاچه‌ی شلوار را بالا زده بودم و توی آب چشمه رفته بودم. عمق زیادی نداشت. در عمیق‌ترین حالت تا بالای ساق پام. ولی آبش عجیب تگری و سرد بود. بعد از چند ثانیه از شدت سرما پاهام درد گرفته بودند و آمده بودم بیرون و لب چشمه ایستاده بودم. تابش خورشید به پاهام گرمای لذت بخشی را توی تنم ریخته بود. دوربین دستم گرفته بودم و داشتم از جوشش آب از زیر سنگ‌ها عکس می‌گرفتم که سروکله‌ی یک دسته گاو پیدا شد. از تخته سنگ‌های بالای چشمه آمدند. با آن سنگینی و کرختیشان با هزار زور و زحمت از تخته سنگ‌ها گذشتند. گاوهای بزرگی بودند. بزرگ و شیرده. به پستان‌های بزرگشان، پستان بندهای پارچه‌ای بسته بودند و بند پستان بند‌ها را دور شکم حیوان گره زده بودند. ۱۰-۱۲تا گاو بزرگ و شیرده بودند با یک چوپان خیلی کوچک. پسرک قدش به اندازه‌ی هیچ کدام از گاو‌ها نمی‌رسید. اما چوپان آن‌ها بود. یک دسته گل خوش رنگ صحرایی هم دستش گرفته بود و گاو‌ها را هی می‌کرد. خاهرش هم همراهش بود. نمی‌دانم. شاید هم خاهرش نبود و... وقتی دید دارم از گله‌ی گاو‌هایش عکس می‌گیرم داد زد از من هم عکس بگیر. ژست هم گرفت. دخترک گفت: نمی‌خاد عکس بگیری. اما پسرک با دسته گلش یک ژست جانانه گرفته بود که نمی‌شد ازش عکس نگیری. خوشحال بود. خیلی خوشحال بود... توی عکس خاهرش را هم داخل کادر انداختم. خاهرش هم توی عکس می‌خندید...


برچسب‌ها: چهارمحال و بختیاری
+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1391ساعت 20:39  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

شهر کرد- کوهرنگ- حوالی روستای مرغملک

حس می‌کردم وسط یکی از فیلم‌های عباس کیارستمی‌ام. حس می‌کردم شخصیت اول یکی از فیلم هاش هستم که نشسته‌ام پشت فرمان ماشین و در جاده‌ای خلوت در دامنه‌های زاگرس و زردکوه بختیاری می‌رانم. حس می‌کردم عباس کیارستمی دوربین را کاشته روی صندلی عقب و منظره‌های بیرون را از پنجره‌ی جلوی ماشین نشان می‌دهد و صدای محسن نامجو و آلبوم الکی‌اش موسیقی زمینه است و حرف‌هایی که بین من و مقداد رد وبدل می‌شود معناهایی بیش از معناهای معمول دارند... دشت‌های فراخ. مینی بوس‌های خطی که هر از چند گاهی سروکله‌شان در جاده پیدا می‌شد. گله‌های گوسفند و بز که زیاد بودند...
ساعت ۷صبح از شهر کرد راه افتاده بودیم به سمت کوهرنگ. می‌خاستیم برویم چشمه کوهرنگ. اطلاعات نقشه‌ای می‌گفت که باید ۱۲۰کیلومتر از شهر کرد دور شویم. جاده‌ی باریکی که به سمت کوهرنگ می‌رفت پستی و بلندی زیاد داشت. دشت و دمن بود که تا پای کوه‌های دوردست رفته بودند و علف‌های زرد و قهوه‌ای که از آفتابِ تابستان، سبزیشان سوخته بود. هر از چند وقتی می‌دیدی که بز‌ها پشت سر هم، ردیفی در حال دویدن از یک سمت جاده به سمت دیگرش هستند. از مرغملک و سودجان بی‌توقف گذشتیم. نقشه‌ی استان چهارمحال و بختیاری دستمان بود و اسم مکان‌ها و رود‌ها را از روی آن می‌فهمیدیم.

رودخانه ی جوب آسیاب در کنار جاده ی شهر کرد- کوهرنگ

کنار رود جوب آسیاب توقف کردیم. آب رود که مثل آب دریا آبی تیره رنگ بود. خروشان بودنش. کف آلود شدنش وقت برخورد به قلوه سنگ‌ها. چند عکس یادگاری. هوس آبتنی کردن در آب رود. دوباره راه افتادیم.
حس خوبی داشتم. هر چه قدر که جلو‌تر می‌رفتیم احساس زدوده شدن زنگارهای چند وقت اخیر در روح و وجودم را بیشتر داشتم. عباس کیارستمی اگر بود حتمن این حالتم را توی فیلمش یک جوری نشان می‌داد.. جلگه‌های کنار رود. زمین‌های کشاورزی. کوه‌های بلند دوردست در هاله‌ای از ابر و مه. تراکتوری که از وسط زمین‌های کشاورزی می‌گذرد. رسیدن به دشت لاله‌های واژگون که فصلش نیست الان و فقط ساقه‌های پلاسیده و خشکیده نصیبمان می‌شود. اردیبهشت ماه باید بهشت باشد اینجا...

بز

و بعد به چلگرد می‌رسیم. هتل و رستوران زردکوه در اول شهر. یک بلوار بزرگ و مغازه‌های دو طرف و آدم‌های توی شهر که همه کلاه نمدی به سر و لباس محلی و شلوارهای گشاد به تن کرده‌اند. شروع روز است و همه در جنب و جوش. کمی جلو‌تر تونل اول کوهرنگ است. یکی از سرچشمه‌های اصلی زاینده رود. تونل را هم برای این زده‌اند که آب جوشان و خروشان چشمه‌ی کوهرنگ را به زاینده رود برسانند و زاینده رود را غنی‌تر و پرآب‌تر کنند. هر چند که تا به اصفهان نمی‌رسد غنا و پرآبی‌اش... آدرس می‌پرسیم. مرد بختیاری با لهجه صحبت می‌کند. خیلی با لهجه صحبت می‌کند. درست ترش این است که بگویم با گویش صحبت می‌کند. گویش بختیاری. می‌گویند یکی از گویش‌های خالص و دست نخورده‌ی زبان پارسی است. اما از تمام جملاتش فقط ۳-۴کلمه‌ای که به فارسی ِ معیار بیان کرده می‌فهمیم و‌‌ همان برایمان کافی است. تشکر می‌کنیم ازش. و راه می‌افتیم به سمت آبشار شیخ علیخان و بعد چشمه کوهرنگ...


برچسب‌ها: چهارمحال و بختیاری
+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1391ساعت 20:35  توسط پیمان موضوع جاده  | 

بِه خورده هر آنکه منکرش شده که لاک پشت ماشین مسافرت نیست و نمی‌شود با آن هیچ جایی رفت... بِه خورده...

 
مکان عکس: ایلراه کوچ عشایر بختیاری، نرسیده به چشمه کوهرنگ


پس نوشت: برگشتن از این سربالایی یکی از لحظه‌های پراسترس سفر بود. جاده خاکی بود و از یک جایی به بعد، جاده چالوس وار، پایین و بالا می‌شد. سربالایی‌ها را پرگاز می‌رفتیم و دست انداز‌ها را به آرامی با سرعت ۵کیلومتر بر ساعت طی می‌کردیم. اما این سربالایی سخت‌ترین بود. پر از دست انداز و قلوه سنگ بود. ارتفاع کف لاک پشت از سطح زمین فقط ۲۵سانتی متر بود و کوچک‌ترین پایین و بالا شدن فنر ماشین یعنی گیر کردن کف ماشین به یکی ازقلوه سنگ‌های تیز جاده و خطرات مزخرفش، مثلن پاره شدن سیم انتقال بنزین از باک به موتور ماشین. از طرف دیگر سربالایی بود و باید پرگاز می‌رفتیم وگرنه وسطش خاموش می‌کرد. بیل و بیلچه هم همراه‌مان نبود که حداقل جاده را صاف کنیم... کیلومتر‌ها از جاده‌ی اصلی فاصله داشتیم و هر چند اگر اتفاقی می‌افتاد عشایر آن دور و بر بودند. اما اگر حادثه‌ای برای لاک پشت پیش می‌آمد باید‌‌ همان جا ر‌هایش می‌کردیم و کیلومتر‌ها می‌رفتیم تا به جایی برسیم که مکانیک و تعمیرکار و لوازم یدکی داشته باشند.
بد مخمصه‌ای بود.
یا علی گفتیم و پر گاز رفتیم. اما وسط کار توی یک دست انداز افتاد و بعد یک لحظه خون به مغز لاک پشت نرسید و خاموش کرد. هر چه قدر استارت می‌زدم روشن نمی‌شد. توی سربالایی بود و بنزین از عقب به جلوی ماشین نمی‌رسید. مقداد پیاده شد که بیا هلش بدیم. قبول نمی‌کردم. از لاک پشت بعید بود که بخاهد من را وسط جاده ایلان و ویلان کند. چند بار پدال گاز را فشردم تا بنزین به کاربراتورش بریزد. و بعد... روشن شد. با تمام قدرت گاز دادم و از آن سربالایی و دست انداز آمدیم بیرون... دلم برایش سوخت. بوی موتورش به شدت بلند شده بود و آمپر آب طی چند ثانیه به حد جوش آوردن رسیده بود... ولی توانسته بود... توانست که از پس آنجاده هم بربیاید... کاپوتش را که باز کردم دلم می‌خاست درپوش رادیاتورش که رویش به زبان کُره‌ای چیزهایی نوشته ببوسم!


برچسب‌ها: چهارمحال و بختیاری, لاک پشت
+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1391ساعت 20:34  توسط پیمان موضوع جاده  | 

اول دبیرستان را تمام کرده بود. ریاضی را یازده شده بود و فیزیک را هم یازده و هفتادوپنج صدم. ازمان راهنمایی می‌خاست که بروم انسانی یا بروم فنی حرفه‌ای؟!
می‌خاستم عسل بخرم. عسل کوهرنگ برای سوغات و اینکه دست خالی برنگشته باشم و این حرف‌ها. فی قیمت عسل هم دستم نبود که بدانم ارزان می‌فروشند یا گران. آمدنی از یکیشان که آدرس پرسیده بودیم قیمت هم گرفته بودیم. کیلویی ۱۰هزار تومان. برگشتنی کنار کپرش که کنار جاده بود ایستادیم. او هم همین قیمت می‌گفت. اول می‌خاستم فقط قیمت بپرسم. گیر داد که ماشینت را خاموش کن. به حرفش گوش دادم. هر نوع عسلی که توی کپرش داشت برایم آورد. عسل آبکی. عسل موم دار. توی شیشه. توی دبه. در همه‌شان را هم باز می‌کرد و می‌گفت بچش. بچش. گفتم چشم. از این موم دار‌ها می‌خاهم. بعد ازش پرسیدیم که زمستان و پاییز اینجاده بسته می‌شود؟ گفت:‌ها. برف می‌یاد پرش می‌کنه. ما اینجا نمیمونیم. کوچ می‌کنیم می‌ریم مسجدسلیمان. آخر شهریور می‌ریم مسجدسلیمان.
با لهجه حرف می‌زد. اما تمام کلماتش فارسی بودند و تمام حرف‌هایش را می‌فهمیدیم. سوال معهود همشهری‌هایش را از ما پرسید: از کجا می‌یاید؟ گفتیم: تهران. گفت: اهل جردنید؟
بلند خندیدیم. گفتیم: جردن که پولدارنشینه. ما اگه پولدار بودیم که این نبود ماشین مون.
صادقانه گفت: مو از تهران فقط جردنشو بلدُم. جای پولداری زیاد داره این تهران؟ ۲-۳تاشو می‌گی یاد بگیرُم؟!
گفتیم: نیاوران. تجریش.
گفت: به نظر شما مو برم فنی حرفه‌ای برق بخونم بهتره یا‌ای که برم انسانی.
گفتیم: صد در صد برق بهتره. کار پیدا می‌کنی. پول درمیاری.
گفت: برق سخته؟
گفتیم: نه. ولی باید درس بخونی دیگه.
گفت: همه دوستام دارن می‌رن انسانی. اینجا همه می‌رن انسانی می‌خونن. من برم برق قدرت بخونم یا که برم الکترونیک بخونم؟ کدوم آسون تره؟
مقداد رشته‌اش برق بود. برایش توضیح داد که چی به چی است. برایش گفت که دانشگاه هم می‌توانی بروی. من خودم رشته‌ام ریاضی بود. دانشگاه رفتم رشته‌ی برق.
برگشت گفت: خب. اشتباه کردی دیگه. ریاضی نباید می‌خوندی. ریاضی سخته. از همون اول باید می‌رفتی برق!
خنده‌مان گرفته بود. گفتیم: بله. صحیح می‌فرمایید. عسل ما رو وزن می‌کنی؟
بدو بدو رفت طرف سیاه چادری که پایین‌تر از جاده بود و تویش ترازو داشت. وزن کرد و آمد گفت کشک نمی‌خای؟ کشک هم دارم‌ها. یک بسته کشک از کپرش بیرون آورد. تکه کرد و یک تکه به من داد که بخور و ببر. خوردم. شور بود. خیلی شور بود. گفتم کشک نمی‌خام. بی‌خیال. گفت بیا قره قوروت ببر. یک سر سوزن از قره قوروتش برداشتم و چشیدم و تافیهاخالدونم سوخت. به طرز عجیبی ترش بود. ذوب شدن و حل شدن مری و معده‌ام در اسید ترش قره قوروت را حس کردم.... از آن طرف شیرینی مزه‌ی عسل و شوری مزه‌ی کشک هم ته دهانم بود. یک لحظه احساس دلپیچه کردم. گفتم: بی‌خیال. بیا همین عسلو حساب کن. پولش را بهش دادم. گفت: پس من همی الان زنگ می‌زنم داداشم تو مسجدسلیمان بره فنی حرفه‌ای اسم منو بنویسه.
گفتیم: آفرین. کار درستی می‌کنی.
و ازش خداحافظی کردیم... سادگی و شیرینی‌اش عجیب خوشایند بود.


برچسب‌ها: چهارمحال و بختیاری
+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1391ساعت 20:25  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

چشمه کوهرنگ در دامنه های زردکوه بختیاری

چشمه نگهبان داشت. پیرمردی بود که چندین بار به‌مان گفت‌ای چشمه ممنونه. ممنونه. رییس اداره‌ی آب ممنونش کرده. بعد که فهمید از تهران آمده‌ایم گفت خب چون از راه دور آمده‌اید بیاید تا لب چشمه بریم.
تصوری که از چشمه کوهرنگ داشتیم اشتباه اندر اشتباه درآمده بود. چشمه کوهرنگ اصلن آنجای آرامی که می‌شود در کنارش لحظاتی آسود و غنود نبود. چشمه‌ی شدیدن خروشانی بود که از دل دامنه‌های زردکوه به بیرون می‌جهید. دقیقن از دل سنگ‌های دامنه‌های زردکوه به بیرون می‌پاشید و بعد از ارتفاع به پایین می‌ریخت و آبشار مانندی درست کرده بود. اینکه آب آن طور با شدت و حدت از دل کوه بیرون بزند تا به حال ندیده و نشنیده بودم. نگهبان می‌گفت که یک قسمت آب چشمه را برای آب شهر کرد برمی دارند و از طریق لوله‌ها منتقل می‌کنند و قسمت دیگرش هم می‌رود به سمت تونل‌های کوهرنگ و سرچشمه‌ی آب زاینده رود است. و چه سرچشمه‌ی وحشی و زلالی داشت این زاینده رود...
برایمان تعریف کرد که اول این چشمه ممنون نبود. چند نفر رفتند لب چشمه و پا به آب شدند. ولی آب زورش زیاد بوده و آن‌ها را با خودش برده. چند روز دنبال جنازه‌ی یکیشان گشتند ولی پیدا نشده که نشده. بعد از آن این چشمه کوهرنگ ممنون شده.
کلی راه از جاده خاکی آمده بودیم. آن هم آن نوع از جاده خاکی که آخرهاش سربالایی‌ها و دست اندازهای ناجوری داشت. به غیر از ما کسی توی جاده خاکی نبود. یعنی بود. عشایر بودند. محل زندگیشان دشت‌های فراخ دو طرف جاده بود... جاده، ایلراه کوچ عشایر بختیاری بین ییلاق و قشلاقشان بود. در دو طرف جاده‌ی خاکی سیاه چادر‌ها، سیاه چادر که نه، به قول خودشان بوهون‌ها و مال‌های زیادی را دیدیم. بادی که از سمت زردکوه می‌وزید. خنکای هوا. بوهون‌ها‌‌ همان سیاه چادر‌ها بودند و مجموعه‌ای از چند سیاه چادر که با هم فامیل نزدیک بودند و کنار هم چادر‌هایشان را به پا کرده بودند محوطه‌ای به اسم مال را می‌ساخت. توی حیاط مال‌ها نیسان آبی پارک بود. چند تایی هم پژو دیدیدم. عشایر ماشین‌های سواری هم سوار می‌شدند. ولی ماشین خاصشان نیسان آبی بود.
آن‌ها جور دیگری زندگی می‌کردند. از جاده‌ی چشمه کوهرنگ که برمی گشتیم همه‌اش به این فکر می‌کردیم که چه قدر عجیب است که آن‌ها یک جور دیگر زندگی می‌کنند. فاصله‌ی تهران تا آنجا ۶۵۰-۷۰۰کیلومتر بود. ولی جهانی که آن‌ها درش زندگی می‌کردند کوچک‌ترین سنخیتی با جهانی که ما درش زندگی می‌کردیم نداشت.... به بز‌ها و گوسفندهایی که در‌‌ همان حوالی بوهون‌ها و مال‌ها می‌چریدند نگاه می‌کردیم. به چادرهای مختلفشان. به سنگ چین‌هایی که باهاش دستشویی صحرایی درست کرده بودند و...
توی سایت انسان‌شناسی و فرهنگ که نگاه می‌کردم به یک گزارش جالب برخوردم. گزارشی بود از یک روز زندگی عشایر بختیاری.‌‌ همان حوالی کوهرنگ و دامنه‌های زردکوه. اینکه از صبح تا شبشان چه طور و با چه کار‌ها و دغدغه‌هایی به سر می‌شود. زندگی روزمره‌شان چطور است. خیلی دقیق‌تر از دیدن‌های من نوشته شده بود. نقل قولش در اینجا را خالی از لطف نمی‌بینم:

عشایر بختیاری

یک روز از زندگی عشایر بختیاری

عشایر بختیاری در سال دو نوبت کوچ می‌کنند. در بهار از نیمه‌ی فروردین تا اواخر اردیبهشت از گرمسیر (شهرهایی دراستان خوزستان) به منطقه‌ی سردسیر (ییلاق) خود در استان چهار محال و بختیاری و دامنه‌های شمالی رشته کوه زاگرس نقل مکان می‌کنند و از اواخر شهریور تا اواسط آبان هم همین مسیر را برمی گردند.
در اینجا تلاش می‌شود تا یک روز از زندگی یک خانوار عشایری بختیاری در زمان استقرار در ییلاق به تصویر کشیده شود. لازم به ذکر است که این شرح حال برگرفته از مشاهدات و زندگی با خانوارهایی ازعشایربختیاری، هفت لنگ و طایفه‌ی هموله مستقر در منطقه‌ی خوربه (دشت لاله) از شهرستان کوهرنگ است و بنا براین در مورد مشغله‌ها و ویژگی‌های خاص روابط و زندگی این افراد با سایر خانوارهای عشایری طوایف دیگر ویا درمواقع دیگر سال ممکن است تفاوت‌هایی ملاحظه شود. مثلاً در جامعه‌ی مورد نظر اشتغال به صنایع دستی تقریباً اصلاً دیده نمی‌شود در حالیکه بخش عمده‌ای از روز یک دختر ویا زن طایفه‌ی موری ویا آرپناهیِ که باز هم متعلق به ایل هفت لنگ ومستقر در منطقه‌ی شیخ عالیخون‌‌ همان شهرستان کوهرنگ هستند صرف بافتن فرش و یا انواع دست بافت‌های بومی می‌شود.

یک روز تابستانی در ایلاقِ خوربه (بختیاری‌ها واژه‌ی «ییلاق» را به این صورت تلفظ می‌کنند.)
اولین صدایی که هر روز صبح خانواده‌ی عشایری می‌شنوند، صدای زنگوله‌ها و تحرک گله است که پیش از طلوع آفتاب با اصوات گوناگون چوپان و سگ‌های گله جهت هدایت آن‌ها در هم می‌آمیزد. در هر خانوار عشایری بر اساس میزان بزرگی گله و نیروی کار، دو یا سه عضو خانواده که معمولاً مذکر و یا دختران نابالغ و به ندرت بالغ هستند وظیفه‌ی گله چرانی و چوپانی را به عهده می‌گیرند و در صورت تمول خانواده و یا نداشتن نیروی کار کافی، چوپانی به استخدام خانواده در می‌آید.

عشایر بختیاری

این افراد که چنانکه ذکر شد، اغلب پسران خیلی جوان خانواده هستند، با احساس مسئولیت تحسین برانگیزی هر روز پیش از طلوع آفتاب و با وجود بیدارخوابی‌های شبانه به دلیل مراقبت از گله در برابر حمله‌ی گرگ و یا سرقت دزد، نخستین کسانی هستند که از رخت خواب بدرآمده و پس از بِینَت کِردِن و چو زِیدِنِ گله که هر دو در واقع به معنی شمارش گله است، با برداشتن یک تُربه. («توبره». چوپان در تُربه که به آن تُربلو هم گویند معمولاً نان، یک کتری و کمی قند و چای می‌گذارد تا در کوه با دم کردن کمی چای رفع خستگی کند.) گله را به سمت چراگاه می‌رانند.
زن یا مادر خانواده که هنگام سحر جوان‌ها را از خواب بیدار می‌کند، معمولاً پس از رفتن گله به دلیل سردی هوا کمی بیشتر در رخت خواب دراز کشیده، کمی بعد برمی خیزد و هم اوست که اولین آتش روز را در چاله روشن می‌کند و بلافاصله ظرف‌های بیست لیتری پلاستیکی و به ندرت مشک آب را برداشته به سوی نزدیک‌ترین چشمه می‌رود. هوای ایلاق در سرتاسر تابستان در شب و صبح خیلی زود بسیار سرد می‌باشد و سردی آب چشمه‌های ایلاق هم که زبانزد است. بنابراین برای خانمی که اغلب بالاپوش مناسبی ندارد، حمل دست کم دو ظرف پر از آبِ سرد که در مسیرمعمولا ناهموار چشمه لمبر می‌زند و بر دست و پایش می‌ریزد، در آن هوای بسیار خنک صبحگاهی قاعدتاً نباید خیلی کار مطلوب و دلچسبی باشد. اما اگر صبح زود از توی یک بوهون
 (سیاه چادرِ بافته شده از موی بز که سرپناه و خانه‌ی برخی عشایرِ ایرانی از جمله بختیاری‌ها ست.) نظاره گر محوطه‌ی بیرون باشید، زن یا دختری را خواهید دید که بدون هیچ تذکر و خواهشی و از سرِ ضرورت خانواده، معمولاً با لبخندی بر لب از سَرِ اَو (از سر چشمه) برمی گردد.
 سپس نوبتِ هویر شِشنیدن (خمیر نان را ورز دادن و آماده کردن.) و چویی راست کِردِن (چایی درست کردن.) است. خیلی از آنان عادت به نوشیدنِ چویی ناشتا دارند و پس از نوشیدن دو سه استکان چای با قند فراوان بساط نان پزی، سفره، تیر (چوبی باریک و به طولِ تقریبیِ ۷۰ سانتی متر که دو سر آن باریک‌تر از قسمت میانی است و در حکم وردنه برای پهن کردن چانه‌ی خمیر روی توسی به کار می‌رود)
و تُوسی (سطحی گرد و چوبی به قطر تقریبی ۵۰ سانتی متر که با پایه‌ای به ارتفاع ۴ تا ۵ سانی متر از زمین فاصله داده می‌شود و با تیر چانه را روی آن پهن می‌کنند) گسترده شده و پس از مُچه کِردِن (چانه کردن. هر مُچه حدود ۲۰۰ تا ۲۵۰ گرم وزن دارد) خمیری که در فاصله‌ی چایی نوشیدن ورز آمده، پهن کردن و تیر زِیدِن (عملی که پس از اندکی باز و پهن کردن مچه انجام می‌شود. به این ترتیب که با حرکات پیچشی و دوار دست و تیر نان نیمه پهن شده را از روی توسی بلند کرده و گوشه‌ی آنرا روی کف دست و ساعد قرار می‌دهند و بایک حرکت چرخشی آنرا روی تیر می‌اندازند و این بار با یک چرخش ۳۶۰ درجه نان را روی توسی می‌کوبند. با ۳ یا ۴ بار تکرار این حرکت نان به سرعت پهن و آماده‌ی گستردن روی تابه‌ی داغ می‌شود. تیر زیدن مهارت زیادی می‌طلبد و دختران خیلی جوان که تازه نان پزی را شروع کرده‌اند اغلب در این مرحله نان را پاره می‌کنند) آن‌ها به سرعت انجام شده و در ‌‌نهایت نان بسیار نازک تیری رویِ تابه پهن می‌شود.

در این اثنا کم کم و با بالا آمدن خورشید سایر افراد خانواده هم بیدار شده، یکی به جستجوی آب و آفتابه جهت شستن دست و رو و یکی دوان دوان به سوی راندن چهارپا یا حیواناتی که ناغافل وارد غله شده‌اند و دیگری برای کَه علیق کِردِنِ (کاه و جو به گاو و اسب و الاغ و قاطر دادن) حیونون می‌رود.
پس از اتمام نان پزی همه به دور سفره‌ی صبحانه گرد آمده تا نو بخورند. نان، ماست، عسل، کره‌ی محلی، کباب، تخم (تخم مرغ) با تره لُری (. «تره‌ی کوهی». گیاهی خودرو شبیه پیازچه که در زمین‌های مناطق ییلاقی می‌رویند. زنان عشایری این گیاه را چیده و پس از تمیز کردن خشک می‌کنند و معمولاً به عنوان سوغات برای اهالی گرمسیر می‌برند. این گیاه را بیشتر پس از پودر کردن بین دو کف دست در روغن حیوانی سرخ کرده و سپس تخم مرغ به آن اضافه می‌کنند و یا در آش می‌ریزند.) و روغن حیوونی و به ندرت پنیر اقلامی هستند که به عنوان صبحانه به تناسب فصل و تمول خانواده بر سر سفره‌ی خانوارهای بختیاری قرار می‌گیرد.
اگر خانواده دارای گاو شیرده باشد، پیش از صبحانه شیر آن باید دوشیده شود. دوشیدن شیر همیشه کار زنان خانواده است، مگر در موارد نادری که به هر دلیلی هیچ زنی در مال (محوطه‌ای که یک یا چند بوهون متعلق به افراد یک خانواده یا فامیل در آن برپاست) نباشد، و بنابراین اگر در خانواده یک زن هر دو مسئولیت نان پزی و دوشیدن شیر را به عهده داشته باشد، معمولاً شب‌ها خمیر نان را آماده می‌کند تا صبح‌ها برای شیردوشی و نان پزی که هر دو از کارهای بسیار مهم و وقفه ناپذیر خانواده است، وقت کافی داشته باشد. پس از دوشیدنِ شیر آنرا روی چاله جوشانده و پس از سرد شدن به آن چیت (مایه‌ی ماست) می‌زنند تا به ماست تبدیل شود. دو زیدِن (عمل دوغ زدن در مشکی که بر سه پایه‌ای به اسم ملار آویزان است انجام می‌شود.) هم از کارهایی است که باید پیش از صبحانه انجام شود.
در طی صبحانه معمولاً افراد خانواده در باره‌ی برنامه‌ی روز و تقسیم کار بحث و گفتگو می‌کنند و سپس هر کس به دنبال کاری روانه می‌شود.

زنان و دخترانِ مال به شستن دَلفا (ظرف‌ها) و جمع کردن جا‌ها (رختخاب‌ها) و نظافتِ بوهون یا چادر و چیدنِ هیوه (جمع کردن هیزم) می‌پردازند. مردان و پسران سرو صورتی صفا داده و آماده‌ی رفتن به شهر برای انجام خرید روزانه، سر زدن به جهاد برای عرضه‌ی درخواستی و یا مثلاً گرفتن کود و...، تلفن زدن به بستگانی که در گرمسیر هستند و سایر امور اداری و کاری می‌شوند.
زنان اغلب برای سر زدن به بهداشت، برای حَب گِرِدِن (قرص گرفتن) و سیزِن زیدِن (آمپول زدن)، و یا برای خرید پارچه و سایر مایحتاج شخصی به شهر می‌روند و اگر در مال چند دختر جوان وجود داشته باشد معمولاً دختران درس خوانده و با سواد جهت انجام این گونه امورِ همه‌ی زنانِ مال داوطلب می‌شوند.
در هر مال معمولاً یکی از خانوار‌ها دارای یک وسیله‌ی نقلیه، اغلب نیسان، می‌باشد. گاهی در بین چند مال یک ماشین وجود دارد که صبح‌ها در یک ساعت معین عازم شهر (در جامعه‌ی مورد نظر ما، چلگرد) می‌شود و تمام مردان و زنانی که می‌خواهند به شهر بروند سریع کارهای صبح خود را سر و سامان داده و خود را به ماشین می‌رسانند.
اگر زمان برداشتِ محصول باشد، سایر افراد خانواده از زن و مرد و کودک برای دِرَو بسیج می‌شوند. کار درو از قبل از طلوع وتا غروب آفتاب ادامه دارد. معمولاً یک یا چند زن و افراد پیردر مال باقی می‌مانند تا ظُر راست کنند (ناهار درست کنند) و برای همه یا سر زمین می‌برند و یا هنگام ظهر اگر فاصله‌ی زمین زراعی با بُنِوار (محل استقرار سیاه چادر. محل استقرار چند چادر) زیاد نباشد، افراد خانوار به چادر برگشته و بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت به سر زمین برمی گردند.
در طول خرداد تا اواخر تیرماه که موعدِ موسیر چینی است، زنان جامعه‌ی مورد نظر ساعاتِ زیادی از روز خود را صرف عمل آوردن، شیرین کردن و خشک کردن موسیر می‌کنند. موسیر از عمده‌ترین منابع درآمدِ زنان عشایر مورد نظر است. پس از اینکه حجم قابل ملاحظه‌ای موسیر خشک آماده شد، یکی دو تا از زنان و دختران آن‌ها را به شهر برده و اغلب به یکی از مغازه داران طرف حساب خود می‌فروشند. موسیر را گاهی به صورت خام و عمل نیاورده می‌فروشند که البته بهای بسیار کمتری دارد. مثلاً در سالِ ۸۶ اگر موسیر خشک را به بهای کیلویی شش هزار تومان می‌توانستند بفروشند، موسیرِ گُلو را فقط کیلویی پانصد تومان می‌فروختند.
 ساعات پیش از ظهر بدین منوال می‌گذرد و البته اگر خانواده باغ موروثی سنتی کوچکی هم داشته باشند، در ضمن سایر فعالیت‌ها، به آبیاری سنتی باغ هم می‌پردازند.

هنگام ظهر و پیش از صرف ناهار، گله از کوه برای چاست خَوس (خاب بعدازظهر) برمی گردد. بی‌یَل (بزغاله‌ها) و بره یَلی (بره‌ها) که در کُلَه چُمچیت (اتاقکی از نی برای نگهداری از بره و بزغاله) هستند آزاد می‌شوند تا از مادران تازه از راه رسیده شیر بخورند. به این جریان بره مندال می‌گویند. سپس گله را زَنِن به دُون (. «به دون هدایت می‌کنند». دون به یک سنگ چین تقریباً مثلثی شکل اطلاق می‌شود که گله را از ضلع گشاد آن وارد کرده و به سوی زنی که در انتهای دیگر آن جهت دوشیدن شیر نشسته هدایت می‌کنند. دو نفر بز یا گوسفند را مهار می‌کنند و پس از اتمام شیر دوشی از سر تنگِ دون به بیرون هدایت می‌شود. دون را معمولاً در نزدیکی بوهون و غاش می‌سازند) و شیر بزگل (بز‌ها) دوشیده می‌شود. در صورتی که بره‌ها را فروخته باشند، می‌شوو (می‌ش) را هم می‌دوشند. سپس گله به استراحتِ نیم روزی می‌پردازد و پس از ناهار در ساعت ِ حدودِ دو دوباره گله را اِکَنِن به کُه (می‌کَنند به کوه: به سمت کوه هدایت می‌کنند).
در جامعه‌ی مورد مطالعه در طی چهار سالِ گذشته با همکاری سازمان امور عشایر، جهاد کشاورزی و سازمان فنی حرفه‌ای دوره‌های آموزشی خیاطی، قالی بافی و.. در محل و هر تابستان به مدت حدود یک ماه برگزار می‌شود و بنابراین بعداز ظهرهای بسیاری از زنان و دختران با شرکت در این کلاس‌ها سپری می‌شود.
پسین به محض برگشتن گله، دوباره شیر آن‌ها دوشیده، پالانده و پخته می‌شود و سایر مراحل تبدیل شیر به فراورده‌های گوناگونش طی می‌شود. زنان و دختران بار دیگر مراحلِ تَش وا کِردِن (آتش روشن کردن)، آب و هیزم آوردن، غذا پختن و جارو و نظافت خانه را انجام می‌دهند. پس از شام، معمولاً اعضای دو یا سه بوهون دور هم جمع شده و به گپ و گفت، جرو بحث و بگو و بخند می‌پردازند. تخمک خَردِن (تخمه شکاندن) و ورق بازی از مشغولیات رایج و مورد علاقه‌ی اکثر عشایر است. شو کنی (چرای شبانه) آخرین کار مهمی است که در حدود نیمه شب انجام می‌شود و پس از حدود یک ساعت گله را برگردانده و به غاش (حصاری سنگ چین که گله را شب در آن نگه می‌دارند) هدایت می‌کنند و در آخر خواب.


برچسب‌ها: چهارمحال و بختیاری
+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1391ساعت 20:20  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

تهران- ساری
درجه‌ی ۲ شش صندلی و اتوبوسی
قیمت بلیط: ۳۰۰۰تومان
ساعت حرکت از تهران: همه روزه ۸صبح
ساعت رسیدن به مقصد: ۳عصر
 ساعت حرکت از ساری: همه روزه ۸شب

از دست ندهید. یکی از ارزان‌ترین لذت‌ها توی ایران همین قطار تهران ساری است. می‌شود یک صبح جمعه پا شد رفت و شبش برگشت. اصلن ساری و شمال هیچ. بی‌خیال. همین مسیری که این قطار می‌رود... از دل کویر رد شدن و بعد ارتفاعات سنگلاخ فیرزکوه و بعد رد شدن از بالای دره‌ها و قله‌های البرز و بعد دل جنگل‌های بکر و دست نخورده... مدهوش کننده ست...
اصلن بلیط یک کوپه‌ی ۶نفره را بخرید. می‌شود ۱۸هزار تومن. هر کس از دوستانتان آمد آمد. با یکی دو نفر هم می‌شود توی یک کوپه راحت بود و زیبایی‌ها را بلعید...

مرتبط: قطارباز


برچسب‌ها: قطار
+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:3  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

جاده ی رحیم آباد-سفیدآب-اسپیلی -دیلمان

باید می‌رفتیم می‌چریدیم. اسماعیل گفت که برویم بچریم. به گوسفند‌ها نگاه کرده بود و گفته بود: مگر ما چه کم ازین گوسفند‌ها داریم؟ آن همه راه را آمده بودیم و یکهو بین آن همه کوه، کنار آنجاده‌ی خاکی، رودخانه بود و مرتع وسیع یکدست سبزرنگی که بین جاده تا کنار رودخانه گسترده شده بود و جان می‌داد برای نگاه کردن. نگاه کردن. نگاه کردن. یک دل سیر نگاه کنی و بعد یکهو بزند به کله‌ات ازین همه قشنگی‌اش و بدوی به سمتش و رویش غلط بزنی، غلط بزنی... ولی ما گرسنه بودیم. حال ایستادن نداشتیم. به آرامی لک و لک در جاده‌ی خاکی پیش می‌رفتیم و آب از لب و لوچه‌مان جاری شده بود که اینجا چرا این قدر زیباست؟ خاستم عکس بگیرم. اما قشنگ نمی‌شد عکس‌ها. آنچه را که به چشم می‌دیدیم وسیع‌تر و بزرگ‌تر از کادر محدود دوربین بود...
باک بنزین را تا لبه پرِ پر کرده بودم. روز قبلش صادق اسمس زده بود که عامو پیمان منم اومدم لاهیجان. قرار و مدار گذاشتیم که برویم. بهش نگفتم دقیقن می‌خاهم کجا بروم. یعنی خودم هم نمی‌دانستم. فقط می‌خاستم به دوراهی سفیدآب که رسیدم دیگر وسوسه‌ی راه بالا و آن تونل سیاه کنجکاوی برانگیز نشوم و راه پایین را بروم ببینم به کجا می‌رسد. تیز و بز راندم سمت لنگرود. بعد از کمربندی‌اش راندم سمت لیلا کوه و آن جاده‌ی روستایی پای کوه را رفتم. رسیدیم به پَرِشکوه و باغ‌های پرتقالی که ۲طرف جاده را پوشانده بودند. گفتیم پرتقال بخریم. اسماعیل گیر داد که از مرد‌ها پرتقال نخریم. گفت: مرد‌ها رحم و مروت ندارند. سر گردنه‌ای حساب می‌کنند. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یک پیرزن. پرتقال هاش ریز و کوچولو کوچولو بودند. گفت: مزه‌ی قند می‌دهند. خندیدم. گفت: باورت نمی‌شه؟ پوست بکن بخور. پوست کندم و خوردم و عجیب شیرین بود. مرده باد این پرتقال‌های تامسونی که هزارتا بچه‌ی تلخ و بی‌مزه دارند. زنده باد پرتقال‌های آبدار و شیرین پرشکوه!
نمی‌دانم چی شد که خر شدیم و ۱۰کیلو پرتقال خریدیم و انداختیم پشت ماشین و دِ برو که رفتیم. کله کردم سمت کوموله و بعد اطاقور و بعد هم املش و رحیم آباد. به املش که نزدیک شدیم سروکله‌ی جیپ‌های بدون پلاک روسی هم پیدا شد. جیپ‌های روسی. جیپ‌های زمان جنگ که توی تلویزیون نشان می‌داد که نه در دارند و نه شیشه. مدل بالا‌ترین ماشین محلی تویوتاهای زمان جنگ بودند. سروکله‌ی کامیون‌های دوج روسی هم پیدا شده بود. صادق می‌خندید به زشتی این کامیون‌ها. به اینکه چه قدر طراحیشان ابتدایی و زشت است. به اینکه این‌ها کامیون‌های زمان جنگ جهانی دوم هستند که هنوز این دور و بر‌ها رفت و آمد دارند و کاربرد. می‌خندید به قیافه‌ی زشت وبی ریخت کامیون‌ها. باورش نمی‌شد که این‌ها برای خودشان غول بیابانی‌هایی باشند بی‌نظیر. اسماعیل بهش کلیپی را نشان داد که ازین کامیون‌ها برای قاچاق درخت و الوار از جنگل‌ها استفاده می‌کردند. اینکه چطور از رودخانه‌ی خروشان رد می‌شوند و چطور این کامیون‌ها تک چرخ هم می‌زنند!!!...

افتادیم توی جاده‌ی ییلاقی رحیم آباد. درخت‌هایی که شاخه‌‌هایشان را روی جاده انداخته بودند و تونل درختی درست کرده بودند. هنوز روزهای اول فروردین بود و درخت‌ها سبز سبز نشده بودند. سربالایی‌ها و سرپایینی‌ها و پیچ و خم‌های جاده. هوای اوایل فروردین خنک بود و لاک پشت توی سربالایی‌ها آمپرش بالا نمی‌رفت. آبشارهای زیادی که از کوه جاری شده بود و ماشین‌هایی که کنار آبشار‌ها ایستاده بودند و مرد‌ها و زن‌ها و بچه‌هایی که خوش و خندان بودند. کنار یکی از آبشار‌ها ایستادیم و دخل شیرینی کوکی‌هایی که از لاهیجان خریده بودیم درآوردیم. ۳تا آدم گرسنه، به دقیقه نکشیده همه‌ی شیرینی‌ها را بلعیدیم و چند ساعت بعد بود که فهمیدیم عجب خریتی کرده‌ایم که با خودمان خوردنی کم آورده‌ایم... کوه‌های سفیدپوشی که اول جاده ازمان دور بودند لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند. رسیدیم به سفیدآب و دوراهی معروفش. هر کسی که بار اول می‌زند به اینجاده توی این دوراهی به سمت تونل سیاه بالادست می‌رود که مخوف‌تر و رازآلود‌تر به نظر می‌آید. چند شب پیش توی یک مهمانی یکی دیگر را دیده بودم که به اینجاده زده بود و او هم به سمت تونل رفته بود. اما راه پایین را رفتم. از روی یک پل آهنی گذشتم و سربالایی خیلی تیزی شروع شد. سمت راستمان بلند‌ترین قله‌ی ایران بعد از دماوند خودنمایی می‌کرد. با ستیغ‌های سفیدش خیلی نزدیک به نظر می‌رسید: علم کوه. کنار جاده ایستادیم و چند تا عکس با پس زمینه‌ی علم کوه و آسمان آبی انداختیم.
جاده کم کم خاکی شد. یک تکه خاکی بود. یک تکه آسفالت بود. به آرامی بالا می‌رفتیم. هنوز جاده ادامه داشت. وقتی خاکی‌ها زیاد طولانی می‌شدند می‌گفتیم برگردیم. ولی آن وقت تکه‌های آسفالته‌ی جاده شروع می‌شد و سرعت زیاد می‌شد و می‌رفتیم. پیچ‌های تند و تیز جاده چالوسی. هوای به شدت خنک. خلوتی... خلوتی... هیچ کس توی جاده نبود...

درخت های فندق

رسیدیم به جایی که درخت‌های فندق با شاخ و برگ‌های کت و کلفتشان از سراشیبی دامنه‌ی کوه بالا رفته بودند و یک باغ فندق را درست کرده بودند. باغ فندقی که اگر کمی مه آلود می‌شد جایی خیال انگیز و وهمناک می‌شد. ولی یک روز آفتابی بود. گنجشک‌ها و پرنده‌هایی که اسمشان را نمی‌دانستم می‌خاندند. ایستادیم. لحظه‌هایی نفس‌‌هایمان را در سینه حبس کردیم که هیچ صدایی به جز صدای طبیعت را نشنویم. هیچ صدایی نبود. بعد از دوردست‌ها صدای اذانی پخش شد. حتم از یکی از روستاهای آن حوالی... ۱۰کیلو پرتقال را درآوردیم و از دامنه‌ی کوه بالا رفتیم و در پناه یکی از درخت‌های فندق نشستیم. ۳نفری با چنگ و دندان پرتقال‌ها را پوست کندیم و تا می‌توانستیم پرتقال خوردیم. ۱۰کیلو پرتقال بود و تمام هم نمی‌شد. از آن طرف هم هیچ خوردنی دیگری با خودمان نداشتیم. ظهر شده بود. ماندیم که برگردیم یا تا ته جاده برویم. خوره‌ی رفتن به جانم افتاده بود و باید تا ته می‌رفتیم....
فکر کنم ۳کیلو پرتقال خوردیم و بعد راه افتادیم... کمی جلو‌تر آسفالت جاده مدام شد و راندن راحت و سریع. به یک دوراهی دیگر رسیدیم. از قهوه خانه‌ی سر دوراهی پرسیدیم که هر کدامشان کجا می‌روند. یکیشان می‌رفت سمت خشکبیجار و یکیشان به سمت دیلمان. راه دیلمان را گرفتیم و رفتیم. از یک نفر دیگر هم پرسیدیم که جاده‌اش چطوری است و خاکی است یا آسفالته؟ گفتند یک ساعت خاکی است و نیم ساعت هم آسفالته. ماندیم سر دوراهی که برویم یا نه؟ شور و مشورت کردیم که اگر بخاهیم برگردیم خیلی راه آمده‌ایم و چند ساعت طول می‌کشد تا برگردیم. بعد راه رفته را برگشتن تکراری است و خسته کننده. برویم دیلمان و از دیلمان برویم سیاهکل. گرسنه‌مان بود. ولی چاره‌ای نداشتیم...
افتادیم توی جاده خاکی. و جاده خاکی برای پراید عذاب عظیم است. به آرامی، لک و لک می‌رفتیم. دیگر توی اینجاده‌ی خاکی هیچ ماشینی نبود. اگر توی جاده‌ی آسفالته هر ۱۰دقیقه سروکله‌ی یک پیکان یا یک نیسان آبی پیدا می‌شد اینجا سکوت مطلق بود. سکوت مطلق و منظره‌های بکر و تماشایی.

رحیم آباد-دیلمان

از کنار چند تا روستا رد شدیم. اسم یکی از روستا‌ها بود روستای امام. کلی خندیدیم که این چه روستایی است دیگر. از چند تا رودخانه گذشتیم. شانس آوردیم که اوایل فروردین بود و هنوز رود‌ها پرآب نشده بودند و و طغیان نکرده بودند و می‌شد رد شد...
به یک دوراهی دیگر رسیدیم. نمی‌دانستیم کدام را برویم. منتظر ماندیم تا یکی پیدا شود و بپرسیم. چند دقیقه صبر کردیم تا سروکله‌ی یک جیپ روسی پیدا شد. نگهش داشتیم. ازش پرسیدیم که می‌خاهیم برویم دیلمان کدام طرف برویم؟ یک نگاهی به پرایدمان کرد و بعد گفت این طرف. بعد تکلیف دوراهی‌های بعدی جاده را هم برایمان مشخص کرد: به هر دوراهی رسیدید، فقط راست. فقط راست.
تشکر کردیم. او هم به سرعت جاده خاکی را رفت و ما هم لک و لک ادامه دادیم.
و بعد به جایی از جاده رسیدیم که دیگر جاده نبود. یعنی داشت جاده می‌شد... بلدوزر‌ها و ماشین‌های راه سازی داشتند راست و ریسش می‌کردند و گلی و ناهموار بود. دلهره به جانم افتاد که یک موقع با این پراید اینجا گیر نکنیم... من خسته شده بودم و صادق پشت فرمان نشسته بود. بلدوزری که وسط جاده بود دید که یک عدد پراید دارد می‌آید. کمی جلو عقب کرد و با هیکل سنگینش جاده را کوبید و بعد از جاده انداخت بیرون و رفت توی باقالی‌های بیرون جاده. از آن تکه‌ی جاده به سلامتی رد شدیم و برایش بوق تشکر زدیم. صادق برایش بای بای هم کرد... کلی خندیدیم. به این فکر کردیم که اگر هم گیر می‌کردیم بلدوزره به راحتی آن تکه از زمین را که گیر کرده بودیم همراه با ماشینمان می‌کند و بلندمان می‌کرد و می‌گذاشتمان جلو‌تر...

موسی کلایه-رحیم آباد- دیلمان

 به موساکلایه که رسیدیم رودخانه‌ی بزرگ دیلمان کنار جاده خودنمایی کرد و آن مناظر مراتع کنار جاده تا رودخانه...
کمی جلو‌تر جاده خاکی تمام شد. یک ساعت تمام توی جاده خاکی رانده بودیم. آسفالت که شروع شدیم هورا کشیدیم. ارتفاع لاهیجان و لنگرود از سطح دریا ۱۰-۱۵م‌تر بود. حالا ما در ارتفاعات ۲۰۰۰متری دیلمان بودیم و هوا خنک و پاکیزه بود و هیچ بنی بشرِ توریستِ آشغال تولید کنی هم دور و برمان نبود...
به اسپیلی که رسیدیم منظره‌ی دهشتناکی روبه رویمان بود. نرسیده به اسپیلی وسط دامنه‌ی کوه یک کارخانه سیمان علم کرده بودند. یک کارخانه سیمان خیلی بزرگ... تا به حال از اینجای اسپیلی رد نشده و این کارخانه سیمان را ندیده بودم. وحشتناک بود. کامیون‌ها پشت سر هم قطاری می‌آمدند و سنگ و کلوخ وارد کارخانه می‌کردند. خونم به جوش آمده بود. کدام کله خر گوساله‌ی مادرخرابی دستور داده بود که اینجا کارخانه سیمان بسازند آخر؟! آن کره خری که دستور داده بود اینجا کارخانه سیمان بسازند از طبیعت هیچ درکی داشته؟ می‌فهمیده که کارخانه سیمان چه قدر آلودگی دارد؟ می‌فهمیده که این هوای پاک غنیمت است؟! تف به آن مادری که تو را زاییده...
به اسپیلی رسیدیم و بعد از جاده‌ی دیلمان سیاهکل برگشتیم. ۶ساعت توی راه بودیم...

 

مرتبط: رحیم آباد-قزوین


برچسب‌ها: جاده, رحیم آباد, دیلمان, لاک پشت
+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1391ساعت 8:17  توسط پیمان موضوع جاده  | 

سردر دانشکده ی فنی مهندسی دانشگاه باهنر کرمان

یکی از لذت‌های دنیا می‌تواند این باشد که نیمه شبی خنک بلند شوی بروی بلوار جمهوری کرمان. بروی برسی به دانشکده‌ی فنی مهندسی دانشگاه باهنر. بروی تا برسی به سردر دانشکده‌ی فنی دانشگاه باهنر و آن چند بنای گنبدی شکل. بایستی زیر آن گنبد سردر. درست در وسط گنبد بایستی. ماشین‌ها توی خیابان با سرعت تمام رد شوند. هیچ بنی بشری توی پیاده رو نباشد. بروی در مرکز گنبد بایستی. داد بزنی‌های و بشنوی هاااااای. دو قدم این طرف و آن طرف بشوی. بفهمی که فقط در‌‌ همان نقطه است که صدایت اکو می‌شود. بعد شروع کنی به خاندن شعر رضا موتوری فرهاد. مثل فرهاد صدایت را بلند و‌‌ رها کنی و صدایت در زیر طاق گنبدی شکل اکو شود. با تمام وجودت فریاد بکشی:
با صدای بی‌صدا
مثل یه کوه بلند
مثل یه خاب کوتاه
یه مرد بود یه مرد...
فوق العاده ست...


برچسب‌ها: کرمان, دانشکده فنی کرمان
+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1391ساعت 14:28  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

می‌خاستیم برویم کلوت‌های شهداد. می‌خاستیم برویم گرم‌ترین نقطه‌ی زمین را ببینیم. می‌خاستیم غروب را در کویر باشیم و آتش درست کنیم و سیب زمینی سوخته بخوریم و ستاره‌ها را تماشا کنیم. باید می‌رفتیم شهداد. به نقشه‌ی توی موبایلم که نگاه کرده بودم مسافت کرمان تا شهداد را ۹۵کیلومتر زده بود. سیرچ هم یک جایی بین راه بود. شهاب بود که سیرچ و هوشنگ مرادی کرمانی را یادم انداخت. توی کرمان هم یک خیابان به اسم هوشنگ مرادی کرمانی دیدیم. خیابان پایین هتل پارس کرمان توی بلوار جمهوری. و جاده‌ای که به سمت سیرچ و شهداد می‌رفت کوهستانی بود. اتوبوس ما آرام آرام می‌رفت. خیلی آرام. سربالایی‌ها را با حرکت آهسته بالا می‌رفت. بچه‌ها توی اتوبوس مافیا بازی می‌کردند. از این بازی اصلن خوشم نمی‌آید. هیچ وقت نتوانسته‌ام خوب نقش بازی کنم. محض بیکاری رفتم قاطیشان و بازی کردم.‌‌ همان شب اول مافیا من را کشتند. تابلو بودم که پلیسم. مافیا هم که می‌شوم پلیس‌ها خیلی راحت می‌فهمند من مافیا هستم. اصلن نمی‌توانم نقش بازی کنم.‌‌ همان دور اول شوت شدم از بازیشان بیرون. آمدم نشستم به تماشای جاده و جان کندن اتوبوس برای رساندن ۶۰نفر آدم به کویر شهداد... کوه‌های کنار جاده را نگاه می‌کردم و به خاطرات مرادی کرمانی توی کتاب شما که غریبه نیستید فکر می‌کردم. به اینکه با قاطر و پس از چند روز به شهداد رسیده بودند و اولین بار که به کرمان رفت چه قدر آن شهر برایش غریب و عجیب بود و... به سیرچ که رسیدیم توقف کردیم. کنار جاده مسجدی بود و یک دستشویی ۲طبقه. طبقه‌ی اول توالت‌ها و طبقه‌ی دوم شیرهای شستن دست و مایع دستشویی. شاهکار حرام کردن مصالح بود برای خودش آن دستشویی ۲طبقه‌ی سیرچ. بعد، سیرچ کنار جاده بود. سیرچی که مرادی کرمانی تعریف می‌کرد جایی پشت کوه‌ها بود و واقعن دورافتاده و دور از دسترس. شاید جاده آمده بود کنار‌‌ همان سیرچ و این چنین در دسترس شده بود، شاید هم اهالی سیرچ قدیم را‌‌ رها کرده بودند و آمده بودند سیرچ جدیدی کنار جاده ساخته بودند و زندگی را شروع کرده بودند. آخر خانه‌‌هایشان کلنگی و تو سری خورده نبود و خانه‌ی نوساز بینشان زیاد بود. این هم دلیل نمی‌شود البته. چون توی ایران خانه‌ها همه‌شان عمری بین ۲۵تا ۳۰ سال دارند و ۳۰ساله که می‌شوند ملت ایران به بهانه‌ی کلنگی بودن می‌زنند خانه را خراب می‌کنند و یک دانه جدیدش را می‌سازند و اینجا اروپا نیست که خانه‌ها بالای ۱۰۰سال عمر داشته باشند. اصلن به خاطر همین است که ایران جامعه‌ی کوتاه مدت است و حتا حکومت‌ها و انقلاب‌هایش هم هیچ کدام عمر طولانی ندارند. ملتی که خانه‌هایش را زود به زود خراب می‌کند و دوباره می‌سازد حکومت‌هایش را هم... چرت دارم می‌گویم. خلاصه سیرچ کنار جاده بود...

اتوبوس خراب

و چند کیلومتر بعد از سیرچ بود که رویای کلوت‌های کویر و غروب در کویر و آسمان پرستاره‌ی کویر همه‌شان پر پر شدند.... بعد از یکی از پیچ‌های جاده بود که اتوبوس به آرامی در حاشیه‌ی جاده ایستاد. چندین دقیقه ایستاد. بچه‌ها مشغول بازی بودند و نفهمیدند اصلن. بعد از چندین دقیقه کم کم همه‌مان از اتوبوس پیاده شدیم و دیدیم‌ای دل غافل. راننده و کمک راننده رفته‌اند عقب اتوبوس و دل و روده‌ی موتورش را دارند درمی آورند... چی شده چی نشده... تمام هیکل آن اتوبوس از کلاچش بگیر تا ترمزش پنیوماتیکی بوده و بادی و حالا یکی از پمپ‌های بادش ترکیده و همین که راننده توانسته اتوبوس را کنار جاده نگه دارد و نرفته‌ایم ته دره‌ای چیزی باید خدا را شکر کنیم.
ایستادیم‌‌ همان جا. همه‌ی بچه‌ها از اتوبوس خسته شدند و آمدند پایین. همه‌مان کنار جاده ایستادیم. درست وسط راه بودیم. جایی بین سیرچ و شهداد. جاده در محوطه‌ی بین ۲تا کوه بود و کنار جاده هم رودخانه‌ی وسیعی بود که حتا قطره‌ای آب هم درش جریان نداشت. اما روزگاری رودخانه بوده به هر حال. کوه‌های پشت سرمان شکل عجیبی داشتند. سوراخ سوراخ بودند. به قول کرمانی‌ها کُت کُتو بودند. احسان گیر داد که چرا این کوه‌ها این شکلی‌اند؟ خودش فرضیه ارائه داد که به خاطر تفاوت دمای خیلی زیاد شب و روز این چه شکلی شده‌اند و این کوه‌ها دارند متلاشی می‌شوند و این سوراخ سوراخ شدنشان مقدمه‌ای ست بر ویرانیشان... چیزی به مغز ما نمی‌رسید. حرفش را تصدیق کردیم. بعد دکتر رحیمیان از یکی از بچه‌های اهل دود یک فندک قرض گرفت و رفت آن طرف جاده سراغ علف‌های خشک کنار جاده. فندک زد و علف‌های خشک هم آتش گرفتند. نسیم می‌وزید و آتش را میان علف‌های خشک پخش می‌کرد و نمی‌دانی چه منظره‌ی خوشگلی شده بود منظره‌ی آتش گرفتن ناگهانی یک گله علف خشک... ۷-۸نفری ایستادیم کنار جاده. یک کیسه تخمه را گذاشتیم وسط و نفری یک مشت برداشتیم و شروع کردیم به تخمه شکستن و حرف زدن. سعید قصه‌ی یکی از شهرهای کرمان را گفت به اسم نرماشیر. گفت آن طرف بم است. تازگی‌ها شهر شده. اکثرن پوستشان تیره است. گفت که اجداد این‌ها برده‌های سیاه پوستی بوده‌اند که پرتقالی‌ها با خودشان آورده بودند ایران. پرتقالی‌ها رفتند. اما این‌ها آمدند و ساکن یکی از نقاط دور کرمان شدند. زمان صفویه شاه عباس فرستاد سراغشان که برای جنگ باید مرد‌هایتان بیایند و بجنگند و زن‌‌هایتان هم پشت جبهه باشند و کارهای پشت جبهه را انجام بدهند. خلاصه، وقت جنگ، یکهو دید که زن‌‌هایشان شیر‌تر از مرد‌هایشان دارند می‌روند جلو که بجنگند و خوب هم می‌جنگند. شاه عباس گفت که این‌ها هم نر و هم ماده‌شان عین شیر جنگی‌اند و وقت جنگ که می‌شد می‌گفت بروید به نرماده شیری‌ها بگویید که بیایند. اسم آنجا شد نرماده شیر و به مرور زمان تغییر شکل داد و تبدیل شد به نرماشیر... تخمه می‌جویدیم و پوستش را تف می‌کردیم زیر پایمان. دکتر رحیمیان هم به جمعمان پیوسته بود. همه‌مان خوشحال بودیم که می‌توانیم تخمه بجویم و با خیال راحت آن را زیر دست و پایمان تف کنیم. دیگر نگران این نیستیم که پوست تخمه‌ها روی فرش می‌ریزد و مامان جانمان غر می‌زند و نگران نیستیم که پوست تخمه‌ها زیر صندلی‌های اتوبوس می‌ریزد و اتوبوس به گند کشیده می‌شود... بعد از نیم ساعت زیر پا‌هایمان فرشی از پوست تخمه پهن شده بود. ولی اتوبوس درست نشد. جاده پر از کامیون و تریلی بود. کامیون‌ها و تریلی‌هایی که از سمت شهداد می‌آمدند بارشان سنگ معدنی بود. سنگ‌های معدنی خیلی بزرگ که حتم برده می‌شدند به جایی تا ماده‌ی ارزشمند از تویشان استخراج شود. ایستاده بودیم آنجا و نگاه می‌کردیم به جاده و نگاه می‌کردیم به راننده و کمک راننده که موتور پمپ باد را باز کرده بودند. نگاه می‌کردیم به بچه‌ها که رفته بودند طبقه‌ی بالای اتوبوس برای خودشان آهنگ گذاشته بودند و می‌رقصیدند. نگاه می‌کردیم به دختر خوش بر و رویی که معلوم نبود چه ش شده بود. یکهو از اتوبوس آمد بیرون و رفت آن طرف جاده کنار پل برای خودش تک و تنها نشست. کمی در مورد شکست عشقی و این جور خزعبلات صحبت کردیم. بعد سر اینکه برویم و از تنهایی دربیاوریمش صحبت کردیم. ولی او از تنهایی نشستن و به کوه‌ها نگاه کردن خسته نشد. ما هم بی‌خیال شدیم و تخمه‌مان را جویدیم و پوستش را تف کردیم.
غروب شد.

علف‌های کنار جاده را آتش زدیم و از سردی هوا به گرمای آتش پناه بردیم. زغال‌هایی که قرار بود در کویر با‌هاشان سیب زمینی سوخته درست کنیم‌‌ همان کنار اتوبوس آتش کردیم. دور قرمزی زغال‌ها نشستیم و زیر زغال‌ها سیب زمینی‌ها را گذاشتیم. بعد حلقه زدیم و با هم حرف زدیم. آهنگ هم گذاشتیم. از آهنگ‌های معین بگیر تا مهستی و رضا یزدانی. هوا هم سرد شده بود و گرمای زغال‌های گداخته می‌چسبید. محسن و محمدجعفر آن طرف دوربین دستشان گرفته بودند و به آسمان پرستاره نگاه می‌کردند و صورت‌های فلکی و ستاره‌ها را شناسایی می‌کردند. از کرمان یک پراید آمده بود و یک قطعه برای اتوبوس آورده بود که تعمیر شود. سیب زمینی‌ها دیر می‌پختند. باید پوستشان کامل کامل می‌سوخت تا مغزپخت شوند. سیب زمینی‌ها را در آوردیم. هر کداممان یک سیب زمینی را گرفتیم دستمان. از وسط نصفش کردیم و شروع کردیم به خوردن مغزش. عجیب خوشمزه بودند...

در 302

 ساعت ۹شب شد. اتوبوس تعمیر نشد. بالاخره یک اتوبوس قدیمی بنز۳۰۲ رسید. همه‌مان سوارش شدیم و ۳نفری و ۴نفری روی صندلی‌هایش نشستیم تا جا بشویم. اتوبوس گرم بود. موتورش قار قار یکنواختی می‌کرد. همه‌مان از گذراندن یک عصر و غروب در کنار جاده خسته بودیم. ۳نفری ۳نفری روی صندلی‌ها همدیگر را بغل کردیم و تا خود کرمان خابیدیم...


برچسب‌ها: کرمان, جاده ی کرمان شهداد, اتوبوس, سیب زمینی سوخته, در کنار آتش
+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1391ساعت 14:24  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

باغ شاهزاده ی کرمان

ارزشش را دارد؟ آیا اینکه هزار کیلومتر از تهران دور شوی ارزشش را دارد؟ اینکه این هزار کیلومتر دور شدن به سمت شمال و غرب و سرسبزی و کوهستان هم نباشد و رو به کویر و بیابان‌های بی انتهای ایران باشد، ارزشش را دارد؟ حالا که نگاه می‌کنم ارزشش را داشته... همیشه وقتی خاسته‌ام از سفری چیزی بنویسم، این سوال و دوراهی توی ذهنم تاب خورده که الان من باید به ترتیب توالی زمان بنویسم یا درهم و برهم و هر تصویر وچیز خاصی که دیده‌ام و به ذهنم می‌رسد؟ اگر به ترتیب زمانی بنویسم و بگویم که کی حرکت کردیم و کی رسیدیم و در فلان موقع چه کردیم و الخ، یک تصویر جامع و شامل برای خودم می‌سازم و یک جور تاریخ نگاری دقیق. اما این جوری خیلی از برجستگی‌ها یادم می‌رود یا ذکرشان حالت برجستگی پیدا نمی‌کند... گور بابای نظم و ترتیب.
ارزشش را دارد. سفر که می‌روی روز‌ها خاصیتشان را از کف می‌دهند. شنبه و ۱شنبه و ۲شنبه و... برای دنیایی است که تو ازش دل کنده‌ای و آمده‌ای به سفر که ۳شنبه یا ۴شنبه بودن یک روز توفیری ندارد. وقتی می‌روی سفر روز‌ها و اسم روز‌ها معنایشان را از دست می‌دهند و مبدا تاریخی جدیدی توی ذهنت شکل می‌گیرد و این خودش از عجایب سفر است. پس اینکه من بگویم ۵شنبه‌ای اسفندی بود که راه افتادیم به سمت باغ شاهزاده‌ی کرمان، ۵شنبه بودنش یک حشو خیلی تابلو است. اما اسفندی بودنش، نه. هوای کرمان در اسفند به قاعده بود. نه گرم و نه سرد. و جاده‌ی کرمان به ماهان و بهتر بگویم کرمان به بم از آنجاده‌های کویری بود. شاید بخشی از آن رویای آمریکایی است که هالیوود در ناخودآگاه ما ساخته است. شاید هم واقعن یک ناخودآگاه جمعی و حس مشترکی از رهایی باشد که آمریکایی‌ها فیلمش را ساختند و مجسمش کرده‌اند... جاده‌های کویری...
نور زلال و شدید و مستقیم خورشید. کویری که از ۲ طرف جاده تا افق ادامه پیدا کرده است. تک و توک علف‌ها و خار مغیلان که شن‌ها و خاک کویر را گله گله کرده‌اند. و جاده‌ای که صاف و مستقیم پیش می‌رود. صاف و مستقیم امتداد دارد. می‌رود تا آن دور‌ها که سراب و دریاچه‌ای حتم خیالی انتظارش را می‌کشد و هرم گرمای آفتاب که همه چیز را پیچ واپیچ می‌کند. هیچ کسی در جاده نیست. هر از چندگاهی نسیمی است که می‌وزد. توی فیلم‌های آمریکایی قهرمان فیلم سوار بر ماشینی است که سقف ندارد و باد مو‌هایش را افشان می‌کند و او می‌رود و می‌رود. و فقط هم او است و جاده‌ی کویری. و البته همه‌ی جاده‌های کویری خلوت‌اند. اتوبوسی هم سوارش بودیم دریچه‌ی سقفش را تا ته باز کرده بودیم و نسیم کویری از‌‌ همان دریچه توی اتوبوس می‌زد و نور خورشید هم به چشم‌‌هایمان...

باغ شاهزاده ی کرمان

سروکله‌ی باغ شاهزاده وسط همین کویر بی‌انتها پیدا می‌شود. تکه‌ای از خاک کویر که به گونه‌ای دیگر است. هوایش خنک‌تر است. درخت‌هایش زیادند و وسط زردی بی‌انتهای خاک کویر دیدن تن درخت‌های این باغ که دارند کم کم جوانه می‌زنند و کاج‌ها و صنوبر‌هایش هم که همیشه سبزند... هنوز برف‌های روی کوه‌های تیگران در بالادست باغ ذوب نشده‌اند تا حوض‌های باغ را پر از آب کنند و فواره‌هایش را به بالا و پایین بردن آب وادار کنند... ۵۰-۶۰نفر ما هستیم. ۴-۵تا مینی بوس هم جلوی باغ پارک‌اند. توی باغ که می‌رویم می‌فهمیم مینی بوس‌ها برای دخترمدرسه‌ای‌های کرمان هستند که آمده‌اند اردوی باغ شاهزاده.

باغ شاهزاده

گشت می‌زنیم. آبی که توی حوض‌ها است هوا را خنک کرده. دور باغ می‌چرخیم. دیوارهای کاهگلی دورتادور باغ. عمارت باغ که با پنجره‌های سبک دوران قاجار جالب است. زیرزمینش باز است. می‌رویم توی تاریکی زیرزمین برای خودمان می‌چرخیم. خوراک قایم باشک است زیرزمین خنک عمارت باغ شاهزاده. طبقه‌ی اول نمایشگاه عکس‌های دوران قاجار است و صنایع دستی کرمان. عکس‌های سازنده‌های باغ و والی‌های کرمان در دوران قاجار. عکس ناصرالدوله حاکم کرمان که دستور ساخت باغ را داده. عکس دختر‌ها و زن‌های چاق و سبیلوی دوران قاجار که سوگلی حاکم‌ها و پادشاه‌های دوران قاجار بوده‌اند. باغ را سال ۱۲۷۶ساخته‌اند. یعنی ۱۱۴سال پیش... مرتضا مطلق می‌گفت که وقتی خبر مرگ ناگهانی ناصرالدوله را به ماهان می‌برند، بنّایی که مشغول تکمیل سردر ساختمان بود تغار گچی را که در دست داشته محکم به دیوار کوبیده و کار را‌‌ رها کرده و فرار کرده. به خاطر همین جاهای خالی کاشی‌ها را بر سردر ورودی می‌شود دید. موقع برگشتن از جای خالی کاشی‌های سردر باغ شاهزاده عکس می‌گیرم. عکس دیدنی‌ها کرمان از کلوت‌های کویر شهداد تا ارگ راین و ارگ بم قبل و بعد از زلزله هم هست....

طبقه‌ی دومش را بسته‌اند. راه پله‌هایی که به طبقه‌ی دوم راه دارند با دیوار پیش ساخته دیوارکشی شده‌اند. همیشه همین طور است. هر مکان تاریخی که توی ایران بروی یک سری در‌ها هستند که بسته‌اند. یک سری راهرو‌ها و اتاق‌ها هستند که تو نمی‌توانی ببینیشان. توی هر موزه‌ای که توی ایران بروی از موزه‌ی گلستان بگیر تا نیاوران و سعدآباد تا خانه‌های تاریخی و همین باغ شاهزاده. همیشه درهایی هستند که به رویت بسته‌اند. جاهایی هستند که معلوم نیست چرا ممنوع‌اند... می‌رویم تا دم دیوارهای راه پله‌ها. من و مهدی. بقیه‌ی بچه‌ها هم دارند برای خودشان توی باغ فر می‌خورند. دیوار است. لعنتی دیوار است. توی‌‌ همان ایوان کنار راه پله می‌ایستیم و از بالا به باغ و حوض‌های باغ که طبقه طبقه پایین رفته‌اند نگاه می‌کنیم. عجب ایوانی است لامصب.... منظره‌ی حوض‌های طبقه طبقه‌ی باغ و آسمان آبی بالای سرمان و آن دوردور‌ها کوه‌هایی که از برف تقریبن سفیدپوش هستند و این طرف هم جاده‌ی کویری که از کوه‌ها دور می‌شود و به سمت کویر بی‌پایان می‌رود... قارقار کلاغ. جیک جیک گنجشک‌ها. صدای پرنده‌هایی که اسمشان را نمی‌دانم. صدای دخترمدرسه‌ای‌ها که جیغ و ویغ می‌کنند. پنجره‌ای که از دیوار کناری ایوان باز است. پنجره‌ی چوبی با نیمدایره‌ی بالایش... مهدی می‌نشیند روی صندلی. صندلی کناری‌اش یک پایه‌اش شکسته. صندلی آن طرفی خونی است. نمی‌دانم چرا خونی است. لعنتی. صندلی شکسته را تکیه می‌دهم به دیوار و با مهدی می‌نشینیم به نگاه کردن و حرف زدن... حرف زدن... حرف زدن... چه کار کنم؟ سال ۹۱ دارد می‌آید... آینده دارد می‌آید... ساجد و شهاب سروکله‌شان آن پایین پیدا می‌شود. بستنی لیس می‌زنند. نگاه‌شان به ما می‌افتد که برای خودمان توی ایوان خلوت کرده‌ایم. می‌خندند که این ۲تا را نگاه کن تو رو خدا... یک پایه‌ی صندلی‌ام که شکسته انگار به مهدی تکیه داده‌ام.... می‌روند. ۲تا دختر با روپوش‌های سورمه‌ای سروکله‌شان پیدا می‌شود. ما را این بالا روی ایوان نمی‌بینند. دبیرستانی‌اند حکمن. ۲تا پسر هم دنبالشان هستند. کاپشن پوشیده‌اند. من و مهدی با تی شرت نشسته‌ایم این بالا. هوا به این خوبی. حتم کرمانی‌اند. دختر‌ها برمی گردند به پسر‌ها نگاه می‌کنند. دوروبرشان را نگاه می‌کنند و یکیشان سریع برمی گردد به پسر تکه کاغذی می‌دهد و می‌خندد. دختر‌ها می‌روند به سمت پشت عمارت. پسر‌ها هم برمی گردند یک طرف دیگر می‌روند... عجب... آسمان چه قدر آبی است.

شاه نشین باغ شاهزاده ی کرمان

ناهار را می‌رویم قسمت شاه نشین باغ که آن طرف‌تر و با فاصله از عمارت اصلی باغ است. حجره حجره و پر از اتاق است. حجره‌ها را کرده‌اند رستوران سنتی و وسطش هم یک حوض با فواره کاشته‌اند و بالایش هم یک چادر به سبک تکیه دولت علم کرده‌اند. از‌‌ همان چادرهای تکیه‌ی دولت ناصرالدین شاهی که که عکس شیر و خورشید دارد و بعد کناره‌هایش نوشته‌اند یا حسین و لعنت بر یزید و.... باغ شاهزاده ارزشش را دارد....


برچسب‌ها: باغ شاهزاده, کرمان, نگین کویر
+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1391ساعت 14:12  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

ساعت ۶غروب بود که راه افتادیم. سوار بر اتوبوس دوطبقه‌ای که ما را با سرعت حداکثر ۹۰کیلومتر بر ساعت بعد از ۱۴ساعت به کرمان رساند. طبقه‌ی دوم نشسته بودیم و تصویری که از جاده‌ها و خیابان‌ها می‌دیدم جدید و نو و سرگرم کننده بود. به خصوص اینکه درپوش‌های سقفی اتوبوس هم در تمام طول سفر باز بود و آسمان را بالای سرم می‌دیدم و جاده را هم از ارتفاع ۳ متری رصد می‌کردم... توی تهران از صندلی‌ها بالا می‌رفتم و از بالای سقف به خیابان‌ها نگاه می‌کردم و خوش خوشانم می‌شد. انگار که بر ماشینی سان روف دار سوار شده باشم. از تهران که خارج شدیم و وارد جاده‌های کویری شدیم قرص ماه شب چهارده و ستاره‌های درخشان بودند که از دریچه‌ی سقف دیده می‌شدند و نرمه باد خنکی که از سقف می‌وزید. و اگر این دریچه‌های سقفی نبودند عجیب هوای داخل طبقه‌ی دوم گرم و خفه می‌شد... نزدیکی‌های کرمان بودیم که علی حبیبا یکهو دریچه‌ی سقف را بست و ما هر چه قدر زور می‌زدیم نمی‌توانستیم بازش کنیم. من که دستم به پیچ‌های تیزش گیر کرد و زخمی هم شد. بعد که توی پلیس راه باغین ایستادیم کمک راننده آمد و دریچه را به راحتی باز کرد. ما هی زور می‌زدیم تا دریچه را به طرف بالا هل بدهیم و بازش کنیم. در حالی که باید آن را به طرف پایین می‌کشیدیم. مشتی مهندس مکانیک در یک اتوبوس جمع شده بودیم و عرضه نداشتیم یک درپوش سقفی را باز کنیم...
من و مهدی فقط هفتی هستیم. بقیه همه نهی هستند. به علاوه‌ی ۴-۵تا ارشد.
اتوبوسه خیلی آرام می‌رفت. توی جاده وقتی به سختی و آرامی از یک بنز ده تن سبقت می‌گرفت با بچه‌ها کلی جیغ و داد می‌کشیدیم و البته بیشتر کامیون‌ها و تریلی‌ها از ما سبقت می‌گرفتند و ما از طبقه‌ی دوم سبقت گرفتنشان را از بالا نگاه می‌کردیم. ۴تا از ارشد‌ها وی آی پی یعنی‌‌ همان ردیف اول طبقه‌ی بالا را اشغال کرده بودند و پشتش هم ما بودیم و دید خوبی داشتیم. علی توی اتوبوس تخمه پخش کرد و بعدش چند تا از بچه‌ها آمدند جلوی اتوبوس شروع کردیم به بازی هفت خبیث... بلد نبودم. خیلی‌هامان بلد نبودیم. ساجد توضیح داد و شروع کردیم به بازی. یک می‌آوردی نفر بعدی باید یک می‌آورد وگرنه باید رد می‌داد. دو می‌آوردی می‌توانستی یک نفر را یک کارت جریمه کنی. هفت می‌آوردی نفر بعدی باید هفت می‌آورد در غیر این صورت باید دو کارت جریمه می‌شد و اگر هفت می‌اورد نفر بعدی‌اش باید هفت می‌اورد و اگر نمی‌اورد چهار کارت جریمه می‌شد و الخ... هشت می‌اوردی جایزه داشت. ده می‌اوردی جهت بازی عوض می‌شد. سرباز می‌اوردی می‌توانستی نوع کارت را تغییر بدهی. یا باید هم شماره می‌گذاشتی وسط یا هم نوع برگه... جالب بود. هر وقت هم تک برگ می‌شدی باید خبر می‌دادی در غیر این صورت جریمه می‌شدی. و من چه قدر سر همین یک ثانیه دیر گفتن تک برگ شدنم جریمه شدم... از یک جایی به بعد هر کس کلمه ی من را به کار می برد جریمه می کردیم...ولی بالاخره شانسی شانسی برنده شدم...
عقب اتوبوس بچه‌های اراذل اوباش و شوخ و شنگ و پرسرو صدای نهی جمع شده بودند. با خودشان لپ تاپ و اسپیکر اورده بودند و اهنگ‌ها ی شاد و تند پخش می‌کردند و می‌رقصیدند و اواز می‌خاندند... هر از گاهی هم می‌زدند زیر فریاد که آبم می‌یاد... آبم می‌یاد بر وزن خابم می‌یاد و دلشان خوش بود که صدایشان به دختر‌ها که طبقه‌ی اول نشسته‌اند می‌رسد و از این بوی فحل بلند شدن‌های تازه دانشجویی و تازه دختردیدگی... پانتومیم هم بازی کردیم. از سفسطه تا شازده قجر و کن فیکون و بیگانه را با ادا و اصول اجرا کردیم و خسته شدیم برای خودمان. خابیدن روی صندلی‌های اتوبوسه عذاب عظمایی بود برای خودش...


برچسب‌ها: اتوبوس دو طبقه, جاده, کرمان, 7خبیث, پانتومیم
+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1391ساعت 13:33  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

جاده‌ی کرمان سیرچ شهداد - اسفند ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1390ساعت 23:8  توسط پیمان موضوع جاده  | 

عاشورا- آستانه ی اشرفیه
+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1390ساعت 15:49  توسط پیمان موضوع اجتماع  | 

نیروگاه شهیدرجایی قزوین-4واحد 250مگاواتی+استک های خروج دود
زیاد راضی نبودم. نیروگاهی که از چهار واحدش دو واحدش در اوورهال باشند و برای تعمیرات اساسی و دوره‌ای از مدار خارج شده باشند برای دانشجوی ندید بدید بهشت است. بهشتی که فقط بارو‌هایش را نشانمان دادند. نفهمیدم چرا. و البته که کاچی به از هیچی. همین بارو‌ها هم برایمان دیدن و یاد گرفتن داشت.
کله‌ی سحر از خانه زدم بیرون و آمدم جلوی دانشکده فنی و ساعت یک ربع به هفت بود که همراه دکتر اشجعی و باقی بروبچه‌ها سوار اتوبوس بنز تی بی‌تی قدیمیِ قهوه‌ای رنگ شدیم و راه افتادیم به سمت نیروگاه شهید رجایی قزوین. سال‌ها بود که در مسیر رفتن به سوی لاهیجان نیروگاه را کنار اتوبان می‌دیدم. آن زمان‌ها که بچه بودم و کنجکاو با برج‌های بزرگ نیروگاه خیال بازی‌ها می‌کردم. از هزار نفر می‌پرسیدم که توی آن‌ها چی هست؟ چه جوری است؟ چرا این ساختمان‌های کنار اتوبان این شکلی‌اند؟ چرا این قدر دود می‌دهند بیرون؟ آن دودکشه چرا بعضی وقت‌ها دود سفید می‌دهد بیرون و بعضی وقت‌ها دود بیرون نمی‌دهد و هزار تا سوال بی‌جواب توی مغزم بود.
برج های خنک کن
تا که رسیدیم به نیروگاه و موبایل‌ها و دوربین‌ها و همه چیز را گذاشتیم توی اتوبوس و دست خالی رفتیم توی نیروگاه. اول رفتیم قسمت آموزش نیروگاه. مهندس سعید وحید، با لهجه‌ی قزوینی‌اش شروع کرد به توضیح دادن در مورد طرز کار قسمت‌های مختلف نیروگاه.
نیروگاه شهید رجایی دو بخش دارد: نیروگاه بخار و سیکل ترکیبی. نیروگاه بخار چهار واحد ۲۵۰مگاواتی دارد که از سال ۱۳۶۰ شروع به ساخت کردند و سال ۱۳۷۱ به بهره برداری رسید.
نیروگاه سیکل ترکیبی هم هم ۶واحد گازی دارد هر کدام با تولید ۱۲۳مگاوات و ۳ واحد بخار با ظرفیت تولیدی ۱۰۰مگاوات. و از سال ۱۳۷۳ تا ۱۳۸۰ ساختش طول کشید.
مجموعن نیروگاه شهید رجایی ۲۰۴۰ مگاوات برق تولید می‌کند که حدود ۸درصد برق مورد نیاز کشور است.
مصرف سوخت نیروگاه وحشتناک بود. سوخت اصلی نیروگاه (مثل خیلی نیروگاه‌های دیگر ایران و برخلاف ۹۰درصد نیروگاه‌های جهان) گاز طبیعی بود و سوخت دوم مازوت. و مازوت هم نوعی نفت سنگین که با لوله کشی نمی‌توانند آن را به نیروگاه برسانند و یک ریل راه آهن بین پالایشگاه و نیروگاه وجود دارد که دائمن در حال اوردن سوخت مازوت به نیروگاه است. مصرف سوخت وحشتناک بود... مصرف گاز خانگی برای هر خانه در ماه چیزی حدود ۲۰۰متر مکعب است. در حالی که نیروگاه بخار شهید رجایی برای یک ساعت کار کردن حدود ۶۰هزار مترمکعب گاز طبیعی می‌سوزاند. برای مازوت هم مصرف برای هر ساعت ۶۰تن بود. یعنی در هر دقیقه‌ای که ما آنجا بودیم ۱۰۰۰کیلوگرم مازوت داشت می‌سوخت....
داخل برج خنک کن!
بعد پا شدیم رفتیم سراغ برج‌های خیال انگیز خنک کن. برج‌های ۱۵۰متری که ارتفاع و عظمتشان از توی اتوبان آن قدر به چشم نمی‌آمد. و توی برج‌ها... خالی بودند. هیچ چیز خاصی تویشان نبود. دورتا دور ۱۴۴تا رادیاتور بود که آب داخلشان جریان داشت و خنک می‌شد. چه جوری خنک می‌شد؟ با اثر دودکشی. این برج‌ها ارتفاع داشتند. پایینشان به خاطر رادیاتور‌ها و اب داخل رادیاتور‌ها گرم‌تر بود و هر چه قدر ارتفاع زیاد‌تر می‌شد هوای بالا‌تر فشار کمتری پیدا می‌کرد و به خاطر همین اختلاف فشار بین پایین برج و بالای برج هوا به سمت بالا کشیده می‌شد و این طوری هوای گرم در اطراف رادیاتور‌ها باقی نمی‌ماند و... توی برج خنک کن هوا سرد بود... ویرمان گرفته بود پله‌هایی را که تا بالای برج می‌رفتند بگیریم و بالا برویم. خیلی زیاد بودند... بی‌خیال شدیم و همراه مهندس وحید و دکتر اشجعی راه افتادیم سمت توربین‌های نیروگاه و بویلر‌ها. سر راه‌مان ترانس‌های خروجی ژنراتورهای هر کدام از واحد‌ها را هم دید زدیم. ترانس‌ها برق ۲۰کیلووات تولیدی را می‌گرفتند و تبدیلش می‌کردند به برق ۴۰۰کیلوولت. و وزن هر کدام از ترانس‌ها ۲۶۰تن... عظمتی بودند.
توربین‌های غول پیکر فشارقوی و توربین‌های فشارضعیف. اتاق فرمان واحد نیروگاه. هزارتا دگمه و مانیتور که دما‌ها و فشار‌ها و مسیرهای آب در بویلر و لوله‌های نیروگاه را نشان می‌داد. سیگنال‌هایی که در هر ثانیه اطلاعات را از جاهای مختف، از لوله‌های مختلف از شیرهای مختلف به اتاق فرمان می‌فرستادند. تابلویی که ظرفیت تولیدی نیروگاه در هر ثانیه را نشان می‌داد. و در لحظاتی که در اتاق کنترل و فرمان بودیم روی اعداد۲۳۹تا ۲۴۰مگاوات نوسان داشت. مهندسِ مسئول اتاق فرمان که در مورد بخش‌های کنترلی و نحوه‌ی کنترل بخش‌های مختلف و به خصوص بویلر توضیح می‌داد و هز اچند وقتی یک سوال علمی هم می‌پرسید و ما بلد نبودیم و بلد نبودن و ندانستن را مثل چماق توی سرمان می‌کوبید و...
گذر از کنار مشعل‌های بویلر. بویلر: یک جهنم به تمام معنا که با شمعل‌های بی‌شمارش آب را به بخاری با دمای ۵۴۰درجه‌ی سانتی گراد تبدیل می‌کرد و می‌فرستادشان به سمت توربین‌ها و... نگذاشتند وارد واحدهای اوورهال شده بشویم تا قطعات بازشده‌ی توربین‌ها و حتا بویلر را از نزدیک نگاه کنیم. راهیمان کردند سمت غذاخوری تا ناهارمان را بخوریم و برگردیم سمت تهران.
@@@
می‌گویند تا سال ۲۰۱۲ میزان تولید نفت و گاز با میزان تقاضای آن برابر می‌شود. بعداز آن تقاضا و مصرف گاز بیشتر و بیشتر می‌شود و تولید نفت و گاز کم و کمتر. می‌گویند تا ۲۵ الا ۳۰ سال آینده به جز خاورمیانه نفت و گاز سایر نقاط دنیا تمام می‌شود. و این یعنی بحران انرژی. یعنی اینکه کشور‌ها برای تولید برق هر کدام باید شیوه‌ی خاصی را در پیش بگیرند.
جهان فردا جهانی است که انرژی در آن حرف اول را می‌زند.
هر کدام از کشور‌ها نشسته‌اند برای خودشان استراتژی انرژی طرح ریزی کرده‌اند. ژاپن پیش از سونامی و فاجعه‌های نیروگاه‌های اتمی‌اش تمام هم و غم خود را گذاشته بود بر روی انرژی اتمی. اما بعد از آن فجایع، استراتژی‌اش را تغییر داده. نفت و گاز ندارد. و حالا تمام هم و غمش را گذاشته سر انرژی‌های پاک. خیلی کشورهای دیگر هم همین طور هستند. آلمانی‌ها به مانند فرانسوی‌ها روی انرژی اتمی سرمایه گذاری نکردند. چرا؟ به دلیل مشکلات جبران ناپذیر زیست محیطی انرژی اتمی.
سیاست‌های انرژی ما برای آینده چیست؟ انرژی اتمی؟ انرژی اتمی بیش از اینکه مساله‌ی انرژی باشد، برای ما یک مساله‌ی احمقانه‌ی ایدئولوژیک است. آن قدر ایدئولوژیک که هیچ شخص حقیقی و حقوقی نمی‌تواند ضرر و زیان آن را گوشزد کند... اما در حال حاضر بیشتر نیروگاه‌های ایرانی با سوخت‌های فسیلی کار می‌کنند. نسبت به انرژی اتمی خطراتش کمتر است. اما در جهانی که نفت و گاز ارزشی ده‌ها برابری پیدا خاهد کرد آیا ادامه‌ی این شیوه عاقلانه است؟ واقعن معلوم نیست که چه می‌خاهند بکنند... واقعن معلوم نیست!


مرتبط: نیروگا های حرارتی - نیروگاه های سیکل ترکیبی
پس نوشت: عکس‌ها از محمدرضا تبریزیان‌پور


برچسب‌ها: دکتر اشجعی, دانشکده مکانیک, اردوی علمی
+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1390ساعت 22:45  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

شب کویر‌‌ همان بود که علی شریعتی توی کویریاتش با آب و تاب تعریف می‌کرد: «شبِ کویر، این موجودِ زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی‌شناسند. آنچه می‌شناسند شب دیگری است؛ شبی است که از بامداد آغاز می‌شود. شب کویر به وَصف نمی‌آید. آرامشِ شب که بی‌درنگ با غروب فرا می‌رسد _ آرامشی که در شهر از نیمه شب، درهم ریخته و شکسته می‌آید و پریشان و ناپایدار _ روز زشت و بی‌رحم و گذران وخفه‌ی کویر می‌میرد و نسیم سرد و دِل انگیز غروب، آغاز شَب را خبر می‌دهد.»

نسم خنکی که می‌وزید، آسمانی که پر از ستاره بود، قرص کامل ماه که از سمت شرق آرام آرام بالا آمد و آسمان را روشن کرد. با شهاب آمدیم نشستیم جلوی در مدرسه. در مدرسه باز بود، اما جلوی مدرسه چراغی نداشت. نشستیم و زل زدیم به آسمان و شروع کردیم به حرف زدن. و‌ گاه گاه سکوت‌های طولانی. مدرسه‌ی عشایری خور کنار جاده بود. جاده خلوت بود. هر از گاهی تریلی و کامیونی می‌آمد و سکوت شب را می‌شکست.
خور روستای بزرگ تری بود. مدرسه بین دو روستای نوغاب و سروباد بود. نوغاب و سروباد روستاهای عشایری بودند. یعنی پنج ماهه‌ی اول سال فصل ییلاق سروبادی‌ها بود و روستا خالی از سکنه می‌شد (طایفه‌ی بهمدی ها- همه آنجا فامیلشان بهمدی بود! حتا تعداد آدم‌هایی که اسم کوچکشان هم مثل هم بود زیاد بود، برای شناسایی می‌گفتند علی بهمدی فرزند محمد.‌گاه پیش می‌آمد اسم پدر‌ها هم یکی می‌شد. اسم پدربزرگ را می‌آوردند وسط...!). می‌رفتند به جاهایی که از گرمای مردافکن کویر دور باشند. از اواخر مرداد ماه است که اهل روستا برای قشلاق می‌آیند به این روستا. اینکه مدرسه خابگاه داشت هم دقیقن برای همین بود. برای اینکه بچه‌ها موقع ییلاق خانواده‌ها سرپناهی داشته باشند تا بتوانند درسشان را بخانند. البته خابگاه برای بچه‌های دوره‌ی راهنمایی بود فقط. می‌گفتند هوای شهریور ماه و هوای دو ماه اول بهار بهترین هوای کویر است.
شهاب سیگاری گیراند. من به زندگی فکر کردم. به رهایی و آزادگی فکر کردم. به آسمان بی‌انت‌ها و آن دور دورهای کویر نگاه کردم. توی همین حال و هوا‌ها بودیم که سروکله‌ی امیرحمزه پیدا شد.
موتور داشت. سی جی ۱۲۵. با موتور آمدجلوی مدرسه و به ما نگاه کرد. چشم هاش درخشان بودند. توی‌‌ همان تاریکی هم برق می‌زدند. مدرسه‌شان بود. آمده بود ببیند چه خبر است. دوم دبیرستان بود. به‌مان گفت: ۹ روز دیگه مدرسه شروع می‌شه.
روزشماری می‌کرد برای شروع مدرسه. می‌گفت اینجا فقط یک رشته داریم: انسانی. کسی ریاضی و تجربی و فنی نمی‌خاند.
با لهجه حرف می‌زد. می‌گفت فقط آن‌هایی که باباشان معلم است یا باباشان پولدار است و بیرجند خانه دارند می‌روند بیرجند ریاضی و تجربی می‌خانند.
ازش پرسیدیم کنکور چه طور؟ بچه‌ها کنکور می‌دن؟
گفت: کنکور؟ چی هست؟
گفتیم: دانشگا. بچه‌ها دیپلم که گرفتن دانشگا می‌رن؟
گفت: بیشتری‌ها نمی‌رن دیگه. چند نفر فقط می‌رن بیرجند دانشگا. می‌گفت می‌ریم اینجا، همین پاسگاه. امتحان می‌دیم برای سربازی و نظامی شدن. سرباز نیروی انتظامی می‌شیم. همه اینجا سرباز و پلیس می‌شن.
گفتیم: مواد؟ قاچاق؟
گفت:‌ها... یه عده هم می‌رن دنبال قاچاق. پول خوبی داره. ولی خطر داره. با ماشین نمی‌شه. با موتور اچ مواد جابه جا می‌کنن. می‌ندازن تو کویر با موتور اچ. پلیسا هم به گردشون نمی‌رسن. ولی پلیس شدن بهتره.
موتور اچ موتورهای بزرگ و بالای ۲۵۰سی سی روسی بودند که آن طرف‌ها زیاد بودند. اکثرشان هم پلاک نداشتند. امیرحمزه توی دنیای دیگری زندگی می‌کرد. می‌گفت سرگرمی تابستانیشان این است که بروند با موتور خرگوش شکار کنند. می‌گفت توی جالیز‌ها لانه‌های خرگوش‌ها را شناسایی می‌کنند. بعد دم غروب و شب با موتور می‌افتند توی جالیز و لانه‌های خرگوش‌ها. نور چراغ را می‌اندازند توی چشم خرگوش‌ها و بعد با موتور دنبالشان می‌کنند. خرگوش‌ها از نور چراغ گیج می‌شوند و آن‌ها اخرش با چرخ موتور له‌شان می‌کنند... می‌گفت گوشت خرگوش خوشمزه ست.
شب موقع شام خربزه داشتیم. خربزه‌های جالیزهای روستای نوغاب. بیرونشان مثل طالبی بود، ولی مزه‌ی خربزه می‌دادند. یک چیزی بودند بین طالبی و خربزه.
امیرحمزه ازمان خداحافظی کرد و رفت. وقتی می‌رفت به این فکر می‌کردم که اگر استعداد کار فنی داشته باشد چه می‌شود؟! اگر نقاشی تو ذاتش باشد چه می‌شود؟! حتمن باید انسانی بخاند. آن هم چه خاندنی؟ فقط برای دیپلم گرفتن...
اهل خور برای اسم روستایشان یک افسانه هم دارند. می‌گویند در گذشته‌ها که ترکمن‌ها قومی مهاجم بودند، خور جایی سرسبز بود که مورد حمله‌ی ترکمن‌ها قرار می‌گرفته. یک بار گروهی اسب سوار مهاجم که برای حمله به خور آمده بودند در مسیر راه خودشان به پیرمردی چوپان برخورد می‌کنند و از او مسیر رسیدن به شهر سبز خور را می‌پرسند. چوپان هم، قلعه شهر را به آنان نشان می‌دهد و به آنان می‌گوید: «با سرعت به سمت قلعه بتازید تابراثررعب و وحشتی که درمردم ایجاد می‌کنید بتوانیدشهررا تصاحب نمایید.»
سواران مهاجم نیز به علت واقع شدن شهر در پستی و ندیدن آن و همچنین ناآگاه از وجود خندقی عمیق در مقابل شهر، با سرعت به سمت قلعه می‌تازند و در نزدیکی قلعه، و به علت ندیدن خندق و همچنین عدم توانایی درکنترل اسبان خویش، ناگهان به درون خندق مقابل شهر فرو می‌روند و عده زیادی از آنان کشته می‌شوند. به طوری که خندق از خون جاری آنان پر می‌شود. و چون در این حادثه خون زیادی ریخته می‌شود این شهر بعد از این ماجرا به «خون» تغییر نام می‌دهد و به مروز زمان به «خور» تبدیل می‌شود.
بادی که از سمت شمال و تپه‌های آن دور دور‌ها می‌وزید... ماه درخشان... شهاب که آهنگ گذاشته بود و...


مرتبط: خور-۱
         شرق وحشی (خور-۲)
         اردوی جهادی (خور-۳)
         گل مال (خور-۴)


برچسب‌ها: خور, شب کویر, امیرحمزه
+ نوشته شده در  بیست و نهم شهریور 1390ساعت 9:57  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

گل‌مال عملی ست بس ناجوانمردانه. شوخی پسرانه‌ای از نوع تک سلولی. نوعی انتقام گیری. لذتی عظیم و سادیسم گونه از اذیت و آزار دیگری. نوعی توحش حتا شاید. و البته راوی پس از تجربه کردنش یک مورد دیگر را هم به آن اضافه می‌کند: نوعی رهایی!
شتری که در خانه‌ی هر کدام از بچه‌های اردو می‌نشست. منتها آسیا به نوبت. ساعت دوازده و نیم یک که می‌شد بیل زدن و آجر چیدن و ملات درست کردن تعطیل می‌شد. یک روز کاری تمام. حوالی همین دقایق پایانی کار دو نفر به ماموریت می‌رفتند. کجا؟ تکه‌ای از زمین خالی بغلی یا تکه‌ای از زمین جلوی خانه‌ی در حال احداث. با بیل چاله‌ای به اندازه‌ی یک گور می‌کندند. این کار تخصص علیرضا بود. بعد گور را با آب پر می‌کردند. بعد کار تعطیل می‌شد.
نوعی دلهره همه را فرا می‌گرفت. یعنی امروز نوبت کی است؟! نیازی چندانی به بهانه نبود. کسی که می‌خاست‌‌ همان روز برود ولایت خودش و اردو را ترک بگوید، یا کسی که در طول روز تنبلی و کاهلی کرده بود یا کسی که زیاد خوشحال و شاد و خندان بود یا کسی که از همه گوشه گیر‌تر بود یا... اصلن هیچ بهانه‌ای وجود نداشت...
علیرضا شروع می‌کرد به نوحه خاندن و انالله و انا الیه راجعون گفتن. بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند و از هم فاصله می‌گرفتند. یعنی چه کسی امروز؟... سه چهار نفر با هم جمع می‌شدند. معمولن بچه‌هایی که روزهای قبل طعم گل‌مال را چشیده بودند. شورای تصمیم گیری. سوژه انتخاب می‌شد. فرمان حمله را مهدی می‌داد. چهار پنج نفر می‌دویدند سمت سوژه پا‌ها و دست‌هایش را می‌گرفتند. بقیه هم خوشحال ازین که سوژه نشده‌اند به سمتش می‌دویدند.
گل مال
قساوت عظما. تشییع جنازه. چهار دست و پایش را می‌گرفتند و می‌آوردندش سمت چاله (گور). سه. دو. یک. تالاپ. توی گور پر شده از آب.
گل مال
حالا نوبت خاک ریزان است. مشت مشت خاک روی جنازه. این علیرضا... گورکن‌زاده شده این بشر اصلن. با بیل خاک می‌ریخت. با بیل از آب گل آلود توی چاله برمی داشت و می‌ریخت روی سر و روی جنازه. بعد نوبت پاچه‌ها بود. یکی پای جنازه را بلند می‌کرد. دیگری مشت مشت گل و خاک می‌رخت توی پاچه‌ی جنازه... بله... نفرت انگیز است. ولی وقتی گل-مال می‌شوی، وقتی خاک بر سر می‌شوی دیگر همه چیز تمام می‌شود. حس می‌کنی دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. تمیزی و کثافت؟ بی‌خیال بابا. ارزشی ندارد. یک جور حس رهایی بهت دست می‌دهد...!!!
گل مال
پایان عملیات گل‌مال! حالا همه دور جنازه‌ی از گور برخاسته جمع می‌شدیم و عکس یادگاری!...
اما این گل‌مال تازه خوبش بود. گل‌مال قسمت دومی هم داشت. وقتی می‌رسیدیم مدرسه... گل‌مال در مدرسه طاقت فرسا‌تر بود. پرده‌ی دوم گل‌مال آنجا اجرا می‌شد. با‌‌ همان مقدمات نوحه خانی و شورای تصمیم گیری و حمله و تشییع جنازه و... توی قناتی که از پشت مدرسه رد می‌شد و آبش زلال و سرد بود. اما آنجا محل آبخوری گوسفند‌ها و بز‌ها بود. آبش زلال بود. اما خاک‌های اطرافش پر از پشکل گوسفند‌ها بود. و گل‌مال در آنجا... گل‌مال نبود دیگر، گه مال بود... و البته حس رهایی فزون تر...!!!


مرتبط: خور-۱
         شرق وحشی (خور-۲)
         اردوی جهادی (خور-۳)
         امیرحمزه (خور-۵)


برچسب‌ها: خور, گل‌مال
+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 10:57  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

خور-سروباد-نوغاب

اولین بارم بود. خودم می‌خاستم بیایم. اما پایه‌اش را نداشتم. سختی‌ام می‌آمد. برای همین هفته‌ی پیش به اسمس صادق جواب منفی داده بودم، گفته بودم نمی‌آیم. کار حمید بود. گفت بیا با هم برویم. به قول خودش من را هم مجاب کرد که یک سری کار فهرست نویسی کتابخانه است باید انجام بدهیم، سخت نیست. برایم سختی و آسانی‌اش مهم نبود. رفتیم. اولین بارم بود. هم اردوی جهادی، هم بیل زدن، هم آجر انداختن. ظهر که برگشتیم دو تا دست هام زق زق می‌کردند.

همه بچه‌های انجمن اسلامی دانشگا تهران بودند. از دانشکده‌های مختلف. از پزشکی و دامپزشکی بگیر تا علوم اجتماعی و فیزیک و بچه فنی‌ها. صبحانه که خوردیم بچه‌ها چند دسته شدند. چند تا از بچه‌های پزشکی رفتند درمانگاه روستا. یک گروه رفتند سرغ حمام عمومی روستا که در حال بازسازی بود. یک گروه رفتند شهرک برای ساختن یک خانه. یک گروه هم بچه‌های فرهنگی بودند که می‌رفتند سراغ بچه‌ها، به‌شان کاغذ و مدادرنگی می‌دادند تا نقاشی بکشند...
خور روستای غریبی بود. از کنار جاده اصلن خانه‌ها دیده نمی‌شدند. اما همین که دویست متر به طرف روستا پیش می‌رفتی یکهو زیر پایت، در فضای گودی مانندی خانه‌های کاهگلی زیادی می‌دیدی با سقف‌های گنبدی و بادگیر‌ها. خانه‌هایی از گِل و دیوارهای قطور. کوچه‌های خاکی. صدای همیشگی هوهوی باد. چهره‌های آفتاب سوخته. بچه کوچولوهایی که از غریبه بودنت خوشششان نمی‌آمد و اگر‌‌ همان جا می‌ایستادی حمله می‌کردند به سمتت ولی بچه‌های بزرگ‌تر جلویشان را می‌گرفتند... خوب که چشمت را باز می‌کردی ذو سه تا باروی بلند و خراب شده (حتم به جا مانده از قلعه‌ای گلی و بزرگ) دوروبر روستا می‌دیدی...
حمامی که مرصاد و چند تا از بچه‌های معماری رویش کار می‌کردند برای زمان صفویه بود. شاهکاری بود برای خودش. از بیرون یک گنبد کاهگلی کوچک بود. اما همین که خم می‌شدی و از در کوچکش می‌رفتی تو اول یک هشتی با کاشی‌های سفید می‌دیدی. بعد هر گوشه‌اش یک خروجی بود. هر کدام را می‌رفتی به یک خزینه و یک اتاق کوچک دیگر می‌رسیدی که آن هم به یکی دو اتاق کوچک دیگر راه داشت و اصلن هزار تویی بود این حمام روستای خور. مشغول مرمت بودند. کاشی‌هایش کامل نبود. یک سری از خزینه‌ها را خراب کرده بودند و دوباره داشتند می‌ساختند. برای لحظه‌ای وقتی همه‌ی آن هشتی‌ها و اتاق‌ها و خزینه‌ها و حوض‌ها و تاقچه‌های حمام را پوشیده در ابری از بخار تصور کردم سرم از رازآلودگی‌اش گیج رفت.
بیرون حمام چند سری صفحه‌ی خورشیدی هم کار گذاشته بودند. گرمای لازم برای گرم کردن آب حمام یا تولید برق روستا شاید. اما مهندس هاش ایرانی بودند. مثل اینکه به ماه نکشیده صفحه‌های خورشیدی توی یکی از سیاه بادهای کویر از جا کنده می‌شوند و باد آن‌ها را با خودش می‌برد و اهالی تکه شکسته‌های صفحه‌های خورشیدی را جمع می‌کنند‌‌ همان کنار حمام…
همه‌ی خانه‌های روستا کاهگلی و قدیمی‌اند. سر همین وزارت مسکن طرح در انداخته و ایده زده و زمین‌های شمال جاده (روستای خور در جنوب جاده است) را تقسیم بندی کرده است و به هر خانواده صدوشصت متر زمین داده که بیایید آنجا خانه بسازید و ساکن آنجا شوید. یعنی یک جورهایی روستاسازی دارد می‌کند. با خیابان‌ها و کوچه‌های منظم. اهل روستا بهش می‌گویند شهرک.
شهرک از کنار جاده دیده می‌شود. چند تایی از اهالی خانه‌های آجری ساخته‌اند آنجا. آقایان وزارتخانه می‌گویند که این کار را برای جلوگیری از مهاجرت روستاییان و نوسازی روستا انجام داده‌ایم. دستشان درد نکند. خانه‌ها را هم مهندسی شده دارند می‌سازند مثلن. صدوشصت متر زمین، شصت متر بنا بقیه حیاط. وام هم می‌دهند. چند مرحله‌ای البته. وام اول را وقتی می‌دهند که اسکلت خانه را ساختند. وام دوم وقتی دیوارهای آجری ساخته شد، وام سوم وقتی دیوار‌ها گچ کشی شدند و الخ.
خانه‌ای که رفتیم برای ساختنش بچه‌ها از اول هفته رویش کار می‌کردند. توی سه روز گذشته سه تا از دیوار‌ها را بالا برده بودند و امروز نوبت دیوار چهارم بود. صاحب خانه یکی از اهالی روستا. پیرمردی پنجاه و خرده‌ای ساله که دامدار بود. هشتاد نود راس گوسفند داشت. دو تا پسرهاش هم به‌مان کمک می‌کردند. و ما هم دانشجوهای ریقویی که ده تایمان را روی هم می‌گذاشتی اندازه‌ی یک کارگر سر میدان‌های تهران زور و قوت نداشتیم. که البته یکیمان پزشک بود، آن یکی مهندس و این یکی دانشجوی دوره‌ی دکترا و... کار کُند پیش می‌رفت. ولی پیش می‌رفت. پیرمرد به تنهایی اندازه‌ی دو سه تای ما کار می‌کرد و زور داشت و ما پیشش جوجه بودیم.
من به لهجه‌ی خراسانی‌اش فکر می‌کردم. وقتی می‌خاست بگوید آن کیسه‌ی سیمان که پاره شده را بردار، می‌گفت اون کیسه‌ی چاکیده‌ی سیمانو بردار. نمی‌گفت «پاره»، می‌گفت «چاکیده». خیلی اصیل حرف می‌زد.
ملات درست کردن. هم زدن مخلوط سیمان و ماسه و آب. با بیل زیر رو کردنش. آجر جابه جا کردن. آجر بالا انداختن برای اوستا کار. ملات روی آجر‌ها ریختن. ماله کشیدن... خستگیِ روز اول. باد خنکی که دائم می‌وزید. آفتابی که تیز می‌تابید و دست‌ها و صورت را می‌سوزاند. شربت آب لیمو. ساعت ده: دهونه: تغذیه‌ای که ساعت ده به‌مان می‌دهند و...


مرتبط: خور-۱
          شرق وحشی (خور-۲)
          گل مال (خور-۴)
          امیرحمزه (خور-۵)


برچسب‌ها: خور, اردوی جهادی
+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 17:33  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

شرق وحشی
پنج و نیم شش صبح بود که رسیدیم. اتوبوس جلوی پاسگاه نگه داشت، شاگرد راننده آمد گفت خور اینجاست. ریختیم پایین. من بودم و حمید و سعید و شهاب. نگاه کردیم به تابلوی پاسگاه خور. بعد به دوروبر نگاه کردیم. خبری از شهر نبود. دوروبرمان بیابان بود. آن ته، آنجا که چند تپه بودند، خورشید در حال بالا آمدن بود. نسیم خنکی می‌وزید. جاده خلوت بود. اتوبوس که رفت دیگر ماشینی نیامد. نگاه به دوروبرمان کردیم. تا چشم کار می‌کرد بیابان بود. فقط آن طرف جاده چند تا خانه‌ی آجری به چشم می‌خورد. می‌شد با انگشت تعدادشان را بشمری، بس که کم تعداد بودند. حمید زنگ زد به بچه‌ها که بپرسد کجا باید بیاییم. که بیایند دنبالمان، ما رسیدیم! خاب بودند. گوشی را برنمی داشتند. آمدیم راه بیفتیم سمت‌‌ همان چند تا خانه که صدای پارس کردن سگ‌ها بلند شد. درندگی صدایشان واداشتمان که‌‌ همان جا بایستیم و به طلوع خورشید نگاه کنیم. دیگر انتظار داشتیم حتا صدای زوزه ی گرگ‌ها را هم بشنویم!
اینجا خور است.
حساب کردیم دیدیم چهارده ساعت و نیم توی راه بودیم. از تهران آمدیم قم، بعد به سمت جاده اصفهان تا نطنز پیش رفتیم، بعد راننده اتوبوس سر خر را کج کرد سمت اردستان و نایین و انارک. بعد رسیدیم طبس و از طبس به دیهوک و از آنجا به خور.
دو تا خور داریم. یکیش سر راه‌مان بود. جزء استان اصفهان بود و آباد‌تر. با اتوبوس که از کنارش رد می‌شدیم، ورودی‌اش یک میدان خیلی بزرگ بود که تویش چند تا خانه شبیه ایگلوهای اسکیمو‌ها، منتها با گل و خشت و کاه گل ساخته بودند. و این یکی خور... در ۹۰کیلومتری بیرجند بود. جایی وسط کویر. روی نقشه‌ی موبایلم که که نگاه می‌کردم اسمش بود. فکر می‌کردم حتمن شهر است که اسمش روی نقشه آمده. ولی چون جزء معدود آبادی‌های سر راه بوده اسمش را روی نقشه نوشته بودند.
مانده بودیم عاطل و باطل آنجا. نه می‌توانستیم راه بیفتیم برویم سمت‌‌ همان چند خانه‌ی آجری که فکر می‌کردیم خور است، نه کسی از بچه‌ها می‌آمد سراغمان. پاسگاه پلیس هم تعطیل بود. به وضعیتمان می‌خندیدیم.
در مورد وجه تسمیه‌ی خور چند تا روایت وجود دارد. می‌گویند چون این آبادی در جلگه و زمین پستی واقع شده این نام را پذیرفته است. می‌گویند لغت خور معرب هور به معنی زمین‌پست وآبگیر و یا زمین پست میان دو بالا می‌باشد. یکی دیگر اینکه واژه‌ی خور در اوستا و مذهب زرتشت واژه‌ی مقدسی است. به خاطر همین این اسم را روی این آبادی گذاشته‌اند. و یک احتمال دیگر به خاطر پیشینه معرفه الارضی این دیار و آن تغییر و تحولاتی است که از گذشته دور تاکنون در فلات ایران بوقوع پیوسته. به نظر بیشتر زمین‌شناسان وضع سطح الارضی بیشتر خاک ایران در قدیم بگونه‌ای دیگری بوده. بسیاری از زمین‌های پست کویری مرکزی را دریاچه‌های متعددی پوشانیده بوده و کوهپایه‌های سواحل آن از حیات گیاهی انبوهی از قبیل جنگل و بیشه و مانند آن پر بوده. در ایران اسامی محلی بسیاری که بنحوی حاکی از وجود دریاچه، برکه، باطلاق، جنگل و غیره می‌باشد در صورتی که امروزه نواحی خشکی هستند خور به معنای ریختن‌گاه آب دریا، خلیج و لنگرگاه هم آمده، بعید نیست در قدیم‌الایام چنین چیزی بوده.
و حالا خور روستایی بود در دل کویر که در آن گرگ و میش اول صبح از کنار جاده هیچ چیزش پیدا نبود برای ما.
بعد‌ها فهمیدیم که فقط ده سال است که خوری‌ها برق دار شده‌اند. تا ده سال پیش برق نداشتند. تا پنج سال پیش این جاده‌ی آسفالته را هم نداشتند. راه خور به بیرجند خاکی بود. این جاده‌ی آسفالت را پنج سال پیش به خاطر پادگان نیروی هوایی که پنج شش کیلومتر آن طرف خور است ساخته‌اند...
بالاخره یکی از بچه‌های اردو بیدار شد. علی با پیکان وانت آمد دنبالمان. پریدیم پشت پیکان وانت. باد سرد و سوزناک اول صبح کویر می‌خورد به صورتمان و صورتمان سوزن سوزنی می‌شد. چند کیلومتر توی جاده برگشتیم. رسیدیم به روستای سروباد و روستای نوغاب. مدرسه‌ی عشایری خور که کنار جاده بود. بچه‌های اردو آنجا بودند...

برچسب‌ها: خور, شرق وحشی, اردوی جهادی
+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 8:30  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

جاده ی بیرجند به سبزوار

دیگر حال حرف زدن نداشتیم. در سکوت تکیه داده بودیم به صندلی‌های خشک و سفت اتوبوس. من از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. اتوبوس خسته کننده بود. فنرهاش بیش از حد نرم بودند. هی بالا و پایین می‌شد. بدنه‌ی اتوبوس بین فنرهای راست و چپش مثل گهواره تاب می‌خورد و اتوبوس پیش می‌رفت. ناهار نخورده بودیم. شکممان خالی بود. وگرنه حتم از این تکان‌های گهواره وار اتوبوس دلپیچه می‌گرفتیم. پشت یخچال نشسته بودیم. دلم می‌خاست آن جلوی جلو می‌نشستیم. ولی پر شده بود. از همین هم خدا را شکر می‌کردم. می‌توانستیم پا روی پا بیندازیم و جای پایمان کمی وسیع‌تر بود!
درختچه‌های زرشک کنار جاده بودند که بعد از سه روز فقط دیدن خاک و علف‌های خشکیده و بیابان سرحالمان آوردند. بار داده بودند و قرمز شده بودند و در قهوه‌ای خاکی زمین‌های پیرامونشان چشم را متوجه خودشان می‌کردند.
نگاهم به جاده بود. کوهستانی و پرپیچ و خم شده بود. باریک بود و از دو طرف ماشین می‌آمد. شلوغ نبود اما. پراید‌ها توی سربالایی‌ها نفس نداشتند. اتوبوس ازشان سبقت می‌گرفت. خوب و برو بود. اسکانیای دنده اتومات. اما صندلی هاش... نیمه‌ی عقبی اتوبوس پر از سرباز بود. بعضی‌هاشان با‌‌ همان لباس‌های فرم و بعضی‌‌هایشان با تی شرت و شلوار که کچل بودنشان و ته اتوبوس نشستنشان سرباز بودنشان را داد می‌زد. خوش و خرم بودند. تخمه می‌شکستند. اتوبوس بوی تخمه گرفته بود. می‌گفتند و می‌خندیدند...
باز هم درختچه‌های قرمز زرشک... به حمید گفتم: این دو روزی که آنجا بودیم، آنجا توی کویر یک چیزی یاد گرفتم. اینکه کویر آدم را جست‌و‌جوگر بار می‌آورد. وقتی می‌خاستم جلوی مدرسه عکس بگیرم این را فهمیدم. از توی کادر دوربین نگاه می‌کردم می‌دیدم هیچ چیز چشم نوازی وجود ندارد. همه ش خاک. همه ش قهوه‌ای. می‌خاستم از جاده عکس بگیرم. گرفتم. اما بیشتر از جاده فقط خاک و خل‌ها و یکنواختیشان بود که توی چشم می‌زد. انگار هیچی نیست. تو باید برای اینکه چیزی پیدا کنی بگردی. با دقت نگاه کنی. همون روستا. صبح که آمدیم اصلن چیزی پیدا نبود. هیچی هیچی. یعنی هر کس با ماشین بیاید به آنجا اصلن آن را نمی‌بیند. فقط یک پاسگاه پلیس می‌بیند و یک دست انداز و دوباره بیابان. آدم باید بگردد. بگردد. برای چیزی دیدن بگردد. حالا ما که اهل آنجا نبودیم. ولی اهل کویر که باشی برای زنده ماندن هم باید بگردی... باید جست‌و‌جو کنی... دنبال آب باشی.. آبی دیده نمی‌شود. برهوت است. پوچ است. اما باید بجوییش. باید پیداش کنی. وگرنه می‌میری...
حمید پوزخند زد که: فیلسوف شدی برای ما!...
بوی نان و پنیر توی اتوبوس پیچید. از جلوی اتوبوس بود. گرسنه شدم. صدای ضعیف زنی که آواز می‌خاند هم آمد. راننده آهنگ گوش می‌داد. رسیدیم به یک سه راهی. یک شقش می‌رفت به سمت تایباد، یک شقش به سمت قائن و سبزوار و تهران و یک شقش راهی که آمده بودیم: بیرجند. تابلوی سبز کنار جاده کیلومتر‌ها را نوشته بود:
تا تایباد ۲۶۰ کیلومتر و تا تهران ۱۳۰۰کیلومتر مانده بود.
توی ذهنم برای خودم فانتزی ساختم که اگر ماشین زیر پام بود همین جا کله می‌کردم سمت تایباد تا بروم سمت افغانستان! والا... هرات به ما نزدیک‌تر بود تا تهران. کارخانه سیمان قائن ورود ما به شهر قائن را از تابلوی کنار جاده خوشامد گفت. چند لحظه گیج ماندم که چرا حالا کارخانه سیمان باید خوشامد بگوید؟! جلو‌تر اتوبوس خاست که از یک تریلی سبقت بگیرد. تا نصف هم پیش رفته بود. بعد پشیمان شد. نمره‌ی پلاک تریلی برایم عجیب بود. دوربینم را چاق کردم و وقتی ازش سبقت گرفت عکس گرفتم. پلاک تریلی پلاک ایران نبود. نوشته بود: هرات. بعد پایینش یک لام بزرگ و بعد یک شماره‌ی پنج رقمی. پر از سیمان کیسه‌های سیمان بود تریلی...
تکان‌ها و بالا و پایین رفتن‌های فنر نرم اتوبوس... سربازهای صندلی‌های کناری ما ایده زده بودند. یکیشان روی دو تا صندلی دراز کشید و خابید. آن یکی که بی‌صندلی شده بود رفت پایین، زیر صندلی. او هم زیر صندلی، روی کف اتوبوس دراز کشید و چرت زد. حمید چشم هاش را بسته بود. اتوبوس یکنواخت پیش می‌رفت. چیزی برای سرگمی نداشتم. موبایلم شارژ نداشت. فقط هر از چندگاهی از روش نقشه را نگاه می‌کردم که از کجا‌ها گذشته‌ایم و به کدام شهر‌ها می‌رویم و ازشان رد می‌شویم.  به سمت گناباد می رفتیم. هندزفری هم نداشتم با خودم که آهنگ گوش بدهم. حال و حوصله‌ی حرف زدن هم نبود. کمرم درد می‌کرد. پا‌هایم را دراز کرده بودم روی یخچال گذاشته بودم...
صدای زمزمه وار آهنگی که راننده گوش می‌داد آشنا شد. مهستی بود... زل زدم به مناظری که از شیشه‌ی اتوبوس می‌گذشتند و می‌رفتند و ساعت‌ها و لحظه‌های سه شبانه روز گذشته‌ام شروع کردند به رفتن و آمدن...

برچسب‌ها: خور, اتوبوس, کویر
+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1390ساعت 18:0  توسط پیمان موضوع جاده  | 

1-"جاده باید برود. جاده اگر یک جا بماند که جاده نیست."          (از کتاب "جاده"ی محمدرضا شمس)
2-با امیر نشسته بودیم ردیف دوم از اسکانیای سفیدرنگی که راننده ای خمار از خواب نشسته بود پشت رلش و سیاهی شب را می شکافت و می رفت.  من کنار پنجره نشسته بودم.
از توی آینه راننده خواب آلود بود انگار. روی فرمان خم شده بود. انگار همین الان است که چرتش بگیرد و همان طوری ولو شود روی فرمان و بخوابد. ما بهش می خندیدیم. از لاین وسط می رفت و ماشین که سر راهش پیدا می شد نوربالا می زد برود کنار. اگر نمی رفت کنار بوق می زد. سه چهار بار. اگر باز هم نمی رفت کنار یا می انداخت توی لاین راست و از آن جا سبقت می گرفت یا می انداخت توی لاین سرعت و می رفت. هر چه قدر که از تهران و کرج دورتر می شدیم جاده خلوت تر می شد. قزوین را که رد کردیم و افتادیم توی اتوبان زنجان جاده خلوت بود و تاریکی تا دوردست ها ادامه داشت. از آن تاریکی ها که جان می دهند برای زل زدن و مثلن به دوردورها نگاه کردن و فکرهای بزرگ بزرگ کردن و.... خواب مان نمی برد. با هم حرف می زدیم. من غر می زدم. از همه ی چیزهای کوچکی که آزارم می دادند نالیدم. از همه ی بدبختی هایم. از خیلی چیزها که بیخ گلویم گیر کرده بودند و فکر می کردم ارزش گفته شدن ندارند برای امیر گفتم و او گوش داد و من گفتم و او گوش داد. هر از چندگاهی ساکت می شدیم. زل می زدیم به دوردورها. به جاده ای که می رفت و ما را با خودش می برد. به جاده نگاه می کردم و پیچ و خم هایش. یاد سرگردانی هایم خودم می افتادم. شروع می کردم به گفتن از سرگردانی هایم. از پادرهوا بودن هایم. از آینده ای که هیچ چیزش برایم روشن نبود. از اتفاقاتی که معلوم نبود چه طوری سرم خراب می شوند. از بی هدفی هایم. از بی عشق بودنم. از این که چه قدر خوب است آدم جاده ای پیش روی خودش داشته باشد و شروع کند به رفتن در این جاده و به جایی رسیدن. از این که من مثل کسی می مانم که در بیابانی برهوت گم و گور شده و نمی داند به کدام سو برود و هیچ جاده ای هم پیش رویش نیست و...امیر که خوابید زل زدم به جاده. جاده خلوت تر شده بود. آسمان شب صاف بود و پر ستاره. مهستی شروع به خواندن کرد: "جاده به جز جدایی هیچی بهم نداده... نداده...نداده..." و بعد شکیلا:"همه یار دارن و بی یار ماییم..." و بعد مردی که ترکی می خواند و آهنگ های ترکی و خیالاتی که توی سرم وول می خوردند و تصویرهایی که توی ذهنم می آمدند و می رفتند و و امیر که خوابیده بود و من که به جاده نگاه می کردم و آهنگ های ترکی ضبط راننده را گوش می کردم و...
3-لاهیجان که می روم دوست دارم هوا ابری باشد. اصلن شمال به روزهای ابری اش است که شمال است. هوا که ابری می شود سرسبزی درخت ها و زمین توی سایه ی ابرها یک جور دیگری می شود. یک جور غم انگیزی می شود. من غم این جور رنگ های سبزِ روزهای ابری شمال را خیلی دوست دارم. و اگر باران ریزریزی هم ببارد... آن روز صبح زود که سوار ماشین شدم تا از روستای پدری بزنم بیرون هوا همین جوری ها بود و شروع به حرکت که کردم باران ریز هم شروع به باریدن کرد. من تنها بودم. تنها بودم و باران روی شیشه ی ماشین می ریخت و قطره های ریز شیشه را پوشاندند و برف پاک کن را روشن کردم و صدای عبور لاستیک های ماشین از جاده ی خیسِ روستایی. جاده ای که صبح به آن زودی خلوت بود و تصویری از کوه های لاهیجان در منظره ی جلوی رویم که داشتم به سمت شان می رفتم و....
4-همیشه همین جوری هاست. توی ماشین کنار هم که می نشینیم سر چیزهای خیلی کوچک جرومنجرمان می شود. من و بابام. آن روز هم سر دور موتوری که باید دنده عوض کرد جر و منجرمان شده بود. من روی دور موتور 4000دنده عوض می کردم و او می گفت که خیلی زیاد است و پدر موتور ماشین را درمی آوری و من می گفتم که باید پرگاز دنده عوض کرد و این جوری ها بود که از توی آینه بغل عقب را نگاه کردم و...گفتم: واای...این جارو.
جاده ی بجنورد گرگان بود. آن قسمت های کوهستانی اش.
به بابا گفتم: توی آینه بغلتو نگاه کن...
گفت: آره...چه قشنگ.
گفتم: مثل یه تابلوی نقاشی می مونه.
توی قاب آینه بغل جاده بود که صاف و مستقیم(بی هیچ خم و پیچشی) از آن دورها، از لابه لای کوه ها می آمد و می آمد تا به ما می رسید و کوه ها بودند و آسمانِ به شدت آبی و ابرهای پنبه ای که جابه جا توی آبیِ قشنگ آسمان ایستاده بودند...
بابا موبایلش را درآورد و از قاب آینه بغل عکس گرفت و من سرعتم را کم و کم تر کردم و فقط زل زدم به آینه بغل که اثری هنری شده بود...
5-هنوز خیلی خیلی جاده ها هستند که نرفته ام و ندیده ام شان. ولی این تابستان بیشتر  اوقاتی که می توانم بگویم بیهوده سپری نکردم در جاده ها بودم. به مهدی می گفتم: از بس اسیر جاده ها بودم مثال هم که می خواهم بزنم مثال هایم همه شان جاده ای اند....!
اگر هر پدیده ای و هر آدمی بخواهد آهنگی مخصوص خودش داشته باشد برای من آهنگ جاده ها این آهنگ است. با همه ی معنایی که جاده با رفتن و نماندن و دل بریدن پیدا کرده...

برچسب‌ها: جاده, رفتن
+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1389ساعت 22:40  توسط پیمان موضوع لحظه ها  | 

1- توی این بیست روز این چندمین بار بود که دم دمای سحر می رسیدم تهران و تهران سه و نیم چهار صبح، تهران دیگری است. هر جوری که نگاه کنی و هر جوری که باشی تهران سه و نیم چهار صبح تهران دیگری است. با اتوبوس از شهر دوری برگشته باشی و میدان آزادی پیاده شده باشی و پای پیاده شروع به راه رفتن بر پیاده رو هایش کرده باشی و سوار بی آرتی های آزادی تهرانپارسش شده باشی یا روی صندلی عقب ماشین نشسته باشی و یا پشت فرمان باشی هیچ فرقی نمی کند. تهران را جور دیگری می بینی. تهران سه و نیم چهار صبح خیلی مظلوم است. تاریکی آسمانش ملموس تر است و روشنایی خیابان هایش امیدبخش تر. حس می کنی این شهر آن قدرها هم که فکر می کرده ای نامهربان و بی احساس نیست. اتفاقن خیلی هم خواستنی است. خلوتیِ محال و تصورناشدنیِ بزرگراه هایِ تهرانِ سه ونیم چهار صبح وامی داردت پنجره ی ماشین را بیاوری پایین دستت را ببری بیرون تا باد خنک سحرگاهی اش را لمس کنی. خنکای هوای صبحگاهی اش حتا وامی داردت که سرت را از پنجره ی ماشین ببری بیرون تا باد به صورت و چشم هایت بخورد و داد بزنی: آی تهران… تهران… تهران…

 2- هاچ بک از آن ماشین های دونفره است. از همان ها که تو می نشینی پشت فرمان و یارت کنارت و عقب هم ساک و کوله های تان. و هاچ بکی که زیر پایم بود از نسل پرایدهای کاربراتوری بود و دویست و هفتادهزار کیلومتر شیرین کار کرده بود. و این یعنی فاتحه. برای خودش روغن کم می کرد و هر ششصدهفتصد کیلومتر باید یک استکان روغن کاسترول به خیکش می بستی و تسمه کولرش هم پاره شده بود و چرخ عقب سمت راننده اش هم یک پنچری خیلی ریز داشت که باید هر دو سه روز بادش را تنظیم می کردی و ضبطش را هم همان تهران جاگذاشته بودم. خوشبختانه هیچ کدام مشکل حاد نبودند و من سه ساعت بود که بی وقفه می راندم و روی صندلی کناری ام هم یک بطری آب بود و کیف پولم و قفل فرمان ماشین.

مقداد می گفت: راندگی را دوست دارم. چون وقتی رانندگی می کنم دیگه به هیچ چیزی فکر نمی کنم و از دست خیال ها و رویاها راحت می شوم و من می گفتم دقیقن به همین خاطر رانندگی را دوست ندارم. چون به هیچ چیز دیگری نمی توانی فکر کنی. و زر مفت زده بودم. یعنی او زر مفت زده بود. تنها که باشی هرجور فکروخیالی توی هر وضعیتی به سرت می زند. اول از همان دویست و هفتادهزار کیلومتر شروع شد. با خودم کلنجار می رفتم که این پرایدک کجاها رفته؟ چه طور دویست و هفتادهزار کیلومتر رفته؟ با کی رفته؟ چی شده؟ چه چیزهایی دیده؟ گیر داده بودم به خودم که آخر پسره ی ریقو تو، توی عمرت تاحالا سرجمع دویست و هفتادهزارکیلومتر سفرکرده ای؟! و همین جوری ها شروع می شد و رشته به رشته می رفتم توی فکر و پشت فرمان که باشی و تنها هم که باشی و اسیر فکروخیالات هم که شده باشی یا خوابت می گیرد و یواش یواش می روی توی عالم هپروت، یا این رگ دیوانگی ات باد می کند و بلند بلند شروع می کنی با خودت حرف زدن...

و جاده خلوت بود و من صدوبیست تا را پر کرده بودم. بیشتر که می رفتم بوق بوق می زد و اعصاب آدم را خرد می کرد و کمترش را هم احساس ضرر و زیان می کردم. هرچند توی سینه کش ها خودبه خود تا صد هم پایین می آمد! و بلند بلند با خودم حرف می زدم. جاده خلوت بود و ماشین های کمی بودند و کسی نبود که به چشم یک دیوانه بهم نگاه کند. کمی که برای خودم دادوفریاد کردم خسته شدم و آرام شدم و مثل بچه ی آدم یک ساعت و نیم بعدی را هم یک نفس رفتم و و غروب بود که به روستای پدری رسیدم. وقتی انداختم توی خاکی منظره ی سمت چپم بی نهایت زیبا بود. شالیزارها و ساقه های سبز و بلندبالای برنج تا دوردست ها ادامه داشتند. آن دورها ردیف درخت های تبریزی صاف و ستبر ایستاده بودند و خورشید داشت غروب می کرد و چند تکه ابر صورتی و نارنجی جلویش بودند. و ترکیب رنگ آن منظره آدم را به وجد می آورد...

3- از این پیکان های دنده هیلمنی بود که اگر بر حسب عادت بزنی توی دنده یک تا شروع به حرکت کنی می بینی که ماشین دارد عقبکی می رود. از همان ها که دنده یک و دنده عقب شان به ماشین آدمیزاد نمی ماند. و آقای راننده فارسی را خیلی زشت و کثیف صحبت می کرد. اول ها حالی مان نمی شد چه می گوید. صندلی عقب نشسته بودیم. برای بار چندم بود توی آن چند روز که به خودم فحش می دادم که چرا ترکی بلد نیستم. که اگر ترکی بلد بودم الان این بابا به زبان مادری اش برای ما صحبت می کرد و مطمئنن این قدر نه ما و نه خودش را عذاب نمی داد و... بعد کم کم به صدای ناواضحش عادت کردیم و فهمیدیم چه چیزهایی می گوید و همچین ازش خوش مان هم آمد. از ان راننده های اهل اطلاعات و جریان سیال ذهن روایت خویشتن بود. کلن من دیوانه ی این راننده های خطی ام. جایی خوانده بودم که توی شیراز راننده ی خطی ریشوی قدکوتاهی است که اول خط وقتی مسافرها سوار می شوند اسم گوشه های آواز را از اول تا آخر فهرست می کند و بعد به مسافرهایش می گوید که یکی اش را بگویند و بعد در همان گوشه شروع می کند به آواز خواندن و چهچهه زدن. راننده ی پیکان دنده هیلمنی هم خطی اسکو- کندوان بود و از اول شروع کرد به صحبت کردن برای مان. از جاده ی سربالایی کندوان گفت و از باغ های میوه ی اسکو و همچین که می رفتیم از گندم کاری در دشت و دمن ها و گله داری چوپان ها هم گفت. به یک جایی که رسیدیم اسم یک روستایی را گفت که نفهمیدیم و شروع کرد به تعریف کردن که این روستای تاریخی را تازه کشف کرده اند و مشغول خاک برداری اند و بعد به یک آبادی دیگر که رسیدیم لحن صحبت هایش غم انگیز شد که دولت به ما زور آورده که باید کندوان را خالی کنید بیایید توی این آبادی زندگی کنید. گفت این خانه ها را دولت ساخته، به ما هم هی اخطار می دهد که هرچه زودتر کندوان را خالی کنید. چون روستای تاریخی است نباید از بین برود باید محافظت شود. باید در معرض دید عموم قرار بگیرد. ولی آخر کندوان روستای اجداد من است و... به کندوان که نزدیک شدیم شروع کرد به اطلاعات رو کردن از روستای سرزمین گمنام فرهادان. که روستای ما در فاصله ی 19کیلومتری جنوب اسکو واقع شده و 680نفر جمعیت دارد و ارتفاع بعضی از این کله قندها به 5متر هم می رسد و این کله قندها را اجداد من درست نکرده اند. آن دوره های قدیم که زمین به وجود می امده در نتیجه ی جابه جایی کوه ها و فشارها سنگ های بزرگ مثل کله قند از زمین بیرون زده اند و گازهای دورن شان آزاد شده و توی شان توخالی شده و...پیاده که شدیم و توی کله قندها که پرسه زدیم جایی به تابلویی برخوردیم که همه ی چیزهایی را که راننده در معرفی کندوان گفته بود به همان ترتیب نوشته بود. دوزاری مان افتاد که حضرتش نشسته این تابلو را خوانده و حفظ کرده تا روز مبادایی همچون امروز برای آدم هایی همچون ما روایت کند. تابلو وسط کله قندهای روستا بود. ولی پایینش نوشته شده بود: سفر خوشی را برای شما آرزومندیم، بخشداری اسکو. از این طرف هم دوزاری مان افتاد که این تابلو که حالا وسط روستا است روزگاری کنار  جاده بوده و... کلی خندیدیم. هم به آن راننده ی باصفا که زحمت خواندن تابلو را برای مان کشیده بود و هم از اهل کندوان که همان تابلوی کنار جاده را صاف کاشته بودند وسط روستای شان و زحمت تابلوی جدید را نکشیده بودند و...

 پس نوشت 1: مگر همیشه باید 1و2و3 به هم ربط داشته باشند؟!

پس نوشت 2: عنوان پست را از این جا دزدیده ام: @


برچسب‌ها: دم دمای سحر, راندن, کندوان, تهران, لاک پشت
+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1389ساعت 19:54  توسط پیمان موضوع لحظه ها  | 

قطار تهران ساری- پل ورسک

من دیوانه­ی قطارم. دیوانه­ی واگن­‌ها، کوپه­‌ها و لکوموتیوی که به پیش می‌­راندش. من دیوانه­ی راه­رفتن توی راه­روهای قطارم و ایستادن توی راه­رو‌ها، کنار پنجره. دیوانه­ی اینم که پنجره را پایین بیاورم تنه­ام را بیندازم روی پنجره بگذارم باد بزند توی صورتم و نگاه کنم به منظره­هایی که از پیش رویم می‌­روند و می‌­روند. دیوانه­ی صدای تلق تولوق مداومش هستم که «آیریلیق آیریلیق» هم می‌­توانم بشنومش…
و آن قدر دیوانه­اش بودم که فقط و فقط به خاطر او برای خودم و اسی تور مازندران گردی راه بیندازم…
وقتی آن روز با اسی رفتیم شرکت مسافرتی «زرین­گشت» و دو تا بلیط قطار برای ساری خریدیم به قیمت هر بلیط ۱۴۵۰ تومان توی ذهنم رویایی بودنش را حدس می‌­زدم. اما فکرش را نمی‌­کردم که به خاطرش آن همه دعا به جان رضاشاه کبیر بکنم…
۶نفری که توی یک کوپه بودیم بلیط­مان یک ویژگی مشترک داشت. توی قسمت توضیحاتش نوشته بود: ویژه­ی برادران. من تهرانی بودم و اسی لاهیجانی و یکی مشهدی و یکی اراکی و آن یکی اردبیلی و آن یکی که کم حرف‌تر از همه­مان بود ماسالی. مشهدیه و اراکیه سرباز بودند و دم به دقیقه سیگار می‌­کشیدند. اردبیلیه و ماسالیه دانشجو بودند. و من و اسی هم فقط مسافر بودیم. برای هیچ کاری به ساری نمی‌­رفتیم. هدف­مان‌‌ همان چیزی بود که برای آنچهارتا وسیله بود. دو تا کوپه آن طرف­ترمان دو تا خارجکیه هم بودند. فارسی بلد نبودند. افسوس خوردم که چرا انگلیسی بلد نیستم بروم با‌هاشان گپ بزنم. حدس می‌­زدم مثل من و اسی باشند. در پی یک رویا. برای فرار از جهان مزخرفی که درش زندگی می‌­کردند…
و قطار از تهران راه افتاد و به گرمسار رفت و بعد به فیروزکوه. سر راه‌مان کویر و برهوت بود و بعد کوه­های عجیب غریب و فیروزکوه چند ده­دقیقه‌ای علاف شدیم. میان کوه­‌ها و باد خنکی که می‌­وزید. اردبیلی که پای ثابت قطار تهران ساری بود می‌­گفت اینجا قطار می‌­ایستد تا لکوموتیوش را تقویت کنند تا بتواند از کوه بالا برود. و بعد راه افتادیم. مسیر پرپیچ­وخم بود. کنار پنجره ایستاده بودم و سر پیچ­‌ها با خوشحالی به لکوموتیو و ته قطار نگاه می‌­کردم. پیرمرد‌ها و بچه­هایی که کنار خط آهن ایستاده بوند دست تکان می‌­دادند. برایشان بای بای کردم. توی یکی از روستاهای کنار خط آهن مادری بچه­اش را بغل کرده بود آورده بود کنار ریل و به بچه­هه یاد می‌­داد که برای قطار و مسافر‌هایش بای بای کند…و بعد تونل­‌ها شروع شدند. یکی از تونل­‌ها خیلی طولانی بود. چندین دقیقه فقط تاریکی بود و تاریکی. انگار تونل نمی‌­خواست تمام بشود. توی تونل ظلمات محض بود. چشم چشم را نمی‌­دید. و وقتی تونل تمام شد… یک رویا بود. دقیقن یک رویا بود. قطار داشت از میان مه‌ها حرکت می‌­کرد. از بین کوه­هایی به هم چسبیده. آن قدر به نزدیک که انگار کوه­‌ها فقط برای عبور قطار صبر کرده­اند و به هم نچسبیده­اند و مه. مه. مه. و بعد درخت­‌ها و سبزه­‌ها. و درخت­‌ها. درخت­‌ها. درخت­‌ها. بوی باران. و به پنجره که تکیه می‌­دهی برای دیدن مناظر بیرون حس می‌­کنی صورتت دارد خیس می‌­شود. و از باران نیست. از این است که حالا تو وسط ابر‌ها داری به پیش می‌­روی…قطار از بالای بالای کوه می‌­رود. جاده­ی آسفالته ته دره است. خیلی خیلی پایین. و تو ماشین­‌ها را دقیقن اندازه­ی قوطی کبریت می‌­بینی و خودت از بالای کوه­‌ها و جنگل­‌ها می‌­روی…هیجان­انگیز بود. آن­قدر هیجان­انگیز که اسی موبایلش را دربیاورد و وسط راهروی قطار آهنگ بگذارد. آن­قدر هیجان­انگیز که هر شش نفرمان از کوپه بزنیم بیرون و بچسبیم به پنجره­ی راهرو و مست و ملنگ شویم…و بعد قطار کم کم شروع کرد به پایین آمدن از قله­‌ها. مسیر پرپیچ­وخم­‌تر از همیشه بود. سر قطار را که نگاه می‌­کردم نمی‌­دانم چرا خیلی از یادهای دوران کودکی­ام داشت توی دلم زنده می‌­شد. یاد یکی از کتاب­های دوست­داشتنی دوران بچگی­م افتادم. یاد «جیم دگمه و لوکاس لوکوموتیوران «. بعد یاد «بچه­های راه آهن» افتادم و از خوشی خندیدم. قطار از زیر پل ورسک رد شد و بعد راهش از راه جاده­ی آسفالته جدا شد. رفت وسط جنگل. رفت وسط درخت­‌ها. دل جنگل. جاهایی که وقتی از پنجره نگاه می‌­کردم گاهی اوقات فقط یک رنگ را می‌­دیدم: رنگ سبز برگ­‌ها و علف­‌ها و درخت­‌ها را. نه از این سبز معمولی­‌ها. نه. سبز اردیبهشتی. قطار از جاهایی رد می‌­شد که دست آدمیزاد‌ها به آنجا‌ها نرسیده بود تا به گند بکشانندش. سبز رادیبهشتی و آسمان ابری شمال و… و من دیوانه­ی قطارم. من دیوانه­ی قطار تهران ساری توی اردیبهشتم…دیوانه­ی دیوانه!


برچسب‌ها: قطار
+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:55  توسط پیمان موضوع سفرها  | 

 
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...